نتایج جستجو برای عبارت :

بیا روشنم کن

وبلاگ را باز میکنم 
یک نظر نشسته آن گوشه نگاهم میکند 
تاییدش میکنم و جوابی میدهم .
 حالم را نمیدانم 
ولی تو گوشم میخونه
من به دستان تو پا بستم به زیباتر شدن
در وجودم هنوز یه درگیری هست
بین بیخیال شدن و احتمال مرگ هر روزه
و تلاش کردن و امید داشتن به اینده و یه هدف
«تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم

هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم»
+اردیبهشت ۹۸ رکورد تعداد پست ها رو کسب کرد .
 ❆ #شهر:شهری است شبمابین پلک های توچشم که می بندیسیاه می شود شهر روشنم ❆ #دور:ای نزدیکترین دور به منآمدنت را برسانتا جوانی ام دور نشده است ❆ #باران:باران می باردو دلم گرفته تر استاز روزهای بارانی #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)#شعر_سپکو@ZanaKORDistani63سپرای میخانهکانال شعرهای سپکو(سپید کوتاه) سعید فلاحی(زانا کوردستانی)https://t.me/sepkomikhanehhttps://www.instagram.com/zanakordistani?r=nametaghttp://mikhanehkolop3.blogfa.com
.
دلم می‌خواد خونه‌ام بوی رنگ بده، لباس‌های سفید و روشنم همیشه تمیز بمونند، چهار روز در هفته کار کنم و سه روز در هفته خودم بمونم و دنیای خودم، شب‌ها با خیال راحت خوابم ببره و آخر هفته‌ها با ی. بریم ییلاق دوچرخه‌سواری.
ولی خب می‌دونی، بیشتر از هر چیزی می‌خوام که این حس عدم تعلق و وصله‌ی ناجور بودن برای همیشه بره. تو هم بتونی اونی که هستی رو نشون دنیا بدی و بدرخشی. که این دنیا برای آدم‌هایی مثل ما هم جا داشته باشه. 
خب این مقاله هم تموم شد. من فهمیدم اوانگارد و کیچ چی هستن اصلا. یعنی خب نمیدونستم درست. مقاله ی خوبی بود روشنم کرد هرچند یسری سوال برام پیش اومد. شاید خیلی سریع خوندمش شاید باید بیشتر وقت میذاشتم براش که این سوالا پیش نیاد نمیدونم ولی بعدا حتما دوباره میخونمش. برای بار اول فکر کنم گرفتم ازش یه چیزایی.
مقالهٔ جدید حالا چی بخونم؟
پا پیش می‌ذارم برای شناخت آدما و جالب به نظر میان اما هر کدومشون چیزی از خودشون نشون می‌دن که باعث می‌شه بکشم عقب.چیزی که هیچ‌جوره قابل چشم‌پوشی نیست و این غمگینم می‌کنه.و واقعاً کو اون شور و اشتیاق برای شناخت آدما؟ و کو اون تصورات مثبتی که واقعی می‌شد؟هیچ آدمی نیست که بعد حرف زدن باهاش بگم دتس ایت.همینه.نهایتاً این مدلی می‌شم که خب اوکی کیوت و جالب به‌ نظر میاد بذار باشه.کجان آدمای جالبی که بودن باهاشون و حرف زدن باهاشون باعث شفافیت رو
اوضاعی شده که از گرگان زنگ میزنن بهمون نگرانن که ما شیراز نرفته باشیم بلایی سرمون اومده باشه ، از شیراز هم زنگ میزنن نگران مونن که گرگان سیل زده نشده باشیم.
جالبه این افراد نسبت خونی با ما ندارن . این جور وقتا محبت واقعی آدمها رو میشه از محبتهای نمایشی تمییز داد .
.
همین مرا بس که کوچه ای داشته باشم و باران.
گاه می اندیشم،چندان مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم!
همین مرا بس که کوچه ای داشته باشم و باران.
و انسان هایی در زندگیم باشند،که زلا
آتشم که میسوزانم
بسوزی شهر که سوختم
یه عمر دیده نشدم توو تاریکی
خوب ببین که روشن روشنم
 
مانده ام چه کنم
صدای ما که به گوشتان نرسید
چرا باز فکر شکارین
گرگ های سیر دندان تیز
 
مرگ و دار و زندان
مساوی با این زندگی
صبر یعنی حماقت
امیدی نیست در برده گی
حدس میزنی چه سوتی دادم؟؟ سوتی که نه گند زدم. بعد نهار قابلمه ی برنجی که مونده بود یه ذره تهشو گذاشتم رو گاز تا خنک شه بعد بذارمش تو یخچال نگو زیرش روشن بود. حالا برنج که سوخت هیچی این کفگیرم اب شد :/ بوشم درومد نفهمیدم تا رفتم تو آشپزخونه دیدم بعله چه خراب کاری. اخه زیرش خیلی کم بود ندیدم اصلا خاموششم نکرده بودم. خلاصه که اینا تجربيات جدیده :/ 
 
میخوام کتاب اتاق روشنم دوباره بخونم نمیدونم برای بار چندم میشه. 
من یه اتاق از یه واحد یه ساختمون بزرگ رو اجاره کردم.
ساختمونی که کلی خدم و حشم داره.
دربون هایی که نمیذارن هیچ ساکنی دست به در بزنه و باید در رو باز کنن با کلی احترام و لبخند.
و بعد service desk که باهات سلام و احوالپرسی میکنن و قبل ازینکه به در اسانسور برسی میبینی در بازه و منتظر برات
 
ممنونم ازت رئیس که منم میبینم این ور دنیا چه خبره.
اما میدونی و میدونم که من تنها یه بیننده ام.
من هنوزم غلام خانه های روشنم
من هنوزم در ارزوی مفید بودن و آرام
اینکه ماهی یه بار بهت پیام میدن یعنی چی؟!
اینکه ماهی یه بار فقط احوال پرسی میکنن یعنی چی؟!
اینکه ماهی یه بار فقط یه متن یا یه عکس یا یه آهنگ یا یه فیلم میفرستن یعنی چی؟!
اینکه 6 ماه یه بار قرار میذارن ببیننت بعد یادشون میره هماهنگ کنن یعنی چی؟! 
واقعا مردم عجیبی داریم !!! حالا بماند بقیه ش
دونه دونه شونو دارم به مرور خط میزنم :)
اون ماهی یه بارم زحمتتون میشه کلا من میرم که راحت باشین:))
.
از سر فضولیه همه ی این کاراشون میدونم وگرنه کسی هوای منو نمیکن
این شعر را الان در کانال mtr.mar خواندم، قبل از اینکه آهنگش را دانلود کنم. به نظرم شعرش خیلی قشنگ و لطیف است، و خواننده آنقدر ها خوب نخوانده. شعر را می‌گذارم تا شما هم لذت ببرید :)
(آهنگ را نمی‌گذارم چون دوستش نداشتم :دی )
أنا لیلٌ بِلا نَجمٍ ، بِلا بَدرٍ یُضَوینی
من شبی بی ستاره ام ، ماهى ندارم روشنم کند
أنا عتمٌ بِلا نورٍ، بْلا شَمسٍ تُغذینی
من تاریکى بى نورم ، بدون خورشیدى که به من جان دهد
أنا حزنٌ ، أنا شوقٌ، و طول الهجر یُبکینی
من غمم ، من شوق ا
نقاشی چهره‌ی رهنما
پل الوار
یدالله رویایی
فرهاد مهراد
مرگ از نگاه رهنما
عکس و دیالوگی از پسر ایران از مادرش بی‌اطلاع است
صحنه‌ی رقص فیلم سیاوش در تخت جمشید
 
 
برای تو که به آن شکل مطلوب جاودانگی رسیدی و برای تو که زنده‌ای بیش از همه‌ی ما زندگان‌. .‌هر چه زبان دارم به تو می‌دهمچون برق خورشید طلایی تو که از مغزمبه روی تکه‌های قلبم ریختچون تو را فهمیدم‌هر چه دست دارم به تو می‌دهمچون تو را با زنجیرهای گوناگونی که دورت را گرفته‌اندیافتم
حسابی خرد شده‌ام. دیگر به هیچ‌کار نمی‌آیم. درست یادم نیست که کدام روز از پاییزِ پارسال بود که یاد امروزم افتاده بودم: واضح، چون جریان آب. اما آن‌روزم فراموش شده است: غریب، چون سنگی با بارانِ دیشبش. تنها صدایت را به یاد دارم. از آنوقت، اینجا همیشه دستی، ردّ حرفِ آخرش را بر سینه‌ی سطحی تجدید می‌کند که: "نه". و هربار که به تحلیل آن ردّ نامیرا ایستادم، روشنم شد که این ماده حل نشدنی است.
خواسته و ناخواسته، هر چه که باشد فاجعه‌ای به بار آمده است. فا
+ رفتارم مثل عقده‌ای‌هاست! 
تمام وقت دارم میخونم یا میبینم یا میشنوم 
میدونی چیه؟ تمام این مدت. من خاطره ای ازش ندارم. یادم نمیاد اگر کتابی خونده باشم، اگر چیزی تماشا کرده باشم. اخرین خاطرات روشنم مال دبیرستانه! 
دوست دارم که این وضع رو تغییر بدم
دارم کتاب اساطیر یونان رو میخونم
خیلی دلم میخواد شروع کنم کتابای بزرگسال تری بخونم اما اینهمه علاقه ک به قصه دارم نمیتونم!

+ احساس میکنم شاخه ای خشکم که هرگز قرار نیست برای باران بی طاقتی کنه
.
نقاشی چهره‌ی رهنما
پل الوار
یدالله رویایی
فرهاد مهراد
مرگ از نگاه رهنما
یاد شاهرخ مسکوب از رهنما(۱)
یاد شاهرخ مسکوب از رهنما(۲)
عکس ارسالی از یک دوست؛ از کتاب تاریخ تحلیلی شعر نو پیرامون نقش رهنما در شعر ایران
عکس و دیالوگی از پسر ایران از مادرش بی‌اطلاع است
صحنه‌ی رقص فیلم سیاوش در تخت جمشید
 
 
برای تو که به آن شکل مطلوب جاودانگی رسیدی و برای تو که زنده‌ای بیش از همه‌ی ما زندگان‌. .‌هر چه زبان دارم به تو می‌دهمچون برق خورشید طلایی تو که
این اولین وبی نیست که تو بيان ساختمش . اما اولین وبیه که تونستم حذفش نکنم و احتمالا هم در اینده همچین کاری نمیکنم و فقط گاهی اوقات که لازم ببینم وب رو معلقش میکنم و صفحه قالب رو سفید میکنم :/الان که تونستم به لپ تاپم درسترسی پیدا کنم و رفتم تقریبا دوباره پست هامو از اول اول یه دور نه کامل بلکه نصفه و نیمه نگاه انداختم و دیدم چقدر اوایل پست هام فلسفی و عقلانی و کلی منطق توش بود و بعد یه مدت شد به روزانه نویسی یعنی یجورایی توش خاطره نویسی کردم و ا
نقاشی چهره‌ی رهنما
پل الوار
یدالله رویایی
فرهاد مهراد
مرگ از نگاه رهنما
یاد شاهرخ مسکوب از رهنما(۱)
یاد شاهرخ مسکوب از رهنما(۲)
عکس ارسالی از یک دوست؛ از کتاب تاریخ تحلیلی شعر نو پیرامون نقش رهنما در شعر ایران
عکس و دیالوگی از پسر ایران از مادرش بی‌اطلاع است
صحنه‌ی رقص فیلم سیاوش در تخت جمشید
 
 
برای تو که به آن شکل مطلوب جاودانگی رسیدی و برای تو که زنده‌ای بیش از همه‌ی ما زندگان‌. .‌هر چه زبان دارم به تو می‌دهمچون برق خورشید طلایی تو که
چندسالی می‌شود که روز تولدم در خودم فرومی‌روم. ذهنم از هیاهوی پیرامونم خالی می‌شود و به این فکر می‌کنم که این زیستن از کجا شروع شد؟ چگونه گذشت؟ می‌خواهم از این نقطه به بعدش را چگونه بگذرانم؟ و پایانش چطور اتفاق خواهد افتاد؟ خوب زندگی کرده‌ام یا نه؟ وجودم دنیا را زیبا کرده یا لکهٔ ننگی است روی دلش؟
فرقی نمی‌کند کجا باشم؛ در اتاق آبی یواشم، در خوابگاه، در حوالی تئاترشهر کنار رفقای شیرینم یا در دل طبیعت! هرجا که باشم این فکرها به سراغم می‌
 
عاصی و محتاجِ ترّحم شدم راهیِ بیت‌الکرمِ قم شدم   رد شدم از وحشتِ دشتِ کویر رد شدم از تشنگیِ گرمسیر   کیست که این‌گونه جلا می‌دهد بوی غریبیِ رضا می‌دهد   پاره‌ای از بارگهِ شاه طوس! فاطمه ای خواهر «شمس‌الشّموس»!   عمّه‌ی مظلومه‌ی «صاحب زمان»! روشنیِ نیمه‌شبِ جمکران!   از سفر سختِ کویر آمدم شاعر و رنجور و فقیر آمدم   اذنِ زیارت بده بانو! به من رو به تو کردم، بنما رو به من   اذنِ نمازم بده، بانویِ آب! روضه‌ی معصومیت آفتاب!   «شیعه» به نام ت
 
عاصی و محتاجِ ترّحم شدم راهیِ بیت‌الکرمِ قم شدم   رد شدم از وحشتِ دشتِ کویر رد شدم از تشنگیِ گرمسیر   کیست که این‌گونه جلا می‌دهد بوی غریبیِ رضا می‌دهد   پاره‌ای از بارگهِ شاه طوس! فاطمه ای خواهر «شمس‌الشّموس»!   عمّه‌ی مظلومه‌ی «صاحب زمان»! روشنیِ نیمه‌شبِ جمکران!   از سفر سختِ کویر آمدم شاعر و رنجور و فقیر آمدم   اذنِ زیارت بده بانو! به من رو به تو کردم، بنما رو به من   اذنِ نمازم بده، بانویِ آب! روضه‌ی معصومیت آفتاب!   «شیعه» به نام ت
شعر سعدی در مورد سگ
شاید شما هم جزو افرادی باشید که به سگ علاقه زیادی دارید و به واسطه ی همین علاقه ، علاقه مند به شعر و متن در مورد سگ هستید.در این مطلب از سایت جسارت می خواهیم در مورد اشعار سعدی در مورد سگ صحبت کنیم.
شعر سعدی در مورد سگ
سگ بر آن آدمی شرف دارد
کو دل دوستان بيازارد

این سخن را حقیقتی باید
تا معانی به دل فرود آید

آدمی با تو دست در مطعوم
سگ ز بیرون آستان محروم

حیف باشد که سگ وفا دارد
و آدمی دشمنی روا دارد
 
 
 
 
یکی‌ در بيابان‌ سگی
در این روزهایی که از همیشه عجیب‌تر هستند، اولین بار است که حالم این چنین عادی می‌نماید. می‌خواهم این لحظه‌ها را ثبت کنم. این‌ها باید بمانند. اولین بار است که دلم نمی‌خواهد چیزی را بفهمم یا کشف کنم. فقط می‌خواهم باشم. با تمام وجودم، هر چقدر که توانستم. می خواهم یادم بماند که چه ساده تا اوج می‌روم اما نمی‌خواهم معنی این را بدانم. می‌خواهم احساس کنم این را که با تمام وجودم دارم احساس می‌کنم. اولین بار است که پیشیمان نیستم، حسرت‌زده نیستم،
اون ر‌وزا که من، شبیه پروانه کوچیک آبی بودم، از زمین،
تو؟ تو چی بودی؟
یه آدم فضایی که بارها ازت نوشته بودم؛ از کجا؟ پلوتون؟
من پر پرواز نداشتم و تن سپرده به باد بودم، شبیه پنجره ای که باز بود روی باد.
ولی تمومِ تو آهنی بود. احساساتت آهنی بود، قلبت، دستات، دنیات.
من اما به تو، دستام رو، رگام رو حتی، چشمای روشنم رو، بخشیدم که بتونی حس کنی چیزایی که ما از این سیاره احساس می کنیم رو.
بعد تو، دستام رو، چشمام رو، احساساتی که بهت داده بودم و مطمئن بودم
چندتا "حمید" درونم زندگی میکنه.
یک "حمید" شاد و پر انرژی که میتونه کل خیابونای شهر رو متر کنه و از ثانیه ثانیه زندگیش لذت ببره.
یک "حمید" بگو بخند و با روابط اجتماعی بالا که سریع میتونه با آدم های غریبه و بعضا آشنا سریع گرم بگیره و مورد اعتمادشون واقع شه.
یک "حمید" بداخلاق که اصلا حوصله حرف زدن با هیچکی رو نداره.چه برسه ارتباط برقرار کردن.
یک "حمید" کم رو و خجالتی با توانایی ارتباط برقرار کردن ضعیف.
یک "حمید" ناراحت و غمگین که سخت ترین کار دنیا براش خ
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم| بخش ۱۵۰ - دیدن خواجه غلام خود را سپید شده!! و ناشناختن او!
 
راویه‌ ما اشتر ما هست این
پس کجا شد بندهِ‌ی زنگی‌جَبین
[یعنی وقتی غلام خودش را پس از جراحی پلاستیک دید نشناخت و گفت این اون نیست]
 
چون بيامد پیش گفتش کیستی
از یمن زادی و یا ترکیستی؟
 
کو غلام من بگفت اینک منم!
کرد دست فضل یزدان روشنم
 
گفت اسرار تو را با آن غلام
جمله وا گویم یکایک من تمام
[یعنی آن قدر نشونی میدم تا بدونی من همونم]
 
زان زمانی که خریدی تو مر
جوکها و طنز های خنده دار و بامزه
 در ادامه جملاتی خنده دار و بامزه را می خوانید که برگرفته از فضای مجازی و شبکه های اجتماعی می باشد.
فقط یه ایرانی میتونه کسایی رو که نمیشناسه تو شبکه های اجتماعی ادد کنه.ولی کسایی رو که میشناسه بلاک کنهاصن حدیث داریم خواهی نشوی رسوا آشنا دیدی بلاک کن
 
مطالب طنز و خنده دار
 با گوشی موبایل و شارژر رفتم دستشویی، وقتی اومدم بیرون دیدم خانوادم 5 ساله از اونجا رفتن
 
طنز نوشته های کوتاه
 
‏با دوست دخترم برای اول
به مناسبت فرارسیدن عید سعید قربان، بسته پیامک‌های تبریک ویژه این روز برای شما کاربران گرامی تهیه و تنظیم شده است.
به گزارش گروه فرهنگی هنری عصرحباد؛ دهم ماه ذی‌الحجه مصادف با یکی از بزرگترین اعیاد مسلمانان یعنی عید قربان است که عربی عیدالأضحی یا عید نحر نامیده می‌شود. در این روز حاجیان بیت‌اللّه الحرام و همچنین حاجیان در سراسر دنیا پس از به پایان رساندن مناسک حج، گوسفند، گاو یا شتری قربانی می‌کنند.
گفتنی است؛ عید قربان در کشورهای اسلام
دیشب که داشتم اتاقم را مرتب می‌کردم، تونیک نارنجیم را پشت کیف و جعبه‌های کفش پیدا کردم. حوالی ساعت نه بود شاید هم ده. از رخت‌آویز سر خورده بود و افتاده‌بود ته کمد. توی جیبِ کوچکش، یک هسته‌ی زردآلو بود. پلی لیست تازه رفته بود روی آهنگ‌های خارجی. لای پنجره باز بود و پرده‌ را انداخته‌بودم. شرجی می‌ریخت به اتاق و پنکه سقفی بیهوده می‌دوید. داشتم [ناتالیا لافورکاده] گوش می‌کردم و لابلای آویختن و تا زدن لباس‌ها، سرم را تکانکی می‌دادم و غرق مو
امروز خیلی خسته و داغون بودم دیشب مهمان داشتیم وسط اسباب کشی و بدبختی، غذادرست کردم چون اجی درگیر کارهای خونه جدید و من نیستم که بخوام کمکی بهش بکنم خیلی هم شاکی از دستم، خوب تقصیر من چیه یک ماه رفته سفر  برگشته چه انتظاری داشته از من؟ تنهایی بشینم وسیله جمع کنم؟ بهشم دوسه بار گفتم سفرت رو کوتاه کن زود بيا تو مادر نیستین که من چه کنم تنهایی؟ من برم سرکار نمیتونم کمکی بهتون بکنم توانی برام نمیمونه و.
دیگه غذا درست کردم و سفره رو پهن کردم وپری
شعر در مورد آینه
در این مطلب از سایت جسارت سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد آینه برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید
آئینه‌ای بگیر و تماشای خویش کن
سوی چمن به عزم تماشا چه می‌روی؟
شعر در مورد آینه
مژه بر هم نزدم آینه‌سان در همه عمر
بسکه در دیده من شوق تماشای تو بود
شعر در مورد آینه ها
این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا
ترسم آئینه به دیدن ز تو قانع نشود
شعر در مورد آینه از حافظ
من از دلبستگی‌های ت
 
ملا یه نفر رو تو خیابون دید و پرسید: شما علی پسر ممدآقا پاسبان نیستی که توی کرج سر کوچه چراغی مأمور بود؟ پسر گفت: چرا!؟ ملا گفت: ببخشید! پس حتما عوضی گرفتم
 
********لطیفه های خنده دار********
 
به یکی میگن یه موجود نام ببر ، میگه یخ . ، میگن آخه یخ که موجود محسوب نمیشه ، میگه چرا من خودم صد بار دیدم نوشتند یخ موجود است
 
********لطیفه های خنده دار********
 
شوتیه عینکش را دور دستش می چرخونه بعد میزنه چشمش، سرش گیج میره میخوره زمین هوا میره ، نمیدونی تا کجا میر
 
ملا یه نفر رو تو خیابون دید و پرسید: شما علی پسر ممدآقا پاسبان نیستی که توی کرج سر کوچه چراغی مأمور بود؟ پسر گفت: چرا!؟ ملا گفت: ببخشید! پس حتما عوضی گرفتم
 
********لطیفه های خنده دار********
 
به یکی میگن یه موجود نام ببر ، میگه یخ . ، میگن آخه یخ که موجود محسوب نمیشه ، میگه چرا من خودم صد بار دیدم نوشتند یخ موجود است
 
********لطیفه های خنده دار********
 
شوتیه عینکش را دور دستش می چرخونه بعد میزنه چشمش، سرش گیج میره میخوره زمین هوا میره ، نمیدونی تا کجا میر
وقتی زندگی آن روی خودش را نشانت می‌دهد، تازه می‌توانی خود را واضح‌تر از هر زمان ممکن ببینی. می‌بینی که روز به روز در منگنه‌اش فشرده‌تر می‌شوی. تو گویی این فشردگی بسط‌ات می‌دهد. نمی‌دانم شاید الان دارم اینگونه شعار می‌دهم و آن روزها به این مسأله حتی فکر هم نمی‌کردم.
دو ماه گذشته برایم بسیار سخت و جانفرسا بود. تصمیمی گرفته بودم که تا به اینجای عمرم بی‌سابقه بود؛ تصمیم بر ویران کردن تمام پل‌های پشت سر. حالا که از دور نگاه می‌کنم، می‌بی
التهاب
چند هفته پیش، غروب، سوار ماشین شدم تا بروم پارک ساحلیِ نزدیک خانه‌مان، بلال بخرم. نمه بارانی می‌آمد. ریز ریز و یواش. چند دقیقه مانده بود به اذان و من گوشه ی صندلیِ عقب ماشینی کِز کرده بودم. سرم را تکیه داده بودم به شیشه ی مثلثیِ دودی و زل زده‌بودم به بلورهای کوچکِ باران که زیر نور چراغ‌های تزیینیِ خیابان رنگ عوض می‌کردند. راننده آرام می‌راند و هر چند ثانیه یکبار برای آدم‌ها که در حاشیه ی خیابان، منتظر ایستاده بودند بوق می‌زد که یا
طومارنقالی
نقل
رستم وسهراب 
نویسنده:رضاعیسی آبادی
پاییز 1392 
به نام خداوند جان
وخرد              
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند
جای              
خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان
سپهر        فروزنده ماه وناهید ومهر
واما راویان اخباروناقلان آثار وطوطیان شکر شکن شیرین گفتارو صرافان
بازار معانی ،آنچنان که هم من دانم و هم تو دانی.حکایت کنند که درروزگاران قدیم
،درنگین انگشتری جهان،در سرزمین ایران رستم دستان، مرد
این یادداشت را اردیبهشت امسال در سالمرگ غزاله علیزاده نوشتم. امروز تولد اوست و مرور این یادداشت برای خودم خوب بود؛ تذکر داد که به ضرورت بازنویسی و رجوع به گذشته ایمان بياورم.
«احساس دائمی‌ام این بود در یک جهان تقریبا گود و تاریک هبوط کرده‌ام.» غزاله علیزاده خلق اولین داستان خودش در سن چهارده سالگی را مدیون این احساسِ عجیب می‌دانست. احساسی که اگرچه منشااش پیدا نبود، اما «واقعا با آن درگیر بود». با تلاش‌های مادر شاعرش منیرالسادات سیدی بود
موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

فتحی آدرس آریا مدیا مهرمهتآب سپتیک تانک ؛ ناب زیست سپتیک تانک سرزمین تینا مقداد بلاگ شخصی محمدجواد منصورزاده تی خودرو زیبایی پوست و مو ام پی فایل