نتایج جستجو برای عبارت :

خاطره های شمالو یادم نمیره اینقدر غرقم تو رویا که از

از اول بچگی تا حالا ماست و سالادو(سالاد شیرازی) و آب غوره رو با دَلار خوردیم(نمک سبز)،دوغو با کودکوته(کاکوتی) خوردیم و خیلی مخلفات دیگه که حالا تازه خیلی ها دارن مزشو تو دوغ هاي آماده امروزی ویا سفر به شمال تو غذاها میچشن.امروز که تو دوغم کودکوته ریختم به مامانم گفتم: مامان بقیه که این چیزا رو ندارن چطور زندگی میکنن! آخه غذاهاي شمالو به لطف گیاهان کاملا خود-رو که هرررر جایییی سبز نمیشن،کجای دنیا میشه خورد کجا! اونوقت دارن ویلا میسازن شهرک میسا
هیچوقت از خاطره هايی ک خودتون قبلا با کسی داشتین با کس دیگ خاطره نسازین واسه کسی رويا نسازین چون وقتی بفهمه اولین نفری نبوده ک اینارو باهاش تجربه کردین و تو ذهن شما این خاطره با کس دیگ شکل گرفته بدجور از درون میشکنه 
خیلی بد 
زندگى شده بود تیک تاک ساعت تا سکوت رو بشکنه.تا خواسته یا ناخواسته غرقم کنه توى خاطراتى تویى ک تمام گذشته منو پر کرده بودىنمیدونم دست خودت بود یا نه اما خوب میدونستم ک من تنها مجرم این داستان،شناخته شده بودم.خوب میدونستم حلقه دار رو تو انداخته بودى گردنم تا هر ثانیه يادم بیارى که هیچوقت دوستم نداشتى. امضا:سال ها قبل؛دوشنبه اى ک هیچگاه يادم نمیرود.!
همه ماها خاطره هايی داریم خاطرات خوب یا بد ولی برای من فقط یک خاطره خوب بود که مثل معجزه وقتی توی بدترین و سخت ترین موقعیت تمام عمرم اومد دنیامو رويایی کرد
واز وقتی که رفته يادم نمیاد هیچ چیزی از زندگیمو انگار همش یک خواب بوده
لطفا ناراحت نشو، دارم کاری میکنم که روح و ذهنم بفهمه که تنهاشدم و باور کنه
این کارو میکنم که بلند بشمچ
 
زندگی بدون رويا دیدن واقعا غیر قابل تحمل تر می شد .
 
در هیچ سن و شرایطی نباید روياهامون را فراموش کنیم .
 
در عالم رويا همانقدر و همانگونه که میخواهم تو را خواهم داشت .
 
رويا نام زیباییست .
 
خاطره ها در رويا به شکل جدیدی زندگی را جلوه گر میشوند . انگار که اتفاق جدید خوشایندی افتاده باشد حال مان برای مدتی خوب میشود .
 
رويای پرواز در کالبد یک عقاب .
 
 
در من یکی شبیه خودم داد میزند
من در سکوت غرقم و فریاد میزند
خیلی وقت است که ذوق همان چنتا بیت شعری هم که گهگاه میگفتم کور شده است
تا به حال به این درجه از بی خیالی نرسیده بودم هرچی دارم فک میکنم میبینم مهم نیست من این ترم امتحان جامع ندم و آبان امتحان بدم نمیدونم از کی اينقدر بی خیااال شدم 
البته تنها دغدغم از اینکه آبان بیفته اینه که میترسم با پیاده روی اربعین تداخلی داشته باشه 
دانلود آهنگ چه دردی داره دوری تو ازم عشقم از میثم ابراهیمی
دانلود آهنگ جدید میثم ابراهیمی به نام میخوامت
Download New Song By Meysam Ebrahimi – Mikhamet
دانلود آهنگ چه دردی داره دوری تو ازم عشقم
چه دردی داره دوری تو ازم عشقم الهی هرچی عاشقه برسن به هم
هر جا هم رسیدیم گلی بهتر از تو ندیدیم هرجارم بگردیم عاشق تر از من کسی نیست
تو بارونی یه نمه هم آرومی دردی ولی درمونی بگو همیشه میمونی
آخ که کور بشه هرکی نبینه عشق ما دوتارو بزنیم به دریا و با هم بریم جاده شمالو
د
دانلود ریمیکس آصف آریا پایتم من
سوپرایز بزرگ جوان ریمیکس ، دانلود ریمیکس آصف آریا بنام پایتم من با متن و دو کیفیت عالی
Remix :Dj M2
Download New Remix Asef Aria Payatam Man With Text And Direct Links 320 & 128 In Javan Remix
ریمیکس جدید دیجی M2 منتشر شد.
این ریمیکس به قطعه پایتم من از آصف آریا نعلق دارد.
ریمیکس در تاریخ ۳ مرداد ماه منتشر شد.
جهت دانلود ریمیکس جدید آصف آریا به ادامه مطلب مراجعه کنید.
امیدوارم شنوندگان از ریمیکس لذت ببرند.
با آرزوی بهترین ها برای این دیجی جوان.
متن آهنگ پا
کاش باد بیاد طوفان شه همه چیز  زیر و رو شه و من تموم شم
من که خودم قدرت تموم کردن رو ندارم. قدرت پایان دادان به اینهمه کثافتی که توش غرقم من بازم در یک پروسه‌ی تکراری عاشق شدم اما ایندفعه عاشق یکی که ۱۰ سال ازم کوچکتره، تخس و زبون نفهمه و و و 
حالا هم حالم بده افسرده افتادم یه گوشه و هیچ کاری نمی تونم بکنم
چمه آخه؟ چرا نمی تونم خودمو جمع کنم
نمیدونمـ چرا هر وقت اينقدر تو این دنیا گمـم میرم سراغ انیمیشن راپونزل و مریدا. شاید چون انیمیشن هاي والت دیزنی لند مثل سفید برفی و سیندرلا برمیگرده به زمان کودکیـم ولی اون زمان هم شیرین نبود که بگم این تمایل منو به سمت زمانی میبره که کاملا آسوده بودم! اما میتونم بگم کاملا بی دغدغه بودمـ همیشه باید پناهی واسه آدم باشه؛ پناه بر عِشق، پناه بر شعر، پناه بر خاطره ها هر چقدر تلـخ حتی! گفتم خاطره، یاد مامان خاطره میوفتم، مگه میشه یه آدم و اينقدر د
 من آدمِ دلتَنگی هستم، ازون دلتنگا که یادشون نميره آدمارو، ازونا که لیستِ مخاطبین گوشیشون پٌر از شمارَست، شماره ی آدمایی که شاید یه بار اتفاقی دیدمشونو دیگه هرگز تکرار نشدن .
 من آدمِ دلتنگی هستم، من حتی دلم واسه اون راننده ی پیر که پارسال بِهِم زردآلو داد تنگ شده یا اون خانومه که روزِ درختکاری تو پارک باهم درباره ی محیط زیست حرف زدیم حتی واسه اون دختره که ازم بدش میومد و همیشه پشت سرم حرف میزد !
 من آدمِ دلتنگی هستم و دلتَنگیام یه روزا او
خاطره راز خط کش ژله ای
خاطره راز خط کش ژله ای
 
خاطره راز خط کش ژله ایاز جمله ی”دختر خوبی باش” خسته شدم!!!خیلی وقت ها بقیه فکر می کنند که ما دخترای پرانرژی که البته کمی هم شیطنت داریم، دوست نداریم دختر خوبی باشیم!اما حواسشون نیست که خوب بودن برامون تعریف نشده!همیشه دوست داشتم کسی رو داشته باشم که راه و چاه رو يادم بده و مثل یک دوست همراه و همرازم باشه.………………………………بابام میگه مثل دخترخاله ات باشه !!!مامانم میگه از یاد بگیر !!!!ام
تمام مزه ی یه خاطره به در دسترس نبودنشه. به این که فکر کنی و تلاش کنی تا تکه پاره هايی ازش رو به یاد بیاری. به نظرم عکس، فیلم یا هر چیز دیگه ای شبیه اینا، جلوی این احساس رو می گیره. اصلا خاطره انگیز یعنی چیزی که نمی تونی تکرارش کنی. حداقل به سادگی نمی تونی تکرارش کنی.
رفتم روی سکوی جلوی اتوبوس BRT نشستم. به جاده و درخت‌ها و ماشین‌ها نگاه کردم. آهنگ گوش دادم و چشم‌هاي اشکیم گریه کردن. اما خاکستری غرق نشد.
روی پله‌برقی که به سمت پایین می‌رفت ایستادم. سقف بالا میومد و من پایین تر میرفتم. از سرم رد شد و توی سفیدی غرق شدم. 
کنار خط زرد کنار مترو راه رفتم و مسیر رو تا درون تونل ادامه دادم. ادامه دادم و تاریکی غرقم کرد. 
راستش الان چشمم می سوزه از اشک دلیلش چیه نمیدونم. شاید یه بی عرضگی. ناتوانی. چمیدونم. حسرت به کسایی که فردا کنکور میدن و خلاص میشن و من هنوز هیییییچم. نه هیچی بارمه نه میخوام باشه نه میتونم. عقبتر از همه ام داغونتر از همه ام بیخودتر از همه ام و خسته ام از این خستگی ها که تموم نمیشن. از این اشکا که یه روز بالاخره غرقم میکنن و حالم بهم میخوره از هرچی که انتخابش نکردم.
سال پیش مهر موبایلم رو برد. لب خیابون گریه میکردم و نعره میزدم مامان گفت فدای سرت.یه گوشی بهتر میخری، نو مدل جدید. گفتم مامان چی داری میگی، همه چی که پول نیست. خاطره هام چی.
آدم هرچی کمتر با دیگران دنبال ثبت خاطره باشه بعدها راحت تر خواهد بود. به لحظه هامون عمق ندیم. خاطره ساختن مثل خالکوبی کردن هست. 
غرقم به شب وَ سکوت است حسودِ منآلوده ی عزاست همه تارو پودِ منفکرم نمیرود به درستی به کارِ خودولگردِ پهنه ی شبهاست بودِ منافسرده ام وَ نفرتِ تبدارِ کینه هاپایش گذشت از سرِ حدّو حدودِ منمحوند سایه و شب در سیاهیمهستی گرفت بودنِ خود از نبود مناز خواب جستم و یک پنجره وَ نورپایان گرفت خستگی من ، جمودِ مناز نو رسید روزو سلامم به روز بادتقدیمِ هموطنانم درودِ من  .#احمد_یزدانی #کوتوال_فیروزکوه #انجمن_ادبی_کوتوال #ادبیها #بنیاد_شعر_و_ادبیات_داستانی_
 
سلام سلامممم
حالتون چطوره؟!:)
حالا باز آمــد؛ بویِ مـــاهِ مدرسه
بوی بازی هاي راهِ مـــدرسه
بوی ماه مهر… ماهِ مهـــربان
 
فصل مدارسه :) عطسه گلم منو به چالش خاطره مدرسه دعوت کرد که یکی دوتا از خاطره هاي تلخ یا شیرین مدرسه رو تعریف کنیم
اولش بهش گفتم من۶ساله از مدرسه فاصله گرفتم چیزی يادم نمیاد بعد انقد من بچه آرومی بودم(جون خودم) که هیچ خاطره ای ندارم!
بعد یکم فکر کردم دیدم چندتا خاطره بی نمک یافتم:)) خیلی سعی کردم که طولانی نباشه ولی شد:/
 
خا
دانلود اهنگ فکر تو از سرم بیرون نميره انقد خوبی تورو يادم نميره، با کیفیت خوب لینک مستقیم دانلود اهنگ با معرفت همین که کنارمی مرسی ازت دانلود آهنگ جدید رضا شیری با معرفت
دانلود اهنگ فکر تو از سرم بیرون نميره
متن اهنگ فکر تو از سرم بیرون نميره
با معرفت همین که کنارمی مرسی ازت تو قلب من نشستی تا ابد با معرفت
تو قلبمه جات تو میخندی دل من میره برات دیوونه کرده منو حال و هوات با معرفت
فکر تو از سرم بیرون نميره انقد خوبی تورو يادم نميره
ادامه مطلب
دانلود يادم نميره هرچی میری جلو بدتر میشه میثم ابراهمی
دانلود اهنگ يادم نميره هرچی میری جلو بدتر میشه با کیفیت 320
متن اهنگ يادم نميره هرچی میری جلو بدتر میشه میثم

لینک دانلود اهنگ 
يادم نميره هرچی میره جلو بدتر میشه
چند وقته که تو رفتی حواسمو پرت میکنم
اما من به سختی میتونم يادم بره
انگار پیشم نشستی آخه تو واسم نفسی
ادامه مطلب
 اسفند
 هر چه سرد، هرچه سخت اما در پی اش بهاری هست
 درست مثل زندگی که روزهاي سختش هرچه طاقت فرسا اما در گذر است
. آدم ها می آیند با خودشان شوق می آورند، 
امید و رشته هاي نازک دلبستگی رشته ها که طنابی ضخیم شد
 از ترس به دام افتادن میروند از آنها کوله باری می ماند پر خاطره
 و دلبستگانی که در خاطره ها جا می مانند.
 فراموشی گره کوری ست که به دست زمان باز میشود
 اسفندِ رابطه ات در گذر است
 خاطره ها را دَرس کن و بهار را با حال دیگری آغاز کن
 #پریسا_زا
خاطره کار فرهنگی باحال
خاطره کار فرهنگی باحال
 
خاطره کار فرهنگی باحالبعضی وقتا وصف یک سری ازین کارهاي باحال و خودجوشِ فرهنگی را که می‌شنوی، حالت خیلی خوب می شود.
مثلا یکی از این کارها مسابقه کتابخوانی‌ ای هست که در عرض ۲ ساعت توی مدارس برگزار کردند.بچه‌ها خیلی خوششون اومده بود.هم بخاطر اینکه ۳-۲ساعتی از کلاساشون پیچونده شده بودو هم اینکه ساعات درسایی که به نظر خودشون به درد زندگیشون نمی خوره، کتابای مفید خوندند.جالب بود براشون که همونجا
خب خب وارد فصل مدرسه ها شدیم و هممون کلی روزای خوبو تو این دوران گذروندیم. خیلی دلم برای اون روزا تنگ شده و طبق این چالش قراره یکی دوتا خاطره تلخ و شیرین تعریف کنم.
حقیقتش من خاطره ی تلخ آنچنانی ندارم و از اون روزا بیشتر خاطرات شیرین و خنده دار يادمه، الانم کلی فکر کردم ولی بازم چیز خاصی يادم نیومد.
فقط اولین چیزی که يادم اومد این بود که سال پیش دانشگاهی مدرسه ای
ادامه مطلب
با تمام وجود از کنکور ممنونم، که باعث میشه این روزهارو تحمل کنم. فکرمیکنم فعلا فقط همینه که باعث میشه زنده بمونم. تا وقتی تو علم طبیعت؛ فیزیک، علم نظم: ریاضی، علم مواد: شیمی، علم حیات: زیست شناسی(که حیات چقدر جان کاه است عزیزم. چقدر.)، علم زمین: زمین شناسی، علم ادب، علم زبان غرقم میتونم شادی رو مزه مزه کنم. میتونم به این روح خسته اجازه پرواز بدم، میتونم نمیرم.
میرم تا بتونم قدری نفس بکشم.
يادمه توی دانشگاه که بودیم ، دانشگاه به هر دانشجو یک ماشین حساب کاسیو داد. اونوقت یکی از سرگرمی هاي تمام دانشجوها برنامه نویسی با این ماشین حسابها بود. خلاصه ما کارهايی با اون ماشین حسابها می کردیم که جای خالی کامپیوتر را برامون پر می کرد. یه جورایی مثل مسابقه بین دانشجوها بود که هر کسی یه کار محیر العقول تر می کرد با این ماشین حسابهاي بدبخت، جلوتر میفتاد.
 
این هم یه خاطره ای بود که الان يادم افتاد
شده از چشم کسی سست شود دستانت؟
یا که از دیدن او ره بیفتد جانت؟
شده در شهر خودت مثل غریبی باشی!
به تمنّا برسد قسمتِ آبت ؟نانت؟
شده با درد شبی همدم گریه بشوی؟
یا که یک زخم قدیمی بکند گریانت؟
شده یک خاطره ات زخم جدایی باشد
که به ذهن آوری و رود شود چشمانت؟
روز و شب مُردم و در خاطره ها در حبسم!
شده یک خاطره عمری بشود زندانت!؟
پارمیدا مقیسه
امـــــروز عجیب دلم برایَت تنگ استـدو لیوان چـــــاےدو صندلےدو بلیتـ سینمایکـ نیمکت دونَفـره در پارکـو باقے دو نَفَره هايمانتَحقق پیدا مےکردحلا قضیہ تفاوت داردیک لیوان آبقرص مُسکـنکز کردن در گوشه تاریکـ اتاقیکـ نیمکتـ پرت در پارکـو ضَجـهحالا که نیستے من و یکـ دنیا خاطره از تو، دو نَفَره هايی داریماینجـــــا جایَتـ خالیستـــ صاحبـ یک دنیا خاطره
از جمله سفرهايی که جزو خاطره انگیزترین ها
هستند، سفر به یک جزیره در دل دریا است. خوشبختانه ایران با داشتن جزیره هايی
مانند کیش سفرهاي خاطره انگیز بسیاری می سازد. ولی خاطره انگیز بودن این سفرها
منحصر به طبیعت و جاذبه هاي جزیره نیست بلکه کیفیت بی بدیل جزیره است که بیشترین
تاثیر بر مسافران می گذارد و از لحاظ روانی مسافران را به آرامش سوق می دهد. هتل
هاي کیش هم به درستی عمل کرده و سفر خاطره انگیز را در بستری آرامش بخش برای
گردشگران مهیا کرده اند.
دارم به این فکر میکنم کاش از همون بچگی خاطره نویسی میکردمثبت لحظات شیرین یاحتی نیمه شیرین:)
اگه نوشته بودم الان نوشتن یه خاطره از مشهد راحت تر بود برام
الان نمیدونم از چی بگماز کجای بهشتاز کدوم سفرم به بهشت
یعنی بهشت قشنگ و خوش حال و هواتر از این میخواد باشه؟!
قبل اولین سفرم به مشهد رو اصلا يادم نمیاد ارتباطم چطور بود با امام
اما دقیق تو اولین سفرم تو دلم یه معامله کردم باهاش خیلی طلبکار باهاش معامله کردمحتی  دستور دادم…معامله سنگین
 هه آسمان جان!
غروب میکنی و غرقم میکنی در غُلُوِ ارغوانی هايت که نشسته است تا عصایش را بچرخاند و سیاهی هاي سادگی هايم را رنگ و جلای تازه ای ببخشد
انگار که بخواهد بلک راشن را با کوکتل عوض کند 
و خب؛چه فایده وقتی سوبرانی همان سوبرانیست؟؟

ادامه مطلب
چرا نمیتونم هیچی بنویسم? چرا نمیتونم چیزی بگم? فک کنم  اینقد بد میگذره که همه موافقن هیچ وقت یادآوری نشه. آدم یادش میمونه که کی بوده?یا آدم یادش هست که کیه? 
به بعضی چیزایی که یه تیکه احساسم توش جا مونده نگاه میکنم، و يادم میوفته که چقدر دلم برای اون لحظه تنگ شده. درست تو همین لحظه س که دوباره عشق سراغ آدم میاد.و بلافاصله یه حس درد آشنای سرد که قلبتو مچاله میکنه و برای بار هزارم بهت میگه عشقی وجود نداره و تو باز رويا دیدی.کلیک
 
 
درس خوندن کلا چیز مزخرفیه مخصوصا که از اول اولشم فراری باشی
تا زور بالای سرت نباشه درس نخونی 
تمام امتحانای خردادمو شب امتحانی خوندم 
نمره کلاسی و مستمر اینا حالیم نبود و نیست
میگن دخترا درس خونن و پسرا فراری و تنبل پس این همه دخترایی که دی ماه و شهریور دارن پاس میکنن همشون منم ؟
دقیقا وضع الانم اینه . هیچ اهمیتی به دوران امتحان کلاسی ندادم و شب امتحانی دارم حساب کتاب میکنم سال بعد انتخاب رشته کدوم رشته چرتو قبول میشم
بعد یکم فکر میکنم میگم 
تاثیر بعضیا تووی زندگی آدم بیشتر از یه اسمه، بیشتر از مدت حضورشونه.
انقدر زیاد که یه روز به خودت میای و می‌بینی همه‌ی فکر و ذکرت شده یه نفر!
شاید اون یه نفر، هیچوقت نفهمه که باعث چه تناقضی توی زندگیت شده، اما تو می‌دونی که اون، تنها دلیل تنهايیت بوده و تو، توی همه‌ی تنهايیات به اون پناه بردی. 
آرزو دادی. خاطره گرفتی!
آدما، با آرزوهاشون به دنیا میان، با خاطره‌هاشون می‌میرن.
کاش، آخرین خاطره‌ای که قبل از مرگ به یاد میارم، تو باشی.
داشتم به یک نفر میگفتم از طرف مردم تو دنیای اطرافم (نه مجازی) نفرت ادما رو نسبت به خودم شدیدا حس میکنم.
یه خاطره تلخی ک يادم اومد این بود:
یکبار رفتم دم سوپر مارکت خوراکی بخرم یک آبمیوه از این بطری شیشه ای ها و یک بیسکویت برداشتم.
سعی کردم در بطری باز کنم اما نشد و ترسیدم خیلی فشار بدم بطری توی دستم بشکنه.
رفتم پولش حساب کردم گفتم ببخشید میشه در این بطری برام باز کنین؟
مرد گف خانوم خودتون باز کنین دیگه.( با بی حوصلگی)
خیلی خجالت کشیدم و ناراحت ش
از سر شب این آهنگ مانی که توش میخونه : امسال خداکنه دوباره برف بیاد ، توی ذهنم پخش می شد. الان دارم گوشش میدم. پاییز و زمستون سال ۹۳ توی ذهنم مثل فیلم پخش میشه. سالی که پر از شب و ماه بود. درگیر کنکور بودم. يادمه چند روز قبل کنکور با خودم هی می خوندمش این آهنگو. خصوصا هیچ وقت يادم نميره اون روز صبح که آماده می شدم برم پیش بچه ها توی اون خونه هه که خانم ف اینا برامون گرفته بودن. قرار بود یه شب هم اونجا بخوابیم. خیلی هم سرد بود. میخواستیم درس بخونیم مثل
من خاطره چندانی از پدربزرگ پدریم ندارم.۳ ساله بودم که فوت شدن.تنها خاطراتم فقط تعریف هايی هست که مامانم از پدربزرگم کردهخوبی هايی که گفته و جوری که صدام میزده تا یاد دارم خاطراتم از هر دو مادربزرگا و پدربزرگ مادریم بوده
و امروز دفتر عمر آقاجونم برای همیشه بسته شد.و شد خاطره که يادم بیاد و بگم بابابزرگم اینجور بود و اونجور
آقاجونم رفتخیلی قشنگ رفت.خودش میدونست وقت رفتنهتسلیم شد وصیتشو کردحلالیت هاشو طلبیدهمه رو
مگر می‌شود پاییز به هزار رنگ به جلوه درآید، آسمان بارانش را پرشکوه بباراند و دل از هرچه اندوه، شسته نشود؟ باران را بسیار دوست دارم، بارانش که پاییزی باشد بیشتر شیدایم می‌کند. گیرم که همین طور یک‌نفره بزنم بدل خیابان‌ها. حتی هوس نمی‌کنم چتر جدید برای خودم بخرم و می‌گذارم باران تنگ در آغوشم گیرد.
اما می‌دانی زیباترش چیست؟ اینکه باران يادم بیندازد شبهايی از بهمن‌ماه سال گذشته را، يادم بیندازد که شبها به شوق دیدنت بال می‌گشودم و باران، آ
اغراق نیست اگرگویم که من بیمارمو صدایم مشکیست 
و سرم سرد و یخ است
سال ها است تنم پر دود است
سرب می بارد روی گونه ام
در خیالم جریان دارد س
سکوتم فریاد ، فریاد من سکوت
سال ها است سرما مغز مرا تازه نگه داشته است
تا بفرساید قلب ، بتازد آهن در رگ من
شیشه با باد ، آب با ماه ، چشم باز کنند 
جاده با پرتوی سر صبحگاه از خواب بر می خیزید
و چنان غرقم من در این خواب
که مهم نیست چرا یاد تو کم کم در زمان دفن شود
یا چرا وزن خیالت کم کم ، کم می شود
یا چرا این قلم ا
میدونم زرد نورانی این رنگی نیست! ولی چرا تا من میام یه کاری رو بکنم برعکسش میشه؟ مثلا الان تا میام حال خودمو خوب کنم و خوب نگه‌دارم، می‌بینم عع اونی که داره میره همون دلخوشی منه! :|
امروز روز نورانی ای نبود چون خدا باهام قهر کرده هی من بهش میگم بابا با مرام! با معرفت! لوتی! اینکارا چیه؟ به تو نمیاد. بیابغلم کن. بیا بهم بگو داری نگام می‌کنی.
خدا هم در همون لحظه لطف جدیدی رو بهم رو می‌کنه تا بفهمم حتا لایق قهر بودنش عم نیستم!
بهش می‌گم باشه هرک
باورم نمیشه به پایان این پاییز رسیدیم. پاییز 98. چقدر فرق دارد با پاییز 88 و شب یلدای خابگاه و اون همه فال حافظ.
چقدر این دهه اخیر زود گذشت. چقدر هنوز کار دارم. هنوز حتا به قدر کافی بزرگ نشدم. به خوبی میدونم منطق چی میگه و درست چیه. اما تسلیم مهربونی ذاتی م میشم. البته انکار نمیکنم اون شیطنت و تجربه خاهی ته وجودم هم بهرحال اثرگذاره.
از پاییز 78 که يادم نمیاد. حالا یا نمیخام يادم بیاد. . 
صبح ها که سوفیا رو میبرم مهد از یه راه هاي خیلی دوری بر
بیوگرافی بازیگران
 
عکس هاي خاطره اسدی
خاطره اسدی (زاده ۷ مهر ۱۳۶۲، تهران) بازیگر سینما و تلویزیون ایران است. فارغ التحصیل لیسانس رشته بازیگری از دانشگاه هنر و معماری دانشگاه آزاد در سال 86 می باشد، دوره بازیگری را در مدرسه هنر و ادبیات صدا و سیما در سال 81 گذرانده است.
برای ادامه خواندن مطلب رویبیوگرافی خاطره اسدی + عکس کلیک کنید
من از رمضان‌هاي زیادی خاطره دارم. از رمضان‌هاي کودکی و نوجوانی که نور ایمان هنوز قلبم را روشن نگه داشته بود گرفته تا رمضان آن سال سیاه که همان روز دومش پدربزرگم را از دست دادم و نور ایمان خاموش شد و سال‌هاي بعدترش که به بی‌اعتقادی و دنبال جای دنج گشتن برای خوردن ناهار گذشت. با این همه اگر قرار باشد روزی برای بچه‌ای که معلوم نیست داشته باشم یا نه، خاطره‌ای از رمضان تعریف کنم، قصه‌ی رمضان آن سالی را تعریف می‌کنم که ایمان و اعتقادی برایم نم
بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
يادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فروریخته در
در این پست دانلود اهنگ منو هیشکی نمیفهمه جز تو یه نفر برای دانلود در سایت بلاگ موزیک قرار داده می شود
دانلود اهنگ منو هیشکی نمیفهمه جز تو یه نفر (علی یاسینی) با لینک مستقیم کیفیت 320
دانلود آهنگ جدید علی یاسینی ما با هم خاطره داریم ( کیفیت اصلی Mp3 ) دانلود آهنگ جدید علی یاسینی ما با هم خاطره داریم موزیک جدید و زیبای خواننده علی یاسینی . منو هیچکی نمیفهمه جز تو یه نفر دلو بردار هرجایی ببر نگهش دار پیش خودت…
دانلود آهنگ علی یاسینی ما با هم خاطره د
خاطره ی فضای مجازی ، کتاب و روشنگری
 
خاطره ی فضای مجازی ، کتاب و روشنگریمن آدمیم که توی فضای مجازی خیلی فعالم و همشم آنلاینم.الآنم پیج اینستا دارم، اون موقع که تاریخ مستطاب آمریکا رو می خوندم که خیلی کتاب باحالیه و توش مبحث ی داره و کاریکاتورای جالبی داره که همینطور که می خونی ناخودآگاه خندت می گیره، طراحی جالبی داره…یه سری عکس کتاب رو گذاشتم استوری اینستام و نوشتم باحالترین کتاب ی که خوندم و یه دیزاین خاصی طراحی کردم ، یه عکس خوش
سلام دوستان به دلیل جذاب‌تر شدن وبلاگ تصمیم گرفتم سربرگی را ایجاد کنم‌، این سربرگ با نام (خاطره‌ها) راه اندازی خواهد شد و قصد دارم در آن همه بازی هاي قدیمی و خاطره‌انگیز را نقد کنم شما دوست‌داران بازی‌هاي قدیمی نیز می‌توانید از علایقتان بگویید یا حتی می‌توانید نقدی از یک بازی‌خاطره‌انگیز برای من بفرستید و با نام شما در وبلاگ قرار می‌گیرد امید‌وارم همه راضی باشید‌.
+ دیشب باز یه چیزایی يادم اومد از اون موقع که کنار پنجره خوابگاه دراز کشیده بودم و هیچکس نبود و ترس بود و یه کم تنهايی و یه انرژی خوب که کنار گوشم بود . دیگه تکرار نشد برام .
+ چرا اگه تا ابد هم طول بکشه باز هم دلت تنگ میشه؟ تو هی عوض میشی ولی هنوزم یه تیکه هايی هست که نمیشه جداشون کرد . یه روز همه ی حرفا و خاطره هايی که نوشتیم رو پاک میکنم . اون موقع دیگه سعی میکنم حتی هر از گاهی هم چیزی يادم نیاد.
شاید تعداد خاطره هاي خوبمون هر فصل یکی باشه.
شاید کم باشه.
ولی انقدر خوبن ک با دیدن عکس هاش اشک شوق میریزم من.
انقدر خوبن ک تک تک ثانیه هاش يادمه.
با همون شوق و ذوق و با همون لذت.
 
***
 
از میان همین روزها و شب ها پیداش شد؛مثل هزار چیز دیگر که پیدا شد و هیچکس نمیداند.
 
خب عرضم به حضور عنبرتون 
وای تا گفتم عنبر یه خاطره يادم اومد
آقا خط اول میخواستم بگم قرار بود یه پست بزنم ولی پست پیدا نشد که یهو گفتم عنبر    یه خاطره يادم اومد .  اومدم از عنبر بگم  که دیدم +10   از خیر اونم گذشتم خلاصه امشب شب ما نبود شانس با ما یار نبود تف به این وضع یعنی حتی کوچکترین یار و یاوری برای من نمونده :/
_____________________
یه آقا هست در محل کار سیبیلای چنگیز میبینه انگار کابل شارژ دیده 
همیشه برام سوال بود که تو که هیچ وقت شارژ نداری کیفم ب
 متن شعر زیبای شعر کوچه از فریدون مشیری
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودمدر نهانخانه جانم گل یاد تو درخشیدباغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچیديادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیمپر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیمساعتی بر لب آن جوی نشستیمتو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهتمن همه محو تماشای نگاهتآسمان صاف و شب آرامبخت خندان و زمان رامخوشه ما
امشب حالم بده بدجور بی خوابی زده به سرم . ساعت نزدیک ۲ نصف شبه !!
از ساعت ۱۰ میخوام بخوابم ولی خواب نمیرم .
امشب رفتیم هیات ینی اگه نمیرفتیم یه طورم میشد دیگه!! 
پارسال فاطمیه هر موقع میرفتم هیات اسمم رو میگفت یادت میوفتادم ولی خیلی گریه میکردم ازت ناراحت بودم خیلی خیلی زیاد ‌ هیج وقت فکر نمیکردم بتونم ببخشمت . 
ولی امسال ارومم انگار واقعی بخشیدم دیگه . نمی دونم شاید هیچ وقت حقی برای بخشیدن یا نبخشیدن نداشتم ولی هر چی بود تموم شد دیگه . ام
شبیه من شدی تو خواب هام. موهات سیاه شده و دیگه پرپشت نیست من عاشق موهات بودم راستش. دور شدی، سر تا پا یه خاطره از من شدی ولی بازم ازت متنفر نیستم. از پیشونیت متنفر نیستم با این که یه کپی از مال منه. سال هاست صدات رو نشنیدم ولی هنوز تو خیالم باهام حرف می زنی، با صدای خودم. هیچ وقت کم تر دوستت نخواهم داشت حتی روزی که خاطره ای ازت نمونده باشه و اون روز که تو رو با اسم خودم صدا خواهم زدم از همیشه دلتنگ ترم. 
سلام.
الان که اینو مینویسم، تو خونه تنهام. از صبح یعنی تنهام.
خیلی وقته که دلم میخواست باز بیام وبلاگ و باز مثل قدیما بنویسم. معنی بنویسم این نیست که من نویسندم یا فلان. اتفاقا از اول انشام هم ضعیف بود. الان هم این چند خطو که نوشتم میرم چند بار از اول میخونم ببینم نگارشم درست بود یا نه. که صد در صد باز هم غلط دارره!
فقط میخوام بعضی چیزهارو ثبت کنم. خیلی خود سانسوری دارم و  قبلا بخاطر همین خودسانسوری یا امینت یا ترس از لو رفتن تو دنیای واق
خاطره اولین هدیه کتابم، کنار ضریح ارباب
خاطره اولین هدیه کتابم، کنار ضریح ارباب …
 
خاطره اولین هدیه کتابم، کنار ضریح ارباب …
با شوق فراوان کتاب رو برای خودم خریده و همراه با یه کتاب دعا گذاشته بودم توی کوله ام.میخواستم تا توی ازدحام جمعیت و صف طولانی تا رسیدن به ضریح امیرم (که نزدیک به یک ساعت طول کشید.) اون رو بخونم.اما تو این انتظار یک ساعته، هدیه اش کردم به یک خانم مشهدی که نزدیک من توی صف بود …ایشون با ذوق کتاب رو گرفت و قبل از هر کاری هم
دانلود آهنگ حمید هیراد به نام و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندم ( عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست ) با کیفیت بالا 320 لینک مستقیم mp3 موزیک صوتی همرا با متن ترانه
دانلود آهنگ و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندم ( عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست )
ساده از دست ندادم ، دل پر مشغله را ////
تا تو پرسیدیو مجبور شدم مسئله را ////
»──|…///#×|──«
عشق آن هم وسط نفرتو باروتو تفنگ ////
دانه انداختو از شرم ندیدم تله را
─|…///#×|─
عشق آن هم وسط نفرتو باروتو تفنگ
دانه انداختو
 متن آهنگ عماد محمدی به نام خاطره
تکست آهنگ خاطره از عماد محمدی

از خاطره هايم خبری جز تو ندارم
ابری تر از آنم که به تدریج ببارم
ابری تر از آنم که بترسانی ام از سیل
در سوگ تو میبارم و بارانی ام از سیل
دلواپس دلتنگی و دلواپسی ام باش
هم بستر و هم بغض شب بی کسیم باش
از فاصله گفتی و از این فاصله مردم
جز خاطراتت به کسی دل نسپردم
 بعد از تو پر از خواهش چشمانت شب آرامش
بانو جان دل من‌کو
بعد از تو تلخ و غمگینم سردرگم بی تو من اینم
دل تنگم بی تو بانو 
تو
یه شامپویی دارم که بوش برام خاطره‌انگیزه اگرچه هر تلاشی کردم نتونستم معین کنم که مربوط به چه خاطره‌ای هست. اونچه ازش در ذهنم ثبت شده یه حال خوب عاشقانه هست و خب همین کافیه که هربار احساس فقدان کردم رفتم و این شامپو رو به موهام زدم و حالم خوش شد.
یه چیزهايی واقعی نیست مربوط به بازنماییه و خدا میدونه چقدر عوامل در این بازنمایی دخیلند. انگار کن داستان زندگی خودت رو بنویسی.
یکی از دوستان قدیمم وضع زندگی خوبی نداره دقیقا هم توی کوچه ماست خونشون چند سال پیش کتابای کنکورم رو برد سال بعدش بهش پیام دادم حالش رو بپرسم خیلی بد جواب داد توی خیابونم ما رو می دید اصلا توجهی نمیکرد جوری شد که من فکر کردم اینطوری راحت تره تا اینکه امسال مامانم رفته خونشون گفته به زهرا بگو بیاد پیشم بیاد خونمون من از صبح تا شب تنهام تا اینکه و کلی از مشکلاتش برای مادرم گفته مادرم هم سریع به من انتقال داد داشتم فکر میکردم باید برم خونشون یانه
من الان چی بگم؟اینگار تا اومدم قطره استریل چشمی بزنم و چشمم ببندم و انگشتم بذارم پایین چشمم و نگهدارم،کنکور تموم شد.از کنکور خاطره خوش ندارم زمانی که با ع.پ و حرص خوردن بابت کنکورش گذشت رو يادم نميره،هیچ وقت فراموش نمیکنم که سفر بودم و توی اون APP خاطره انگیز بهم پیام داد و با آنتن نصفه نیمه بهم رسید،نوشته بود تقصیر توعه تمام این مشکلات.فکرشم میکردم یه روز همچین حرفی بهم بزنه.
و بعدم قضیه کنکور و فلانی و
بیخیال
اما امروز عجیب بودا چندین بار
و ساعت ۴ صبح من به کسی فکر می کنم که به من فکر نمی کن
و حس می کنم خیلی وقت که از ذهنش پاک شدم
به یه دوستی از دست رفته فکر می کنم
و تصمیم اینکه شاید ادامه اون درست نباشه
شاید امتدادش فقط بخاطر اصرار من تا حالا بوده
و بهتر بهش بگم دلم برات تنگ میشه خیلی زیاد ولی قرار توام تبدیل به خاطره ها بشی
خاطره ای که چند سال بعد بگم یادش بخیر امیدوارم سلامت باشه هرجا که هست
من اصرار به موندن ادم ها نداشتم
چون هیچوقت اصرار من هیچ تاثیری نداشته
با کدوم خاطره یا تجربه روز دختر رو تبریک بگیم؟!خاطره تنهايی کلاس تشکیل دادن در غیابشون.بلاک کردن بعد از اشتباه.نگفتن کنسلی کلاس و بیخودی سر کلاس موندنشون.کمک نکردن بهشون وقتی سر یه مبحث کمک میخواستن.سو تفاهم با شوهر یکی ازشون یا نجات دادن دوتا دختر که گیر کرده بودن ؟!این آخری غیر دخترای کلاس بودش
یک هفته‌ای هست که دارم توی وبلاگا مثل قدیم میچرخم و اونایی رو که مداومن دنبال میکردم رو میخونم،حدودا ۲ ماه گذشته که چیزی ننوشتم و کامنتی ندادم و منتظر کامنتی نبودم تا سریع بپرم روی صفحه و جواب بدم. انگار که ۲ سال گذشته.
داشتم به این فکر میکردم که درسته که پست بزارم؟خب دلم تنگ شده بود ولی یه چیزی ته دلم میگه"تو که دو ماهه منو ول کردی رفتی و به زندگیت رسیدی الانم برو!برو" ولی ای اون چیزی که ته دلم داری سرم داد میکشی، دل است دیگر،گیر میکند گره میخ
 
 
1))
وزیدن گرفت نسیمی شرجی
تب داغ شب را
و امید روییدن
سار بر صنوبران
علف ها بر زمین
و من در پوست خود
نمی گنجم 
مژده می دهد دل
باز لبخندی خواهد شکفت
بر اندوه ماه
و ژیبا خواهد شد
در چشم هاي خورشید
نسیمی خنک
بر پوست داغ تنم
خاطره ی نفس هايت
در داغ ترین شب
هنوز زخم است روحم
و جای دندان هايت خونین
نسیمی میوزد
عطر تو میپیچد در اتاق
تکرار میکند ساعت
تیک تاک را
به همراهی لبانم
که تکرار می کنند نام تو را
.
 
 
نام ام را بخوان
پاسخی خواهم داد
آرام جانت

 
شب بود و کنار جوی تنهايی ها
من خسته ترین آدم دنیا بودم
در سیل عظیم خاطره غرق شدم
وابسته ترین آدم دنیا بودم
شب ، پر زد و در خط افق روز آمد
من بودم و تنهايی و چشمِ خوابم
خورشید کنار من نشست و من باز
ماندم چه بگویم تز دل بی تابم
روزم به سر  آمد و دوباره شب شد
اما من آزرده به نور آغشته
هرشب که دوباره آمد و روز شده
داغ و غم من مثل خودش یخ بسته
خاطره بی سوادی
خاطره بی سوادی
 
خاطره بی سوادیهمیشه هر جا حرف از بی سوادی می شد خیال می کردم تو دنیای امروز فقط پدربزرگ ها و مادربزرگ ها هستند که سواد ندارند.از این بابت خوشحال بودم که همه بچه هاي کشورم سواد دارند و کسی مشکل بی سوادی ندارد.
یک شب که قرار بود با خانواده به جمکران برویم با خودم قصد کردم به نیت ظهور چند تا کتاب کم حجم و جذاب درباره آقا با خودم ببرم و بدهم که مردم بخوانند.توی صحن جمکران راه می رفتم و خوب چشم می گردوندم که کتاب رو به ک
شراب. خاطره. یادآوری. اندوهی منتشر در فضای لایتناهی. سیگار. مرزِ باریکِ حالِ خوب و حالِ بد. صدای مرضیه. من به این انباشتگی و فشار حافظه و خاطره عادت دارم. کلماتِ سلین. مرگ قسطی؛ "دوباره تنها شدیم، چه‌قدر همه چیز کند و سنگین و غمناک است". عرق. که زمستان جز زخم، برف هم دارد. راه رفتن بر روی آن مرزِ باریک. آسمانِ سیاه و زمینِ سفید. معلق بودن در آن فضای لایتناهی.
۱. این پرکتیسی که مامانم گفت اينقدر خوب بود که دوست دارم شصت بار تکرارش کنم. 
۲. خیلی دوست داشتم بتونم احساسات و حرف دلمو به یک زبان مناسبی شعری آهنگی چیزی بیان کنم. ولی بلد نیستم و هنوز هم گارد درونیم اجازه ی بیان مستقیمشونو به خودم نمیده و بله بالاخره یه روز میترکم.
۳. بقیه‌ی تابستون با همه‌ی تعطیلی ها و قشنگی‌ها و حقوق شرکت و درس و زبان و ورزش و آهنگ و دوستا و تولدا و شصت تا کار دیگه ای که میشه توش کرد همش برا خودتون. یه چیزی بدین من بخورم یه م
1. سر صبی ساعت 6 داداشم تو ماشین عباس قادریه جواد یساریه کی کیه لب کارون می خونه؟؟ اونو گذاشته بود :|| قیافه من :||
2. ینی یه جوری امروز فقط چند ساعت ادبیات خوندم که پرای سهراب سپهری هم ریخته. 
3. از بی انگیزگی در درس خواندن رنج می برید؟ از خوراکی استفاده کنید.
دوازده تا دونه زیتون برداشتم. تعداد خط هاي جزوه ادبیاتو تقسیم بر تعداد زیتونا کردم. مثلا اگه شد 5، هر 5 خط یه زیتون می خوردم :'| پس فکر کردین چجوری تونستم چند ساعت متوالی ادبیات بخونم؟
4. دلم برا ا
هروقت از جاده ی پیچ در پیچ حاشیه ی شهر رد میشیم پدرم خاطره ی تکراری اش از چهل سال قبل رو برای بار هزارم تعریف میکنه.خاطره ی سالی که خوک هاي جدید روی کار اومده بودن و خوک هاي قبلی که سرنگون شده بودن رو توی توی گونی هاي بزرگی میکردن و از این صخره ها و کوه هاي سنگی بلند اطراف شهر پرت میکردن پایین.پدرم اون سالها جوانی بوده به سن و سال حالای ما.چهار سال کوچکتر یا بزرگترش فرقی نمیکنه.سالها گذشته اما پدرم خاطره ی فریادهاي مردهاي توی گونی که از ارتفاعا
آن روز تنها بودم؛ و من و تو ساعت‌ها با هم حرف زدیم. باران برای تو که آن سر شهر بودی زودتر شروع شد و برای من که این سر شهر بودم دیرتر آمد. تمام چیزهايی که غلط بودند حس درست بودن داشتند. یا آن عید را یادت هست؟ و آن کتاب را؟ باآنکه سرت شلوغ بود برای خواندنش وقت گذاشتی؛ و در آخر حتی دوستش نداشتی؛ و من فهمیدم چقدر من و تو فرق داریم؛ و فهمیدم چقدر می‌توانیم حس‌هاي جدید از هم یاد بگیریم. یا آن روز را یادت هست که گفتی شب حالت بد شده بود؟ و من چقدر از اینکه
چیزی که تا الان یه هفته گذشته و هنوزم يادم نميره، دعوایی بود که هفته پیش اول صبح گرفت :)
البته عمرش به ده دیقه هم نکشید ولی خوب از اونجایی که الان کم ظرفیت هستم؛ يادم نميره و هربار که طرف رو میبینم، انگار دارم فیلم دعوامون رو میبینم. نمی دونم شاید تا یه هفته ی دیگه نگاتیو فیلم پاک بشه :)
می خوام بگم که آدما رو خیلی نباید تحمل کرد، حتی اگه در زمره ی بهترین دوستان و آشنایان باشن :) بعدا مسائلی پیش میاد که آدم دلش واسه خودش می سوزه. 
پ.ن: حالا نمی دونم
خاطره: دردسرهاي کتابخوانی من و دخترام و شیرینی هاي راه حل هامان
 
خاطره :دردسرهاي کتابخوانی من و دخترام
من دو تا بچه دارم. یکیشون نوزاده و دخترم کلاس هشتمه!و از اونجایی که خانوما هیچ وقت سنشون نميره بالا، منم هنوز سنم همون حدودای دخترمه!بعد از آشنایی با یه موسسه که کتابهاي بسیار خوب و متفاوتی داشت، منم مثل اون حسابی درگیر کتاب خوندن شدم و از فرصت هاي طلایی خواب نی نی استفاده میکردم که کتاب بخونم. ولی چون دخترم وقت آزادش بیشتر از من بود، مدام د
انیمیشن inside out رو دیدیم همه احتمالا و هر کس حداقل با یه قسمتیش همزاد پنداری کرده. من الان اتفاقی زدم وسطش و اون صحنه اومد که داره خودشو به کلاس معرفی می‌کنه، و یه خاطره غمگین جزو خاطره هاي اصلیش اضافه میشه برای اینکه جلوشو بگیرن همه خاطره هاي اصلیش یهو محو میشن. همه ابعاد شخصیتش ناگهان خاموش میشن. من دقیقا خود این صحنه‌ام. خیلی وقته. نمی‌دونم حتی از کی شروع شد. يادم نمیاد. ولی بارها و بار ها شده وسط گریه یهو همه چیز برام بی معنی بشه. یه دفعه ن
حامی معاونت اجتماعی و فرهنگی شهرداری منطقه ۵با اطلاع دادن این شناسایی گفت: «همزمان با فرارسیدن هفته گردشگری، ۵ تا۱۱مهر ماه، ستاد گردشگری منطقه با همکاری شهرداری ناحیه۷، مسابقه خاطره نویسی از بهترین جا هاي دیدنی خواه زادگاه دانش آموزان را برگزار می درنگ.» ارباب«حسین دلبری» افزود: «در این مشق دانش آموزان می توانند در یک صفحه خاطرات شیرین خود را از بهینه مکانی که رفته اند یا زادگاهشان بوده، تصنیف و برای شهرداری منطقه واقع درون خیابان آیت ا
نقش یک خنده پر رونق را، برلبم می بینی
جان من راست بگو از چه سبب
کوه اندوه مرا، تو ندیدی هرگز؟
دیگر امروز چه سود، به تو اندیشیدن
تو که رفتی ای کاش، همه خاطره هايت را نیز
با خودت می بردی
وای ای خاطره ها
 ای شیاطین عذاب آور شب
که سپردید مرا در غم و تنهايی و تب
بگذارید فراموش کنم
قصه هرچه که بود
قصه هر چه که رفت
و دگر باز نگشت
| امیر غریب |
اگه جشن پایان پیش‌دبستانی که توش آرزو کردم دکتر بشم و جشن الفبای اول دبستان که توش حتی تخصصم هم انتخاب کردم رو بگذاریم کنار و جدی نگیریم، قوی‌ترین خاطره‌ی من برای پرورش این رويا برمیگرده به وقتی که دوم دبستان بودم . یک روز تابستونی رفتم یه درمانگاه و روح من اونجا موند ! و از فرداش ، تمام رويا و بازی‌هاي من خلاصه شد تو فضای بیمارستانی که توی ذهنم ساخته بودمش. اگه اون روز رو به طور میانگین بگیریم ۱۵ مرداد سال ۸۵ ، الان چهار هزار و ششصد و هفتاد
یکی از سفرهاي خاطره انگیزی که هر ایرانی حداقل
یکبار باید آن را تجربه کند سفر به اصفهان است. شهری پر از جاذبه هاي گردشگری اصیل
ایرانی که در گوشه و کنار آن به وضوح می شود دید. اصفهان جلوه گاه خوبی از تاریخ،
فرهنگ و هنر ایران از دوران صفوی تا به امروز است. خاطره انگیز بودن این سفر تنها
در این قسمت نیست و تمام نمی شود. با وجود هتل هاي اصفهان و کیفیت بی بدیل آن ها،
اقامتتان نیز یکی از خاطه انگیزترین و بهترین تجربه هايتان خواهد بود. پس بی ربط
نخواهد بو
يادم نیست جایی شنیدم یا خوندم که دوران دانشجویی آدم یه فصل گذراس ، قبل از اون  دنیا به ساز تو میرقصه اما بعد از اون تو باید به ساز دنیا برقصی.
 حالا که نزدیک  دو سالی میشه  از ایستگاه دانشگاه و دانشجو بودن پیاده شدم و  عبور کردم دارم به عمق معنای این جمله پی میبرم . 
کاش  انتخاب لحظه ها دست خودمون بود . کاش گذر زندگی مثل یک فیلم بود و میشد با یه ریموت کنترل ،عقب ببریش و جایی که  دوست داری نگهش داری ،حتی میشد لذت لحظه ها را با دو تا دکمه  بَک  و  پ
موضوه خاطره :شکر خدا
علامه سید عارف، حقوق اندکی دریافت می کرد و همیشه زیاد مهمان داشت. یک روز در جلسه درس نشسته بودیم، یک نفر آمد و گفت که خیلی تنگدست است. ایشان دست در جیب کرد و 50 روپیه- که آن موقع پول زیادی بود- به او داد. ما که ندیدیم ولی آن شخص که 50 روپیه را دید، خیلی خوشحال شد و شروع کرد به تعریف و تمجید از ایشان. ایشان خیلی عصبانی شد و گفت: «50 روپیه به تو دادم، اينقدر تمجید می کنی؟! خداوند متعال اينقدر به انسان ها کرامت و لطف کرده؛ شکر نمی کنی؟!
خاطره یادت باشد
خاطره : یادت باشد…
 
خاطره یادت باشد…آنقدر از خوندن کتاب لذت بردم که دلم نمی اومد کلش رو یک جا بخونم، ریز ریز می خوندم و از خوندنش لذت می بردم.اما آخر کتاب رو گذاشتم تو حرم بخونم.نشستم رو به روی ضریح،حس و حال کتاب انگار با حس زیارت گره خورده بود،می خوندم و اشک می ریختم،صورتم خیس خیس شده بود و زمان از دستم در رفته بود…نزدیک اذان /بود…خیلی دوست داشتم کسان دیگری رو هم تو این حس زیبا شریک کنم،کاش می شد خیلی ها این کتاب رو می خوندن
مشکل بی آبی یک طرف و تنبیهات دسته جمعی طرف دیگه!!!باعث شد خیلی از بچه هارو بهتر و بهتر بشناسیم.
از سخت ترین کارها اونجا نگهبانی بالای کوه حتی زیر بارش بود که گاهی تا 9 ساعت اون بالا می ایستادیم.
چندباری هم تیراندازی و درگیری پیش اومد ولی خداروشکر کسی آسیب ندید.
اما هر چه به روز بازدید نزدیکتر میشدیم برنامه ها فشرده تر میشد و برای ما اون بالا جای فراری بود از اینهمه کار.
کار ما قسمت مخابرات گروهان بود ولی انگار مسئولمون هیچ برنامه ای نداشت.آخرش ه
یادش بخیر ماه رمضانهايی که جمع مون بیشتر از دو نفر بود! 
ماه رمضان دوران مجردی تو خونه پدر
ماه رمضان هاي خوابگاه
ماه رمضان هاي خونه مجردیم 
همه ش پر از خاطره س!
برعکس از ماه رمضان دوره متاهلی خاطره خاصی ندارم البته چرا دوره نامزدی ما مصادف شد با ماه رمضون که کلی میخندیدیم 
اقای همسر سه سوته افطار میکرد بدو بدو از شرقی ترین نقطه تهران خودشو میرسوند غرب تهران که بیاد دنبال من بریم دو ساعت بیرون بگردیم و بدو بدو برگردیم خونه هامون برای سحری ام
چه حس خوبیست وقتی دفتر خاطراتت را ورق بزنی و خاطره هايت را مرور کنی
با خاطرات شیرین لبخند برلبت مینشیند و با خاطرات تلخ اخم میکنی
ولی هردوی اینها طعم شیرینی میدهند
وقتی صفحات وب رو مثل دفتر ورق میزدم،با هرپستی که برخورد میکردم یک یادش بخیری در ذهنم میگذشت.
چه روزها وساعت هايی پشت سیستم مینشستم و مطالبم را تایپ میکردمچه ساعتهايی را به خاطر یک پست مفید وخوب دنبال مطلب بین کتابهايم میگشتم.چه با ذوق وسلیقه مطلب مینوشتم و اکثر عکسهارو متن ن
((به نام خداوند مهربان))
 
جاری است هوایت به رگم چون باران
مهر تو چنان رود ، به دل هست روان
 
از روز ازل ، بر لب من نام تو هست
آگاهی و این عشق ، ز تو نیست نهان
 
من شهر به شهر ، در به در رد و نشانت بودم
این در به دری ، جز به لقای تو نیابد پایان!
 
گویند که این راه ، پر از تشویش است!
دانم که پریشان دل من با تو می یابد سامان
 
ای دوست! دلم ، گرچه پر از تاریکی ست.
راز دل من را تو بپوشان و مگو با دگران!
 
گویند خطاپوشی و دریاست دلت ای دلبر!
در عشق خودت غرقم کن! م
من خاطره چندانی از پدربزرگ پدریم ندارم.۳ ساله بودم که فوت شدن.تنها خاطراتم فقط تعریف هايی هست که مامانم از پدربزرگم کردهخوبی هايی که گفته و جوری که صدام میزده تا یاد دارم خاطراتم از هر دو مادربزرگا و پدربزرگ مادریم بوده
و امروز دفتر عمر آقاجونم برای همیشه بسته شد.و شد خاطره که يادم بیاد و بگم بابابزرگم اینجور بود و اونجور
آقاجونم رفتخیلی قشنگ رفت.خودش میدونست وقت رفتنهتسلیم شد وصیتشو کردحلالیت هاشو طلبیدهمه رو
 به‌خاطر آن صبح روشن که نور در کوچه می‌پاشد و لنگه کفش کتانی آویزان از سیم برق در نسیم تاب می‌خورد. به‌خاطر گربه‌ی کوچک پشمالویی که خمیازه‌کشان سرکوچه به انتظار من می‌ایستد. برای چنارهاي بلند خیابان که با خم‌کردن شاخه‌هايشان به‌هم سلام می‌کنند. برای گنجشک‌هاي خاله‌زنک جلوی صف نانوایی. به محله‌ی قدیمی ما و خانه‌هاي پرقصه‌اش، به روضه‌هاي خانگی و پیرزن‌هاي خمیده و قاب عکس بچه‌هاي دور از خانه و رفته‌ و نیامده‌شان. برای مادرم، برا
خاطره نوسی برای راه افتادن دست برای نوشتن خیلی کمک میکنه.

3 نوع خاطره(اتفاقات) داریم: فردی.جمعی.جهانی

فردی: که مربوط به خاطرات شخصی و خصوصی فرده.

جمعی: تنها گروهی از مردم شامل اون میشن.مثلا دهه شصتی ها با مدرسه موشها خاطره دارن.

جهانی: مواردی که تمام جهان از وجود اون اتفاق خبر دارن و دستخوش تغییر شدن.مثل جنگ جهانی دوم.
اگه کسی از خاطره فردی استفاده کنه،داره از زندگی خودش برای دیگران پرده برمیداره و به نمایش اون دعوتشون میکنه
گاهی خاطره، جمعیه
خاطره ترک اعتیاد
 
خاطره ترک اعتیادآنقدر با دختر دایی ام سر وکله زدم و با استدلالهاي من درآوردی اش کشتی گرفتم که گفت: هرچه تو بگویی، اصلا یک هفته نمی خوانم، با خنده ادامه داد ببینم تو دیگر چه از جانم میخواهی!ماچی به لپ هاي تپلویش فرود آوردم و گفتم پس بیا این ۳ تا کتاب را بگیر به جای این رمان اینترنتی هايت بخوان.باغر و ناله مخصوص دهه هشتادی ها قبول کرد!
هنوز ۳ روز نشده ۲ تا کتاب هارا پس آورد و گفت تموم شد دختر عمه توروخدا کتاب داری بدی؟خندیدم و ک
خاطره بد آموزی کتاب
خاطره بد آموزی کتاب
 
خاطره بد آموزی کتابنخوانده بودمش…فقط از یک فرد فهیم تعریفش را شنیده بودم.کتاب را به چند نفر دادم که بخوانند…یک نفر که کتاب را پس آورد و گفت این چه کتابی است؟ بدآموزی دارد!آنقدر ترسیدم که همان روز شروع کردم به خواندن کتاب…به هرجای کتاب که می رسیدم باخودم می گفتم: عه عه عه این جایش بدآموزی دارد.اما جلوتر که می رفتم می دیدم آنکه مسئله ی خاصی نبود…کلی موقع خواندن کتاب با خودم حرف می زدم:اینجا؟
خب اینجا
دیروز رفتم کوه، یه داستانی تو ذهنم داره شکل می‌گیره در مورد اولیور که چشماش کوره ولی دوست داره تو جاهاي خوش‌منظره باشه. قبل از ظهر که می‌خواستم یک چرتی بزنم دیدم خاطرههاي خوبم داره يادم نمیاد. دقت کردین اتفاق‌هاي بد تبدیل به تروما می‌شن ولی اتفاقای خوب حداکثر تبدیل به یه خاطره می‌شن. مثلا شما اگر یه بار از اسب بیفتین احتمالا تا آخر عمر از سوار شدن رو اسب می‌ترسین ولی هزار بارم که سواری خوب داشته باشین این‌طوری نیست که به خاطر تاثیرشون
به خواهرم میگم یه چیز خوش‌حال کننده بگو میگه فردا عروسیه. چند ساعت پیش داداشم زنگ زد گفت بهار کجایین؟ گفتم کیلومتر ۳۲۷ رشت. گفت نه اسکل یکم دقیق تر! گفتم خب کیلومتر ۳۵ آمل. رسیدیم بالاخره. دوست دارم این مهمونیارو. نه غذاشو نه تجملات و نه دستپخت و نه هر چیز دیگه‌ای. از جون و دل بودنشو دوست دارم. یه وقت هست یکی ده مدل غذا میذاره جلوت ولی توانش ۳۰ مدل بوده، یه وقتم هست یکی فقط نون پنیر آورده ها، ولی میچسبه به جون آدم. قضیه‌ی این مهمونی‌ها هم همینه.
خاطره :از کارایی هاي فیزیک
 
از همان نوجوانی هايم، روابط اجتماعی خوبی داشتم اما ارتباط با بعضی ها برایم سخت بود. این یکی هم از همان ها بود! جلو رفتم کتاب را دستش دادم و لبخند زدم و برگشتم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که صدایم کرد. برگشتم به سمتش. گفت: نمی تونم بخونم. خیلی پیامک برام میاد.یاد شاگردانم افتادم. گفتم من خودم معلم فیزیکم، برای بچه هاي کلاسم از این کتاب ها بردم. خیلی خوششون اومد. حیفه نخونی!با تعجب بسیار نگاهم کرد: به شما نمی خوره معلم ب
باسلام و تبریک سال نو 
تعطیلات ابتدای فروردین فرصت خوبی است برای تورّق بعضی از کتبی که مدت‌ها انتظار خواندنشان را می‌کشیدیم.اگر خاطره‌ی خوشی از کتاب خوانی در ایام نوروز دارید، می‌توانید برای ما ارسال نمایید.
نظرات کاربران در ادامه مطلب.این پست در حال بروزرسانی ست.
ادامه مطلب
نمی تونستم داستان واقعی رو تعریف کنم و مثل گذشته ها  نبودم که از تحمل قایم کردن غصه هايی که بقیه بهم دادن، ناراحت نشم. بله متاسفانه ناراحت شدم.
یادداشت کردن اون خاطره خیلی برام سخت بود ولی گفتم شاید دلخوریم از خودم کم تر بشه که فایده ی چندانی نداشت. ولی باید یه جا می نوشتمش مبادا يادم بره من تنها هیولای جمع نبودم. حتی فقط یه جوجه هیولا بودم. 
((به نام خداوند مهربان))
 
جاری است هوایت به رگم چون باران
مهر تو چنان رود ، به دل هست روان
 
از روز ازل ، بر لب من نام تو هست
آگاهی و این عشق ، ز تو نیست نهان
 
من شهر به شهر ، در به در رد و نشانت بودم
این در به دری ، جز به لقای تو نیابد پایان!
 
گویند که این راه ، پر از تشویش است!
دانم که پریشان دل من با تو می یابد سامان
 
ای دوست! دلم ، گرچه پر از تاریکی ست.
راز دل من را تو بپوشان و مگو با دگران!
 
گویند خطاپوشی و دریاست دلت ای دلبر!
در عشق خودت غرقم کن! م
دل را به هوای تو، ویرانه ای ساختم
        بگذار برود این دل بر باد،خاطره ای ساختم
موشک و بمب چه ترس باد بر این دل؟
       که با خاطره ی چشم تو خرابه ای ساختم
این ثانیه را بنگر بر این عظیم شهر
      که بی تو از شهر، سوخته شهری ساختم
هر جا را بنگری ز جای پایم
      جز خاکستر مگر رده پایی ساختم؟
تو که بر باور من،همان پُتک تخریبی     که با خاطرت از هر شهر خرابه ساختم!
+ نوشته هاي من صرفا نوشته هاي دل من است،نه وزنی دارند نه قافیه ای! نوشته هاي من یک مشت حرف
یه چیز دیگه که من اصلا درک نمیکنم
اینه که رانندگی کاناداییا و چینیا و اسیاییای شرقی، که اینجا بهشون میگن آسیایی ها، چرا اينقدر بد هست؟ چرا اينقدر تصادف میکنن اینها؟ چرا اينقدر این سفیدها و این اسیایی هاي شرقی بد رانندگی میکنن؟ حتی فرهنگ رانندگی توی کانادا افتضاحه. توی انتاریو همیشه پیاده ها نشونه میگرفتن و به صورتش برف و اب و بارون پرت میکردن ماشینا، اینجا همه ش نزدیکه تو رو زیر بگیرن. همه اینو میگن.
يادمه دو سال قبل گفتم رانندگی توی تورنتو
دفترچه یادداشت گوشی من شلوغ‌ترین بخش گوشیمه. هرچیزی رو که به ذهن و دلم
میاد، سریع اونجا می‌نویسمش. خوابم نمی‌بره و یادداشت‌هام رو مرور می‌کنم‌.
کلی خاطره برام زنده شد. تو یکی از یادداشت‌هام نوشته‌م: 《بعضی آدم‌ها شکل
انسان‌شده‌ی دردند تصور کن. دردی که می‌خندد》.حالا هرچی فکر می‌کنم يادم نمیاد با دیدن کی یا چی این رو نوشتمکی برام شکل انسان‌شده‌ی درد بوده؟نکنه خودم؟
تولد ۱۸ سالگیمو فراموش نمی کنم. نه بخاطر اینکه خانوادم سورپرایزم کردن و کلی کادو و کیک و فلان داشتم. چون اون روز توی کتابخونه ی سرد محل کار مامانم نشسته بودم، ۱۲ ساعت برنامه داشتم و چندین ساعتشو به کتاب تاریخ شناسی نگاه می کردم و بیشتر متنفر می شدم و نمی تونستم کلمه ای رو توی مغزم فرو کنم. چون دانشجویی کنارم نشسته بود که با تمام قوا داشت حال منو با صداهايی که از خودش در میاورد بهم می زد. چون من از محیط سرد و سفید ساختمون محل کار مامانم بیزارم و ت
بیشتر از ۲۴ ساعت شده که اینترنت را قطع کرده‌اند، مثل آن روزهاي تلخ ۸۸ که پیامک‌ها و تلفن‌ها یکماه تمام تعطیل بود. چه شد؟ حبس و حصر و جان‌هايی که گرفتند و عمرهايی که فرسودند و رهبرانی که ۹ سال است در حصرند و خاطره، خاطره‌ی تلخ از این حکومت ظالم که تمام توانش را گذاشته تا با مردمانش بجنگد؛ و چه زبونید شما که اینگونه دستتان را به خون ملت آلودید، جیبتان را از مال ملت پر‌کردید و گستاخانه می‌تازانید. تنها آرزویم بودن در روز نابودی شما حاکمان رذ
دختر چندماهه و مامانش روی صندلی کناریم نشستن. دختر کوچولو با کنجکاوی منو نگاه می‌کرد و تا یهو پنجره و بیرون رو دید، توجه‌اش جلب تصاویری که سریع رد می‌شدن، شد. دستم رو به صندلی جلو گرفته بودم تا از ترمزای ناگهانی در امان باشم. وقتی متوجه شدم داره بیرون رو نگاه می‌کنه، قید ترمز و اتفاقات بعدش رو زدم؛ دستم رو برداشتم تا بتونه یه تصویر کامل و بی‌مزاحم که احتمالاً به نظرش عحیب میاد رو ببینه. خواستم سالها بعد وقتی اولین خاطره زندگیش رو یادش میاد
گره شده بود توو گلوم 
قد این همه مدت ندیدن 
بوشو نفهمیدن 
صداشو نشنیدن 
گریم گرفت از ذوقِ دیدنش 
شنیدنش 
بوییدنش
اصن مهم نیست چی شد 
چی نشد 
خجالت کشیدم تهش 
اونجا که اشکم در اومد از قبول نکردنای عینک 
خجالت کشیدم 
صبح توو اتاق موقع مرتب کردن این خوره ی لعنتی روزمو دلمو ذهنمو خورد که نکنه دلش سوخته باشه برات و فقط همین.
دلم سوخت هیچکس نپرسید این مدت حالت خوبه
چقدر دلش شکسته ازم 
تنهام خیلی
زیادی 
زیادی کودکانست نگاهم به اطرافم 
حتی زندگی 
ا
امروز که داشتم با اتوبوس برمیگشتم، تویه لحظه خاطره ها شبیه یه بوی آشنا از ذهنم رد شد
انقد شدید بود که دلم خواست سرم رو بذارم شونه ی بغل دستیم و دستش رو بگیرم و محکم نگهشون دارم
ولی بغل دستیم یه دختره بود که داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد و هیچ رقمه دلش نمیخواست سرش رو بچرخونه اینطرفی
پس چشمامو بستم و به دو هفته ی دیگه این موقع فکر کردم
شاید یکی از دستاشو قطع کنم برا همیشه پیش خودم نگهشون دارم.
از اتوبوس که پیاده میشدم خیلی جدی به این قضیه فک
همه چیز از یه صبح چهارشنبه شروع شد.
24 ماه رمضون بود و همه روزه بودن بجز مامانم.
منم که هنوز بهم تکلیف نشده بود باید روزه بگیرم.
درواقع قبل از چهارشنبه من هیچ تکلیفی نداشتم. من بودم و خدای خودم. من فقط اونو میشناختم و میدیدم و بهش گوش میکردم. يادم نمیاد ولی باید اینطوری بهم گفته باشه. اونم با یه لبخند بزرگ. "حالا دیگه نوبت توا. توباید سر بخوری و بری توی دنیا."
و من سر خوردم و به دنیا اومدم.
****************************
من که يادم نیست. ولی بچه هاي دیگه رو دیدم. فعا
همیشه فکر می کردم فکر کردن به گذشته کار بیهوده ایه. یه جورایی وقت تلف کردنه. و سعی می کردم خودمو از این عادت، که بد می دونستمش، دور کنم. کار سختی بودو اما تا حدودی تونستم به چیزی که میخوام برسم. اما به مرور زمان بهم ثابت شد که گذشته هویت آدمه. گذشته که نباشه آدم یه چیزی تو زندگی کم داره. خیلی وقتا به این فکر می کنم که اگه آایمر بگیرم چی میشه؟ اگه ندونم کی ام و از کجا اومدم می تونم به سادگی الانم زندگی کنم؟ امروز به جواب سوالم رسیدم؛ زمان که بگذره
موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

مقاله, تحقیق, پایان نامه آموزش نقاشی مدیریت آموزش عالی خانم دکترسمانه شیرزاد سون پوینت سریزکده دفترچہ خاطـراتِ دخترے شهریورے، دانشجـو و ڪتـ ݪاور یک مرد می‌نوشت! دانلود رایگان دوره هوش مالی ماهان تیموری موسسه حقوقی و داوری دادگستر برتر آمل