نتایج جستجو برای عبارت :

خانه مادربزرگ

متن در مورد خانه مادربزرگ توصیف مادر بزرگ انشا در مورد صندوقچه مادربزرگ انشا در مورد مادربزرگ مهربان متن در مورد خانه قدیمی مادربزرگ انشا در مورد خانه های قدیمی توصیف حیاط خانه مادربزرگ انشا در مورد خانه های قدیمی در پاییز
ادامه مطلب
چند دقیقه بعد،رعنا توی اتاق خواب داشت وسایلش را جمع می کرد که برود خانه مادرش.بهمن دقیقا رو به رویش نشسته بود و هرچه رعنا را صدا می کرد،رعنا جوابی نمی داد. از جایش بلند شد و رفت در ورودی ساختمان را قفل کرد.می خواست با این کار مانع رفتن رعنا بشود،اما کارش احمقانه بود. هنوز مثل بچگی هایش فکر می کرد. یک بار هم که می خواست نگذارد مادربزرگ برود خانه شان،کفش هایش را قایم کرده بود توی انباری؛مادربزرگ با کفش دیگری رفت. اما این بار قصه کمی فرق می کرد؛ به
نماز میخواندم ولی صدای مادربزرگ را میشنیدم که مامان را نصیحت میکرد میگفت انقدر به بچه ها سخت نگیر این چادر چیه که دست و پاشونو میگیره بگذار راحت بگردن و صدای مامان که در تلاش برای متقاعد کردن مادربزرگ بود. شنیدن این نصایح آن هم از زبان مادربزرگ برایم تازگی دارد چه میکند این پیشرفت تکنولوژی و ورود اینترنت به فامیل ما حتی توانسته! عقاید یک پیرزن هفتادو پنج ساله را بدون خون و خونریزی تغییر دهد. مادربزرگ حتی معیارهای زیبایی شناسیش هم تغییر کر
[مادربزرگ با جدیت قربوت صدقه ی نوه اش میره که بستری NICU هست و من میرم برای معاینه ی نوزاد]من:اه اه اه این دختر زشتت دیگه قربون صدقه هم داره?:))
مادربزرگ:زشت خودتی،دخترم به این خوشگلی!!
من:نه نیگا دماغشو چقدر بزرگه.موهاشو.وای چقدر زشته!!
مادربزرگ:هرچی باشه دخترم از تو خوشگل تره حسود خانم!!
من:اصلنم.دختر زشتت به خودت رفته و زشت شده!
مادربزرگ:بذار دخملم مرخص بشه میگم بیاد حالتو بگیره!
و این مکالمه تا مدتها کش میاد و ما انقدر میخندیم که من یادم میره
مرگ مادربزرگم 
قضایای نورچشمی ترین پسرش و همسر و فرزندانش 
نام نیکی که از مادربزرگ موند و در مقابل باز هم پسرش و فرزندانش و اینکه آیا این قضایا به اون ربط داشت یا همزمان شد؟ 
و بعدش اون و عمه هر دو مریض شدن 
و عمه سال پیش و مادربزرگ امسال مردن
و هنوز قضایای زندگی عمو وجود داره 
 
و من با خودم میگم 
فقط خدا به درون انسان ها آگاهه
مرگ مادربزرگم 
قضایای نورچشمی ترین پسرش و همسر و فرزندانش 
نام نیکی که از مادربزرگ موند و در مقابل باز هم پسرش و فرزندانش و اینکه آیا این قضایا به اون ربط داشت یا همزمان شد؟ 
و بعدش اون و عمه هر دو مریض شدن 
و عمه سال پیش و مادربزرگ امسال مردن
و هنوز قضایای زندگی عمو وجود داره 
 
و من با خودم میگم 
فقط خدا به درون انسان ها آگاهه
تو یه کتابی خواندم که نوشته بود:
پیرمرد میگفت
با گذشت سالها می بینی که پیر شده ام
و امیدوارم داناتر هم شده باشم.
قدیم ترها وقتی توی خیابان و یا پارک ها راه می رفتی دست بیشتر پیرمردها مجله و رومه می دیدی،وقتی  هم خانه
پدربزرگ ها و مادربزرگ ها می رفتی کنج یکی از اتاق ها یک کتابخانه با کتاب های مورعلاقه شان بود،شنیدن اخبار و رادیو 
و دیدن مستندها هم از سرگرمی های جالب اونا بود.خب معلومه چنین پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی با کلی تجربه و آگاهی 
پیر
[مادربزرگ با جدیت قربوت صدقه ی نوه اش میره که بستری NICU هست و من میرم برای معاینه ی نوزاد]من:اه اه اه این دختر زشتت دیگه قربون صدقه هم داره?:))
مادربزرگ:زشت خودتی،دخترم به این خوشگلی!!
من:نه نیگا دماغشو چقدر بزرگه.موهاشو.وای چقدر زشته!!
مادربزرگ:هرچی باشه دخترم از تو خوشگل تره حسود خانم!!
من:اصلنم.دختر زشتت به خودت رفته و زشت شده!
مادربزرگ:بذار دخملم مرخص بشه میگم بیاد حالتو بگیره!
و این مکالمه تا مدتها کش میاد و ما انقدر میخندیم که من یادم میره
در خانه‌ی مادربزرگم، یک خانه‌ی قدیمی در یکی از محله‌های قدیمی یک شهر کوچک قدیمی، زمستان است. شب است. نیمه‌شب است. بیرون باران می‌بارد. از همان باران‌ها که گلی توی در دنیای تو ساعت چند است بهشان می‌گفت بارش. نور زرد رنگ یک آباژور قدیمی، دیوارهای کهنه‌ی ترک برداشته، قالیچه‌ی دستباف قدیمی، بخاری گازی که شعله‌هایش نارنجی می‌سوزد، کتری چدنی ته سوز و قهوه جوش مسی روی بخاری، یک تلوزیون ناسیونال قدیمی خاموش و خاک گرفته گوشه‌ی اتاق، یک چمدان
دل آشوب ها، اون حس گنگ و دلتنگی های نامفهموم، ناراحتی ها و حرف و حدیث های رفتارهای مزخرف یکی از اعضای خانواده،غم غروب و دلتنگی روزهای اول سال من ختم شد به امروز دهم فروردین و از دنیا رفتن مادربزرگ میم.
مادربزرگ مهربونی که تا همین امروز ظهر کنارش بودیم و چشماش بسته بود و دستاش بی حرکت و با دستگاه نفس میکشید.چهره اش بی رمق بود و جون نداشت دیگه و خبری از اون لبخند همیشگی روی لبهاش نبود. انگار که خسته بود از این دنیا وچند ساعت بعد خبر دادن که همه چ
سلام نرگسم!
سلام عزیزتر از جانم!
امشب تو پیش من نیستی. مادرت دوست داشت برود خانه ی مادربزرگ من و یک روزی را آنجا با عمه های من سر کند. دوره ی نامزدی بعد از اینکه مادرت را آورده بودم اهواز و چند روزی را اینجا گذراند، برگشتیم اردبیل و یک بار به دایی اش گفتم: این دختر شما به پدر من می گوید: پدرجون! و به مادرم: مادرجون، این مشکلی ندارد اما اینکه به عمه های من بگوید: عمه جون، این را کجای دلم بگذارم؟ دایی مادرت و مادربزرگت و مادربزرگ مادرت که همگی آنجا ب
امروز صبح هم مثل همیشه پرهام برای اینکه به مدرسه برود، از خواب بیدار شدد، به دستشویی رفت و دست و صورت خود را شست. بعد سر سفره رفت. وقتی سر سفره رسید، پدربزرگ، مادربزرگ و مامان، همینطور در چشم های پرهام نگاه می کردند. سکوت عجیبی خانه را پر کرده بود. پرهام سکوت خانه را شکست و گفت:«اتفاقی افتاده؟»
پدربزرگ گفت:«نه عزیزم! فقط ما این همه وقت منتظر بیدار شدن شما بودیم. خب زود بخواب بچه.»
بعد ادامه داد:«ساعت را نگاه کن.»
پرهام یک نگاه به ساعت انداخت. ساع
بسم رب الرفیقمادربزرگ نشسته بود روی مبل و جوراب هاش رو گرفته بود دستش. چشمش که به من افتاد گفت: سیدجان!  _دو سه سالی هست که دیگه حافظه ش خوب کار نمیکنه و به همین سید اکتفا میکنه_ بیا کمکم کن جورابامو پام کنم.میشینم روی زمین روبروش، پاهاش رو میزارم روی پام و جورابای مشکیش رو پاش میکنم. پاها همون پاهای کوچک و تپل قبلیه ولی ورم کرده. دیگه قادر نیست خم شه و خودش جوراب هاشو پاش کنه.هنوز جوراب دوم رو کامل نکشیدم بالا که انگار چیزی یادش میاد و خیلی جدی م
نشسته‌ام
توی خانه یکی از پیرزن‌های فامیل و چای می‌خورم. طعم عجیبی در چایی‌اش می‌زند توی
ذوق. چیزی بین بی‌طعمی و تلخی. سخت می‌شود فهمید که مشکل از چایی است یا از پیرزن؛
یا از ترکیب جفتشان. شاید مشکل از کهنگیِ چای‌های بلااستفاده خانه پیرزن است. کسی
چه می‌داند. در خانه پیرزن‌های تنها، کلی چیز وجود دارد که سال‌هاست هیچ بشری جز
خودشان به آن‌ها نزدیک نشده. مثل شکلات‌هایی که ده دوازده سال از تولیدشان می‌گذرد
و کسی نبوده که آن‌ها را بخورد و ن
دلتنگ گذشته‌
دلتنگ خونه مادربزرگ 
دلتنگ جمعه هایی که همه تو خونه مادربزرگ جمع می‌شدیم
دلتنگ بازی با بچه‌های فامیل
دلتنگ آب‌تنی تو حوض
دلتنگ خوابیدن تو پشه‌بند
دلتنگ یه سفره از این سر تا اون سر خونه
و کلی آدم که حالشون خوبه 
که با دیدن هم حالشون بهتر میشه
دلتنگ اون ‌سال ‌هام 
دلتنگ اون روزام
دلم کمی قدیم می خواهد❣️
هفت ساله که بودم ، داییِ بزرگم بعد از ۲۵ سال برگشت ایران ، درحالی که به جز یک داماد ، هیچ‌کدام از شوهرخواهرها و زن‌داداش‌ها و برادر و خواهرزاده‌هایش را ندیده بود ، داییِ بزرگم برای ما شکل یک سرزمین کشف نشده بود ، آن سال ، یک اتفاق رویاگونه‌ی عجیب بود که مانندش هیچوقتِ بعد تکرار نشد . هر شب و هرشب خانه‌ی مادربزرگ مهمانی بود و فامیل‌ها و آشناهای دورِ دور حتی، می آمدند و از هر خانواده‌‌ی چهار نفره‌ای دایی‌ام فقط با یک یا حداکثر دو نفرشان ا
بسم رب الحسین علیه السلام
روز تاسوعا بعد از پذیرایی مجلس عمویتان و جابه جایی آن سینی های بزرگ به خانه که رسیدم.
گلویم سخت درد گرفت حالم ازین رو به آن رو شد تب و لرز سردرد .
اما خودم را به مراسم شب عاشورای پدرتان رساندم .میدانید آقا از اول محرم با خودم گفتم اشک هایی که در مجلس ابی عبدالله بریزد فقط و فقط باید برای حسین و فرزندان و اهل و عیالش باشد و بس.
نباید ذره ای بخاطر غم های خودم اشک بریزم
و همین هم شد الحمدلله در مراسم فقط حسین بود که جلو چ
همیشه غروب‌های عاشورا خونه‌ی مادربزرگ که بودیم، وقتی همه یکی‌یکی وسایلشون رو جمع می‌کردند و سوار ماشین می‌شدند می‌رفتند، یه حس مزخرف غیرقابل وصفی داشتم.
مثل این‌که قراره بقیه‌ی زندگیم غروب عاشورای خونه‌ی مادربزرگ باشه.
+ کاش اینجا جای بهتری بود، کاش ما آدم‌های دیگه‌ای بودیم.
++ بغضی که قراره تا آخر عمر بمونه.
شمع ما یک شبکی را به تو پروانه بگفت
                                                    همره من تو نباشی بگسل از بر جفت
کار من سوختن و ساختنی از بر نور
                                             شمس و تابان شدنی از در کور
گر تو باشی به جوارم  دو سه روز
                                     یا بمانی به کنارم دو سه روز
تو بسوزی ز در غفلت خویش
                                      دور گردی ز ره رفطرت خویش
عمر تو یک صلتی از بر یار 
                                       تو بسان موش با
صبح که مامان بیدارم کرد ، تو چند لحظه ای که بین بیدار شدن و نشدن بودم حس کردم چقدر به مادرم بیگانه‌م، حس کردم یه غریبه‌ست، یه زن میانسال با کمی اضافه وزن، صورت سفید، موهای قهوه‌ای و تک و توک سفید. اونقدر کابوس کوتاهی بود که سریع گفتم: بیدار شدم مامان جان. با تاکید روی مامان جان‌. انگار که بخوام به اون چند لحظه‌ای که گذروندم ثابت کنم که اون مامان‌جانِ منه! همون زن میانسال با همه نقص ها، چروک های روی صورتش، گاهی اخم و بداخلاقی هاش زیبایی زندگی
بسم رب الحسین علیه السلام
روز تاسوعا بعد از پذیرایی مجلس عمویتان و جابه جایی آن سینی های بزرگ به خانه که رسیدم.
گلویم سخت درد گرفت حالم ازین رو به آن رو شد تب و لرز سردرد .
اما خودم را به مراسم شب عاشورای پدرتان رساندم .میدانید آقا از اول محرم با خودم گفتم اشک هایی که در مجلس ابی عبدالله بریزد فقط و فقط باید برای حسین و فرزندان و اهل و عیالش باشد و بس.
نباید ذره ای بخاطر غم های خودم اشک بریزم
و همین هم شد الحمدلله در مراسم فقط حسین بود که جلو چ
پدربزرگم(مادری) عاشق مادربزرگم بود که باهاش ازدواج کرد.مادربزرگم(مادری)بسیااار زن مودبی بود جوری که گاهی مامانم میگه تو یعنی من:) به اون رفتم.زن مؤدب،باحیا ومعتقدی بود و شدیدا اهل رعایت حلال.خودمم هم به یاد دارم، به شدت رفتار عجیبی داشت،احترامی که به بقیه میذاشت خیلی قابل درک نبود برای خیلی ها.اونایی که بی پروا حرف میزدن خیلی با مادربزرگ من ارتباط نمیگرفتن چون براشون سخت بود و پدربزرگم عااااااشقققششششش بود، همیشه به بچه هاش میگفت حتی
چند ماهی هست که خواب راحت ندارم. توی تخت خودم راحت نیستم. توی جسم و پوست خودم راحت نیستم. توی ذهن خودم راحت نیستم. حتی توی خواب هم راحت نیستم. خواب‌هایی که می‌بینم شده یک مشت بدیهیاتی که در روز می‌بینم یا به آن‌ها فکر می‌کنم. هنوز هم خانه‌ی مادربزرگ و خانه‌ی دوران کودکی‌ام را در خواب می‌بینم. آدم‌های تکراری. تکرار پشت تکرار. البته چند شب پیش خواب دیدم که هری استای را بغل کرده‌ام و بعد همدیگر را بوسیدیم. آه، چقدر شیرین بود. البته نکته‌ی
هدیه برای مادر بزرگ چی بخرم؟



هدیه برای مادر بزرگ چی بخرم.
هدیه برای مادر بزرگ
مناسبت
خاصی در پیش رو هست و شما باید با خرید هدیه به قدردانی از همه خوبیهایی
که در این سالها مادربزرگ برای شما انجام داده بپردازید.
هدیه برای مادر بزرگ
خرید هدیه برای مادربزرگ به دلیل محدودیت-های سنی این عزیزان آنچنان کار آسانی نیست.
هدیه برای مادر بزرگ
مادربزرگ
آن زن مغرور و زیبا و جوان دیروز است، اکنون گذر زمان جوانی و زیباییاش
را به یغما برده و قامت ا
باید بهار اینجوری بگذره
یه خونه باشه با یه ایوون بزرگ؛
لبه ایوون پر از گلدون هایی باشه که مادربزرگ عاشقشونه و صبح به صبح قبل بیدار شدن اهل خونه،
قربون صدقشون میره و بهشون آب میده
یه حیاط پر از درخت باشه و یه حوض آبی تازه رنگ شده وسط حیاط که شبها، عکس ماه بیفته داخلش!
یه تخت کنار ایوون زیر پنجره باشه و یه لحاف سنگین
از همون لحاف هایی که وقتی میندازی روت نمیشه نفس کشید!
از همونایی که بوی نم و عطر خاص جا رتختخوابی رو میده
بعد یه روز بالا و پایین
خانه مادربزرگ شعبه دیگری ندارد *_*
یه خونه با حیاط برزگ که دو ضلعش باغچه است و ضلع سوم یه باغیه برای خودش! پر از هلی گوجه و تره و جعفری و چغندر و لوبیا سبز و درخت گردو و گل با یه لونه مرغ که یه خروس بی خاصیت داره که علی رغم داشتن هیکل نتونست خروس دایی رو که نصفش بود شکست بده به نظرم بین مرغا مونده زن زلیل شده :/
اینم رونمایی گوجه ماهی:    
تازه از تخم اومده بیرون :دی
الان که این پستو ارسال می کنم دارن اسید می پاشن روش (تو معدمه)
من یک عدد مادربزرگ دارم که نه تنها تو آزربایجان متولد شده بلکه 99.9 درصد از زندگی ش رو اون جا گذرونده
حالا چند روزی مهمون ماست تو تهراناین مادربزرگ من سواد نداره و یه کلمه هم فارسی بلد نیست.
 
این چند روزی رو که خونه ماست رو شب ها میشینه با مادرم سریال ستایش رو می بینهکسی تا حالا سیر داستان فیلم رو براش توضیح نداده اصلا فصل های قبلش رو هم ندیده و مهم تر ازهمه فیلم رو هم کسی براش ترجمه نمیکنه اصلا ولی
 
تمام جزئیات فیلم رو میدونه همه چی رو کامل
دیشب خوابم نمی برد و به گذشته فکر می کردم.انگار که اینهمه سالو پشت سر نذاشته باشیم، نزدیک بود.
به دوستای دوران کودکی فکر می کردم. ی مادربزرگ، پسرخاله، دخترعمو. چقدر اون زمان بازی می کردیم.
اون روزای گرم تو کوچه های انزلی. امروز به شکل عجیبی مسیرامون خیلی از هم دور شده.
ی مادربزرگ مونده تو شهر خودش ما تو شهر خودمون. پسرخاله دلش سنگ شده و صورتش صفحه ی گوشیش. دخترعمو هم ۸سالی میشه ندیدم.شکایت نیست، بیشتر تعجبه. اینهمه تغییر
یا حق.
در خانه مادربزرگ ها، هیچ چیز دور ریخته نمی شود؛ لباس های کهنه تبدیل به روبالشی و روکش پشتی می شوند. بشقاب های قدیمی، قابِ روی دیوارها می شوند. شیشه های شربت و آب لیمو، گلدان می شوند. سطل های ماست، سطل زباله می شوند. جعبه های شکلات، جاسوزنی و جای هر نوع خرده ریز دیگر می شوند. بافتنی های قدیمی شکافته و تبدیل به بافتنی های جدید می شوند و .
فارغ از قناعتی که در این رفتارها موج می زند، فکر می کنم که این به نوعی سبک زندگی آدم های آن دوره بود. آدم
مادربزرگ مادری ام دوسال پیش از دنیا رفت. هنوز
چهلمش را نگرفته بودند که دایی هایم خانه پدری شان، آن عمارت  خاطره انگیز، را به سرعت و با مبلغی ناچیز
فروختند. دلم برای حوض آبش تنگ شده است. تابستان ها همیشه پر از هندوانه بود. ماهی
های قرمز، فواره کوچک، گلدان های قرمز شمعدانی که مادربزگم با حساسیت خاصی دور تا
دور لبه آن می چید. در گوشه دیگر حیات تاب آهنی بزرگی بود. البته نشیمن گاهش از
چوب ساخته شده بود. چه روز هایی که با دخترخاله ها و پسرخاله هایم سو
عصر یک مهمان کوچولو دارم
5 سالشه
برای مادرو پدرش کاری پیش اومده
مادربزرگ و پدربزرگ مادریش مسافرت هستن
مادربزرگ و پدربزرگ پدریش کار دارن
و وقتی گفتن بهش حق انتخاب داری بین خاله و دایی
گریه کرده که نمیرم و میرم پیش خاله فلانی که من باشم
البته من خاله واقعیش نیستم
چون اصلا خواهر ندارم
مادرش باهام حرف زد منم قبول کرد
من هیچ نسبت نزدیکی باهاشوت ندارم یکم برام عجیبه
معمولا وقتی بچه ها پیشم می ان میگن باهامون بازی کن میگم کار دارم
دو تا سطل عروسک پ
میدان نقش جهان، بازار آهنگرها، کوچه حاج میرزا، قهوه خانه آزادگان
بخش عظیمی از روحم دل تنگ سال‌های گذشته ای است که هرگز نزیسته ام، سال هایی که رنگ های بیشتری داشت و صمیمی‌تر بود. قبل‌ترها دنبال ماشین زمانی بودم تا مرا به آن زمان ببرد و بعدها فهمیدم هنوز دروازه‌هایی هست ک وصلم می‌کند به ان زمان‌ها و یکی از مهم‌ترینشان برایم قهوه‌خانه چاه حاج میرزا.
از میان تیرگی‌های بازار آهنگرها که رد می‌شوی، وارد کوچه کاه‌گلی حاج میرزا می‌شوی و دروا
شهر تبریز به واسطه رشادت های آزاد مردانی همچون ستارخان و علی مسیو در دوران انقلاب مشروطه نقش برجسته ای در تاریخ معاصر ایران دارد، به همین خاطر بازدید از خانه های باقی مانده از مشروطه خواهان که روزگاری محل تشکیل جلسات و ستاد جنگ بوده برای ما یاداوری میکند که این شهر بزرگ چه تاریخی را پشت سر گذاشته است.
خانه های تاریخی تبریز
موزه قاجار (خانه امیر نظام)
خانه تاریخی ستارخانموزه علی مسیوخانه بهنام (خانه قدکی)خانه مشروطه تبریزخانه حیدر زاده تبری
همه چیزمان شده دنیای مجازی ؟زندگیهایمان مجازی عشقهایمان مجازی که اگر بلاک شوی دیگر دستت ب جایی بند نیست و شکست سنگین ی ازعشق میخوری.اعتراض هایمان مجازی به همه کس و ناکس شخص  فحش میدهیم و مرگ میفرستیم.نه بر این و ان و گرانی.با هشتگ های رنگارنگقبلاً بود اعلامیه های دیوار چسبان با سوت های پاسبان و فرارهایماناکنون.هشتگ.و فیلتر از پاسبان و زدن اکانت دیگر.و تکرارسر شکستن هاهم همینطور .دعوا میکنیم همه کس هم را اباد میکنیم ولی جرات لوکیشن و ا
در کودکی اصلاً بچّه شروشوری نبودم. فقط گاهی از سر کنجکاوی، وسایل برقی خانه را می شکافتم تا ببینم چطور کار می کند. مسئولیّت سرهم بندی شان دیگر با من نبود. اگر پدرم می توانست تعمیرشان می کرد، در غیر اینصورت اهل خانه از خیر آن وسیله می گذشتند! خیلی اوقات بی سروصدا گوشه ای می نشستم و کتاب می خواندم یا برنامه های علمی تلویزیون را تماشا می کردم. بعد به سرم می زد همان آزمایشات را در خانه پیاده کنم و یک بار نزدیک بود خانه را به آتش بکشم. می بینید که چقدر
در کودکی اصلاً بچّه شروشوری نبودم. فقط گاهی از سر کنجکاوی، وسایل برقی خانه را می شکافتم تا ببینم چطور کار می کند. مسئولیّت سرهم بندی شان دیگر با من نبود. اگر پدرم می توانست تعمیرشان می کرد، در غیر اینصورت اهل خانه از خیر آن وسیله می گذشتند! خیلی اوقات بی سروصدا گوشه ای می نشستم و کتاب می خواندم یا برنامه های علمی تلویزیون را تماشا می کردم. بعد به سرم می زد همان آزمایشات را در خانه پیاده کنم و یک بار نزدیک بود خانه را به آتش بکشم. می بینید که چقدر
به علی‌آباد خوش آمدید! اینجا قرار است خانه‌ی مجازی من باشد. من کی‌ام؟ یک علیِ نحیفِ درسخوانِ برنامه‌نویسِ سربه‌هوا که یواش یواش از کنج میز تحریرش دارد سر می‌خورد توی بغل جامعه. این روزها منتظر آمدن نتایج کنکور است و مشغول انتخاب رشته و در حال و هوای خداحافظی با یک عالمه دوستان اهل دل و معلمان عزیزتر از جان. و حالا وسط این وانفسا به سرش افتاده که اولین وبلاگ زندگی‌اش را تأسیس کند، به قول بچه‌ها «همین الان، یهویی!»
علی‌آباد قرار است برای
اگر منتظر فرصتی عالی برای حمایت از والدین یا پدربزرگ و مادربزرگ خود به کانادا هستید، اکنون زمان است! کانادا در هفت روز برنامه حمایت از والدین و پدربزرگ و مادربزرگ را باز می کند. برنامه با برخی از به روز رسانی ها در فرآیند مصرف برنامه آمده است. خواندن همه چیز را در مورد اخبار مربوط به روند درخواست و چگونگی تبدیل شدن به یک نامزد بگذرانید.
از تاریخ 28 ژانویه 2019، در ظهر (EST)، علاقه به حمایت از فرم های ارسال شده بر اساس اول آمده است، اولین بار خدمت پذ
باید بیایی یار. باید بیایی و مثلا نوه بزرگ خانه رو به روی خانه مادربزرگه -همان خانه‌ای که سالهاست رنگ آدمیزاد ندیده- باشی و صبح به صبح به ستون تراس تکیه بزنی و چایت را در کش و قوس‌های طبیعت بنوشی و ندانی آن دختری که دیروز از ترس سگ بزرگ همسایه بغلی یک محل را دویده و نفس‌نفس‌ن آقاجونش را صدا می‌زده که بیاید و سگ را که بفرستد پی کارش، نوه‌ی صاحب آن خانه باغیست که هر بار می‌بینی‌اش سلام می‌دهی و می‌پرسی:" چطورید همسایه؟" اصلا غروب‌ها بیا
پشت مانتیتور آیفون که می دیدمش دلم پر از شوق میشد
چادر سفیدم برمیداشتم یا مانتو روسری مینداختم روی شانه و سرم و میدویدم به استقبال در راه پله ها.
به ندرت پیش می آمد در خانه منتظر باشم تا رسیدنش.
آدمها مگر چند ساعت از خانه دور می مانند. اما برگشتنش برگشتنِ "خانه" به "خانه" بود.
خانه هوشمند چیست؟ویکی پدیا، درباره اینکه خانه هوشمند چیست و اتوماسیون خانگی یعنی چه، اینطور می نویسد که:
«خانه هوشمند یک فناوری نوظهور و در حال گسترش است. خانه هوشمند در پایین‌ترین سطح خود می‌تواند به همهٔ خدماتی اشاره داشته باشد که بدون دخالت صاحب‌خانه عملی را در محیط خانه اجرا می‌کنند»
چیزی متوجه شدید؟!بله، قرارمان سرجای خودش باقی ست. قرار است به زبان ساده با شما درباره هوشمند سازی صحبت کنیم و بگوییم که خانه هوشمند چیست ؟
پس بی خیال وی
به علی‌آباد خوش آمدید! اینجا قرار است خانه‌ی مجازی من باشد. من کی‌ام؟ یک علیِ نحیفِ درسخوانِ برنامه‌نویسِ سربه‌هوا که یواش یواش از کنج میز تحریرش دارد سر می‌خورد توی بغل جامعه. این روزها منتظر آمدن نتایج کنکور است و مشغول انتخاب رشته و در حال و هوای خداحافظی با یک عالمه دوستان اهل دل و معلمان عزیزتر از جان. و حالا وسط این وانفسا به سرش افتاده که اولین وبلاگ زندگی‌اش را تأسیس کند، به قول بچه‌ها «همین الان، یهویی!»
 
علی‌آباد قرار است برا
محرم شد. حالا دیگر هر شب صدای طبل از سر کوچه می آید و بعد همهمه‌ی نوجوان‌ها. من را یاد روزهایی می‌اندازد که برادرم هم یکی از همین نوجوان‌ها بود. نذر می‌کرد کل دهه را زنجیر بزند و می‌زد. آخر دهه میرفتیم خانه‌ی عزیز و شب آخر تازه میگفت نمیتواند بخوابد. شانه‌هایش بنفش شده بود و کبود. عزیز قربان صدقه‌اش می‌رفت. من شنل قهوه‌ای رنگی را که خاله‌ام برایم بافته‌بود میپوشیدم و خیابان‌های شهر را به دنبال هیأت‌ها می‌رفتیم. شام غریبان خانه‌ی خال
تو درمانگاه رفتم شرح حال بگیرم؛ پدر یه بچه شیر خوار ۱ ماهه بغلش بود ، شرح حال گرفتم؛ بعد گفت ما این یکی رو آوردیم برای نمونه ! 
گفتم نمونه ی چی ؟؟؟ ادرار ؟؟؟ خون ؟؟؟؟ 
گفت نه ! 
اینها ۴ قلوان ! همشون یه مشکل دارن ! نمیتونستیم هر ۴ تا رو بیاریم ، برای همین ، این یکی رو برای نمونه آوردم :))) 
همونجا اینقدر خندیدیم با پدر و مادربزرگ بچه که از گوشه ی چشمهامون اشک میومد ! :)) 
دلم عجیب در این جمعه هوای قدیم را کردههوای حیاط بزرگ مادربزرگبا حوض آبی فیروزه ایماهی های قرمزو شمعدانی های لب حوضکه عطرشان مست میکرد هر رهگذری را.هوای دورهمی های سادهبا شام و ناهاری به مختصری نان و پنیرو خنده های از ته دل با کسانی که دوستشان داریم
یاد آن روزها بخیر
بسم الله الرحمن الرحیم .
ساعت تقریبا 9:30بود که به خانه ی پدرم رفتم تا درنبود اهل خانه مهمان عزیزمان یعنی مادربزرگم ملقب به ننه تنها نماند.
یک جمع نوه و مادربزرگی صمیمی
باتوجه به اینکه ننه شاهد بدخلقی های برادرم برای رفتن به مدرسه بود به شرح ماجراهایی از این قبیل پرداخت.
از جمله اینکه (به زبان خوده ننه می نویسم)
محمد (پسرعموم ) وقتی بچه بود میخواست بره مدرسه اذیت می کردهمش یا باید زهره (مادرش) میرفت میشست مدرسه یا من میرفتم یا عمه مینا.
خل
کل سال یک طرف  و روز اول عید و خانه ی باباجان هم یک طرف
من شش تا عمو دارم و همه یمان خانه هایمان با یک دریچه به هم راه داشت و نیازی نبود از کوچه به خانه ی هم برویم.
سال که تحویل می شد یک آن میدیدی پسرها از در و دیوار دارند میریزن توی خانه ی ما که بعد از آنجا بدو بدو بروند خانه ی بابا جان
دخترها هم پشت بندشان
ادامه مطلب
فیروزه نیشابور نام سنگی است که خودش و رنگش را یا در مسجدها دیده‌اید یا در دست مادربزرگ‌ها و یا هرجای دیگری که حرف از سنت ایرانی باشد سنگی که قدیمی‌ترین معدن را در روستایی با همین نام در نیشابور دارد. با ما همراه باشید تا بیشتر و بهتر این آبی آسمانی را بشناسید.
ادامه مطلب
محمد خان موسیوند کیست؟
در مهاجرت بخش بزرگی از موسیوندها از مسکن اصلی
خود در دشت خاوه در نورآباد دلفان به مناطق دیگر لرستان، مرحوم محمد خان موسیوند
نقش مهمی داشته است. این مهاجرت حدود دویست و پنجاه سال قبل انجام شده است یعنی در
عهد کریم خان زند. مرحوم محمد خان موسیوند یک پسر به نام عبدال و شش دختر داشته
است. دخترهای او واسطۀ خویشاوندی موسیوندها با خانواده‌ها و ایلات و طوایف بزرگ
لرستان و به ویژه بیرانوندها و سگوندها می‌شوند:
1)     
مادربزر
دیگه حیا رو گذاشتم کنار.
مستقیم و غیر مستقیم اشاره می کنم که میخوام زن بگیرم.
دیگه داره دیر میشه. 
شاید این ها به خودشون بیان.
عزیز میگه بگرد از اون گوشیت یکیو پیدا کن.
چه جوری میشه از این تو کسی رو پیدا کرد؟!
___________________________________________
آره.
مادربزرگ نمیدونه ولی خدا که میدونه.
اقرار می کنم که این راه رو رفتم.
آخرش هرچی باشه به یک ازدواج خوب ومنطقی منجر نمی شه.
وچیزی به جز دل شکستن تهش نیست.
خدایا منو ببخش.
مادربزرگ گفت: «مادر بودن خیلی سخت است، وقتی سه چهارتا_یا بیشتر_ بچه داری، انگار داری توی یک ماهی‌تابه‌ی داغ می‌رقصی، نمی‌توانی به هیچ‌چیزی فکر کنی. و وقتی یکی دوتا بچه داری کار از این هم سخت‌تر است، چون نمی‌دانی اتاق‌های خالی‌ات را چه‌طور پُر کنی.»
با کفش‌های دیگران راه برو/ شارون کریچ/ مترجم کیوان عبیدی آشتیانی 
همین چند روز پیش داشتم به سپیده می‌گفتم محیط آز دکتر م. با این که خیلی مردونه‌س، اما از اون محیط‌های مردونه‌ای نیست که آدم توش اذیت بشه و کاملا احساس می‌کنه که راحته. مثلا محیط شرکت دکتر ب. هم کاملا مردونه بود، ولی شخصا یک سال توش عذاب کشیدم.
داشتم می‌گفتم همین مردونه و در عین حال راحت بودن محیط، منو یاد خونه‌ی قدیمی مادربزرگم میندازه.(مردونه بودن خونه‌ی مادربزرگ رو در همین حد توضیح بدم که از ۱۴ تا نوه، فقط سه تامون دختریم)
بعد گفتم چیزای
مردی از خانه ای که در آن ست داشت زیاد راضی نبود، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست  کمکش کند تا خانه اش را بفروشد ، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحب خانه خواند. [خانه ای زیبا که در باغی بزرگ و آرام قرار گرفته، بام سه گوش، تراس بزرگ مشرف به کوهستان، اتاق های دلباز و پذیرایی و ناهار خوری وسیع. کاملا دلخواه برای خانواده های بچه دار]


اد
محمد خان موسیوند کیست؟

در مهاجرت بخش بزرگی از موسیوندها از مسکن اصلی
خود در دشت خاوه در نورآباد دلفان به مناطق دیگر لرستان، مرحوم محمد خان موسیوند
نقش مهمی داشته است. این مهاجرت حدود دویست و پنجاه سال قبل انجام شده است یعنی در
عهد کریم خان زند. مرحوم محمد خان موسیوند یک پسر به نام عبدال و شش دختر داشته
است. دخترهای او واسطۀ خویشاوندی موسیوندها با خانواده‌ها و ایلات و طوایف بزرگ
لرستان و به ویژه بیرانوندها و سگوندها می‌شوند:
1)     
مادربزر
از خرید برگشته ام
در کوچه با نایلون های زیادی که حاصل ساعت ها گشتن در پاساژها هستند دارم به خانه بر میگردم
درست زمانیکه احساس رضایت از زندگی دارم در کوچه و از پشت سر بهم شلیک می کنن تق
مغز استخوانم می سوزد و حرکت چیز گرمی را در بدنم حس می کنم
خون و خون و خون جاری می شود
کلید خانه در دستم بود
قبل از اینکه به خانه برسم
کارم را ساخته بودند
می خواستم تلاش کنم خود را به خانه برسانم
ىلی زمانیکه به خاطر اوردم در خانه کسی منتظرم نیست
در سکوت خود مردم
سال
من خوب نیستم، با این‌حال از صدای گنجشک‌ها لذت می‌برم و منتظرم تمشک‌های ملس جنگلی از راه برسند، می‌خندم و مادربزرگ را سفت و سخت در آغوش می‌گیرم. من خوب نیستم، با این‌حال به کاکتوس‌هایم آب می‌دهم و با یادآوری اینکه تولد امسالم در روز پنج‌شنبه است، لبخند می‌زنم. حال آدم‌ها را می‌پرسم و وقتی جواب نمی‌دهند، به تریج قبایم برمی‌خورد و سعی می‌کنم قدر آدم‌هایی که حال مرا می‌پرسند بیشتر بدانم. به گمانم زندگی همین است. مجموعهٔ خوب‌بودن‌ها
گویند عارفی قصد حج کرد. 
فرزندش از او پرسید: پدر کجا می خواهی بروی؟ 
پدر گفت: به خانه خدایم.
پسر به تصور آن که هر کس به خانه خدا می رود، او را هم می بیند! پرسید: پدر! چرا مرا با خود نمی بری؟ 
گفت: مناسب تو نیست. 
پسر گریه سر داد. پدر را رقت دست داد و او را با خود برد.
هنگام طواف پسر پرسید: پس خدای ما کجاست؟ 
پدر گفت: خدا در آسمان است. 
پسر بیفتاد و بمرد! 
پدر وحشت زده فریاد برآورد: آه ! پسرم چه شد؟ آه فرزندم کجا رفت؟ 
از گوشه خانه صدایی شنید که می گفت: تو ب
در دوران کودکی عاشق بستنی‌ توپی
بودم. بستنی‌هایی که طرح توپ فوتبال را داشت و درش شبیه به گوش‌های شخصیت برنامه‌کودکی زیزیگولو بود.
بااینکه خرید بستنی توپی بیست تومان (دقیقاً بیست‌تا تک تومانی!) بیشتر از بستنی کیم
برایمان آب می‌خورد، ولی همیشه ارزشش را داشت. مشخص است که بستنی همان بستنی بود. تازه روکش شکلاتی هم
نداشت. پس صحبتم دربارۀ ظرف بستنی است. دلیل علاقه‌مان به بستنی توپبی این بود که اگر چاقویی پیدا می‌کردی و با
دقت گوش‌های زیزیگولو
      یک خانه داریم مانند گلدان                                                                                گل های خانه مامان و بابا                                                                             من دوست دارم پروانه باشم                                                                              فرزند خوب این خانه باشم                    
پلان های سه بعدی بهترین دید کلی را از تمام فضاهای خانه در اختیار ما قرار میدهند تا نسبت به جانمایی فضاها، روابط فضایی و سیرکولاسیون، بهترین بررسی را داشته باشیم به ویژه زمانی که پلان ها، مبلمان شده باشند تا درک بهتری از فضا به ما بدهند؛ آپارتمان های سه خوابه با توجه به تعداد اعضای خانواده میتوانند کاربری های متفاوتی در اتاق ها داشته باشند و اغلب در خانواده های کوچک به خصوص در فرهنگ غرب، یکی از اتاق ها به اتاق مهمان اختصاص پیدا میکند تا پذی
باید
بیایی یار. باید بیایی و مثلا نوه بزرگ خانه رو به روی خانه مادربزرگه -همان خانه‌ای که سالهاست رنگ آدمیزاد ندیده- باشی و
صبح به صبح به ستون تراس تکیه بزنی و چایت را در کش و قوس‌های طبیعت بنوشی و ندانی
آن دختری که دیروز از ترس سگ بزرگ همسایه بغلی یک محل را دویده و نفس‌نفس‌ن
آقاجونش را صدا می‌زده که بیاید و سگ را که بفرستد پی کارش، نوه‌ی صاحب آن خانه باغیست
که هر بار می‌بینی‌اش سلام می‌دهی و می‌پرسی:" چطورید همسایه؟" اصلا غروب‌ها
بیا
چند روز پیش - فکر می‌کنم همین پنجشنبه بود - صبح که بیدار شدم ساعت از نه گذشته بود. کسی هم خانه نبود. نه مادر و نه پدر. طبق عادت مشغول صبحانه خوردن شدم و بعد هم نشستم سر بقیه‌ی کارها. تقریبا تا ظهر هم در خانه تنها بودم. در همین چند ساعتی که کسی نبود، تلفن خانه چند بار زنگ خورد. یک بار خاله‌ی بزرگ‌تر زنگ زد، یک بار خاله‌ی وسطی‌تر، یک بار هم خاله‌ی کوچک‌تر. درست نمی‌دانم چه کار داشتند اما فکر می‌کنم همه‌شان هم حول یک موضوع زنگ زده بودند. کار ندا
چند روز پیش - فکر می‌کنم همین پنجشنبه بود - صبح که بیدار شدم ساعت از نه گذشته بود. کسی هم خانه نبود. نه مادر و نه پدر. طبق عادت مشغول صبحانه خوردن شدم و بعد هم نشستم سر بقیه‌ی کارها. تقریبا تا ظهر هم در خانه تنها بودم. در همین چند ساعتی که کسی نبود، تلفن خانه چند بار زنگ خورد. یک بار خاله‌ی بزرگ‌تر زنگ زد، یک بار خاله‌ی وسطی‌تر، یک بار هم خاله‌ی کوچک‌تر. درست نمی‌دانم چه کار داشتند اما فکر می‌کنم همه‌شان هم حول یک موضوع زنگ زده بودند. کار ندا
 
 
۲۴ سال پیش وقتی سال آخر دبیرستان بودم از خانه های سازمانی به این خانه آمدیم. خانه ای در طبقه ی نهم یک مجتمع مسی بزرگ در غرب پایتخت.
سال کنکورم بود. مدام در رفت و آمد مدرسه بودم و غرق در کتاب و تست. بعد از قبولی در دانشگاه دولتی شهرستان، به مدت چهار سال از این خانه دور بودم و به عنوان مهمان چند روزی می آمدم و میرفتم‌. معلم که شدم فقط به مدت سه سال در این خانه زندگی کردم و بعد راهی خانه ی بخت شدم.
هر چند کوتاه بود حضور من در این خانه ولی جای ج
بازسازی خانه های قدیمی با استفاده از کناف
برای باسازازی خانه های قدیمی گزینه های زیادی وجود ندارد و هزینه کوبیدن و از نو ساختن ساختمان هم بسیار زیاد است اما کناف بهترین گزینه برای ترمیم خانه های قدیمی است.
با کناف می توان شکل و طرح های مدرن و ظاهری زیبا به خانه قدیمی بخشید.
این طرح های زیبا را می توان در دیوار ها و سقف های خانه های قدیمی ایجاد شوند.
کناف در واقع یک محصول ترکیبی از گچ و سیمان و سازه فی است به همین دلیل این حصول کارامد و پر استف
دانلود سریال حکایت کهنهEski Hikaye دوبله فارسی
نام سریال:حکایت کهنه(Eski Hikaye)
 
سال انتشار:2013
 
محصول کشور: ترکیه
 
زبان:(دوبله فارسی)
 
امتیاز: 7.4از10
 
کیفیت: 480p
 
کارگردان : Levent Cantek
 
ستارگان : Buğra Gülsoy, Funda Eryigit, Murat Daltaban
 
خلاصه داستان سریال حکایت کهنه :سریال حکایت کهنه درباره ی پسری به نام مته (با بازی بورا گولسوی) است که در زمان بچگی او پدرش را جلوی چشم او به قتل رسانده اند.او اکنون که پسر جوانی شده دنبال انتقام جویی از قاتل پدرش است . او که همراه مادر
.مادر بزرگم از آن دسته آدم هایی است کِ دوست دارد سر هر موضوعی تو را بِ چالش بکشد و تو مشتاقانه دوست داری چالش را ادامه بدهیبا وجود تمام بحث های بی پایانِ عمرش از عمق قلبم دوستَش دارمدوست داشتنش را از پدرم آموخته ام !اولین زنِ چشم سبز زندگیِ من کِ در ابتدایی ترین خاطرات کودکی ام گمانم این بود کِ دنیایش را سبز می بینداولین ناجیِ من از در های بسته ی حمامِ تاریکزنی کِ با شوق بِ داستان های جنُ پری اش گوش میدادم و شب های ترس را پیش خودش می خوابیدمُ با
از قدیم می گفتند و راستش این روزها هم میگن که: خانه ها روح دارند.
نه از آن روح های ترسناک و داستانی که روح آدم هایی که قبلا اینجا زندگی میکردند،هنوز هم هستند.منظور من از روح هر خانه 
یک چیز دیگه است.
وقتی پات رو توی یک خانه میگذاری اینقدر حال خوب میاد طرفت که شب موقع خداحافظی به صاحب خانه میگی: خیلی خوش
گذشت،نمیدانم چرا اما خیلی حال و هوای خونتون خوبه.اما یک وقت هایی از بعضی خانه ها هم که میای بیرون ته دلت میگی:
چقدر دلگیر بود،چقدر خسته ام،چرا یه
زیباترین عید، زیباترین جشن : روایت زیباترین عید مسلمانان وماجرای برپایی جشنی زیبا
 
زیباترین عید، زیباترین جشن : سیدمحمد مهاجرانی، نشر جمکران
معرفی:
بچرخان، بچرخانکتاب را می‌گویمبله درست حدس زدید این کتاب دو داستان دارد و دو جلد و از دو طرف خوانده می‌شودداستان زیباترین عید روایتگری روز عید غدیر خم است.و زیباترین جشن داستان برپایی جشن در محله توسط بچه هاست که با فراز و نشیب های جالبی رو به روست…این کتاب با قطع بزرگ و تصویرگری انیمیشنی و ز
گوگل بعد از چندین‌ماه به اولتیماتوم‌هایی که می‌داد جامه‌ی عمل پوشاند و «گوگل‌پلاس» را از دسترس کاربرانش خارج کرد، اینستاگرام و فضای رنگارنگش هم که از همان ابتدا برای آدم‌هایی مثل من که در نوشتن بسی حرّاف‌اند، ساخته نشده بود و این روزها صرفاً در حد همان استوری‌گذاشتن‌های هر چند هفته یا هر چند ماه یک‌بار رفع نیاز می‌کند، با نوشتن روی کاغذ هم که چند سالی هست میانه‌ای ندارم. پس چه باید بکند این آدم پر از حرف که حالا دارد به یک سکوت بزرگ
دیشب تا صبح شهرمون بارون اومد،تا خود صبح بارید صبح بیدار شدم و دیدم شهرمون عالی شده ، درختا شاداب کوهها سبز ،قله ی کوه ها رو ابر پوشونده بود ، واقعا خونه موندن تو اون هوا گناه داشت ! خدا این هوا رو می آفرینه که آدم بره تو طبیعت لذتشو ببره ،به مامانم گفتم بیا بریم شهر مادربزرگ ، راه افتادیم ، جاده بی نظیر بود ، همچنین شهر مادربزرگه، کوه ها سفید ، زمینها و درخت ها سبز و شاداب، شکوفه های سفید و صورتی درخشان، هرچی از زیبایی اینجا واستون بگم کم گفتم
یوگا در خانه ؛ بسیاری از خانم‌ها به علت مشغله کاری و نداشتن زمان کافی برای انجام ورزش به خصوص یوگا قید این ورزش کردن را می‌زنند در این مقاله قصد داریم به نحوه حرکات یوگا در خانه اشاره کنیم با جیمیتو همراه باشید.

ادامه مطلب
بسم الله
 
هوا آفتابی هم باشد سوز دارد. پاییز است. نزدیکِ زمستان است. زمستان؟! چهارمین فصل هم دارد می‌آید. به تهِ سال می‌رسیم. به دو دو تا چهارتا کردن. به چه کردم و چه نکردم! به اینکه چند بار در این سالی که گذشت آدم‌هایی را که دوست داریم بغل کردیم و گفتیم دوستشان داریم. به مادر. به پدر. به خواهر و برادر. به پدربزرگ و مادربزرگ. به همسر و بچه‌هایمان. هوا که سوز داشت، سفت همدیگر را در آغوش بگیرید و بخندید. زندگی فقط همین است.
 یخچال فریزر یکی از کاربردی ترین لوازم خانگی و ضروری در هر خانه ای محسوب می شود. شاید ماشین لباسشویی، ماشین ظرفشویی، غذاساز و غیره در هر خانه ای وجود نداشته باشد ولی در همه خانه ها بدون استثنا یخچال فریزر وجود دارد. اصولا بدون یخچال فریزر هیچ خانه ای کامل نیست.
ادامه مطلب
نظافت منزل: رازهای پشت پرده یک خانه تمیز و مرتب
شاید بپرسید، مردم چگونه خانه خود را تمیز نگه می دارند یا چطور می توان به سرعت خانه را تمیز کرد؟
خب، برای نظافت خانه، ابتدا همه وسایل مورد نیاز برای نظافت را آماده کنید. بهتر است از قبل یک لیست تهیه نمایید.
ادامه مطلب
در خانه‌داری و در اخلاق و رفتار، طوری برخورد کنید که همسرتان با ذوق و شوق به خانه بیاید.
 مرد باید برخورد مناسب و آراستگی مناسبی از همسر و خانه خود مشاهده کند!
 هیچ‌وقت خواسته‌ای که مطمئنید شوهرتون توان برآوردنش رو نداره، ازش نخواهید.
این‌کار فایده‌ای نداره و فقط باعث ددگی و ناراحتی مرد از زندگیش می‌شود.
یعنی واقعاً شما هیچ‌وقت خواب‌های‌تان را به خاطر نمی‌آورید؟ تمام طول روز گوشه‌ای از ذهن‌تان نمی‌ماند؟ هرروز که نه؛ ولی لطفاً بگویید که هرچند روز یک بار، ماهی یک بار، دست کم سالی یک بار که چنین می‌شود. یعنی شما خبر فوت مادربزرگ‌تان، رتبۀ کنکورتان، عروسی عشق‌تان، مهمان‌های ناخوانده، گرفتاری فلان دوست و خیلی اتفاقات مهم و غیرمهم دیگر را اول از خواب‌های‌تان نگرفتید؟ حالا این‌ها به کنار، یعنی خواب‌های کودکی‌تان را مانند خاطرات بیدا
" آیین گل غلتان" برای نوزادانی که اولین بهار زندگی را می گذرانند اجرا می‌شود و بیشتر توسط مادر، خاله، عمه و مادربزرگ انجام می‌شود. اگر تولد نوزاد با فصل بهار و زمان رویش گل‌های محمدی مصادف شود، چند نفر از ن فامیل برای چیدن گل، اول صبح به باغ و مزارع رفته و با ذکر صلوات و خواندن ابیاتی چون:
همه کوه و کمر بوی تو داره یا محمد کدوم گل قامت روی تو داره یا محمد
همون ماه‌ای که از کوه می زنه سر نشان طاق ابروی تو داره یا محمد
به جمع‌آوری گل‌های محمد
*
قرنیز در حاشیه پایین دیوارهای خانه بکار می رود . من رنگ شکلاتی ( طرح چوب ) رو برای خانه سفارش دادم . 
56 متر قرنیز برای خانه / هر قرنیز شاخه ای سه متر می باشد/ قیمت فعلی هر قرنیز 35 هزار تومان/ 
20 شاخه قرنیز سفارش داده شده برای خانه : مبلغ 700 هزار تومان 
تارخ سفارش قرنیز : 20 آبان ماه 1397
کارگردان: حسین سهیلی زادهتهیه کننده: ایرج محمدینویسنده: حسین سهیلی زادهسال ساخت: ۱۳۹۸محصول کشور: ایرانتعداد قسمت ها: ۲۶ اپیزودژانر فیلم: اجتماعی، درام
بازیگران: محمدرضا فروتن، مریلا زارعی، نازنین بیاتی، امیرحسین آرمان، فرزاد فرزین، حسین پاکدل، بهشاد شریفیان و …
خلاصه داستان: کاوه طی یک قرارداد خود را به کتی به قیمت ۷ میلیارد تومان می‌فروشد. همتا اما آواره‌تر و تنهاتر از قبل به خانه مادربزرگ پناه می‌برد، غافل از سرنوشتی که بدون کاو
 
در حوالی روزمره‌گی‌هایمان ، جای خالی زندگی عجیب توی ذوق می زند .
شاید یادمان رفته است زندگی ساده‌ترین اتفاق قشنگی‌ست که در بوییدن عطر گلهای شب بو
در هوس بستنی در سرمای زمستان .
در رقص باران روی گونه پنجره .
در حنجره کوک پرندگان در دمدمه‌های صبح .
در چشمان مادربزرگ و لبخند پدربزرگ .
در سوز زمستان که از لای پنجره دستی به استخوان‌مان می کشد .
در صدای بادهای عصرانه پاییز .
 در چای تازه‌دم مادر و اخمهای خندان پدر ؛ درحال فریاد است .زندگی هنوز ز
قهر کردن زن از خانه








قهر کردن زن و ترک خانه
 
قهر کردن
بخش جدایی ناپذیر یک رابطه شویی است؛ یعنی نمی‌توانیم از یک رابطه نزدیک
صحبت کنیم و برخی مسائل یک رابطه را از آن جدا کنیم. آنجایی موضوع تبدیل
به یک مسئله جدی می‌شود که این قهر کردن‌ها به ترک خانه منجر شود. اگر از
خانه قهر کرده‌اید و یا تصمیم به اینکار دارید و نگران پامدهای آن هستید و
همچنین اگر همسرتان قهر کرده و از خانه رفته است و به دنبال راهکاری برای
بازگرداندن زن به خانه و ب
 
 
 پس از مدت ها فرصتی پیش آمد و هیراد را آوردم پارک.
پارک، سر کوچه مان است؛ کوچک و زیباست و البته عصرها پر از سروصدای بچه ها می شود. درخت های کهن اش، رنگ پاییزی گرفته اند.
 حالا هم آورده ام موهاش را کوتاه کنم. به اش یک آدامس بادکنکی سکه ای می دهم، از آن ها که روکش طلایی دارند. این  آدامس ها را خیلی دوست دارد. می گوید:"باورم نمی شه که با یه آدامس غافلگیر بشم!"
این ها را هم پیش تر،  از شیرین زبانی هاش  یادداشت کرده ام:
٭ آب، نمک رو از بین می بره، اما نم
  عکسهای شبنم مقدمی در بیستمین جشن خانه سینما
جدیدترین تصاویر شبنم مقدمی در جشن خانه سینما سال ۹۷
آیین پایانی بیستمین جشن سینمای ایران یا همان جشن خانه سینما امروز  ۱۰
شهریور ماه به منظور اهداء تندیس‌ های خانه سینما به برگزیدگان این رویداد
بزرگ سینمایی برگزار شد . در این مراسم برندگان رشته‌ های مختلف که توسط
داوران انجمن عالی هنر ها و فنون سینمایی برگزیده شده‌ بودند معرفی و با
اهداء لوح تقدیر و تندیس‌ های جشن سینما مورد تقدیر قرار گرف
خرید ویلا خانه دریا
ویلا خانه دریا
خرید را برای شما آسان کرده است . باغچه ای بسیار زیبا و دارای نمای عالی ساختمانی است انشعابات این ویلا در خانه دریا اعم از آب ، برق و گاز کامل میباشد . فاصله این ویلای ساحلی شهرکی خانه دریا با جنگل 1200 متر میباشد .
ویلا در قسمت شمال شهرک خانه دریا در شهرکی زیبا و با فاصله 20 متری از جاده اصلی قرار دارد این ویلا در شهرک ساحلی خانه دریا دارای سندتک برگ ، پروانه ساخت و پایان کار میباشد فاصله ویلا در خانه دریا 500 متر با
کسی که یک بار رنج کشیده است، 
تجربه درد را هرگز فراموش نمی‌کند. 
کسی که ویرانی خانه‌ها را دیده است به وضوح کامل میداند که گلدان‌های گل، تابلوها و دیوارهای سپید، اشیایی ناپایدارند. 
خوب میداند خانه از چه چیز ساخته شده است. یک خانه از آجر و گچ ساخته شده است و می‌تواند فرو ریزد. 
یک خانه خیلی محکم نیست!

فضیلت‌های ناچیز
ناتالیا گینزبورگ
اگه شوهرت دوستت باشه دنیا دشمنت باشه خیالت راحت باشه ولی اگه دنیا دوستت باشه شوهرت دشمنت باشه فایده نداره
_جاری جاریو زرنگ میکنه.هوو هوو رو خوشگل. 
یعنی هووها از نظر قیافه باهم رقابت میکنن.وجاریها تو کارو تلاش از هم پیشی میگیرند
_همیشه نصفتو به شوهرت نشون بده نصفتو نشون نده یعنی همه چیزتو به شوهرت نگو
_همیشه پوستو بشکاف پولتو بزار توش 
یعنی همیشه برای خودت پس انداز مخفی داشته باش
شهریور ماه من است. ماه به دنیا آمدن خودم و بعضی از عزیزترین هام. از اول شهریور حالم خوب است تا آخرش. انگار که ایام شهریوریه برای من پر از لذت و جشن باشد. اینکه محرم افتاده وسطش هم چیزی را عوض نمی کند. به هر حال محرم هم برای من پر از نوستالژی های شیرین است. مثل نذری گرفتن ها، مسجد رفتن های بچگی، شربت زعفران خوردن ها، دیگ های  همسایه مادربزرگ که در سرتاسر خیابان چیده می شد و صبح فردا  قیمه امام حسین اختصاصی می آوردند در خانه مادربزرگ، به رسم همسایگ
بسم الله الرحمن الرحیم
یا فارس الحجاز ادرکنی الساعه العجل
کتاب الملل والنحل جلد یک
(((عمر
در روزی که برای گرفتن بیعت از علی به خانه
فاطمه آمد،ضربتی بر شکم فاطمه وارد ساخت که به سبب آن محسن فاطمه سقط شدو عمر همچنان فریاد می‌کشید خانه را با اهلش آتش زنید
در حالی که در خانه جز فاطمه و علی و حسن و حسین حضور نداشتند.))) 
پیرزن باتقوایی در خواب خدا را دید ؛ به او گفت : « خدایا ، من خیلی تنها هستم . آیا مهمان خانه ی من میشوی » ؟ خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد . پیرزن از خواب بیدار شد ؛ با عجله شروع به جاروکردن خانه کرد ؛ رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود ، پخت . سپس نشست و منتظر ماند . چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .


ادامه مطلب
اون خواستگاره که مادربزرگم پیدا کرده بود، داستانش تو کل فامیل پیچیده.
حالا همه فکر می کنند که ما پاشنه درب خونه همسایه مادربزرگ رو درآوردیم و اون ها بازم جوابشون منفیه.
در همین حین، مامانم یه حرکت عالی زده.
امروز به صورت نامحسوس پاشده رفته سراغ یک گزینه جدید.
از قضا دیده و پسندیده.
فردا هم می خاد بره سراغ مادرش و باهاشون مطرح کنه.
البته من فکر می کنم دختره خودش خبرداشته از ماجرا، چون پالس های مثبتی فرستاده.
ادامه ماجرا رو حتما براتون می نویسم.
در تریبون‌های مختلف دربارۀ مقام زن، مادر و اهمیت خانه‌داری و شوهرداری سخن می‌گویند؛ اما در عمل و اجرا، ما ساختار و سیستمی را نمی‌بینیم که از زنِ خانه‌دار حمایت عملی کند و مقام وی را به اندازۀ یک زن شاغل در جامعه بالا ببرد.
ادامه مطلب
 
 
موشی در منزل شخصی خانه کرده بود و در لانه خود روزهای خوبی را سپری می کرد ،یک روز که داشت از سوراخ لانه، حیاط را تماشا می کرد ،صاحب خانه را دید که با خود تله موشی را به خانه آورده است و فریاد می زند ای زن امشب از دست این موش مزاحم خلاص خواهیم شد ،زن صاحب خانه با خوشحالی به استثبال مرد آمد واز او به خاطر خریدن تله موش تشکر کرد .موش ناراحت به پیش حیوانات خانه رفت و از آنان خواست فکری بکنند . مرغ گفت :تله موش هیچ ربطی به من ندارد . گاو گفت : ما را با ت
از صبح تا حالا از این خونه بقلی بوی قرمه سبزی میاد.
از اون قرمه سبزی ها که مادربزرگم می پخت.
مادربزرگ خدا بیامرزم خیلی مارو دوست نداشت و بیشتر دخترهاشو دعوت می کرد خونش، بنابراین تقریبا سالی یک بار می تونستیم از این قرمه سبزی ها توی خونش بخوریم.
و آخرین باری که خودش برای ما غذا پخت، به بیش از ده سال پیش برمی گرده، ولی آنقدر خوشمزه می پخت که هنوز مزه و بوش توی ذهنم مونده.
+ می خوام برم در خونه همسایه رو بزنم و بگم آقا لطفا یه بشقاب خورشت هم به من بد
کارگردان: حسین سهیلی زادهتهیه کننده: ایرج محمدینویسنده: حسین سهیلی زادهسال ساخت: ۱۳۹۸محصول کشور: ایرانتعداد قسمت ها: ۲۶ اپیزودژانر فیلم: اجتماعی، درام
بازیگران: محمدرضا فروتن، مریلا زارعی، نازنین بیاتی، امیرحسین آرمان، فرزاد فرزین، حسین پاکدل، بهشاد شریفیان و …
خلاصه داستان: کاوه طی یک قرارداد خود را به کتی به قیمت ۷ میلیارد تومان می‌فروشد. همتا اما آواره‌تر و تنهاتر از قبل به خانه مادربزرگ پناه می‌برد، غافل از سرنوشتی که بدون کاو
در همسایگی حتی صدای گریه تو را هم تاب نمی‌آوردند، می‌گفتند فاطمه یا شب گریه کند یا روز.به علی گفتی: ای اباالحسن! چقدر کوتاه بین آنان خواهم ماند، و چقدر پنهان شدنم از میان ایشان نزدیک است. به خدا قسم شب و روز از گریه ساکت نمی‌شوم تا این‌که به پدرم رسول خدا ملحق شوم.علی برای راحتی‌ات در کنار #بقیع #خانه‌ای_جدید بنا کرد؛ #بیت_الاحزان شد این خانه.(بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۷۷؛ بیت‌الاحزان، ص۱۳۸)
جهت تشکیل اجتماع مردمی و نیز ایجاد پایگاه ارتباطی با مردم شریف منطقه کنار زمینه پروژه تا شروع پی ریزی ساختمان مسجد، نماز خانه ای احداث می شود.
طبق مصوبه هیئت مؤسسان در تاریخ22  خرداد 98، شروع عملیات احداث نماز خانه از شنبه 25 خرداد خواهد بود.
 بچه های طلاق
 مادر
تنها حربه و دفاعش داد و فریاد بود. مرد با تمام توان زنش را کتک می زد.
زن هم کوتاه نمی آمد و پشت سر هم به او بد و بیراه می گفت. امیر آرزو می
کرد تا مادر زودتر جلوی زبانش را بگیرد. همسایه ها پشت در جمع شده بودند.
مادر از امیر خواست در را باز کند تا زن های همسایه به کمکش بیایند.امیر می لرزید. با دست های کوچکش چشم های برادرش را گرفت. هر دو ترسیده بودند و پاهای لاغر و باریک شان می لرزید.پسرک نمی دانست چرا اما همیشه خانه آنها میدان جنگ
پدر بزرگ وی: اینا چی بود گذاشتی تو ماشین؟
وی: کتابام.
پدربزرگ وی: واسه چی؟
وی: میخوام برم.
- چرا؟
+ چون درس نمیخونم!
- میخوای بخونی بخون میخوای نخونی نخون!
صبح! 
-میری بری؟
+اره.
- واسه چی؟
+ میخوام تنوع باشه!
- خب اینجام تنوعه دیگه! یکم برو بالا یکم بیا پائین یکم برو سوئیت سمت راستی یکم برو تو جپی! خودش تنوعه!
مادربزرگ وی در حال سو استفاده از علاقه شدید وی به مرغ به همراه فلفل دلمه ای و بوی ان و واااای لعنتی!! : میخوای حالا ظهر بمون مرغارو بخور بعد برو!
و
 بعضی‌ها از ما می‌پرسند: شما موافقید زن‌ها بروند کار کنند؟ ما می‌گوییم: البته، ما با بیکاری خانم‌ها مخالفیم، زن اصلاً باید کار کند. البته کار دو جور است: یکی کار داخل خانه و یکی کار بیرون خانه، هر دو کار است؛ اگر کسی استعداد دارد در کارهای مربوط به بیرون منزل، باید انجام بدهد، خیلی هم خوب است. منتها یک شرط دارد، باید جوری باشد که این اشتغال – حتی در داخل خانه – به پیوند زن و شوهر لطمه‌ای نزند. بعضی از خانم‌ها هستند که خودشان را از صبح تا شب
بعد از یه روز وحشتناک پر مشغله و البته پر از جر و بحث با آدمای گنده زورگوووو در هوایی به شدت گرم .یه متن انگلیسی آروم توی گوشت گذاشتی و سرتو به شیشه اتوبوس تکیه دادی و دوست نداری برای اولین بار به نصیحت های مادربزرگ به نوه اش توی اتوبوس راجع به ازدواجش و ارتباط شوهرش گوش بدی و داره کم کم خوابت میبره که یهو مهدی جهانی توی گوشت داد میزنه :تو چشات فرق داره باهمه .!
اون موقع است که دو تا از شیشه پنجره میخوری و سه تا از عینکتو و یکی از انگشتر عقیق
1- و من که جنبه صبح سرکار رفتن رو ندارم 
از ساعت سه خوابیدم تا نه شب!
الان بیدارم 
یک کمی سه تار زدم که ای وای چقدر بد که گذاشتم کنار :( و فکر کنم چیزی به اندازه سه تار نمی تونه حال منو خوب کنه حیف که یادم رفته یک جاهاییشو 
گوشیم هم نیست که کارهای استاد رو پخش کنم و تمرین کنم 
اول با گوشی خواهرم و الانم با لپ تاپ پسر اول که خودش خونه نیست و لپ تاپش و مودم!! من که رمزش دست اونه :/ هر جفت روشن هستن اومدم 
همه هم که خوابید ماشاءالله :)




2- راستش رفتم یک پست
بچه بودم که مادربزرگم مرد. اون موقع اصلا فکر نمی‌کردم روزی دلم براش تنگ بشه حالا اما شده. یا شایدم برای کل اون دوران. ولی دلم می‌خواد بازم آخر هفته ها بریم خونشون سلام کنم صورتمو ببرم جلو تا یه بوس بدم و بعد یه جوری که نبینه و ناراحت نشه بیام همه صورتمو که به تف و محبت آغشته شده پاک کنم. چه بهتر که برای ناهار رفته باشیم خونشون. تو چیدن سفره اون کاسه آبی ها رو بیارم و اگه ماست نداشتیم من برم بخرم. چون ماستش خیلی خوشمزس. تو خونه خودمون از این ماست
خرید خانه در اندیشه با وام آپارتمان های اندیشه مخصوصا اندیشه فاز 1 دارای وام بانک مسکن می باشند . اقساط پرداختی بلند مدت هستش .
در حال حاضر برای خرید خانه در اندیشه تا 60 میلیون وام بانک مسکن می توانید دریافت نمایید .
توضیحات بیشتر در مورد وام بانک مسکن جهت خرید خانه
روی لینک زیر کلیک کنید .
سقف وام خرید مسکن چگونه سه برابر شد
مدت عدیدی است که مورچه ها به خانه ما حمله کردند. [حمله به معنای واقعی] ودرکل زندگی ما سرک می کشند. سفره را که پهن میکنیم آنها نیز با ما هم غذا میشوند.عزیزان تعارف هم سرشان نمیشود. به هر جای خانه بنگری حداکثر ده دقیقه طول میکشد تا یک مورچه را روئیت کنی، انقدر زیاد هستند این عزیزان.نمیدانم ما در خانه آنها زندگی میکنیم یا آنها در خانه ما
 
+ نمیدونم این ملافه روی تخت من چی داشته که اینجوری بیرحمانه سوراخ سوراخ شده. تا الان دوبار جای تخت رو عوض کر
موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

زندگی سالم هفت آسمان دریا گل پونه صدای دانشجو لوله و اتصالات احکام آیت الله خامنه ای بصیرت 313 آموزش کسب و کار اینترنتی استودیو آهنگسازی و تنظیم، صدابرداری، میکس و مسترینگ راه ظهور