نتایج جستجو برای عبارت :

ناری ناری بگو دوستم داری

بی من چگونه رفت؟ مگر دوستم نداشت؟ 
آخر چه خواستم که دگر دوستم نداشت؟
آن اشک‌های شوق در آغازِ هر سلام 
آن خنده‌ها چه بود؟ اگر دوستم نداشت
آه ای دل صبورِ کماکان در انتظار! 
آه ای نگاه مانده به در! دوستم نداشت
کار رقیب بود که نامهربان من 
از روز دیدنش به نظر دوستم نداشت
من تا سحر به گریه و او تا سحر به خواب 
دردا که قدر خواب سحر دوستم نداشت. .
‌سجاد_سامانی
دانلود آهنگ عربی ناري ناري حبک ابد ما طفه
Downlaod Arabic Music Nari Nari Habak Abad
دانلود آهنگ عربی شاد و عاشقانه ناري ناري حبک ما طفه با لینک مستقیم 


دانلود آهنگ عربی ناري ناري حبک ابد ما طفه
متن آهنگ عربی ناري ناري حبک ابد ما طفه
ورده حمره و قلب الحبحبنه یبقی و للابدصوت همسک ، نبض القلبو انی الک ، بعد وبعد۱ ، ۲ ، ۳ناري ناري حبک ابد ما طفهناري ناريمشتعل شوک و وفهناري ناري





Nari Nari Habak Abad
اگر دوستم داري تمام و کمال دوست بدار
نه زیر خطی از سایه‌ روشن
اگر دوستم داري سیاه و سفیدم را دوست بدار
و خاکستری و سبز و طلایی و درهم
روز دوستم بدار
شب دوستم بدار
و در بامداد با پنجره‌‌ای باز
اگر دوستم داري مرا تکه ‌تکه نکن
تمام و کمال دوستم بدار 
یا اصلا دوستم ندار.
| هوگو ماوریس کلاوس |
باید بگم.دوباره و چندباره،که از آینده می‌ترسم. از این که چه بلاهایی ممکنه به سرم بیاد.کیو جز خدا دارم که بهش پناه ببرم؟آیا، خدا، دوستم داره؟ چقدر؟اگه نماز نخونم هم، همچنان دوستم داره؟اگه دوستم نداشته باشه، تلافی می‌کنه؟
دانلود آهنگ جدید مهدی جامعی به نام ناري ناري ۲ با لینک مستقیم + پخش آنلاین
Download New Music By Mehdi Jamei Called Nari Nari 2
 

برای دانلود این آهنگ ادامه مطلب رو کلیک کنید

دانلود ،
موزیک ،
دانلود موزیک ،
دانلود آهنگ
 ،
دانلود آهنگ جدید  ،
موزیک جدید ،
آهنگ جدید ،
دانلود موزیک جدید ،
دانلود مداحی ،
دانلود نوحه ، نوحه ،
دانلود نوحه جدید


ادامه مطلب
من: سلام. بهم زنگ زده بودی. کاری داشتی ؟
دوستم: آره ؛ امروز وقت داري بریم با فلانی صحبت کنیم برای قرارداد؟
من: امروز که نه ؛ دارم اسلاید های دوره‌ی از صفر رو درست میکنم.
دوستم: عه تو که قبلا هم دوره مقدماتی داشتی. مگه همونا رو درس نمیدی؟
من: نه دیگه ؛ من برای هر دوره‌ای ، اسلاید و محتوای اختصاصی درست میکنم.
دوستم: تو هم بیکاریا ول کن بابا این کارا رو . همونو درس بده بره ! کسی نمی‌فهمه که
من: بحث فهمیدن نیست. بحث اینه که اگه محتوای تو همیشه تکراری
این دوستم بود، که توی انتاریو بود، و دوسش دارم و دختر خوبیه و دوست داشتم به کسی که میشناسم معرفی کنم؟
معرفی کردمش به یکی از دوستای آقام برای ازدواج،
تو ده روز همدیگه رو زدن ناکار کردن و دعوا و بحث شده و کلا به هم فحش دادن و به هم زدن!
این دومین مورد دعوای جدی دوستم با دوستای آقامه!
این دوستم شوهر بکن نیست!
بیرون موهام کاملا مشکیه،
ولی وقتی این موهای مشکی رو کنار میزنی، موها هر روز دارن سفیدتر میشن!
دارم با سرعت نور پیر میشم!
میگن آدما قبل مرگشون
از نسیم زلف گلبیزت بهاری گل کند،
از نگاه برق چشمانت شراری گل کند.
گل بشد خوار از الم در پیش رخسار گلت،
از هوس در پیش رخسار تو خاری گل کند.
سرخ گردد از حیا چون نار بیند روی تو،
چون گل رخسار تو هر لحظه ناري گل کند.
بی گل رخسار تو در شکوه است آب و گلم،
شور عشقت گر بجنبد، شوره زاری گل کند.
چون گل خورشید خاور بشکفد قلب گلم،
چون گل مه این رخت در شام تاری گل کند.
به قول دوستم .
یک نفر حال دلش خوب نیست.
میشود برایش امن یجیب بخوانی؟
التماس دعا.
خداجونم فقط یه بار فقط یه باارا فقط و فقط یه بار.
خداجونم فقط میخوام که.
#اللهم صلی علی محمد و ال محمد#
#نظردهی ها تماس بامن غیرفعاله#
#لبخند فراموش نشه.
 
میدانستی عزیزِ دل، تو برایم همانی که باید، درست تر اینکه، همان اندازه که باید دوستم داري، مواظبمی و رهایم نمیکنی، تو دقیقا همانی، همان که باید سر روی شانه هایت بگذارم، همانی که باید دستانم را دور گردنت حلقه بزنم، همانی که گونه هایم را نوازش میکنی، همانی که گاه، بی گاه، بر پیشانی ام بوسه می نشانی، تو چقدر خوبی! تو چقدر خوب میفهمی! اصلا میدانم که تو نبات را همینطوری خودخواه و بدجنس پذیرفته ای، خودت میدانی از چه میگویم! تو مرا همینطوری دوست دار
من،
شهری را می شناسم
که در فقدان من
آه می کشد
اشک می ریزد
نوحه می کند.
من،
شهری را می شناسم
که بی مزد و منت
بی هوا و هوس
و بی آنکه شبی را در آن خفته باشم
دوستم دارد.
و هر بهار
با چهره ای خجسته
و با دسته گلی ارغوانی
به پیشوازم می آید
و پیشانی ام را می بوسد.
دوستم زنگ زده میگه گفته بودی بیشتر ایرانیای کانادا خیلی توی خونواده هاشون اختلاف هست ولی ظاهرا با سیلی صورتو سرخ نگه میدارن؟!
میگم آره
میگه دوستم و شوهرش دارن طلاق میگیرن از هم :|
مثل اینکه اختلافاتشون خیلی شدید شده.
و دیگه دیدن نمیتونن زندگی کنن با هم.
شرایط به هم ریخته.کنسر پدر دوستم(که حق پدری به گردنم داره) ظاهرا تحت کنترل بوده اما انگار متاستاتیک شده و لنفادتوپاتی سوپراکلاویکولار چپ داده و این یعنی فاجعه.دوستم گریه میکرد و من هیچ حرفی برای دلداري دادن نداشتم که نمیشه یک پزشک رو در مورد چیزی که مثل روز براش روشنه دلداري داد.
با نماینده ی عوضی مون دعوا کردم.بخاطر حال روحی بد دوستم،علی رغم اصرار بچه های کلاس قید جشن فارغ التحصیلی رو زدم.ساعت مطالعه ام شدیدا افت کرده و هر شب با حال بد
سلام
یادمه تو دوران راهنمایی انشا داشتیم و من همش 17 اینا میگرفتم. پسر همسایمون که پنج سال ازم بزرگتر بود برام یه بار نوشت تا نمره بهتری بگیرم اینبار 13 گرفتم. اصلا شاخ دراوردم چون واقعا زیبا بود. چند ماه پیش گفتم بهش که اون انشایی که برام نوشتی 13 شدم گفت دبیرش کی بود گفتم فلانی. گفت اون به انشاهای خوب نمره خوب نمیده. یه روز که باهاش کلاس داشتیم من تو موقع درس داددنش یه کم حرف زدم منو کشید بیرون و من فهمیدم که الان تو گوشی بهم میزنه سرمو انداختم زی
آه ای چلچله ها
خبر آرید مرا
خبر آرید ز کوچیدن آن کفتر تنها از باغ
آن کبوتر که پرید
از سر شاخه ی آن سرو بلند
و دگر بازنگشت.
*********
هان،
برگ برگ درختان این سرزمین
شیدای من اند
و همانند تو که دوستم داري
دوستم دارند
********
کابوس بود انگار
دستانت در دست دیگری 
و من گریان
**********
برخیز
ای ستاره قطبی
شب،
روزگارِ شهرِ مرا تیره کرده است
این شهر مانده یکسره تنها
بی کورسوی شمعی و بی نور شب چراغ
برخیز
ای ستاره قطبی
برخیز و چشم شب بِدَرآور
با نورِ خویش قاتلِ شب ب
۰) سلام. بالاخره اومدم که این پست سفرنامه‌طور رو کامل کنم و بذارمش! دلم می‌خواست یه قسمتاش رو به جز دفترم اینجا هم بنویسم، مخصوصا که به نوعی اولین سفر تنهاییم بود و اینکه مقصدش مشهد و همزمان با روز تولدم بود در کل حس خوبی می‌داد. (اینم بگم که در حالی که امسال همه حواسشون به ۹۸/۸/۸ بود، تولد من به طور متقارنی ۹۸/۸/۹ بودش :دی) من اونجا رفتم پیش دوستم و شخصیت‌هایی که اون چند روز می‌دیدم عبارت بودن از دوستم، مامانش، و دخترخاله‌ش که همسن مامانش بود
من وقتی در کلاس دوم بودم یک دوست دیوانه ای داشتم که توی مدرسه به آن پروفسور
می گفتند ولی آن در مدرسه همیشه جواب معلمان را میداد من یادم است که در کلاس دوم یکی از بچه ها خورشید ویکی از بچه ها مآه بود و آن دوستم ماه شد خلاصه این داستانی بود که من آن را خیلی دوست داشتم واز آن دوستم ممنونم که هالا بهترین دوست من صدراست و تا الآن که کلاس پنجم هستم دوست عزیز من است و آن الان بیمار است دعا کنید خوب بشود 
 
 
 
واقعا به یکی نیاز دارم که منو دوست داشته باشه. واقعا و فقط دوست داشته باشه  همین. فارغ از همه شرایط و فارغ از هر ترحمی یا نگاه خاصی!
یکی به جز ننه بابام.یکی به جز خواهری.  یکی به جز دوستم نازنین. 
یه دوست داشتن مردونه میخوام. یکی که فارغ از خواسته ها و غریزه های جن*سی دوستم بداره. 
میدونم سگ هم به من نگاه نمیکنه! ولی دله و تنهاست و تو بد روزایی! عجیب نیست چیزای محال بخواد. 
+ معنی عنوان؟؟ 
بچه ها
 
long story short
 
من نگران دوستمم.
 
دوستم اینجا رو میخونه و خودشم میدونه که الان دارم درباره اون صحبت میکنم.
 
من دو تا مریضی دارم و دارم باهاشون واقعنی میجنگم. یعنی حال خودمم خیلی خوش نیست.
 
ولی آدمم. و احساس دارم و عاطفه دارم و نمیخوامم اینها رو تو خودم بکشم.
 
نگران دوستمم.
 
دوستم هم لاغر شده (درسته که ریشش و سیبیلش رو زده) هم خیلیییییییی پیر شده.
 
شبیه پنجاه ساله ها شده.
 
هم رنگ و روش پریده.
 
انگار بیست تا بچه شو فرستاده دانشگاه.
اینقدر پ
               بسم الله الرحمن الرحیم
روز اول مدرسه بود معلم وارد کلاس شد و شروع کرد به معرفی خودش بعد از ان سعی کرد تا با صحبت هایش حس رقابتی میان دانش آموزان ایجاد کند 
میان دانش آموزان کسی بود ک سطح هوشی بالایی داشت اما درس خیلی نمیخواند نامش امین بود.هفته ها ک میگذشت او تحت تاثیر حرف های معلم هر روز درسش بهتر میشد ،او شده بود شاگرد اول کلاس، همه به او غبطه می خوردند 
هر کس میرفت پیش او تا بفهمد چگونه درسش خوب شده است او پاسخ میداد:سعی و تلاش م
از اختلاف های بزرگ من و شوهر اینجاست که من توی خونه دلم میگیره و دوست دارم برم کوه ,جنگل,رودخونه,دریا,پارک,مهمونی و. ولی شوهر ترجیح میده بشینیم تو خونه دوتایی چایی بخوریم ,فیلم ببینیم,کتاب بخونیم. .
دیروز با دوستام قرار گذاشته بودم برم بیرون ,هیراد ام گفته بود ۴ برو نهایت ۷ برگرد.قبول کرده بودم,ساعت ۳ بزور از دستش خودمو خلاص کردم حاضر شدم دوستم ساعت ۴ دم در بود با دوستم رفتم. هنوز نیم ساعت نشده بود که اسمس داد
بدون من خوش میگذره!
ده دقیقه بعد
1
اگه یه روز مردم بعد از چندماه بیا سر قبرم، خاکاشو بزن کنار، با آب بشورش، یه کم گریه کن برام، بگو حیف بودم! کاش نمیمردم.
بعد بگو که همیشه دوستم داشتی ولی نمی تونستی اینو بگی بهم! 
بهم بگو داري از غصه دق میکنی! 
بعد بدون اینکه از من جوابی بشنوی، به خودت حق بده.
بهم بگو که خودتم جای من بودی همین کارو میکردی! 
سفری بود. در زمستان و تنها می‌توانستم به تو و سفر قبلیمان فکر کنم. تو را میدیدم که فرز و چابک می‌دوی و آماده می‌شوی و از کوه بالا میروی. و خودم را می‌دیدم در حالی که برق شوق در چشمانم بود. یکی از آهنگ‌‌هایی که در ماشین پخش می‌شد این بود. البته کاملش رو ندارم. سعی کردم هرچه به گوشم می‌رسد را بنویسم:
داغ یه عشق قدیمی اومدی تازه کردی شهر دلم رو تو پر آوازه کردی
آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود
دوست داشتم دوستم داشتی منو کشتی
دوباره زنده کردی
د
ببین یک تماس ساده.یک «چه عجب!» یک دیدن سرشار از عشق.یک"دلم برایت تنگ شده"از ته دل.یک گفت و گوی کوتاه."یک چه خوب شد امدی موقع خداحافظی".چقدر حال هردویمان را خوب می کند و تو تا همین امروز قبل از ظهر،ساعت ده و پنجاه و نه دقیقه،دریغش میکردی.
+ممنون که دوستم داري.شایدباورت نشه ولی من به این دوست داشتن ها محتاجم.
+بعد از پیامک زدن و گفتن حرف های بالا، حال او هم خیلی خوب است.
 
امروز صبح فهمیدم همکلاسی قدیمیم بارداره، من هنوزم تو بهتم
هی به خودم میگم واقعا؟ کی انقدر بزرگ شدیم ما؟ وااای داره مامان میشه!!! چه ترسناک!
هی با ناباوری عکس سونوگرافیش رو نگاه میکنم و میگم مامان بنظرت راسته؟
مامانمم میخنده میگه آخه چرا باید دروغ باشه؟!
گرچه یه همکلاسیم بچه ی چند ساله داره اما من هنوز تو شوکم:|
چند روز پیش هم عکس بچه ی ۴ماهه ی دوستم رو دیدم، به اون یکی دوستم میگم: چه دل و جراتی داره، مامان شده:||
چقدر این اتفاق برام ترسناک و عجیب
هم خودم و هم خودش خوب می دانستیم که دوستش دارم و حس خوب و عاشقانه ای در وجودم برایش موج میزد.   
اما پس از مدتی نچندان کوتاه قول های خودش را هم فراموش کرد حرف هایش، علاقه اش احساسش و عشقی که در قلبش همگام شده بود.
نمیدانم این دم آخری از چه کسی طلبکار بود  یا میخواست با چه کسی بی حساب شود  
که در یکی از پست های اینستاگرامش نوشته بود  مجبور نیستیم کسانی که دوستمون دارند رو دوست داشته باشیم"
فرض میگیریم مخاطب حرفش من بودم.    اگر من در شرایط
تصمیم گرفتم قبل تولد برم یه سفر کمپی تو دل طبیعت! اونجایی که میخوام برم یه منظره بینظیر داره که آدم دوست داره همونجا بمیره.
به دوستم هم گفتم میای گفت نه. تنها دارم میرم قبلا هم تنها سفر رفته بودم. لذت بخش فرصت بیشتری داري تا در عین سفر به بیرون به درون خودت هم سفر کنی
آدم ها کنار تو قیمتی میشن
من اگه حالم خوبه،چون هنوز دخترتم
چون خدا گفته بدترین گناهه ناامیدی
من وقتی میدونم تو هنوز دوستم داري، وقتی غلط میرم زودی بلد میشم.
اشتباه کردم ولی همین که پیشمی یعنی قوت قلب.
حضرت زهرای خدا.
سلام.
خوبین؟
آخ دلم .
اما چرا کاری کردی که فکرکنم دوستم داري؟:(
انگار من عروسکی بودم که یه مدت دوستم داشت یه مدت هم حوصلمو نداشت.بازی بادلم بهت خوش گذشت؟:) آخه شما که توان ِ تعهد نداريد چرا انقدر با یه آدم‌ی مث ِ من بازی می کنید؟اونم منکه انقد شمارو باورکردم.اونم‌منکه هرچییی خواستی نه نگفتم که ناراحت نشی.مخصوصا این بارِ آخری که روم سیاه شدپیش خدا ولی گفتم‌عب نداره من مال ِ خودشم بلخره .گفته بودم چقددوسم داري؟گفتی اندازه یه نفس.نباشی نیستم.کوپس؟ههه؛))
روز دفاعم
توی پرزنتیشنم
از یه عده در زندگیم تشکر کنم
و تنها ایرانی ای که جزو خونواده م و آدمهای نزدیکم نبود و جنس مذکر بود همون پسر ایرانی ای بود که دوست من بوده و هست و توی تورنتو زندگی میکنه و درسم یکمی بعد من تموم شد.
ده روز قبل که تورنتو رفته بودم دوستم رو دیدم.
همون پسره رو.
پسر خیلی خوبیه
اخیرا دوست دختر پیدا کرده.
خیلی حرف زدیم.
داشت میگفت توی این مدتی که تورنتو بوده هیچوقت معنای کانادا رو اونجوری که باید متوجه نشده و هر وقت که میومده شهرم
سلام
من یه دوستی دارم که چند وقت پیش منو واسه برادرش خواستگاری کرد، من راضی نبودم ولی به خاطر اینکه دوستم ناراحت نشه صراحتا مخالفتم رو بیان نکردم‌ ولی چیزی هم که نشون بده موافقم نمیگفتم، با خانواده م هم مطرح کردم، پدرم ناراضی بود که رسما بیان خواستگاری، به همون بهونه جواب منفی دادم ولی دوستم ول کن نبود.
با خواهر بزرگش هم اومدن خونه مون با پدر و مادرم حرف بزنن و وقتی دیدن که پدرم بازم راضی نیستن گفت که فردا با همسایه مون‌ میایم خونه تون که وا
شبهای زیادی نیمه شب های زیادی باهم رفتیم جمشیدیه و محک گریه کردیم.
ولی آخرش تا خونه خندیدیم. چند روز پیش میگفت فاطمه دقت کردی من هیچ کس رو اندازه تو نمیتونم بخندونم؟ هر چرت و پرتی بگم از خنده ریسه میری. گفتم بانمکی؛ باهوشی؛ بلدی فضا رو تلطیف کنی. گفت باور کن اینا نیست. فقط چون تو دوستم داري حتی شوخیهای بی مزه م هم برات جذابه. لبخند زدم.
امروز بعد از ساعت اداري رفتیم.مراسم بود و منو فائزه هم دعوت بودیم.برای اولین بار تو عمرم،منو با عنوانی صدا زدن که هروقت بهش فکر میکنم حالم یه جور خوبی بد میشه!خادم گرامی قرآنخادم!خادم قرآن!من!چی شد خدایا!ایمان داشتم دوستم داري اما نه انقدر زیاد که چنین لقبی بهم بدی.من لایقش هستم!؟
دوستی داشتم که وقتی یکی در بین جمع، لطیفه ای می گفت و همگان می خندیدیند، آن دوستم ساکت بود و وقتی خنده ی بقیه تموم می شد آن دوستم تازه می فهمید که خنده ی  دیگران برای چیه و شروع به خندیدن می کرد!
آقای رئیس جمهور، بعد از یک هفته که از سیل مازندران و گلستان می گذرد و معلوم نبود کجا وبودند و چرا؟! اولین جلسه ی ستاد بحران را مدیریت کرد و گفت: که از سپاه و ارتش می خواهم در سریعتر آب شهر ها را تخلیه کنند!!
 
ماشین اصلاح من ریشامو از ته میزنهاز دوستم ماشین ریش تراششو قرض گرفتم. آخه ته ریش دوس داره همونجوری زذم که دلش میخواست دوش گرفتم وسایلمو گذاشتم تو کیفم یه سشوار یه شونه یه حوله و عطر و مسواک یه پیرهن یه تیشرت نو که گذاشتمش واسه خودش بپوشمش. با یه کادویی که شده عضو ثابت کیفم.همیشه هستش و میبرمش به امید اینکه ایندفه نیارمش ولی باز وقتی برمیگردم میبینم هنوز سرجاشه و ندیدمش که با کلی ذوق داستان خریدنشو واسش تعرف کنم . حاضر شدم یه جوری که دوستم گف
دانلود آهنگ لری ار تو وا مه قهری مه وا تو دوسم
دانلود اهنگ لری اگر تو وامه قهری مه وا تو دوسم
عزیزم وی نازارم ای عروسم اگر تو وامه قهری مه وا تو دوسم
اگه تو وامه قهری مه وا تو دوسم

اهنگ لری اگه تو با من قهری من با تو دوستم

دانلود آهنگ لری اگه تو با من قهری من با تو دوستم

اهنگ لری مه واتو دوسم
اهنگ لری اگر تو با من قهری من با تو دوستم
,ویدئوها,اهنگ اگه تو وامه قهری مه واتو دوسم ,دانلود اهنگ وحید کاکاوند به نام عروسم ,متن آهنگ اگر تو وا مه قهری مه وا ت
تو دوره لیسانس کلاسمون 25 نفره بود و راحت میشد تغلبی کرد ولی تو دوره ارشد که 4 نفر بیشتر نبودیم یه کم سخت شد. به همین دلیل از دوست که 7 سالی از من بزرگتر بود گفت از دسشویی دانشگاه استفاده کنید. دیگه منم به دوستام گفتم که این کار رو کنیم . از ما 4 نفر فقط من و یه رفیق شیرازی اهل تقلبی نبودیم. اخه من خیلی تغییر کردم از دبیرستان به بعد. میخواستم درس بخونم و جواب زن وبچه بدم در اینده. به دوستم گفتم یه جزوه در دسشویی بالای دیوار بزارید و موقع دسشویی ازش اس
برای هیچکس مهم نیست من گوشی ندارم
یعنی اهمیتی نداره
واقعا برام تعجب برانگیزه که حتی خانوادمم از اینکه تو راه موندم چون گوشی نداشتم هیچ واکنشی نشون ندادن
فقط دعوام کردن چرا نگفتم دوستم منو میرسونه !!! من موندم دقیقا با چه وسیله ای بهشون اطلاع میدادم؟
حتی کسی که ادعا میکنه دوستم داره هم تلاشی نمیکنه 
براش مهم نیست
براش مهم نیست دارم با تلفن خونه بهش میزنگم
حتی نگفت بهم حتی شده پنجاه تومن کمک میکنه که گوشی بخرم
حتی نگفت گوشی قبلیتو بده تعمیر کن
فکر میکنم که
دخترا یا خیلی مطیع و تابع هستن،
یا که خیلی مستقل
 
و جون شخصیت من کاملا مستقل هست (به قول دوستم مستقل و منطقی) و شخصیت خیلی از مخاطبای من توی اینجا هم مستقل و منطقی هست، طبیعیه که با مردای عادی و تیپیکال که به زن ها به شیوه برده داري و سابمیسیو کردن نگاه میکنن نمیتونم بسازم.
 
برای همینم سالها زمان برد که بتونم مرد فانتزیام رو پیدا کنم.
 
اگر در رابطه ای هستید که به اندازه ی کافی دوست داشته نمی شوید لطفا ادامه ندهید .
خودتان را توجیه نکنید که بالاخره روزی دوستم خواهد داشت .
با اینکار هر چه جلوتر می روید زخمی ترمی شوید .
گویی بر روی تردمیل در حال دویدن هستید .
هرچه می دوید ، به خواسته هاتون نمی رسید ،  و 
نیازهاتون  برطرف نمی شود و بیشتر عصبانی و خشمگین می شوید و برچسب عدم تعادل هم می گیرید .
به خودتان نگویید که اگر دوستم نداشت با من نمی ماند .
شما با توجه کردن به او حس ارزشمندی و دوس
یک احساس میکنم تو این یه هفته ای که عین کودکا رفته باهمه نشسته و معلوم نیست چی گفته همه از من بدشون میاد!!!
فک کن سال دیگه میری دانشگاه ولی هنوز وقتی با دوستات مشکل داري میری پشت سرشون حرف میزنی تا یار جمع کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(واقعا نمیتونم حجم تعجبمو نشونتون بدم)
میبخشمش؟نمی بخشمش؟درواقعا اصلن معتقد نیست خطایی انجام داده و نمیخوام بگم آزار دهندست چون نیست؛چون اون بهترین دوستم نیست که از نبودش ناراحت بشم اون فقط یه آدم عوضیه که ثابت کرد وقت
خب چند وقتی‌ست که مچ خودم را گرفته‌ام. من برای آدمهایی که می‌خواهم دوستم بدارند چیزی بیشتر از آن هستم که واقعا، بیشتر ابراز دلتنگی، بیشتر ابراز محبت، بیشتر ابراز نیاز، و و و. به عبارتی بیشترین عدم صداقتم را در مقابل آنهایی دارم که می‌خواهم دوستم بدارند و این یعنی پایم گیر باشد خوب بلدم عدم صداقت را. در واقع می‌خواهم که بکشانمشان به جایی که با من لاس بزنند.
خب همین چیز بیشتری نیست. حالا هر پیامی که می‌خواهم بدهم با خودم می‌گویم"ای دوست، چن
سلام 
من یه دختر ٢٣ ساله ام، میخواستم یه موردی رو مطرح کنم، راستش من واقعا هیچ دوست واقعی ای ندارم، کسانی که اطرافم هستن دوستم ندارن، مثلا توی دانشگاه یا محل کارم با کسی طرح دوستی میریزم، اما اکثرا علاقه قلبی بهم ندارن و دنبال هدف و خواسته ی خودشون از رابطه هستن و رابطه ی عمیقی بین مون نیست. 
حتی حاضر نیستن کوچیک ترین فداکاری ای برات بکنن در صورتی که من سعیم اینه که خیلی صاف و صادق و مهربون باشم و هم دردی کنم اما سریعا گارد میگیرن یا پز داشته ه
معمولا یکی دو روز قبل از شروع ،اعصابم به شدت بهم میریزه و مثل یه کوه مواد منفجره میشم که یه جرقه کوچولو کافیه تا منفجرش کنه.به این صورت که حالم کاملا خوبه(با وجود همه درد و کسالتی که دارم)و فقط یه کم بی حوصله ام و اصلا تحمل ندارم کسی سر به سرم بذاره یا باهام بحث کنه.تنها چیزی که از همسرم انتظار دارم یه کم درک وضعیت و محبت و مهربونیه که متأسفانه علیرغم اینکه هزار بار در موردش باهاش صحبت کردم،هیچوقت ازش ندیدم.در نتیجه من بیشتر عصبی میشم.
یعن
گاهی وقتها ، کسی که بیشتر سکوت میکند
بیشتر از همه ، دوستت دارد.!

محبوبم.
اگر روزی درباره من از تو پرسیدند .
زیاد فکر نکن .
مغرور به ایشان بگو
.
.
.
دوستم دارد .
بسیار دوستم دارد.
                                                         " نزار قبانی "
سلامدارم آهنگ شاید بهشت شروین رو گوش میدمچقد احساس دارهبالاخره کنکور ما هم تموم شد و وارد دنیای بعدش شدیمخب آقایی هم از فرصت سو استفاده کردن و سفارش کیف چرم دادنالان تیکه هاشو برش دادم فعلا.هر روز زنگ میزنه جویای احوال کیفشهامیدوارم معلمی بیارم ب امید خدا یا روانشناسیآزمون عملی هنر هم ثبت نام کردمبرا نقاشیباید تمرین کنم اگه خواب اجازه بدهی چیزی میخواستم بگمآهای داداش نداشتم ک هیچ وقت بدنیا نیومدی میخواستم بگم خیلی دوستت دارم
بابا موسم گل رو گوش میده با صدای خانوم پوران و با خواننده همخوانی میکنه. من دارم قرمه سبزی و زرشک پلو درست میکنم؛ میگه خسته نکن خودتو. غذا از بیرون میگیریم؛ گفتم درست میکنم فردا که سرکارم بخوری بدونی خیلی دوستت دارم. گفت میدونم دوستم داري بیا چای بخوریم؛ چای دم کردم با گل محمدی و بهارنارنج و هل و زعفران و دارچین. چای خوردن رو با تو دوست دارم که بهترین رضای دنیای منی.
میگوید دوستم دارد، هیچ نمی‌گویم. می‌گوید دوستم دارد چون همیشه حرفایی میزنم که حالش خوب می‌شود. 
نمی‌توانم بهش بگویم واقعیت همیشه دورتر از تمام حرف‌ها قشنگی است که من می‌زنم. 
نمی‌توانم بگویم من بیرونِ ذهنم رنگ های روشن جریان دارد و درونم اما. 
درون جان و جسمم، انگار آدمی نابینا نشسته و تاریکی محض است.
انگار من پارچه سفیدی هستم، که روزی زنی شاد، با آواز مرا روی بندِ آبی رنگ پشت بام رها کرده است و دیگر هرگز باز نگشته.
درون من غمِ شب اولی ا
عقاب
امروز توصحرا بایه دوستم نشسته بودیم که دیدیم چند تا کلاغ دوریه عقابو گرفتن نوکش میزنن نمیدونم چش شده بود
که نمیتونست از خودش دفا کنه رفتیم سمتش پرید کلاغام تو اسمون نوک میزدن تا200متر اونطرف طر نشست کلاغا ولش نمیکردن دوستم
اروم اروم بهش نزدیک شد انگار کلاغا نفسشو بریده بودن نمیتونست بپره دوستم دنبالش کردو گرفتش
اوردیم دیدیم یه انگوشت نداره پنجه دوستم برد خونشون ببینه چشه
انشالله خوب بشه برش میگردونیم جای که بود

یه چندتا عکسم ازش گر
سلام
امروز با توجه به این که تو فرجه‌ایم از لحاظ درسی بازده‌ام زیر ده درصد بود فک کنم! با دوستم یه سر به نمایشگاه ایران هلث و اینوتکس زدیم و فهمیدیم چیزی برا ما نداره :)) حتی یه شکلاتم تعارف نکرد کسی بهمون :| برگشتن‌مون با کمی گم شدن تو همون محوطه و دور قمری زدن همراه بود و بعد هم اتوبوسی که وسط اتوبان پیاده‌مون کرد، چون همون تازگی راهو بسته بودن و جای ایستگاهو عوض کرده بودن و راننده نمی‌دونست :/
بعد از ناهار (که اونم فهمیدم رزرو نداشتم!) رفتم پ
یادمه یه بار چند سال پیش مامانم فسنجون
درست کرده بود.اون موقع بعد از خوردن یه قاشق دیگه نتونستم به فسنجون لب بزنم.ولی دیروز
بعد از چند سال مامانم دوباره فسنجون درست کرد.قاشق اول رو پر کردم و با اکراه به طرف
دهانم بردم.لقمه رو جویدم و بعد در کمال تعجب دیدم که مزه اش رو دوست دارم.برام عجیب
بود که چطور مزه ای رو که قبلا دوست نداشتم این طور یک دفعه برام خوشایند شده. :)

رنگ خورش(خورشت؟آخرش نفهمیدم خورش
درسته یا خورشت.) فسنجون چه قدر قشنگه.یه رنگ قرمز
سلام خدای مهربونم
سلام همدمم. خوبی؟؟؟
منم خوبم
خدای مهربونم وقتی بهت فکر میکنم ، میبینم چقدر هوام را داري و داشتی ، آروم میشم. دیگه نمی ترسم.
امروز رفتم و به مدیر شرکت گفتم نمی تونم تمام وقت باهاتون کار کنم.گفتم به صورت پروژه ای . اونم ریموت.
اولش پیش خودم گفتم ، نکنه قبول نکنه ؟؟
بعد گفتم من اون کاری که فکر میکنم درسته را انجام میدم، دیگه بقیش با خداست.
خدایا من همه زندگیم را سپردم به شماهاااا!!!
قربونت برم ، خودت حواست باشه خراب کاری نکنماااا
م
شده گیر کنی بین حرفای گفته و نگفته من الان تو بدترین حالت ممکن این حالتم
:/// وقتی دعا میکنی که ای کاش اون چیزایی که دیدی فقط یه رمز باشه بین
خودشو و خداش و واسه ی خداش ://هی دیگه بهتر از این نمیشه البته که میشه
هزارفرسنگ دوری میشه دلتنگی میشه و بازم سکوت میشه خدایا یعنی میشه؟؟ چه
تقدیری رقم بخورد که من با همه ی این خیال هایم واقعی شوم بودنم کنارت (ات
پایان کلماتم را با شک و تردید میگذارم چون میدانم ممکن است همه چیز تغییر
کند )
من واقعا یه بچم یه بچه که همش درحال بهونه گیری و ناز اوردنه.گاهی اوقات قولایی که به خودم دادم فراموش میکنم و میزنم زیر همه چی.بعد که نرمال میشم با خودم میگم چرا گریه کردی چرا به خاطر چیزایی که قبل تر ها سرشون با خودت توافق کرده بودی دوباره داري میجنگی؟!
جمله ی پیش پا افتاده ای ست؛دوستم ندارد :)
امروز چه روز مزخرفی بود. از نظر بعد انسانی میگم. اگر بخوام قلبی بگم میگم خدا رو شکر. نماز ظهر رو فرصت نکردم بخونم. حقیقتنش فراموش کرده بودم نماز بخونم، از اثرات پسایه.فردا کوییز دارم که جمع کوییز‌ها میشه نمره پایان ترم. باید انرژی‌ام رو جمع کنم و بخونم. بیشتر امروز درگیر کارهای مهسا بودم. دائم بهش میگم کارهات رو ننداز دقیقه نود تو گوشش نمیره. یکی دیگه از دوستام هم خونه خریده روی این خونه وام بوده. دوستم هم داشته پرداخت می‌کرده مرتب. اما
دیروز تولدم بود :) 27 سالم تموم شد و برادرم 20 سالش تموم شد. اصلا باورم نمیشه که سال ها اینقدر سریع میگذرن و من هنوز تکلیفم با خودم معلوم نیست انگار تازه تازه بود که تولد 17 سالگیم رو جشن گرفتیم دوستام برام سنگ تموم گذاشتن و خانواده هم همینطور و من هنوز باورم نمیشه که این تعداد آدم هستن که منو دوستم دارن :) خداجونم ممنونم ازت که 27 سال بهم فرصت زندگی دادی فرصت دادی تا زیبایی هایی که آفریدی رو ببینم و صداهای گوش نواز رو بشنوم . ممنونم که بهم یه بدن سال
خواب دیده دوستم و خوشحال است خوابی که جزای خیر ببیند بابت دیدنش
خواب دیده از دستفروش مترو پرسیده این بلوز چند و او گفته پنج تومن.و این پنج تومن را که داده و بلوز را که گرفته دستفروش گفته ببخشید فکر کردم جوراب را پرسیدیبلوز پانزده تومن است. خواب بیننده زیر بار نرفته و انقدر پول دخترک دمپایی پوش را نداده که  یکی از مردم دخالت کرده  و دست توی کیف پول خواب بیننده کرده و حق دستفروش را به او برگردانده.خواب بیننده همین طور که دمپایی های کرمی کهن
یکی از دوستام تعریف میکرد که همکار جدیدش خیلی به فکر محیط کارشونه، مثلا پرده رو عوض میکنه و میره از خونه شون لوازم تزئینی برای دکور محل کار میاره. خلاصه خیلی باحاله و انگار مامان ماست!
چند وقت بعد که همین دوستم رو دیدم، ظاهرا با همون همکار جدیدش به مشکل برخورده بود. میگفت: نمیدونی این همکار جدیده چه کارایی میکنه! پرده رو عوض میکنه، میره از خونه خودشون وسیله میاره میذاره تو محل کار از بس که خودشیرینه! میخواد با این کاراش نظر رئیسمو جلب کنه!
 
د
داستان از اونجایی شروع شد که دوست بنده چن سال پیش یه شخصی برای ازدواج بهش معرفی میکنن که از قضا اون پسر کسی بوده که دوستم یبار تو بسیج دانشگاه دیده بوده و ازش خوشش اومده بوده.
حالا بر حسب اتفاق از طریق یه واسطه همون پسر به این خانم که دوست بنده باشه معرفی میشه.
یادمه دوستم از شدت خوشحالی بهم زنگ زد و ماجرا رو گفت.
قرار شد اول با اس ام اس کمی باهم آشنا بشن بعدشم ادامه ماجرا
اونها حدود چن ساعتی با هم چت میکنن تا اینکه خانواده دختر میگن که چه معنی دا
سلام :)
1. در ازمایشگاه مدرسه وا بود ، منم فضول عالمین. از بیرون دیدم یه چیز عجیبی رو میزه. جییییییییغ زدم سبااااا سبااااااا بیاااااااا سبااااا. دو تا دونه فحش هم چسبوندم تنگش چون سبا نمیومد :| بعد همینجوری عربده کشان سرمو بردم تو ازمایشگاه دیدم عه یه پسره با چشمای این شکلی o.O با پرای ریخته داره نگام می کنه. مثکه بنده خدا برای تعمیرات اومده بود. از اون خنده های شیطانی کردم بخاطر اون قیافه مضحکی که بخاطر اسکل بازیای من پیدا کرده بود، اون چیز عجیبو
بسم رب السموات .
خدای آسمون ها .حالا چرا خدای آسمون؟؟چون همیشه هر وقت میخوام باهت حرف بزنم به آسمون نگاه میکنم الانم دلم خواست خدای آسمونا خطابت کنم
خدای آسمون ها فکر کنم من رو بیشتر از اونی که فکر میکنم دوست داري
تا نسیم حال خوب به صورتم میخوره تا انگیزه میگیرم برای ساختن برای آدم شدن تا یکم پیش میرم تا سختی ها رو با کمال میل به جون میخرم و به استقبالشون میرم
یهو یه اتفاقی میفته که هر چی ساختم فرو میریزه
شنیدم کسایی رو که خیلی دوست داري اینج
دو روز پیش سه کلاس سنگین در دانشگاه داشتم که وسطی حضور غیاب نداشت. اولی را نرفتم چون استاد سخت گیر نبود و تاثیری روی پایان ترمش نداشت هرچندغیبتم را خوردم. سومی را زنگ زدم از دوستم بپرسم تشکیل می شود دانشگاه بیایم یا نه که گفت استاد همان استاد اولیست احتمال حضور غیاب مجدد با توجه به یک بار حضور غیاب کردنش اگر صفر نباشد نزدیک به آن است همین شد که آن را هم نرفتم. در بیرون دانشگاه جای دیگری کلاس می رفتم که انجا یک هفته ای بود تمام شده بود و کلاس هنر
مادربزرگ دوستم را یادتان است؟
همچنان صبح به صبح میروم و برایش تیتر رومه ها را میخوانم.
رسیدم به این{-} تیتر و گفتم: حسـ.ـن روحـ.ـانی اختیاراتِ ویژه میخواهد.
بدون اینکه سرش را از روی سَویق گندمی که میخورد بلند کند گفت: غلط کرده پدر.ـگ. کم مانده بیاید داخل کـ من را سرَک بکشد و بچاپد.
این عکس تزئینی است

+رهبر دیروز فرمودند: برای زبان فارسی نگرانم. ببینم به سهم خودم میتوانم رعایت کنم!.
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

دانلودحجم: 4.51 مگابایتتوضیحات: موزیک دوستم نداشت
من خوابی دیدم.در آن خواب یک سال زندگی کردم.در آن خواب تو بودی.همانطور که در بیداري‌ام هستی.تنها با یک تفاوت، تو دوستم داشتی و من هم دوستت داشتم.
عجیب است.در بیداري ما دو غریبه‌ای آشناییم که گاهی نگاهمان در هم‌ گره می‌خورد و در دنیای خواب ما هم دیگر را دوست داشتیم.
بعد از بیداري طول کشید تا به خاطر بیاورم دنیای واقعی کدام است.در خواب و بیداري دست و پا می‌زدم و گیج بودم.
در آخر با تلخی به خاطر آوردم.واقعیت دنیایی‌ست که نه تو مرا دوست داري و نه م
وقتی بق بقو بعد از مدتها حدوداً 10 سال رو میاره به رشته ورزشیش یعنی هندبال
موقعیت :رختکن
من :وااااای چقد دلم تنگ شده برای اینجا 
دوستم: مگه اومده بودی ؟
من: یه زمانی تو تیم بودم مسابقات میومدیدم اینجا و باشگاه .
دوستم: عه پس بلدی؟
من: یه کوچولو البته یادم رفته 
موقعیت : زمین بازی
مربی: زمینو نصف نکنیییییییییییییییییییییید (فریاد میزد جا داشت میزدمون )
ومن در حالی که دیگ نفسی برای دوییدن نداشتم رو به دوستم میگم: بابا چرا تمومش نمیکنه دیگ؟
دوستم:
دوستم پیام داده بود که گویا جویای احوالم باشه.دختر خوبیه و برای من همکشیکی بدی نبود هیچوقت.نمیدونم چی شد و من چی پرسیدم که جواب این شد:"کار کردن خییییلی خوبه،خیلی بهتر از اینترنیه".هی به این جمله نگاه میکردم و میگفتم نه بابا،فکر نکنم قصدی داشته ولی نمیدونم چرا چند ساعت گذشته و من هنوز بهش فکر میکنم.درسته که به هرحال خونه نشینی آسیب پذیرم کرده اما واقعا توی این شرایط به تنها چیزی که نیاز نداشتم این بود که دوستم بهم یادآوری کنه ما اومدیم س
من دلتنگتم!
توچی؟
یقین دارم تو دلتنگ تر از منی. 
تو همیشه ثابت کردی منو خییییلی دوست داري
و همین اطمینان باعث عذاب وجدانم میشه
که:
چرا به حرف کسی که بیشتر از خودم دوستم داره 
و بهتر از خودم میتونه موقعیتها را بسنجه؛ گوش نمیدم؟؟؟
دیگه از غفلتها و فراموشیهام خسته شدم
تو میتونی! کمکم کن
خدااااااا.
سلام
 27 سالمه من قبل خدمت سربازیم یه شغلی داشتم وقتی خدمتم تموم شد اومدم یعنی دو سال پیش دوستم بهم پیشنهاد داد اگه دوست داري با هم کار کنیم، قبول کردم، شغلمون هم پرورش مرغ ارگانیک و اردک و این چیزهاست.
تا الان با هم کار کردیم این شغل مون درآمد آنچنانی برامون نداشت، حتی اتفاق میافتاد از جیب مون خرج کنیم ولی اکثر وقت ها سیصد چهارصد تومن تو یه ماه به هر نفرمون میرسید، دوستم دو تا شغل دیگه داره هم تو یه مغازه الکتریکی کار میکنه هم یه شغل نصفه و نیم
میدونی از چی بیشتر متنفرم؟
اینکه یهویی تغییر کنم و یادم بره مثل خودم رفتار کنم:(
مثل الان ، دوستم بهم پیام داد و من مثل همیشه جوابشو ندادم :(((
خب من دختر ارومی نیستم و کلی حرف میزنم ، انقدرررررر حرف میزنم و میزنم تا
طرف مقابلم خسته بشه اما حالا وقتی دوستم پرسید: چه خبر؟
حرفی نداشتم :/ و فقط گفتم : هیچی تو چ خبر؟
اصلا باورم نمیشه 0_0 تو باورت میشه؟؟
خیلی خب بیا اروم باشیم بیا بگیم الان مغزم هنگ کرده و نمیدونم چی شده
بیا همه چیو ب همه چی ربط ندیم
لب ساحل دریای مرمره (Marmara) نشسته بودیم و من از دوستم عکس می گرفتم. عکس گرفتن ها که تمام شد به دریا مرمره نگاه کردم و ارتفاع موج ها رو تا یک متر دیدم قبل بیان تعجبم اندازه یه تشت از آب دریا ریخت روی سرم تا بخواهم بجنبم وسط جیغ و خنده های دلی و نگرانی برای گوشی دوستم و یاد آوری سکانس بالایی فیلم "وقتی که ماه کامل شد" این بار یه تشت پُر پُر آب دریا ریخت تو بغلم. خیس آب شده بودم و میخندیدیم.چقدر در استانبول خندیدم، توی چشمهای هم نگاه کردیم و روز رو شب کر
 
 
به ادعای خودت با تمام جراتت بودی
به باور من تو دل آدم بودن و ماندن و پذیرفتن مسئولیت و زندگی شانه به شانه نداشتی
نه ادعا تو مهمه نه باور من، تو رفتی زشت و نازیبا و من تمام شب به این فکر میکردم چه خوب که رفتی باید می رفتی تا من کسی را که دوستش دارم و دوستم دارد را می شناختم و شانه ام را به شانه اش تکیه می دادم .
 
 
 
 
 
بسم الله الرحمن الرحیم
یافارس الحجاز ادرکنی الساعه العجل
بسیار این داستان را شنیده آید که((خانمی میگوید در سالن نه صدای خنده شوهر رفیقم می آمد،دوستم در حالی که بچه بغلش بود گوشی را به من داد و گفت برایش پیامک بده که خفه شو  آبرویم با صدای خنده هایت رفت.
من هم از گوشی دوستم برای شوهرش اینگونه نوشتم، فدای خنده هایت شوم کاش همیشه شاد باشی ولی صدای خنده هایت تا سالن نه می آید کمی آرامتر خوشبختی مان را چشم میزنند.))
این داستان را زیاد شنیده
در این دوره و زمانه که به سختی کسی وقت
می‌کند برای خودش برنامه بریزد، چه رسد برای دیگری -بدون چشم‌داشت-، دوستی دارم که
توجه و محبت زیادی به من دارد. خیّر است. بخیل نیست. هم‌نشینی‌اش با رشد خودم همراه
است. هر وقت با او هستم، عادات متوسط برایم گل‌درشت می‌شوند و دوست دارم تغییرشان دهم.
اراده‌ام را قوی‌تر و فکرم را با اعمال خوبش اصلاح می‌کند. معرفت صادق دارد. سرّش با
علانیه‌اش یکیست. صبور و به معنای واقعی کلمه ماه است. مراقب نماز اول وقتم است.
درد دارم، روان که دچار بی‌دردی می‌شود تن تلاش می‌کند جای خالی‌اش را پر کند.
معده‌ام درد دارد و من دچار هزیانم
از طرفی تنم عرصه تقابل قهوه‌ها و قرص‌هاست‌.
م کاش دوستم می‌داشت. ۲۱ سالش است و نمی‌توانم عاشقش شوم اما مهر می‌خواهم .
حتی اگر چنان بخت یارت باشد که پاسخ منفی معشوق، اودیسه‌ی عاشقانه‌ات را همان وقت به پایان نرساند، در اوج شادمانی ناشی از نزدیکی، با هراس دشوار دیگری روبرویی : آیا همان اندازه که من دوستت دارم، دوستم می‌داري؟ ترس پشت این سوال امنیت را نشانه رفته است. آیا من می‌توانم با تو امن باشم؟ می‌خواهم که مرا با تمام دلت دوست بداري و برایت مهم باشم. ازینرو ناگهان چیزهای کوچک اهمیتی مضاعف می‌یابند : روز تولد مرا به یاد داشته‌ای؟ نوشته‌هایم را این‌سو و
داشتم با دوستم صحبت میکردم و بهش میگفتم با این اوضاع اقتصادی که پیش اومده واقعاً مسافرت رفتن دیگه خیلی سخت شده
دوستم لبخندی بهم زد و گفت همیشه یه راه خوب پیدا میشه حتی تو این اوضاعگفتم مثلاً چه راهی ؟!گفت فقط کافیه بری تو سایت باماگرد و ٦ ماه تو #صندوق سفر ، پس انداز کنیبعد از رسیدن پولت به حد نصاب لازم ، باماگرد یه سفر رایگان متناسب با شرایط دلخواهت و پول پس انداز شُدت ، برات برنامه ریزی میکنه و با امکانات بسیار خوبی که از لحاظ تخفیفی داره تو
دیدین بعضی آدم‌ها شمارو دوست دارن و بعد که میفهمن شما هم دوستشون دارين از ریتم خارج میشن؟ خب من این حالت رو نه تنها در خیلی ها دیدم بلکه خیلی اوقات به بازی گرفتم.
خودم کمتر وقتی این جور آدم بودم. در واقع یک پوشه دارم توی قلبم از نام آدم‌هایی که حس می‌کنم دوستم دارند و برایشان اعتبار ویژه در نظر میگیرم. چون بالاخره باید فرقی بین آن‌هایی که هیچ وقت حسی به من نداشتن و بقیه باشد حتی اگر گاهی حس میکنم احمق، پیش پا افتاده یا سطحی هستند. در نهایت یک
 
 
غمگین رفتار کسی یا بهتر است بگویم کسانی بودم که عزیزترین های دنیام بودند . با دوست ی عزیز درد و دل میکردم.
دوستم پرسید: از دست دادن تو، براشون مهمه؟ تماشا کن کارائی که در حقت کردن و تهمت های ناروا، توجیه های بی سر و ته 
اینا نشونه جنگه نه اختلاف کوچیک بین خواهرت یا دوستات فکر کردی اینها چکار کردن؟اینها به وضوح به چیزهایی فکر می‌کنن که تو حتا دلت نمیخواد از فرسنگ ها دورترش رد بشینجابت حدی داره بگذر
 
ته نوشت: من با حرف دوستم به تصمیمی رسیدم
من خیلی حساس و مرتب بودم.
حساس تر و مرتب تر شده بودم درین سالها.
اتاقم رو هر شب جارو میکردم.
تو تمام این سالها یه بار فقط سوسک خیلی ریز دیدم توی اتاقم و باهاش مدارا کردم چون هیچ وقت از زیر تخت در نیومد
 
حالا.من ۱۲ روز خونه به خونه با یه مشت خارجی جابجا شدم و روی تخت جدید خوابیدم و کل زندگیم تو یه چمدون بوده.
حالام که برگشتم هر شب یه جام.
یه شب دانشگاه میخوابم.
یه شب مهمونم خونه دوستام.
یه شب اتاق دوستم که رفته مسافرت.
امشب اتاق همون دوس
در فواصل زمانی 10 تا 15 دقیقه یکهو شهادت سردار یادم می افتد و یکهو باورم نمیشود و یکهو همه خبرها و اتفاقات را از دیروز 7:24 که مطلع شدم برای خودم استدلال می آورم تا باورم شود و باورم می شود و دوباره 10-15 دقیقه بعد روز از نو روزی از نو.
7:24 دقیقه صبح، بیدار شدم و دوستم که در تخت پایینم - خوابگاه - خوابیده بود، دیدم دارد گریه می کند. بی صدا گریه می کرد که دوست سوممان بیدار نشود. گفت حاج قاسم. 
مبهوت و ناهوشیار و منگ خواب گفتم ای وای الله اکبر. ناباورانه ت
دیروز دوستم برای کنفرانسش میخواست با یه آقای پاکستانی که ادبیات فارسی میخونه (فکر میکردیم هندی هستن بعد فهمیدیم از پاکستانن) یه مصاحبه کوچیک بکنه و بگه که یکی از غزل های حافظ رو بخونه و ازش فیلم بگیره.
اول دو سه بار برای تمرین خوندش با یه لحجه بسیار بامزه. به عنوان غیر ایرانی خیلی خوب میخوند. تعریف میکرد که به خاطر علاقش به شعر اومده ادبیات خصوصا حافظ که تعریف میکرد به روز تو یه خیابون یه برگه پیدا میکنه که توش شعر :
واعظان کاین جلوه در محراب و
دو شب پیش از دانشگاه که برگشتیم ، دوستم رفت یه جایی که قرار داشت . منو جلوی خوابگاه پیاده کرد و رفت.
حوصله ی خوابگاه رو نداشتم . شروع کردم به قدم زدن توی خیابون . بی هدف ، با کلی غرغری که داشتم پیش خودم میکردم ؛ پول نداشتم و این اعصابمو خورد کرده بود .
شروع کردم به قدم زدن با یه دل پر.
 
رفتم و رفتم .
حالم خراب بود و به بیست تومنی فکر میکردم که توی جیبم بود و نمیدونستم تا کی باید باهاش سر کنم.
خیلی  حال بدی بود .
فقط خدا خدا میکردم که خرج دیگه ای پیش ن
۱_امروز داشتم با دوستام از امتحان برمیگشتم دیدم یه خانم جوونی یه بساط کتاب پهن کرده زمین. وایسادیم که یکم نگاه کنیم به کتاباش. همش تقریبا مفت بود ولی من هیچی پول همراهم نداشتم که بخرم :( همینجور که داشتیم میدیدیم کتابارو یه دفعه با صدای بلند گفتم این ۱۹۸۴ خیلی کتاب اشغالی بود؛ این خانومم شنید ولی فکر کرد دوستم گفته؛ روشو کرد سمت دوستم و با لحن خیلی جدی گفتد جدی میگی؟!دوستمم هاجو واج مونده بود چی به چیه قضیه :)))
باید یادم باشه نظرمو در مورد کتاب
دیگر از باریدن خبری نیست. دیگر از خندیدن اثری نیست زیرا دیگر دوست داشتن در کلبه دلم اقامت نمی کند! مثل همیشه کلمه معروف را بازگو می کنم: پشیمانم.
اما بی تاثیر هست زمانی که ابرها دیگر از این آسمان گذشته اند و از انسانیت به دور است باد را دشنام بگویم!
دوست دارم عصبانی نشوم و دوست دارم بی اختیار گریه کنم. 
 دوست دارم در مقابل آینه به ایستم و رخ در رخ چهره رو به رو بگویم: دوستت دارم.
دوست داشتن چرا اینقد زیبایی؟ 
دوستم داري، دوست داشتن؟
 چه کسیست ک
باید بلند شم. فرم پر کنم برای ملت. ریکام بنویسم برای ملت. هدفنم رو شارژ کنم. اتاقم رو جمع کنم. غذا بخورم. خودم رو مجبور کنم فردا دیگه برم سر کار. گار کنم. قبض برق ساختمومو بپردازم. برم بیرون با دوستم. دعا کنم. لباسا رو بریزم توی ماشین. مشق کنم درسمو. زبان بخونم. ایمیل بزنم. 
 
 
صبح پاشدم و به طرز هیجان‌انگیزی فقط سایتای ایرانی برام باز می‌شه دوباره. از چندنفر دیگه هم پرسیدم، یه تعدادی‌شون همین‌طور بودن، یه تعدادی‌شون نه. اعصابم به گاس. چه می‌کنی با سلامت روانی ما آقای ج.ا؟
 
 
پ.ن: دوستم گفت اختلال جهانیه. شاید صرفاٌ گفت که من آروم بشم. ولی خب، بهتر. منم باور می‌کنم با میل و رغبت.
دیشب میشد.
میشد که برم با یه بهانه کاملا منطقی و معقول بهش پیام بدم اما ندادم :|
به دوستم گفتم برو به اون دختره که باهاش صمیمیی تره بگو که بهش بگه برای ترجمه این جزوه ها ودوستمم رفت به خودش
گفت :)
این دوستم همونیه که تورو دوست داره و تو میدونی !
ولی خود دوستم نمیدونه که تو میدونی و یا حتی نمیدونه که من میدونم !
منم به روش نیاوردم نمیخوام حرفش باز شه .نمیخوام از این به بعد بتونه راحت پیش من از تو بگه :)
کلا من یه ادم ساده ام که بلد نیستم .
میدونی هیچیو .
ساعت ۱ صبح دو تا بستری کردم ، تو دستور نوشتم که آزمایشاشون بهم اطلاع داده بشه از بخش ! 
حضوری هم رفتم تو بخش گفتم آزمایشاشون اومد هر ساعتی بهم زنگ بزنین که اگر لازم بود بیام آنتی بیوتیک بذارم .
ساعت ۲ از اورژانس زنگ زدن که یادت رفته دستور بستری یکی رو تو یه قسمت اورژانس وارد کنی . یه مکثی کرد ، گفت من میفرستم بخش اونجا وارد کن . (خدا خیرش بده).
ساعت ۴ بهم زنگ زد پرستار آزمایش ها رو خوند ؛ یکیشون آنتی بیوتیک لازم بود ، گفتم میام ۱ ساعت دیگه .
ساع
ساعت 4:24دقیقه ی صبح دوستم ک از torentoاستوری گذاشته و رنگ موی جذابش 
و منم روی تختم دراز کشیدم و دارم تک ب تک ستاره های روشن رو میخونم و 
دونه دونه خاموش میشن
زندگی هنوزم زیباست؟ نه؟
زیباست با همه اختلاف که نه با همه ی شکاف های طبقاتیش
قبلنا انقد مغرور و خودشیفته بودم که به کسی محل نمیدادم شاید چون هر کی منو میدید خوشش میومد و این باعث غرورم میشد . 
 
+ عشق آدمو ذلیل میکنه .
 
یاد یه روزی برام امروز زنده شد و خواستم بنویسم 
با
دوستم بودم .طبق معمول با سرویس دانشگاه برمیگشتیم تو آزادی پیاده
شدیم . برادر دوستم همیشه میومد دنبالش خیلی بد دل بود و شکاک .
اینسری براش کار پیش اومده بود و نتونسته بود بیاد دنبال دوستم .
با
خودمون گفتیم خوبه که نیومده برج زهرمار . یه کم حرف
من باید زودتر بدنیا می آمدم
تو از شمال می آمدی و من از غرب
آنوقت در دانشگاه ادبیات همدیگر را می دیدیم
تو برایم کتاب حافظ می آوردی
و همه شعر های حافظ را بخاطرت از بَر میکردم
برایت اهنگ میخواندم
چه سکه هایی که سر تلفن زدن از دست دادیم
دور از چشم همه کافه میرفتیم
راستی که سینما با تو چقدر می چسبد
و با دوربین های سیاه سفید عکس میگرفتیم
روزی که اتاقت را دیدم و خندیدم به تمام عکس هایی که از من داشتی
و سفری که کی رفتیم
و شبی که برای اولین بار مرا بوس
    یه بار هم میخواستم یه عکسی رو از گوشیم به دوستم نشون بدم، عکس روز تولدم رو هم دید. کلی از کیک و گُلی که میم زحمتش رو کشیده بود تعریف کرد. گویا فکر نمیکرد من خیلی گل هدیه بگیرم و یا مثلا کسی غافلگیرم کنه. ازم پرسید: خب چرا این عکسا رو نمیذاری اینستاگرام؟ گفتم: خب چرا باید بذارم؟
و اینطوری هر دو به فکر فرو رفتیم.
هفته‌ی به شدت خسته کننده‌ای بود
دخترخالم عمل کرده بود، شنبه اومدم عیادتش بعد از دانشگاه
یکشنبه صبح دوباره برگشتم دانشگاه ار اونجا، بعد رفتم خوابگاه شب خوابگاه بودم
دوشنبه صبح زود رفتم باز خونه‌شون ؛ چون میخواست بره دکتر کسی نبود همراهش
سه شنبه صبح رفتم دانشگاه، با دوستم قرار گذاشته بودیم اومده بود تهران، دو ساعتی تو انقلاب دور زدیم بعد دیگه من برگشتم خوابگاه، باز عصرش همون دوستم اومد خوابگاه که شب پیشم بمونه
چارشنبه صبح رفتم دانشگاه، ب
دعا کنید برام ! 
یکی نیست بگه نونت نبود ، آبت نبود ، فشرده کردن برنامه هات چی بود :))) 
شنبه امتحان نسخه نویسی دارم ، حالا این وسط روتین های اینترنی ک شامل و راند و کشیک میشه هم هست .
۲۴ ام امتحان صلاحیت بالینی دارم ! باز این وسط هاش کشیک ها و راندها ! بعد تنها هم هستم ! همه ی دوستهام از شرکت تو امتحان دارن انصراف میدن و من همچنان پررو پررو میخوام امتحان بدم :)) 
باز عین آهو رفتم از استاد راهنمام وقت گرفتم ک نمونه هامم جمع کنم تو این مدت:))) 
فردا دوستم
من و دوستم و مادرامون قرار بود بریم تفریح
راه رفتن رو من و مامانم بخاطر اینکه پیاده روی کرده باشیم پیاده رفتیم که رسما داغون شدیم از شدت گرما 
 اما اونا با ماشین اومدن یعنی شوهرش رسوندشون و خودش رفت
من و  دوستم اونجا کلی خاطره داشتیم  چند سال پیش جشن فارغ التحصیلی مدرسمون رو اونجا گرفته بودیم با تک تک وسایل اون باغ عکس گرفته بودیماز سر و کول همدیگه بالا رفته بودیم و  و عکس میگرفتیم.شاد بودیم شاد!
وقتی میخواسنیم برگردیم زنگ زد به همسرش ک
سلام به روی ماه دوستای بلاگی عزیزم
ما رو نمیبینید خوبید؟خوشید؟
مرسی از همه منم خوبم
حسادت من از اینجا شروع میشه:
یه دختری توی این طبقه بلوک مون هست گیر داده من بهش حسادت می کنم
قضیش اینه یه شب کتریشون رو گاز بود و جوش اومده بود شعلش هم کم بود بهش گفتم ببخشید میشه برداريد
گفت نه ما باید آب چایی مون زیاد بجوشه گفتم خب حداقل شعلشو زیاد کن
بعد خودم اومدم شعله رو زیاد کنم خاموش شد اونجا که کلی بهم حرف زد که بیشعور و فلان و فلان هیچی نگفتم
بعد یه روز ف
این همه دلشوره افتاده است بر جانم چرا؟
من که امشب خوب بودم پس پریشانم چرا؟
باز هم از پنجره رفتم نگاه انداختم
آسمان صاف است پس من خیس بارانم چرا
خانه ام سقفش چرا اینقدر پایین آمده؟
بین این دیوارها درگیر زندانم چرا؟
من که با هر خاطره یک حبه اشک انداختم
تلخ تر دارد می آید فال فنجانم چرا؟
مثل این گل آخرش یک روز پرپر می شوم
دوستم دارد؟ ندارد؟ نه! نمی دانم چرا؟
| سیده تکتم حسینی |
عمیقا باید شاشید وسط اون نظام آموزشی پزشکی عمومی که دانشجو رو وادار میکنن مورنینگ آکرومگالی و سندروم جیتلمن و کلیه پلی کیستیک و هزار کوفت و زهرمار تخصصی و فوق تخصصی دیگه بده،ولی هیچکس پیدا نمیشه مسائل ساده ای رو به آدم یاد بده که از قضا بعدا با امکانات طرح توی روستا فقط با همونا سر و کار داري مثل نحوه ی تزریق انسولین.مثل نحوه ی درست کردن پودر ORS.و هزار مثال خجالت آور دیگه!
داريم برای صلاحیت بالینی میخونیم و دوستم با حالت متفکری میگه گلی?خود
با ح حرف زدم و الان به شدت آرومم. قرار شد این بچه من رو از بلاک در بیاره و من فقط سکوت کنم. قرار شد اومد تهران هم رو ببینیم. و دیدمش و چهره‌ی از اشک پف کرده‌ی من رو دید و باز به من مایل شد خوشحالم بالاخره یکبار پافشاری‌ام جواب داد و او هنوز دوستم داره و می‌تونم دلم رو بهش خوش کنم. خوشحالم و آروم. 
سلام
امروز صبح اولین شیفتم بود.شغل پرستاری مسئولیت خیلی سنگینیه.تو آی سی یو کلا دو تا مریض به هر پرستار می دن ولی همه ی کارهای همون دو تا مریض رو پرستار باید انجام بده.
گزارش های پرستاری بخش آی سی یو هم خیلی طولانیه.امروز پرستار هر کاری که انجام می داد بعدش گزارش رو می نوشت.کلا سر پا بود.
چهار تا از پرستارهای قبلی از بخش رفتن،  به جای اون چهار نفر من با یکی از هم کلاسی هامون رفتیم این بخش.۲ نفر به ازای ۴ نفر
یعنی اگه بخوان برای من و دوستم شیفت بذا
هوای عشق بارانی است. آن بارانی که تنطیم شده برای شبنم گلها یا برای کفشدوزک های قرمزی که روی برگ سبزی زیسته،یا برای ماهی قرمز کوچک توی حوض خانه که عجیب هم می‌رقصد وخوشحال وهله هله کنان وبازهم می‌رقصد و. 
صدای او در گوشم پیچید :هوای عشق بارانی است. چه شده که نمی‌توانم هیچوقت عاشقانه دختری را دوست داشته باشم؟ مگر عشق چه معمایی است ؟آخر آن نگاه که همه می گویند چیست؟ خدایا حکایت عشق چیست ؟در ذهنم می آید که منم آن شاهزاده ی سوار بر اسب سفید که به
ﻔﺖ: ﺍﻪ ﻔﺘ ﺷﺪ ﻣﻦ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺪﺕ ﺎﺩﺭ ﻮﺷﺪﻡ؟ﻔﺘﻢ: ﻪ ﻣ‌ﺩﻭﻧﻢ، ﻻ‌ﺑﺪ ﺍﻦ‌ﻃﻮﺭ ﺧﻮﺵ‌ﺗ ﺗﺮ!
ﻔﺖ: ﻧ!
ﻔﺘﻢ: ﺧﺐ ﻻ‌ﺑﺪ ﻓﻬﻤﺪ ﺍﻦ‌ﻃﻮﺭ ﺣﺠﺎﺑﺖ ﺎﻣﻞ‌ﺗﺮﻩ ﻣﺜﻼ‌ً!
ﻔﺖ: ﻧ!
ﻔﺘﻢ: ﺍ ﺑﺎﺑﺎ! ﺧﺐ ﻻ‌ﺑﺪ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪ، ﺍﻭﻥ ﻔﺘﻪ ﺍﻪ ﺎﺩﺭ ﺑﻮﺷ ﺑﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ!!
ﻔﺖ: ﺍﺭﻩ ﺗﻘﺮﺒﺎ ﻧﺰﺩ ﺷﺪ!
ﻔﺘﻢ: ﺁﻫﺎ!! ﺩﺪ ﻔﺘﻢ ﻫﻤﻪ‌ ﻗﺼﻪ‌ﻫﺎ ﺑﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺧﺘﻢ ﻣ‌ﺷﻮﻧﺪ؟ ﺩﺪ!!
ﻔﺖ: ﺑﺮﻭ ﺑﺎﺑﺎ… ﺩﻭﺭ ﺷﺪ ﺑﺎﺯ!
ﻔﺘﻢ: ﺧﺐ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻮ ﺍﺻ
ادم های زیادی هستند که بسیار دوستم دارند
ادم های زیادی هستند که دوستم دارند
ادم های زیادی هستند که از من بدشون که نه، فقط خوششون نمی آید
ادم های زیادی هستند که بسیار دوستشان دارم
ادم های زیادی هستند که دوستشان دارم
ادم های زیادی هستند که حسی بهشون ندارم
تا به حال نسبت به هیچ کس حس تنفر نداشته ام
 فقط نسبت به بعضی که لایق دوست داشتن نیستند حسی ندارم
مگرنه من آن پیرمرد عطار که همیشه کتاب حافظ دستش هست با آن عینک ته استکانی را از صمیم قلب دوست دا
من به انتها رسیده‌ام. دیگر حتی فکر کردن به تو فایده‌ای برایم ندارد. چون حداقل قبلا که فکر می‌کردم (۱۰‌ها سال پیش) یک احتمالی وجود داشت که تو هم همان حسی را داشته باشی که من دارم. ولی الان. حتی می‌دانم که اگر ذره‌ای ابراز علاقه کنم، تو مرا پس خواهی زد. تبدیل شده‌ام به کنه‌ای که ناخواسته‌ام. نمی‌دانی چقدر تحقیر آمیز است که من مدام سعی کنم که به تو پیام دهم و ارتباط برقرار کنم و تو حتی جواب پیام‌هایم را درست و درمان ندهی و طوری با من برخورد ک
موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

طراحی سایت، سئو، تبلیغات در گوگل بچه های هفتم معین دستگاه تصفیه آب خانگی سی سی کا پلاس در شیراز وبلاگ الهه دارانی گنهرانی دِر هَم سگ سیاه افسردگی fullfarda گروه خدمات حسابداری مالی ومالیاتی بیدحساب وبلاگ شخصی سیّدمجتبی جلال‌زاده