ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

چانیول مریض

قسمت هشتم 
 
دکتر : نگران نباش !! چون چانيول خیلی زود مريض میشه . 
بک : اینو می دونستم ولی فکر نمی کردم که کارش به دکتر بکشه ! 
دکتر : حالا که چانيول رفته بیرون از عصابانیت می خوام یه چیزی بهت بگم چانيول ادم عجیبیه مراقبش باشید نه میشه از احساساتش خبر دار شد نه میشه فهمید تو افکارش چی می گذره و چانيول همه چیز رو می ریزه تو خودش نبین که این انقدر می خنده و شوخه مراقبش باشید . 
بک : اصلا از حرفاتون چیزی سر در نمیارم .دکتر : داشتم خصوصیات چانيول رو می گف
امروز یه اینترن فوق العاده خوب داشتیم.مريض ها که می یومدن اورژانس، بستریشون نمی کردمثلا برای مريض قرص می نوشت می فرستاد برهکلا ۶ تا پذیرش داشتیمبه معنای واقعی مگس پروندیم.خلوت خلوتالبته این رو هم بگم که مريض هایی که می یومدن خیلی بدحال نبودن و از همه چی مهم تر و جالب تر اینکه امروز هیییییچ مريضی رو با آمبولانس نیاوردن.اگه با آمبولانس مريض بیارن حتما بستریش می کنن.
چقدر سخته یه مريضی رو ببینی که خیلی حالش بده و مدام این جمله رو تکرار می کنه که:
به دادم برسید
واقعا آدم ناراحت می شه وقتی دیگه بیشتر از این نمی تونی برای مريض مسکن تزریق کنی و باید شاهد ذره ذره شدن مريض باشی
ان شالله هیچ کسی مريض نشه،الهی آمین.
اللهم اشف کل مرضانا
آخرین شیفت شب سال ۹۷ رو پشت سر گذاشتم.ان شالله که سال ۹۸ سالی پر از شادی و برکت برای هممون باشه
ته که دنیبی من بیبمه مريض
مه ره بوردنه تهران و تبریز
خدا دونه درمون بونه مه مريض
اگه مه یار مه ره ونگ هاده عزیز
 
ترجمه
تو که نبودی مريض شدم، من را برای معالجه به تهران و تبریز بردند
خدا میدونه مريضی من درمان میشود اگر من را عزیزم صدا بزنی
بمونه به یادگار برای خودم که کل پرستارها و سوپروایزر صبح به استادم گفتن که اگر اینترن فلانی زاده نبود ، مريض مرده بود. 
و استاد به من با مقنعه ی کج و کوله و صورت چرب و عرقی و موهای پریشون بیرون زده ، نگاه کرد ، خندید ، گفت مطمئن بودم میتونی نگهش داری ، حالا برو خونه و بخواب. 
و خب من خوشحالم از این که دیشب با همه ی خستگی هاش ، یه تجربه ی بی نظیر بود از این که مستقلا و در لحظه تصمیمی برای مريض گرفتم و قاطعانه اجراش کردم که منجر به زنده موندن مريض
فردی به دکتر مراجعه کرده بود ، در حین معاینه یک نفر بازرس از راه میرسه و از دکتر میخواهد که مدارک نظام پزشکی اش را ارائه دهد!

دکتر بازرس را به کناری میکشد و پولی دست بازرس میذاره و میگه : من دکتر واقعی نیستم!
شما این پول رو بگیر بی خیال شو 
بازرس که پولو میگیره از در خارج میشه!
مريض یقه ی بازرس رو میگیره و اعتراض میکنه!
بازرس میگه منم بازرس واقعی نیستم و فقط برای اخاذی اومده بودم ولی توی مريض میتونی از دکتر قلابی شکایت کنی!
مريض لبخند تلخی میزنه
دیشب که شیفت بودم حساااااابی خسته شدیم.انقدرررررر مريض آوردن که تخت اضافی گذاشته بودیم بین تخت های خود اورژانس.  ۴ تا تخت اضافی گذاشته بودن ما بین تخت ها جوری که رفت و آمد سخت می شد.نمی دونم دیشب چه خبر بود که انقدر شلوغ شده بود.بیشتر از ۳۰ تا پذیرش داشتیم.دکتر می گفت من وقت نمی کنم به خوبی نوار قلب ها رو امضا کنم تو چه جوری نوار قلب می گیری؟
بعضی اوقات مغزم کار نمی کرد دیگه،  که از کدوم مريض نوار قلب باید بگیرم از کدوم نباید بگیرم.
از شلوغی اونج
آخر سال شده و ما دست تحصیل علم نمیکشیم امروز کارآموزی لانگ دیالیز بودیم و فردا صبح .خدا بخواد میام و از بخش دیالیز میگم فقط وصف مريض امروزو بگم که یه پیر مردی بود مبتلا به ضعف اعصاب مسلط به زبان انگلیسی!!! میخواست بگه درد دارم یا کی میتونم برم ، به انگلیسی میگفت! آخه مريض اینقدر دلبر ؟مواظب کلیه هاتون باشید ! شبتون بخیر
بعضی وقتها خود طبیب هم مريض میشه ولی با این حال  مريض رو هم درمان می کند.
اما تا حالا به این فکر کردید که کسی که گرفتار  مشکلات اخلاقی است روح خودش مريض باشد نمی تواند درس اخلاق به کسی بدهد 
یعنی در واقع کسی که خودش رو تربیت نکرده نمیتواند کسی دیگر رو تربیت کنده ( حتی فرزندان خودش رو)
 پس قدم اول برای اصلاح خانواده و جامعه اول تربیت خودمان هست بعد دیگران
 بقولی « خفته را خفته کی کند بیدار»
اما آنچه باید انسان بیدار انجام دهند این است که آن کس ک
خلاصه داستان رو خیلی کوتاه میگم به خاطر اینکه درحال نوشته شدن هست موضوع زندگی روزمره اعضا هست که با تلخی شیرینی و هیجان همراه هست . امید وارم که خوشتون بیاد . داستان در روز های شنبه و دوشنبه و چهارشنبه گذاشته میشود. اوه راستی شخصیت اول داستان چانيول هست به همرت اعضای گروه.
خلاصه داستان رو خیلی کوتاه میگم به خاطر اینکه درحال نوشته شدن هست موضوع زندگی روزمره اعضا هست که با تلخی شیرینی و هیجان همراه هست . امید وارم که خوشتون بیاد . داستان در روز های شنبه و دوشنبه و چهارشنبه گذاشته میشود. اوه راستی شخصیت اول داستان چانيول هست به همرت اعضای گروه.
موقع تحویل شیفت تلفن اورژانس زنگ خورد.بقیه پرستارها رفته بودن برای تحویل شیفت.دانشجوی شیفت شب هنوز نیومده بود.تلفن رو برداشتم یه خانمی پشت تلفن گفت فلان بیماری رو دارید؟فامیلی مريض رو پرسید منم گفتم آره.فکر کردم سوپروایزر یا پرستاری کسی هست داره اطلاعات می گیره.به خانمه گفتم که به مريض شارکول سوربیتول دادیم بخوره.
گفت شارکول؟
من گیج هم نفهمیدم که خب اگه قرار بود از پرسنل بخش های بیمارستان باشه چنین سوالی نباید بپرسه و باید شک می کردم می پر
باهاش چیکار کردم؟!انقدر مريض شدم و رفتم دکتر و سرم و امپول و قرص آزاد خریدم که 90%ش رو پیشاپیش خرج کردم !
مرسی کائنات :/ با حس خوبی که دادی
دو روزه کلاسهامو نرفتم و بدجوری مريضم.الان نسبت به دیروز خوبم مثلا
نمیدونم چه بلایی سر سیستم ایمنیم اومده
کاش زود خوب شمباید بیشتر مراقب خودم باشم که دیگه مريض نشم
خب بعضیا بهم میگن برای چی کیپاپ گوش میدی؟ چه سودی برات داره؟ اینجا می خوام یکی از سودهایی که داشته رو براتون معرفی کنم!
تو یکی از Mvهای گروه #EXO به اسم #TEMPO رپر گروه #پارک_چانيول تو یه قسمتی از رپش میگه من گتسبی این جمع هستم! این جمله برام جالب بود! یعنی چی من گتسبی این جمع هستم؟ بعد با تحقیق و تفحس فهمیدم منظورش شخصیت گتسبی تو رمان "گتسبی بزرگ" بوده و جالب تر اینه که این رمان تو کره خیلی معروفه و وقتی میخوان به کسی بگن تو چه قدر تو این جمع به اصطلاح ع
رفتیم مريض رو معاینه کنیم ، مريض بود با عمامه و بند و بساطش نشسته بود روی تخت ؛ استاد گفت میشه کلاهتون رو بر دارین من معاینه کنم ؟؟ (سرش رو بخیه زده بود باید سرش رو میدید استاد) 
یعنی اووونقدر خودم رو نگه داشتم اون وسط نخندم که داشتم غش میکردم :)) 
بعد از اینم که اومدیم بیرون خود استاد از سوتی ای که داده بود غش کرد رسما.
تو این 1 سال پیش رو ، هر روز که از درس خوندن خسته بشم، هر روزی که ناامید و بی حوصله بشم باید واسه خودم کل این 1 ماه یا لااقل همین امروزش رو یادآوری کنم ، همین امروزی که مريض اگرسیو وسایل رگ گیری رو پرت کرد ! من این همه سختی نمیکشم که نهایتش بخواد برسه به اینکه مريض ها وسایل طرفم پرت کنن! باید درس بخونم ،باید ادامه بدم ، باید خودمو نجات بدم . یادم میمونه .
امروز شیفت ناراحت کننده ای رو پشت سر گذاشتم.یه دختر ۱۵ ساله رو آورده بودن که قرص برنج خورده بود.اولش خوب بود من ازش نوار قلب گرفتم ولی یه دفعه ای همراهش گفت نفس نمی کشه حالش خوب نیست.پرستارمون رفت بالاسرش بعد گفتن که باید مريض رو احیا کنیم.پرستارها و پزشک تمام تلاششون رو انجام دادن ولی مريض رو نتونستن برگردونن.
خیلی ناراحت شدم.یاد پدربزرگم افتادم که چند ماه پیش فوت شده بود.
همراهش انقدر ناراحتی کرد که قلب همه ی پرسنل رو به درد آورد
وقتی فهمیدم چرا دوستم نیمومده کلاس بهش زنگ زدم
گوشی رو برداشت
صداش خیلی گرفته بود 
گفت که دستش شکسته
منم بدون اینکه بهش بگم براش یه دسته گل خریدم و رفتم بیمارستان عیادتش 
وقتی رسیدم خواب بود منم بالا سرش نشستم و نگاش کردم تا بیدار شد
وقتی بیدار شد و منو دید یهو جا خورد 
بغلم کرد اونقدر سفت که داشتم خفه میشدم 
منم دستمو دور گردنش حلقه کردم و گفتم 
مريض نشو لعنتی
اصطلاحات زیادی وجود داره که تو شغل پرستاری استفاده می شه.
چند تا از این لغات رو اینجا می نویسم شما هم بدونید خوبه و می تونید پیش فامیل و اقوام یه کم کلاس بذارید
 
 
 
نوار قلبECG                 ای کی جی(مثلا ما زمان کاردانشجوییمون بهمون
می گفتن برو ای کی جی بگیر نمی گفتن برو نوار قلب بگیر)
 
 
 
 
نوار مغزEEG                   ای ای جی
 
 
 
 
گلبول سفید خونWBC     وایت بلاد سل(موقع گرفتن جواب آزمایش حداقل این مورد رو بدونید)
 
 
 
 
گلبول قرمز خونRBC      ر
اصطلاحات زیادی وجود داره که تو شغل پرستاری استفاده می شه.
چند تا از این لغات رو اینجا می نویسم شما هم بدونید خوبه و می تونید پیش فامیل و اقوام یه کم کلاس بذارید
 
 
 
نوار قلبECG                 ای کی جی(مثلا ما زمان کاردانشجوییمون بهمون
می گفتن برو ای کی جی بگیر نمی گفتن برو نوار قلب بگیر)
 
 
 
 
نوار مغزEEG                   ای ای جی
 
 
 
 
گلبول سفید خونWBC     وایت بلاد سل(موقع گرفتن جواب آزمایش حداقل این مورد رو بدونید)
 
 
 
 
گلبول قرمز خونRBC      ر
یکی از غول های تخصص که درواقع غول آخره، کیس بورد هست، یعنی یک بیمار باید پیدا کنیم که چهار قسمت فکش جراحی بخواد . تا اینجاش که به سختی پیدا میشه . قسمت دردناکش اینه باید از مرحله به مرحله ی جراحی عکس بگیریم . و واقعا حس بدی از این کار دارم . اینکه مدام باید لب و گونه و زبون مريض رو کنار بزنم و اونم کلی اذیت بشه که یک عکس خوب ازش دربیارم . اصلا نه خوشایند مريض نه من . ولی مجبوریم نمیدونم چرا تو سیستم آموزشی به این قسمت حقوق بیمارا توجه نمیشه .
+ میلاد امام مهربونی‌ها، امام رضا(علیه‌السلام) مبارک!
 امیدوارم دلتون به لطف رضا همیشه راضی و شاد باشه :)
++ شب عیده، امشب یه نفر کنار پنجره فولاد رضا نشسته، یه نفر شیفت و گرفتار کار، یه نفر تو خونه‌اش تخت خوابیده یه نفر هم از این پهلو به اون پهلو میشه و خوابش نمی‌بره، اما این وسط یه عده چشم انتظارن، یه عده تو بیمارستان‌ها مريض دارن و دل نگرانن، یه عده هم رو تخت بیمارستان از دور زمزمه میکنن "السلام علیک یا علی‌ بن موسی الرضا المرتضی" !
دعا کنی
چقدر اینو دیدم خندیدم :))))))))
چقدر ذهن اون نویسنده لنتی واقعا :))))))
ای مريض ای مريض :)))))


پ.ن : دوست مجازی ام می گه برای کنسرت اشوان برم ساری  :)))
خب منم نمیرم :)
چون نه اشوان رو دوست دارم نه کنسرتشو :)
بعدم بلیطا حتما دیگه تموم شده :/ دوشنبه کنسرته :/
الان میگن ؟؟؟؟؟؟؟ بیام بزنمت عزیزمممممم ؟؟؟ :))))))
پ.ن2 : مرسی که از کنکور و متعلقاتش نه میپرسید و نه حرفی میزنید :) همینجوری خوب بمــــانید :)
پ.ن3 : اگـن نویسنده مريض !!!!!
آین آلبوم جدید اکسو از زیر گروه چانهون است که شمال دو عضو به نام های پارک چانيول و اوه سهون دوتا از رپر های گروه اکسو ساخته شده.اکثر آهنگ های آلبوم جنبه ی تابستانی و شاد دارند و در متن آهنگ به مشکلات همیشگی ایدول ها اشاره شده.❤️
این آلبوم شامل شش آهنگ فوق العاده زیباست:
1-what a life 
2-just us 2
3-closer to you
4-Borderline
5-Roller coaster 
4-Daybremin
امیدوارم این آلبوم رو دوست داشته باشید❤️
اوپدویی شو/یه سر بزن
عمیقا باور دارم آدمی که دائم در حال دروغ گفتنه، بعد از مدتی این دروغ‌ها تو شخصیتش نفوذ می‌کنه و اون رو تبدیل به یه آدم متناقض مريض می‌کنه. جوری که اصلا دیگه نمی‌تونه راست بگه. نمی‌تونه مسئولیت حرفی که زده رو قبول کنه. و این خیلی درد بزرگیه. دردی که شاید رو خود اون آدم تاثیری نداشته باشه، اما رو اطرافیانش چرا. حتی اطرافیان سابق.
+ یه آدم چقدر می‌تونه مريض باشه که بعد از دو سال باز هم دست از تهدید و تهمت برنداره؟
+ کاش می‌تونستم به بابام هم بگم
مرد کری بود که می خواست به عیادت همسایه مريضش برود. با خود گفت: من کر هستم. چگونه حرف بیمار را بشنوم و با او سخن بگویم؟ او مريض است و صدایش ضعیف هم هست. وقتی ببینم لبهایش تکان می خورد. می فهمم که مثل خود من احوالپرسی می کند. کر در ذهن خود, یک گفتگو آماده کرد. اینگونه:من می گویم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شکر خدا بهترم.من می گویم: خدا را شکر چه خورده‌ای؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا, یا سوپ یا دارو.من می گویم: نوش جان باشد. پزشک تو کیست؟ او خ
پس از رحلت حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، یاران حضرت امیرالمؤ منین علىّ علیه
السلام نزد زید بن ارقم که یکى از اصحاب رسول خدا صلوات اللّه علیه بود و در جریان
غدیر خم نیز حضور داشت آمدند و از او گواهى خواستند؛ ولى چون او از طرف حکومت براى
خود احتمال خطر مى داد از بیان حقیقت و جریان غدیر خوددارى کرد.بعد از گذشت
مدّتى ، همین شخص مريض شد و در بستر بیمارى افتاد، وقتى امیرالمؤ منین علىّ علیه
السلام شنید که زید بن اءرقم مريض حال است به عیادت و دید
آدم در تنهایی است که می پوسد و پوک می شود و خودش هم حالیش نیست. می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند، یکباره نگاه می کنی می بینی سوراخ شده. یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست. بیشتر آدم های دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمی پرسند چرا چنین شغلی دارند. چیزهای دیگری هم هست که آدم دنبال دلیلش نمی گردد. یکیش مثل تنهایی است. خیلی ها فکر می کنند که سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت دراشتباهند، وقتی سالم باشی و در تنهایی دست و پا بزنی ، آنی مريض
سلام:))
تقریبا دو روز کامل هست که به وبلاگم  سرنزدم! نه به دلیل مشغله ی کاری، که هر چقدر هم کارام زیاد باشن روی پست گذاشتنم تو وبلاگ هیچ تاثیری نداره! بلکه بخاطر مريض شدنم بود:( انقد حالم بد بود که حتی نمیتونستم از سرجام بلند شم. یه روز کاملا وحشتناک و پر از درد و حالت تهوع گذروندم. تا امروز که یکم بهتر شدم میخواستم یه پست مفصل بزارم، اما متاسفانه باز نشد. چون شب مهمون داریم و من باید کمک حال مادر و خواهرم باشم! شاید باورتون نشه قبل از اینکه مهمون
اعصابم خرده از این زندگی متنفرم .از همینی که قراره براش جواب پس بدم بیزارم 
حالم به هم میخوره 
تا چند سال دیگه باید ادامش بدم؟ 
این اداها رو تا کی باید تکرار کنم؟ 
خانم ن. بی کلام از کنارم رد میشه 
تا کی باید وانمود کنم که ککم هم نمی گزه که کسی منو پسند نمی کنه؟ 
که بجای شوهر پول دارم! 
بجای محبت کار دارم! 
به جای بچه مريض دارم! 
تا کی؟ 
این گوه مرّگی رو تا کجا باید بکشم؟ 
ادای آدمای بی درد رو در بیارم و بخندم! 
و تا بیام دهنمو وا کنم و درد دل کنم ه
گشنه بودن یک دردسره،افطار خوردن و پر شدن شکم هزار دردسر :))
هرچی دیشب از شدت غصه و اندوه نتونستم غذا بخورم امروز تلافیشو درآوردم.
ب مامان میگم من مناسب ن نیستم.خیلی اجیته و بداخلاق و طلبکارن.من نمیتونم با مريض و همراه مريض بد حرف بزنم.بیچاره مريضمون EP بود داشت گریه میکردم رفتم طبق اردر چک پالس توسط اینترن هر دوساعت!!! پالسش رو چک کنم که دیدم چشماش پره اشکه.دستشو گرفتم نزدیک بود خودمم بزنم زیر گریه با ثدای بغض آلود بهش گفتم ما حواسمون بهت هس خ
من صبح در حالی که از شکم درد نمیتونستم صاف وایستم بیدار شدم و فهمیدم برای دومین بار تو پونزده روز گذشته شدم و با خودم فکر کردم مگه چقدر این زندگی خوش میگذره که تازه باید دوبار هم بشی ؟؟ بعد به زور کمک‌های صادقانه‌ی خانواده‌ی دوست داشتنیِ بروفن دردم رو مخفی کردم و رفتم بیمارستان . هوای صبح یجوری ابری و غمگین بود که دلم میخواست سر راه یه پرس گریه کنم و بعد برم بخش . 
بعد منِ ِ بی اعصاب ، همونی که تا دیروز به مريض بیچاره‌ای که چ
قسمت سوم 
ساعت 3 بعد از ظهر . سوهو: حاظرشید بریم
دیگه!!!! + خدا لعنتت کنه دی او:به کی داری میگی ؟؟؟ +به تو!!! عریزم !!
. دی او: چرا من که هیچی وللش . + چون فلفل ریختی تو غدام . دی او: من که
عذ. اصلا مگه نگفتی که چیزیت نمیشه ؟؟؟ + قرص نخوردم و الان کل بدنم می خواره
، می دونی چه حسی داره؟؟؟  خدا لعنتت کنه
!! دی او : باشه فهمیدم ، خدا لعنتم کنه !!! + باتو نبودم !!! سوهو: پس به کی
میگی؟؟؟ + به کای !!! کای : من ، چرا، مگه چی کار کردم ؟؟ + تو روخدا دیگه نپرس
چرا !!! می خ
به کبریت های نیم سوخته ی خیس قسم بخورم یا به تکه سوسیسِ چسبیده به کف ماهیتابه؟ به کندن پوستِ لبم، یا پوست های قهوه ای دلمه بسته روی زخم های حاصل از کفش های پاشنه بلند دو هفته ی پیش؟ به پخش شدنِ عطرهای ارزان قیمتِ مردانه وسط بوی سوخته ی پلو یا به بوی جوهر نمک اولِ صبح وسط بوی کثافتِ دستشوئی ها؟ به صدای زمخت یاالله گفتنِ تعمیرکار ساعتِ هفت صبح یا به صدای ریز و ملوس گربه های تازه پا گرفته یک ساعت پس از نیمه شب؟ به چه چیز اینجا قسم بخورم که بفهمی من
میدونین چرا اتاقها توی ونکوور ارزون تر از تورنتوئن، در عوض خوشگلترن و امکانات بیشتره انگار وارد قصر شدی؟
دلیلش اینه که اینقدر این ایرانیا و چینیا پول ی اوردن توی ونکوور
و خونه خریدن و خونه ها خالی موندن
استان بریتیش کلمبیا یه قانون تصویب کرد
که به موجب اون اگه تو خونه ت خالی از سکنه باشه بهش مالیات سنگینی بسته میشه
برای همین هست که تو میای توی خونه
میبینی قصره!!! قصر!
و کلا یه نفر توش مثلا زندگی میکنه و حتی گاهی اون یه نفرم زندگی نمیکنه
و اج
امسال فکر می کنم در مريض شدن رکورد شکنی کردم . داستان مريض شدنم از ایام ماه رمضان و در لیالی قدر شروع شد خیلی سخت و بد بود و باعث شد یک هفته نتوانم روز بگیرم به طوریکه خودم شک کردم که نکنه بیماریم جدی باشه و هنوز تشخیص داده نشده که الحمدلله بعد از چند روز در روند بهبودی تسریع شد و باعث رفع نگرانی خودم و خانواده بشود. یاز هم از پاییز تا امروز فکر میکنم این دفعه چهارم پنجم باشه که به پزشک مراجعه کرده باشم که اخرین دفعه آن پریشب بود وقتی که بازیی ای
دیروز از صبح تا ۲ یک سره داشتم کار میکردم ‌.
ساعت دو پام رسید پاویون تا اومدم نهار بخورم باز زنگ زدن که بیا اورژانس ویزیت خوردی .
خلاصه نهار نخورده رفتم کارها رو انجام دادم .
برگشتم سریع نهارم رو خوردم و رفتم اورژانس پیش پزشک اورژانسش نشستم و با هم مريض دیدیم .
تا ساعت ۱۲ شب .
مريض میدیدیم و دفترچه ها دست من بود و میگفت تو تجویز کن بنویس ، منم سریع میگفتم فلان دارو و . اگر لازم بود دارو اضافه میکرد ، کم میکرد و بعد من مینوشتم
کلی دستم راه
امروز آفم و خونم . از خواب بیدار شدم و صبحانمو خوردم و حالا به جای اینکه زشت ترین قورباغمو بخورم ، نشستم که از اشتباهاتم بنویسم. 
من در قبال برادر کوتاهی کردم که مدتیه با شلوغی های کنکور تنهاش گذاشتم. با اینکه سرم خیلی شلوغ بود و حدود دوهفته ای تقریبا خونه نبودم اما این من رو تبرئه نمی کنه . سرم هرچقدر هم که شلوغ باشد نباید چنان گمم کند در خودش که از رسیدن به برادرم باز بمانم. در این عقب ماندن برادر ،من هم مقصرم که نرفته ام و او را به رفتن خوانده
دیشب یه مقدار کم تحمل بودم و الکی ناراحت می شدم معلوم نبود دقیقا ریشه این حسم چی بود . و امروز صبح همین طوری یک حدیث کسا خوندم و کلی گریم گرفت ( کم پیش میاد گریم بگیره ) و الآن حالم خوبه . می دونید این دقیقا مثل چی میمونه ؟ مثل یک مريض که نمی دونه دردش چیه و میره دکتر . و دکتر هم یک آمپول بهش می زنه که مريض اصلا ازش خبر نداره ولی خوب میشه .
+ چند هفته پیش مادر بزرگم به رحمت خدا رفتن ، اگه ممکنه براشون فاتحه ای بخونید .
اون کودکی که در وبلاگِ مرحومم از
بسم الله الرحمن الرحیم
 
وقتی اسم زیراب زنی میاد، یه چهره ی منفوری میاد تو ذهن ادم از یه ادم حسودِ مغرور که پیشرفت های بقیه رو نمیتونه ببینه.
 
من از همین تریبون اعتراف میکنم زیراب یکی از هم دوره ای هام رو زدم و اگه خدا توفیقش رو بده میخوام تا پای تعلیقش وایسم!
 
قضیه از اونجایی شروع شد که دیدم رفتاراش انگار خیلی میزون نیست. بی حواس. بی مسولیت. یه جور خاصی! کلا که خواب بود. بخش روانپزشکی که بودیم با یکی از اساتید اومدم راجع بهش صحبت کنم، دو جمله ی
ساعت ۲ صبح مريض رو با ایست قلبی تنفسی اوردن ،واقعا توی چرت بودیم همگی که در لحظه پریدیم بیرون از اتاق و رفتیم اتاق cpr ، دستکش پوشیدیم و شروع کردیم پشت هم cpr.
حین cpr مقنعه ی من افتاد .
اون وسط هعی میدیدم یه دستی میخوره به سر من سعی میکنه مقنعه بذاره سرم.
منم هعی گفتم نکن نکن.
تهش مجبور شدم بدجور فریاد بزنم دست به من نزن.
آخرم موفق نشد.
و این تمرکزم رو به هم میزد وسط cpr واقعا روی مخم بود.
اومدم پایین استراحت (پله میذاریم بغل تخت مريض میریم بالا ت
بسم الله
صبح ها بیمارستان،خواب آلود از اینکه تا سحر ها بیدارم.وضعیت نه چندان خوب خانه.رویم نمیشود بعضی چیز ها را بگویم.به خیلی ها.
مريض های خنده رو و گاه بدحال.آهنگ گوش دادن یک مرد مريض با لباس آبی و همسرش در حیاط بیمارستان.آهنگ دوپس دوپسی با صدای بد خواننده و صدای بدتر موبایل ارزان قیمت مرد.کیفیت پایین زندگی در حیاط بیمارستان.امید داشتن به زندگی .بدونِ اینکه بدانی چگونه و کجای جهان هستی به ادامه دادن فکر کنی.هر جوری که هست،فقط تلاش کتی که ادا
به تجربه دیده ام که اگر بخواهم راحت شوم باید به این دو کلمه کلیدی بچسبم. هرجا که احساس بکنند باسوادی، کاربلدی،  همه سعی میکنند سواستفاده کنند.هفته ای یک روز میروم درمانگاه نازلو (دانشگاه). آنجا را انتخاب کردم چون مريض نداره و میشه استراحت کرد و درس خوند. همکاران از نگهبان و راننده گرفته تا نرس، آن روزهایی که آنجا هستم فک و فامیل و خانواده شونو میارن که دکتر متخصص خوب هست. بریم بدون نوبت و مفت ویزیت بشیم . وسط ظهر که وقت چند دقیقه استراحته پیداش
قسمت دوم
چن :چرا انقدر تنده؟؟؟ + اهم اهم چرا تنده؟؟
دارم خاهم اهم اهم سوختم آب بدید!!! دی او: انقدر تنده؟؟؟  + تو از قصد تندش کردی!!!می دونستی من حساسیت
دارم!!! دی او: اصلا این طوری نیست!! + هست!! دی او: میگم نیست !! بک: اصلا چانی هیج
تو نمی دونی که ما غدای تند دوست نداریم؟؟؟ دی او : جای تشکرشونه !!! اوووف ببخشید
یادم رفته بود. + مال من خیلی تنده انگار یه شیشه فلفل رو خالی کردی نه؟؟ اهم اهم
اهم  سوهو: دیگه مبالغه نکن!! + اخه بخورید
ببینید!!! + بک کاستو بده . بک
طبق معمول شب احیا بود و شب شلوغ اورژانس .
از ۲ ظهر تا ۲ شب یک سره میدویدم و ویزیت میخوردم.
همه دست و پا شکسته،چاقو خورده، دست و صورت بریده ، بچه سنگ تو دماغ کرده اون وسط ، کلی درد کلیه اون وسط ، مريض های خون دماغ اون وسط که همه اشونم با خودم بودن . 
اون وسط بخش هم ۱۰ تا خلاصه پرونده داشت ۱۰ شب.
تند تند کارها رو میکردم ، فقط تونستم ۲۰ دقیقه بشینم شام بخورم. 
از اون روزهاییم بود که میخواستم بشینم زمین زار زار گریه کنم‌. 
صبحش تو اتاق عمل حرف شد
+ شاید دیگه عنوان نزارم. شایدم بزارم.
 
+ چرا نفسم بالا نمیاد امروز؟ سخت شده نفس کشیدنم. و همچنین خوابیدنم. پاهام هم ورم کرده. :|
 
+ از دکتر خواستم منو بفرسته اتاقی که مريض دیگه هم باشه. خل شدم از تنهایی. قبول نکرد:| 
 
+ خیلی سرد شده هوا. :(
هیچکس باور نمیکنه من بابت تنها یک مريض بدحاله که عملا شدم فیکس اورژانس.!آدم هزارتا ویزیت خوشحال بخوره ولی یه مريض دیسترس تنفسی که به خط آخر درمان هم جواب نداده و تخت icu هم براش جور نمیشه به پستش نخوره!
*عوضش یه رزیدنت داریم امشب که مطمئنم اگه بذارمش زیر زبونم مثل شیرینی خامه ای حل میشه.دخترک فوق مهربونم:)
*بچه ها امروز اومدن بیمارستان که واسه جشن فارغ التحصیلی یه کلیپ تو فضای بیمارستان و مثلا در حال کشیک و cpr و تعویض پانسمان و غیره بسازن.یه قس
به خودت میای و میبینی داری سوابق مريضو میخونی و میگه به جز دو بار اقدام به خودکشی و فرار از خونه و مصرف آیس و پر خطر سابقه دیگه ای نداره. و بعد مکث میکنی. چه سابقه دیگه ای میخوای؟
به خودت میای و میبینی دیگه بدون تعجب میگی خانم شونزده ساله متاهل با سابقه سقط یا خانم بیست ساله متاهل از ده سال پیش و بعد که تو ذهنت متوجه میشی ده سالگی ازدواج کرده هم تعجب نمیکنی، چون دوازده ساله ی باردار دیدی.
به خودت میای و جن و پری و ارواح برات عین شوخی شدن.
تو با
نیمه‌های شب است! ماه کامل شده و همزمان شده با روز اول سال! عید است. هوای عید امسال بیشتر از اینکه بهاری بوده باشد، زمستانی بوده!
###
نزدیک‌های ده شب بود! در غلغله‌ی بازار! مردی جوان خون‌دماغ شد! بعد هم افتاد! خونش هم ریخت زمین! ملت هم مثل زنبورانی که عسل ریخته باشد، دور خونش، و البته خودش، جمع شدند و عرصه را بر نفس کشیدن مرد جوان تنگ کردند!
دکترها هر کدام یک نظری می‌دادند! اما نظر دکتر حسن، صاحب قصابی سه قدم آن‌طرف‌تر، از همه منطقی‌تر و آکادمی
توو ۳۹ ساعت گذشته سر جمع چهار ساعت خوابیدم.
دیشب کشیک شلوغی داشتم.فرصت نمیشد برم پاویون.از یه طرف ویزیتایی که توو اورژانس میخوردم از طرفیم مريضای بدحال ای سی یو.
سه ی شب برای لحظاتی اورژانس از مريض مسمومیت خالی شد رفتم پاویون ،تازه روپوشمو درآورده بودم دراز کشیده بودم که تلفن پاویون زنگ خورد« الو،انترن مسمومیت؟ خانوم دکتر مریص بخش آژیته س،بخشو گذاشته رو سرش چیکار کنیم؟» واقعا دیگه نا نداشتم برم اوردر بزارم ،تلفنی گفتم دیازپام براش تجویز ک
راستش اصلا نمیتونم دیگه به هیچ پسری اعتماد کنم اصلا وقتی میگه دوست دارم خندم میگره 
ببخشید ولی بران غیر قابل باور شدن
مهر پارسال یادتونه مريض شدم ۲۰ روز من همش بیمارستان بودم
امسال هم همینجوری شدم
اصلا من هر موقع میخوام درس بخونم اینشکلی میشم
چ خبرا دوستان؟؟
دیروز به بهار فکر می کردم. پسرکی که یک هفته نگهش داشتم، تا کسی پیدا شود که بخواهد سرپرستی یک بچه گربه ی احمقِ سرماخورده را قبول کند. چند بار بالای کابینت ها گیر کرده بود و تا من برسم به خانه، خودش را خفه کرده بود با میو میو کردن و کسی هم نبود که بشنود. روزِ آخر، انگار که فهمیده باشد قرار است برود، عصبانی بود و توی خیلی چیزها جیش کرد.
فکر کردم بهار که می آید، مسیرش حتما آن قدر سنگلاخ و برفی است که پاهایش زخمی و گِلی می شوند. آن قدر خسته است که بیشتر
دوست صمیمیم، هم اتاقیم ؛
خیلی خوشگله، خیلی از پسرای دانشگاه میخوانش.
دو تا نامزد داشته تا حالا.
امشب بهم گفت که جفت شون مريض جنسی بودن.
اولی دلش تحقیر میخواسته تو دومی دلش تحقیر کردن میخواسته
پشششششمام
از این بی دی اس اما که میخوان برده بشن و ازین کسشرا.
‫- سندروم "مونشهاوزن با وکالت" یه بیماری روانی بزرگسالانه.‫مونشهاوزن یعنی وقتی به خودت صدمه می‌زنی تا جلب توجه کنی. خودت رو مريض جلوه میدی، تا همه آماده باش درخدمتت باشن. از طرف دیگه، مونشهاوزن باوکالت، وقتیه که یکی دیگه رو مريض جلوه میدی تا بتونی ازش مراقبت کنی. تا بتونی نجاتش بدی.یا سعی کنیو بقیه ببینن داری تلاش می‌کنی
+‫ یعنی می‌گی اون همچین مشکلی داره؟‫- دارم میگم آدمایی هستن که همچین مشکلی داشته باشن. اکثراً مادرها. مادرهایی که ن
خانوم کوچولو دو سه شبه تا چشاشو میزاره رو هم و خواب میره سرفه اش شروع میشه.هیچ علامت دیگه ای از سرما خوردگی نداره.من تو این مسائل خونسردم(نه بی خیال) و برعکس میم خیلی حساسه.من حرص نمیخورم سر مريض شدن بچه ها و معتقدم آدمیزاده بالاخره مريض میشه و دوره اش هم که بگذره خوب میشه.حالا دیشب میم خسته از سرکار اومده و سرفه های دخترک هم شروع شد.دیگه هی پاشد رفت و اومد و هی حرص خورد.بخور آورد روشن کرد.آب بهش داد و پتو انداخت روش و صبح هم خسته و کوفته رفت.احتم
بلاک کردن آدمایی که بهت یه دوره ای حس منفی دادن یا به هر دلیلی نخاله زندگیتن و اذیتت کردن یا میکنن، حس خوبیه.
احساس امنیت دارم الان.
هرگز کسی رو بلاک نکردم و عمری رنج کشیدم.
الان که بلاک کردم میبینم که چقدر میتونستم راحت تر زندگی کنم.
توی زندگیم خیلی وقتا تنهایی موقعیت رو تحمل کردم.
یه دوستی داشتم، که طبق تجاربی که از دخترای دیگه به دست اورده بود، مطمئن بود که من سر سه ماه میبرم توی کانادا و نابود میشم و بعد میتونه با دیکتاتوری حکومت کنه. ولی چو
 دیده شده یک نفری ؛  که هنوز رزیدنت نشده روی پروفایل اینستاش زده رزیذدنت فلان رشته.سوال داشتید در دایرکت بپرسید :)) عزیزم بذا یک ماه بری لااقل بعدا :)) مث اینه که بزنم رزیدنت سرجری to be!  مريض داشتین بیارین تا عمل کنم :| عی خدااااا این شادیا رو از ما نگیر :)) 
خدایا یکمی م روی ما تمرکز کن.مچکریم :)) 
عیدمون مبارک :) 
قسمت سوم 
ساعت 3 بعد از ظهر . 
سوهو: حاظرشید بریم
دیگه!!!! 
+ خدا لعنتت کنه  
دی او:به کی داری میگی ؟؟؟
 +به تو!!! عریزم !!

دی او: چرا من که هیچی وللش . 
+ چون فلفل ریختی تو غدام .
 دی او: من که
عذ. اصلا مگه نگفتی که چیزیت نمیشه ؟؟؟ 
+ قرص نخوردم و الان کل بدنم می خواره
، می دونی چه حسی داره؟؟؟  خدا لعنتت کنه
!! 
دی او : باشه فهمیدم ، خدا لعنتم کنه !!! 
+ باتو نبودم !!! 
سوهو: پس به کی
میگی؟؟؟ 
+ به کای !!! 
کای : من ، چرا، مگه چی کار کردم ؟؟
 + تو روخدا دیگه
فکر میکنم ان روزا نوشتن پست های کوچیک و از تو گوشی بیشتر جواب گو باشه!
دو ترم پیش وقتی دکتر نیما اومد سر کلاس از بیمار های ج ن س ی این جامعه گفت و گفت که نترسیم از گفتنش!
با دکتر سپنجی ک حرف میزدم همش منو با جامعه ای اشنا میکرد که مريض زیاد داره!
یادم میاد که چادر میپوشیدم و دزفول بودم!یه ظهر تابستونی بود! دقیقا قبل از کنکور!
واسه ادم مريض فرقی‌ نداره تو چی پوشیدی!
امروز!سه سال از اون موضوع گذشته و صبح یه روز تابستونیه!تو خیابون ادمایی رو میبینم که
در مجلسی به اتفاق جمعی از دوستان به مناظره  نشته بودیم که یکی از دوستان قرار بود در همان لحظه وارد شود . جهت خنده و مزاح به دوستان گفتم هم اکنون یکی از دوستانمان به جمعمان خواهد پیوست و همگی او را می شناسید . 
پیشنهادی دارم کمی با هم خنده کنیم . 
چطور است وقتی دوستمان وارد شد به او بگوییم چه شده است تو را . رنگ و روت پریده  مريضی مشکلی داری  
و خواهید دید که خودش را ببازد و به گفتهایمان باور شود . 
وقتی وارد شد هر کداممان حرفی به او گفتیم . یکی می گف
مريض بودم
درد زیادی داشتم
فکرم حسابی درگیر این بود که یک درد خفیف رو به مدت ۴ روز تحمل کنم
یا
برم آمپول تزریق کنم و راحت شم
.
با خودم گفتم 
خودت رو برای انتخاب سخت ترین راه آماده کن
همیشه همون راهی که به نظرت سخته و همه ازش فراری هستند رو برگزین

اینکه احساس کردم راه سخت تر رو انتخاب کردم حس خوبی داشت
مرگ مادربزرگم 
قضایای نورچشمی ترین پسرش و همسر و فرزندانش 
نام نیکی که از مادربزرگ موند و در مقابل باز هم پسرش و فرزندانش و اینکه آیا این قضایا به اون ربط داشت یا همزمان شد؟ 
و بعدش اون و عمه هر دو مريض شدن 
و عمه سال پیش و مادربزرگ امسال مردن
و هنوز قضایای زندگی عمو وجود داره 
 
و من با خودم میگم 
فقط خدا به درون انسان ها آگاهه
مرگ مادربزرگم 
قضایای نورچشمی ترین پسرش و همسر و فرزندانش 
نام نیکی که از مادربزرگ موند و در مقابل باز هم پسرش و فرزندانش و اینکه آیا این قضایا به اون ربط داشت یا همزمان شد؟ 
و بعدش اون و عمه هر دو مريض شدن 
و عمه سال پیش و مادربزرگ امسال مردن
و هنوز قضایای زندگی عمو وجود داره 
 
و من با خودم میگم 
فقط خدا به درون انسان ها آگاهه
۱/پرستار ساعت ۳:۳۰ صبح زنگ زد خانم دکتر بیا مريض خوابش نمیبره ! عصبانی گفتم یعنی واقعا شما به عنوان پرستار نمیتونی یه دونه قرص خواب پفکی به مريض بدی ؟ و تلفن رو قطع کردم ! 
۲/ساعت ۴ و نیم زنگ زد مجدد ، گفت مريض میگه سر دلش میسوزه. 
گفتم صبر کن الآن میام.
یه سری ها هستن عقده و آزار ازشون میباره.
تو مملکتی که پرستارهاش ۹۹% میخواستن پزشک بشن و نشدن و به اجبار رفتن پرستاری همین میشه (بر نخوره ؛ مامان خود منم پرستاره ، بعضیاشون ماهن ولی بعضیاشون فاجع
سال‌ها پیش گفته بود اگر پسردار شدم اسمش را "سعید" می‌گذارم، وقتی خبر پسردار شدنش رسید منتظر بودیم یک سعید کوچولو به جمع خانواده اضافه شود؛ هنوز چند ماهی نگذشته بود که گفتند اسم تغییر کرد، مادرش خواب دیده و حالا شده سبحان! دوباره چند وقت بعد سارا گفت:_عمه! میدونی اسم نی‌نی‌مون چیه؟
_اره! سبحان کوچولو
_نه! اون قبلا بود الان قراره یه چیز دیگه بذاریم!
_شما هم اخر برا این بچه اسم نمی‌ذارین!
احمد: حالا اگه ندیدی اخرش هم دنیا اومد تا به جای پسر، دختر
آمده بودم چیزهایی بنویسم اما بر اثر تمرین دیشب، عضلات پشت ساقم گرفته و به خاطر دسته‌ی عزادارای که ترافیک ایجاد کرده بود مجبور شدم لنگان لنگان تا آرایشگاه پیاده بروم و از فرط متلک‌هایی که بابت کلاه جدیدم از آلت‌های سرگردان پیر و جوان شنیدم حسابی خسته‌ام. دلم می‌خواست خرخره‌ی کسی را بجوم. باید بخوابم و نفسی تازه کنم.
بخش خون:دیدن بیمار با طحال بزرگ تر از حد.دیدن تومورها و سرطان هایی که همه میدانیم خیلی باقی نمیماند.
بخش ریه:دیدن پیرمردی که پایش ادم داشت و زیاد رو به راه نبود و زخم هم داشت و رزیدنتی که جواب پس دادن به اتند برایش مهم تر از بیمار بود
بخش قلب:سی سی یو و مريض هایی که سخت نفس میکشیدند و رزیدنت بی سوادِ علفی.سه پیرمرد بامزه در بخش که خوش اخلاق بودند و اهل حال!
اولین بحث خانواده سه نفرهسلام بابایی
خوبی؟
خیلی وقته برات ننوشتم و خب این بر می‌گرده به اینکه خیلی اتفاق مهمی نیفتاده که بخوام وقت تو رو بگیرم الکی. سعی می‌کنم فقط از چیزایی بگم که باعث شه تو فکر کنی بهشون و رشد بدی هم خودتو هم خانوادتو.
و اما بعد
دیشب بابات خیلی بد مريض شد تب زیاد و گلو درد توامان. جوری که زحمت من به عهده مامانت بود و مامانت یه تنه هم هوای تو رو داشت هم من.
من و مامانت خیلی همو دوست داریم بیش از چیزی که فکر کنی اما بین هر دو نفر
من دیشب یه دعای دیگه کرده بودم انگار خط رو خط شد
امروز ی مريض اومد ک ۹ تا دندون دو کوادرانتشو کشیدم:/
ولی به اندازه کشیدن یه عقل درست حسابی لذت نداش.‌
بجز قسمت بخیه که کانتینیوز زدم واسه اولین بار و خیلی ذوق کردم**)
(بماند ک هرچی فکر میکردم یادم نمیومد گره اخرو چطور باید بزنم و به همه هم گروهی هام متوسل شدم تا اخرش باهم فکری یادش اومد یکیشون ) :))))))
من دیشب یه دعای دیگه کرده بودم انگار خط رو خط شد
امروز ی مريض اومد ک ۹ تا دندون دو کوادرانتشو کشیدم:/
ولی به اندازه کشیدن یه عقل درست حسابی لذت نداش.‌
بجز قسمت بخیه که کانتینیوز زدم واسه اولین بار و خیلی ذوق کردم**)
(بماند ک هرچی فکر میکردم یادم نمیومد گره اخرو چطور باید بزنم و به همه هم گروهی هام متوسل شدم تا اخرش باهم فکری یادش اومد یکیشون ) :))))))
خب، وی پس از چندروز استراحت دادن به خود و جشن گرفتن پایان امتحانات به این نتیجه رسید که بهتر است کتابهای مظلوم درسی را بجای کتابهای داستان مطالعه کند تا وقتی مريض سوال پرسید مانند یک حیوان زحمتکش در گل گیر نکند!
+از فردا دوباره بخشهای جذاب ن پرخطر و زایشگاه و نوزادان شروع خواهد شد ^_^
+حرف یکی از استادان ترم یک در گوشش زنگ میخورد: از اینجا به بعد درس نخوندنت گناهه، گناهه، گناهه 
فکر میکنم کمتر کسی باشه که در دنیای واقعی و مجازی شخصیت یکسان و ثابتی داشته باشه، کمتر کسی باشه که توی دنیای مجازی خوب باشه و به دنبالش توی دنیای واقعی هم عالی باشه. مگر آدم هایی که روح پاک و بی آلایش دارن و تظاهر به خوب بودن براشون معنایی نداره
من که جزء این دسته نیستم بدبختانه اما حسودیم نمیکنم چون این افراد اونقد دوست داشتنی هستن که حسادت رنگ میبازهاما غبطه میخورم به چنین افرادی افرای که مريض فکری نیستن و ظاهرشون با اون چیزی که توی ذ
واقعیتش خیلی مزحکه که جمع رتبه کارشناسی و ارشدم روی هم ۴رقمی نمیشه و ی هفته‌ی پیش با همه‌ مسائلی که بود و گفتم مرحله‌ی دوم المپیاد دانشجویی دادم و احتمالا پذیرفته میشم و تو انتخاب رشته‌ی ارشدم دانشگاه مالک رو ۴۰ام زدم و حداکثر تو انتخاب ۱۵ دانشگاه امیرکبیر(دانشگاه خودم) یا دیگه علم و صنعت و . قبول میشم ولی امروز گفتن بیا واسه مصاحبه دانشگاه مالک اشترتازه منه به اصطلاح در مرز نخبگی باید در کنار همه‌ی رتبه‌های بدتر از خودم یه چی تو مایه‌ه
۱. با شوهری زدیم به جاده رفتیم پارک ملی لار کلی رو سنگریزه ها رفتیم پرت پرت پریدیم هوا خندیدیم:دی رفتیم لب رودخونه پاهامونو گذاشتیم تو آب یخ درد گرف جوج زدیم با هاپوا هاپو قهوه ایه سیر نمیشد بچه پررو:دی رفتیم توی ابرا پرواز کردیم توت فرنگی بین مريض:دی شوهری بم شقایق دل خون داد♥♥♥♥♥ 
۲. Bonding time [ کوه ـای بلند سبز خورشید لای ابرای پشمکی سفید و تمیز]
۳. درد و دل با شوهری [دوستت دارم کدو تو طناب من به زندگی ای]
ساعت چهار و نیم صبح با دیسمنوره از خواب بیدار شدم.به خودم پیچیدم.مسکّن خوردم و بر خلاف توصیه هایی که به مريض هامون میکنیم بلافاصله بعد خوردنش خوابیدم. 
الان ساعت شش و نیم صبحه.چشمام برای خواب تقلا میکنن و مغزم برای بیداری.تشنه ی یک ساعت خوابیدن بیشترم اما باید بیدار شم.به مباحثم نمیرسم.عقب میفتم.
چیزی که خیلی به چشمم میخوره 
قدرت کم زنهای ما در ایران هست.
به نظر من مهمترین اسلحه ی یک زن به عنوان قدرت "اعتماد به نفس" اون زن هست.
وقتی از قدرت حرف میزنم تو ذهنتون نیاد که ااا ، اونی که دکتره، اونی که مهندسه ، اونی که پولداره و . قدرتمنده ! 
نه ! 
شما میتونی یک زن بی سواد و بی پول ؛ اما قدرتمند باشی و در مقابل میتونی یک زن پولدارو تحصیل کرده ی ضعیف باشی.
چطوری ؟ 
وقتی اعتماد به نفس داری، خودت رو باور داری ، تو قدرت داری ! دیگه کسی نمیتونه بهت ز
" عشق یعنی وقتی  با وضعیت ِ
بهم ریخته ُ شلوار کُردی اَم ببینیش ، 
ذوق کنــی . "
 
 
+ اون شلوار کُردی رو که داده بودی رو 
تی شرتت ، یادته ؟ اون زمان هم ، دلـم میخواست تا 
یومُ الاَبَد نگــات کنــم .
حالا دیدی عمق ِ اِبتلای من ُ؟!
من مريض ِ عشق ِتواَم حضرت ِ جـان ❤
دیشب کلی غرغر نوشتم 
خیلی! اینقدر که تهش میخواستم گریه کنم! از چی؟ شلوغی! 
اعصابم خرد شده بود 
تنها راهکارم این بود در برخورد با ارباب رجوعهام واسه دل خودم بگوبخند بازی در بیارم :| که بتونم سرشون غر بزنم! که چی کار می کنین شماها با خودتون؟ چی خوردی مريض شدی؟ و.
ولی تهش نمدونم کجا بود بالاسر یکی بودم
گفتم خدایا شکرت که سالمم، که هستم 
که بالاخره میام بالاسر اینها 




خدایا این قلیل از ما به کرمت بپذیر 
مريض شدم. تا همین حالا که از دوازده شب گذشته مهمون داشتیم، سرسام گرفتم. یه خروار تست و درد و مرض و کوفت و زهرمارم مونده، هر غلطی میکنم ساعت مطالعه م بیشتر از 5 ساعت نمیشه و حس کند ذهن بودن بهم دست داده، رشته ریاضی "فیزیکه" و فیزیکم از همه چیم داغونتره همچنان، کتابی که قد کلیه م پولشو دادم جر خورد، الان فهمیدم امتحان شیمی داریم، صبح ساعت 5 باید پاشم، بعد از ظهر دندون پزشکی.
شب بخیر. یه کم برام دعا می کنید؟
قلبم کمی مريض شده، ولی حالم خوب است. رفتن از شهری که در آن بزرگ شده‌ام، خیلی جدّی دارد اتّفاق می‌افتد. باران امسال زودتر باریدن گرفته تا خواستنی‌ترین قابِ شهرم را به آخرین تصویرهایم برچسب کند. به خاکِ کودکی‌ام قول داده‌ام، که اگر برگشتنی باشد، شاد و لبریز از خوش‌خبری باشد. قول داده‌ام خستگی‌ها و دلتنگی‌هایم را به باد بسپارم و پُر از نشانه‌های خوب باشم، در وعده‌های دیدارهای زود.
نوشتن، خواندن. خواندن، نوشتن. نخواندن، نتوانستن به نوشتن. پراکنده خواندن، پرت خواندن، گاهی درست و بجا خواندن، پس از آن بهتر از بد نوشتن. باز نوشتن، باز بد نوشتن، حاصل اش ننوشتن. پشیمان شدن، ورق زدن، به کلمات حسد بردن، دوباره بدتر و بدتر نوشتن، خواندن از ترس بد نوشتن، حاصل اش بد خواندن. نفهمیدن، نفهمیدن را نوشتن، رد پای نفهمیده ها در خواندن.
این چند خط بالا، شاید نقشه یا الگویی از کار همیشگی یک نویسنده است. همه شان، هذیان های تب نوشتن هستند. چو
راستش سال ۹۷ که گذشت اصلا سال خوبی برای من نبود البته به جز روز اولش که داداشم یه تولد بعد از سالیان سال با پول خودش برام گرفت .
بگذریم اصلا سال خوبی نبود تو همون عید که من داشتم برای کنکور درس می خوندم مريض شدم و رفتم زیر سرم و این مريضی و معده درد های لعنتی  تا ۸ تیر ( روز کنکور ) ادامه داشت . 
ادامه مطلب
شاید اگه اینجا هم مثل بعضی کشورای خارجی تستای شخصیتی و امادگی برای رشته پزشکی میگرفتن هیچوقت به من اجازه ورود به دانشکده پزشکی داده نمیشد.شاید هم مردم این شهر کوفتی زادگاه خیلی خیلی پرخاشگرن که تقریبا هر پزشکی که اینجا کار میکنه یا کار کرده اینو تایید میکنه
من سعی میکنم با مريضام رابطه خوبی برقرار کنم یه گفتگوی کوتاه طنز امیز یه تایید زندگیشون.یه بازی به بچه هاشون.که هم اونا به من اعتماد کنن هم من بین مريضام تنوع داشته باشم ولی خب ناهنجا
بسم الله الرحمن الرحیم
اول. آسید ابراهیم خسروشاهی رحمه الله علیه دیدم که می گفت آقای بهجت رحمه الله علیه برایشان تعریف کرده که در بغداد کسی مريض شد (مرحوم آسید ابراهیم احتمال می داد که این شخص، خود آقای بهجت بوده). مريض را به بیمارستان بردند. بیمارستان پرستاری مسیحی داشت که گویا زیبا بود. این آقا اصلا به این پرستار توجه نداشت. روزی پرستار رو می کند به این آقا و می گوید: آقا مگر من زیبا نیستم، چرا به من نگاه نمی کنی؟!
آن آقا گویا فرموده اند که آخر
نوشتن، خواندن. خواندن، نوشتن. نخواندن، نتوانستن به نوشتن. پراکنده خواندن، پرت خواندن، گاهی درست و بجا خواندن، پس از آن بهتر از بد نوشتن. باز نوشتن، باز بد نوشتن، حاصل اش ننوشتن. پشیمان شدن، ورق زدن، به کلمات حسد بردن، دوباره بدتر و بدتر نوشتن، خواندن از ترس بد نوشتن، حاصل اش بد خواندن. نفهمیدن، نفهمیدن را نوشتن، رد پای نفهمیده ها در خواندن.
این چند خط بالا، شاید نقشه یا الگویی از کار همیشگی یک نویسنده است. همه شان، هذیان های تب نوشتن هستند. چو
قسمت هفتم 
 
+ نمی دونم ! اهم اهم
 
 بک : فلفل !!!
 +تنده تند !!
 بک :ببخشید خانم شما توی این غدا فلفل ریختید ؟؟؟
  ×ام نه نریختیم اصلا تو این غدا فلفل نمی ریزیم .
بک : اوووف .
× شاید اشپز جدیدمون ریخته باشه !! بزاریذ ازش بپورسم .
بک : باشه .
+ این توش فلفله دیگه چیو می خوای بپرسی ؟؟
بک : راست میگی ولی ازش بپرسیم چه فلفلی ریخته .
+ راست میگی !! اهم اهم اهم  معلومه از شانس گند من فلفل سیاهههه .
بک : نفوذ بد نزن !!
× با عرض معذرت توش فلفل سیاه ریخته واقعا عذر می
بسم الله الرحمن الرحیم
من و دکتر رفتیم یه خانه بهداشت ایشون برا ویزیت منم برا کارای خودم
یه مريض اومد پیششون من صداشو میشنیدم
علائم تب مالت داشت به نظرم
ولی دکتر براش نوار قلب نوشت و دفترچه شو میخواست بده که بره
من با خودم گفتم الان برم بگم دکتر جان براش آزمایش تب مالتم بنویس قشنگ میچسبونتم به دیوار جلو مريضم بگم خیلی ضایس اقتدار دکتر میاد پایین
اما دلمم نیومد هیچی نگم
خیلی عادی انگار چیزی نشنیدم رفتم گفتم خانوم دکتر تو جلسه دیروز گفتن اینج
وقت‌هایی هست توی زندگی که دلت میخواد یکی محکم تت بده و بگه بیدار شو. چشماتو باز کنی و ببینی همه چی خواب بوده. هیچ کدوم از سختیا، غصه‌ها، درد‌ها واقعی نبودن و همه چی تموم شده.
وقتایی هست توی زندگی که احساس می‌کنم لایق خیلی از چیزایی که دارم نیستم که واسه من دارن حروم میشن، مثل علمی که بهم غرور داده یا احساس پاک عزیزایی که بلد نیستم چطور قدرشو بدونم.
یه وقتایی دوس دارم توی زندگی هیچی نفهمم. شبیه مريض دیپ کمای آی سی یو که زیر ونتیلاتوره.
چرا عزا نمیگیرم من؟ عجیبه. خیلی شکل قبلنام نیستم دیگه.
صبح ِ امروز اولین روز ِ روان بود و تقسیم بندی، قرعه کشی شد و با اتندی افتادم که یه عالم تخت و مريض داشت. حالا من ۶ تا تخت دارم و هم گروهیم ۵ تا، اکسترن بقیه اتندا؟ ۲ یا نهایت ۳ تا. یه سری بحثا هم با هم کلاسی پیش اومد که خب دیگه اذیت نمیشم فقط نفرتم از خود اون آدم بیشتر میشه. ۶ تا تخت و شرح حال میگذره ولی گندی که همکلاسی به رفاقت زد نمیگذره و فراموش نمیشه، که خب مدتیه میدونم چقدر نباید گیر ِ ادم
به اونی که قهر کرده و رفته تو فاز بچه بازی.ارامش بده.
به اونی که خیلی با مرامه و اینو ثابت کرده.عاقبت بخیری
بده و تن سالم ؛)
به اونی که الان خودشو و خانوادش کلی خستن و منتظرن 
خونشون درست شه تا برن خونه خودشون.صبر بده.
به اونی که شنیدم سرطان داره.سلامتی بده.
به اون چند نفری که یه ازمونای مهمی دارن.موفقیت بده.
به اون با مرامه بازم هرچی دلش خواست بده :))
به مشاور بیچارم که هی غرغرای منو میشنوه صبر بده و 
عاقبت بخیری و سلامتی.
به نسیم خوشبختی و سل
چقدر لحظه شماری میکردم فروردین برسه و هوا خوب شه که دیگه بی دغدغه و با خیال راحت با پسر بریم بیرون اما انگار این بارون دست بردار نیست :) دو روزه بارون شدید میباره 
از خیلی مادرای دیگه هم خبر دارم که بی صبرانه منتظر گرم تر شدن هوا هستن 
اخه وقتی هوا سرده همش استرس داری بجه ات خدایی نکرده مريض نشه حالا هرچقدرم بپوشونیش !
یکی رسیدگی کنه :)))
《معلمی ، شاگردان زیادی داشتاما از نظر اخلاقی ، وی فردی تندخو بود؛بچه ها را خیلی اذیت میکرد و بچه ها هم دلخوشیشان این بود که برای یک روز هم که شده ، از دست این معلم خلاص بشوند و درس را تعطیل کنند.
لذا باهم نشستند و نقشه ای کشیدند.
فردا که به کلاس آمدند ، هنگامی که معلم وارد شد ، یکی از بچه ها به معلم سلام کرد و گفت : "جناب معلم! خدا بد ندهد . مثل اینکه مريض هستید ، کسالتی دارید؟ "
معلم جواب داد:"نه کسل نیستم؛برو بشین"  او رفت نشست.
شاگرد دیگر آمد
توی آزمایشگاه ایستاده بودیم تا نوبتمون بشه واسه دیدن نمونه ی زیر میکروسکوپ. صدایی پشت سرم گفت: انقدر بدم میاد از این آدمااا. برگشتم و دیدم داره به من نگاه میکنه. بهش گفتم از کدوم آدما؟ گفت شما قدبلندا که حق ما رو خوردین. بار اول نبود که این حرف رو میشنیدم. بهش گفتم از آدمایی که سرماخوردن و بیحالن چی؟ خندید گفت نه از اونا خوشم میاد. اون یکی گفت وقتی مريض میشی چقد مظلوم میشی. زود برو خونه حالت بده.
نمونه رو دیدم. ازش عکس گرفتم. کوله م رو گذاشتم ر
نوشته شده 21 دیشب:
به طور بدی کمرم درد میکنه. یجوری انگار از تو درد میکنه
مثل ی زن بارداری ک کار انجام داده باشه
دخترک مريض شد
چرا داره تند تند مريض میشه. اوردمش دکتر. گفت سرم بدم بزنه که شب خیالت راحت باشه تب نکنه
اومدیم و حرف زدم با دخترک و با کلی گریه های مظلومانه رفتیم یه کلینیک و سرم زد
فقط نگرانه
همش میپرسه دستم خوب میشه؟ میتونم باهاش کار کنم؟ میتونم لیوان آب بلند کنم؟
میترسه دستش دیگع کار نکنه
امشبم مثل دیشب افطار کردنمون موکول میشه ب یک س
توی گروه کلاسی بحث سر رنگ لباس و چند و چون جشن فارغ التحصیلی هست که سه چهار ماه آینده برگزار خواهد شد.
من?پیامها رو میخونم و تمام شدن این هفت سالی که قرار بود تا ابد ادامه پیدا کند رو باور نمیکنم.هنوز نمیفهمم اگر قراره نباشه شب بخوابم و فردا تند و تند لباس بپوشم و سمت بیمارستان گاز بدم و با سرعت هزار اسب بخار مريض ببینم و نوت بذارم و برای راند استرس داشته باشم پس باید چکار کنم?
کنار گذاشتن یکباره ی یک لایف استایل هفت ساله و برگشتن دوباره به رو
خب یکی بیاد حالی صبا کنه که مهدی درگیری‌های خیلی بزرگتری از خدافظیتون داره. قرار نیست مث دخترای دبیرستانی استوری بذاره، قرار نیست مث تو پست بذاره و قرار نیست مث خود هشت ماه پیشش غم‌زده بشه.
توام چند هفته‌ی اول اینجوری‌ای. بعدش اشکات بند میان و به زندگی ادامه میدی و این بازه رو به عنوان قشنگ‌ترین و دردناک‌ترین روزای زندگیت تو دانشگاه به یاد میاری. قرار نیست تا ابد به دستاش فک کنی.
یه لطفی هم بکن صبا. فکرای مريض درمورد مثلث زهرماری قبلی نکن.
قسمت دوم
چن :چرا انقدر تنده؟؟؟ 
+ اهم اهم چرا تنده؟؟
دارم خاهم اهم اهم سوختم آب بدید!!! 
دی او: انقدر تنده؟؟؟ 
+ تو از قصد تندش کردی!!!می دونستی من حساسیت
دارم!!! 
دی او: اصلا این طوری نیست!!
 + هست!!
 دی او: میگم نیست !! 
بک: اصلا دی او تو نمی دونی که ما غدای تند دوست نداریم؟؟؟ 
دی او : جای تشکرشونه !!! اوووف ببخشید
یادم رفته بود.
 + مال من خیلی تنده انگار یه شیشه فلفل رو خالی کردی نه؟؟ اهم اهم
اهم 
سوهو: دیگه مبالغه نکن!! 
+ اخه بخورید
ببینید!!! 
+ بک کاستو
می خوام اعتراف کنم که یه وبلاگ دیگه برای دل خودم زدم و توش نوشتم و .
همون آدم بیکار علاف آویزونی که نمیدونم منو از کجا میشناسه، اونجا هم منو به صورت ناشناس فالو میکنه و مطالبی که دوست ندارم بخونه رو میخونه
اگه بدونم که چطور منو هر جا میرم پیدا میکنه، خیلی خوب میشه
ولی جدا این آخرین هشداره
اگه به این کارت ادامه بدی به بیان/فتا شکایت میکنم، اونا هم مطمئنم پیگیری میکنن، هم آی پی تو دارم هم محلی که ازش وصل میشی به نت.
و اینکه آدم مريض علاف، اینقدر
تا چه اندازه کمر به شکستن بسته ای؟ همان ابتدا که آمدی خورده شکسته های گم و گور شده در اتاق را به دستان مصمم تو سپردم. حال چرا مصمم تر از همیشه مشت می زنی؟ نه دیواریست که تاب بیاورد نه پنجره ای که طعم خون را بچشد. تنها زمینی مانده خشک و بی باران. هرچه می خواهی فریاد بزن ,تکرار کن گذشته ی زشت و کثیف را. اینجا پژواکی هم به سویت روانه نیست , دل خوش به پاسخی هم نباش.نه جانی به جسمی نه آبی به کامی نه نوری به چشمی. پلی هم نمانده , تنها راهیست به تاریکی لهجه د
الان بیش از یک ماهه آریان سرما خورده. یعنی دو هفته سرما خورده بود دو سه روزی خوب شد و باز دوباره سرما خورد. دفعه دوم که بردم دکتر گفت ویروسه و آنتی بیوتیک نمیخواد و فقط سیتریزن داد اما گفت اگر تب داشت بیارش. آخرهای هفته اول از دفعه دوم کمی تب کرد اما با استامینوفن کنترل شد ولی سرفه داشت و من براش شربت بنفشه باریج گرفتم که سرفه هاش بیشتر و اخلاطی شد. آخر هفته دوم از دفعه دوم D: اینقدر بد سرفه میکرد و سینه اش خر خر میکرد که بردم یه دکتر دیگه و گفت بای
پارسال بدنم خیلی ضعیف شده بود و مدام مريض می‌شدم. یکی از این دفعات که سرما خورده بودم، رفتیم پیش یه دکتر عمومی و ایشون برخلاف خیلی از پزشک‌های دیگه که بخواد برای یه سرماخوردگی ویروسی معمولی کلی آنتی بیوتیک بده* فقط به من یه توصیه‌ی طلایی کرد و اون اینکه: سعی کن همه‌ی رنگ‌ها توی غذات وجود داشته باشن!
ادامه مطلب
خیلی وقته اینجا ننوشتم. اولین دلیلم حال خیلی خیلی بد روحی اون روزا یعنی ۴ماه اخیر بود دوست ندارم چیزی بنویسم که توش گله و شکایت و غم و غصه اس بعدم کنکور و بعدشم فعالیت اینستایی (فعالیت کاری) باعث شد دور بشم ازینجا
بشدت دارم کار میکنم تا جایی که مدت طولانی و چندین بار سخت مريض شدم و الانم اثرات کلر کماکان پابرجاست خدا رو شکر که کاری هست برای انجام دادن
اگر گفتنی مفیدی بود میام مینویسم فعلا این روزا همش خسته و خوابالودم وگرنه همچنان وبلاگ
بهار آمده و برگ ریز مانده دلم
دلم شکست خدا ریز ریز مانده دلم
هوای عربده در کوچه های شب دارم
ولی خمار شرابی غلیظ مانده دلم
سرم هوای «سرم چرخ می زند» دارد
در آرزوی «عزیزم بریز!» مانده دلم
به این امید که شاید به دیدنم آیی
به رغم حرف پزشکان مريض مانده دلم
به آن هوا که بلندش کنی مگر از خاک
هنوز روی زمین سینه خیز مانده دلم
تو آمدی و به زندان عشق افتادم
به لطف نام تو اما عزیز مانده دلم
صدای تو، نفس تو، نگاه کردن تو
هنوز عاشق این چند چیز مانده دلم
هنوز ما
بانو دوستم بهم میگه تو توی کارت ocdهستی= (وسواس داری) همیشه.
یه متخصص اورژانسی هست همه بهم میگن از نظر کاری خیلی به هم شبیهین‌.
خودم حس نمیکردم تا دیشب.
دیشب ی پسر جوون اومد که سیر قورت داده بود درسته و تو گلوش گیر افتاده بود ، عق میزد ؛ حتی آب دهنشم نمیتونست قورت بده ؛ این پاش رو گذاشت توی اورژانس هنوز هیچکس ندیده بودتش من روی هوا زدمش‌. 
مثل تخمه میپریدم بالا میگفتم ت نخور ، دراز نکش ، اینجوری نفس بکش که این حبه سیر ت نخوره بره تو مسیر
خبر خووب خبرر خوووب
اگه مثه من یه عالمه از کارهای امسال تون مونده و می خواین تو این دو هفته باقی مونده انجامشون بدین، هرچی زودتر شروع کنید که به سال جدید منتقل نشن
اماا خبر خووووب
من امروز تو امتحان تعلیم رانندگی قبول شدم خداحافظ راننده تاکسی
اما لازمه بگم اگه پدرها نبودن هیچ وقت هیچ دختری رانندگی یاد نمی گرفت♥️
خوش حالم از پس این یکی هم بر اومدم
 #دانشگاه: خوشبختانه انتخاب واحد کردم و امروز رفتم سر کلاس، ناگفته نماند استادی که نمیاد و قلل
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

عاشقان امام زمان Games guess بفرما شعر جامعه شناسان جوان sangsabb پرتال کتاب صوتی آونگ وبلاگ ابتدایی ها دبیرستان شهید افتخاری متن کده کسب درآمد رایگان از اینترنت