نتایج جستجو برای عبارت :

چانیول مریض

قسمت هشتم 
 
دکتر : نگران نباش !! چون چانيول خیلی زود مريض میشه . 
بک : اینو می دونستم ولی فکر نمی کردم که کارش به دکتر بکشه ! 
دکتر : حالا که چانيول رفته بیرون از عصابانیت می خوام یه چیزی بهت بگم چانيول ادم عجیبیه مراقبش باشید نه میشه از احساساتش خبر دار شد نه میشه فهمید تو افکارش چی می گذره و چانيول همه چیز رو می ریزه تو خودش نبین که این انقدر می خنده و شوخه مراقبش باشید . 
بک : اصلا از حرفاتون چیزی سر در نمیارم .دکتر : داشتم خصوصیات چانيول رو می گف
امروز یه اینترن فوق العاده خوب داشتیم.مريض ها که می یومدن اورژانس، بستریشون نمی کردمثلا برای مريض قرص می نوشت می فرستاد برهکلا ۶ تا پذیرش داشتیمبه معنای واقعی مگس پروندیم.خلوت خلوتالبته این رو هم بگم که مريض هایی که می یومدن خیلی بدحال نبودن و از همه چی مهم تر و جالب تر اینکه امروز هیییییچ مريضی رو با آمبولانس نیاوردن.اگه با آمبولانس مريض بیارن حتما بستریش می کنن.
چقدر سخته یه مريضی رو ببینی که خیلی حالش بده و مدام این جمله رو تکرار می کنه که:
به دادم برسید
واقعا آدم ناراحت می شه وقتی دیگه بیشتر از این نمی تونی برای مريض مسکن تزریق کنی و باید شاهد ذره ذره شدن مريض باشی
ان شالله هیچ کسی مريض نشه،الهی آمین.
اللهم اشف کل مرضانا
آخرین شیفت شب سال ۹۷ رو پشت سر گذاشتم.ان شالله که سال ۹۸ سالی پر از شادی و برکت برای هممون باشه
ته که دنیبی من بیبمه مريض
مه ره بوردنه تهران و تبریز
خدا دونه درمون بونه مه مريض
اگه مه یار مه ره ونگ هاده عزیز
 
ترجمه
تو که نبودی مريض شدم، من را برای معالجه به تهران و تبریز بردند
خدا میدونه مريضی من درمان میشود اگر من را عزیزم صدا بزنی
بمونه به یادگار برای خودم که کل پرستارها و سوپروایزر صبح به استادم گفتن که اگر اینترن فلانی زاده نبود ، مريض مرده بود. 
و استاد به من با مقنعه ی کج و کوله و صورت چرب و عرقی و موهای پریشون بیرون زده ، نگاه کرد ، خندید ، گفت مطمئن بودم میتونی نگهش داری ، حالا برو خونه و بخواب. 
و خب من خوشحالم از این که دیشب با همه ی خستگی هاش ، یه تجربه ی بی نظیر بود از این که مستقلا و در لحظه تصمیمی برای مريض گرفتم و قاطعانه اجراش کردم که منجر به زنده موندن مريض
فردی به دکتر مراجعه کرده بود ، در حین معاینه یک نفر بازرس از راه میرسه و از دکتر میخواهد که مدارک نظام پزشکی اش را ارائه دهد!

دکتر بازرس را به کناری میکشد و پولی دست بازرس میذاره و میگه : من دکتر واقعی نیستم!
شما این پول رو بگیر بی خیال شو 
بازرس که پولو میگیره از در خارج میشه!
مريض یقه ی بازرس رو میگیره و اعتراض میکنه!
بازرس میگه منم بازرس واقعی نیستم و فقط برای اخاذی اومده بودم ولی توی مريض میتونی از دکتر قلابی شکایت کنی!
مريض لبخند تلخی میزنه
یه تب اون بالا باز میکنم و توش اسم اساتید نازنینم رو مینویسم. اساتیدی مثل دکتر سهیل تیموری که بالا سر هر مريض با مهربونی و متانت و احترام با مريض‌ها صحبت می‌کنه و به حرفهاشون -حتا اگه نامربوط باشه!- گوش می‌ده؛ برای هر مريض حداقل ۱۵- ۲۰ دقیقه وقت میذاره و نه تنها با مريضا، با دانشجوهاش هم با مهربانی و پدرانه و برادرانه رفتار می‌کنه، بهشون علم "یاد" می‌ده و روش علم‌آموزی رو توضیح می‌ده.
خدا این دنیا رو از امثال دکتر تیموری عزیز پر کنه.
دیشب که شیفت بودم حساااااابی خسته شدیم.انقدرررررر مريض آوردن که تخت اضافی گذاشته بودیم بین تخت های خود اورژانس.  ۴ تا تخت اضافی گذاشته بودن ما بین تخت ها جوری که رفت و آمد سخت می شد.نمی دونم دیشب چه خبر بود که انقدر شلوغ شده بود.بیشتر از ۳۰ تا پذیرش داشتیم.دکتر می گفت من وقت نمی کنم به خوبی نوار قلب ها رو امضا کنم تو چه جوری نوار قلب می گیری؟
بعضی اوقات مغزم کار نمی کرد دیگه،  که از کدوم مريض نوار قلب باید بگیرم از کدوم نباید بگیرم.
از شلوغی اونج
خلاصه داستان رو خیلی کوتاه میگم به خاطر اینکه درحال نوشته شدن هست موضوع زندگی روزمره اعضا هست که با تلخی شیرینی و هیجان همراه هست . امید وارم که خوشتون بیاد . داستان در روز های شنبه و دوشنبه و چهارشنبه گذاشته میشود. اوه راستی شخصیت اول داستان چانيول هست به همرت اعضای گروه.
خلاصه داستان رو خیلی کوتاه میگم به خاطر اینکه درحال نوشته شدن هست موضوع زندگی روزمره اعضا هست که با تلخی شیرینی و هیجان همراه هست . امید وارم که خوشتون بیاد . داستان در روز های شنبه و دوشنبه و چهارشنبه گذاشته میشود. اوه راستی شخصیت اول داستان چانيول هست به همرت اعضای گروه.
خب بعضیا بهم میگن برای چی کیپاپ گوش میدی؟ چه سودی برات داره؟ اینجا می خوام یکی از سودهایی که داشته رو براتون معرفی کنم!
تو یکی از Mvهای گروه #EXO به اسم #TEMPO رپر گروه #پارک_چانيول تو یه قسمتی از رپش میگه من گتسبی این جمع هستم! این جمله برام جالب بود! یعنی چی من گتسبی این جمع هستم؟ بعد با تحقیق و تفحس فهمیدم منظورش شخصیت گتسبی تو رمان "گتسبی بزرگ" بوده و جالب تر اینه که این رمان تو کره خیلی معروفه و وقتی میخوان به کسی بگن تو چه قدر تو این جمع به اصطلاح ع
آخر سال شده و ما دست تحصیل علم نمیکشیم امروز کارآموزی لانگ دیالیز بودیم و فردا صبح .خدا بخواد میام و از بخش دیالیز میگم فقط وصف مريض امروزو بگم که یه پیر مردی بود مبتلا به ضعف اعصاب مسلط به زبان انگلیسی!!! میخواست بگه درد دارم یا کی میتونم برم ، به انگلیسی میگفت! آخه مريض اینقدر دلبر ؟مواظب کلیه هاتون باشید ! شبتون بخیر
بعضی وقتها خود طبیب هم مريض میشه ولی با این حال  مريض رو هم درمان می کند.
اما تا حالا به این فکر کردید که کسی که گرفتار  مشکلات اخلاقی است روح خودش مريض باشد نمی تواند درس اخلاق به کسی بدهد 
یعنی در واقع کسی که خودش رو تربیت نکرده نمیتواند کسی دیگر رو تربیت کنده ( حتی فرزندان خودش رو)
 پس قدم اول برای اصلاح خانواده و جامعه اول تربیت خودمان هست بعد دیگران
 بقولی « خفته را خفته کی کند بیدار»
اما آنچه باید انسان بیدار انجام دهند این است که آن کس ک
سلام
امروز صبح اولین شیفتم بود.شغل پرستاری مسئولیت خیلی سنگینیه.تو آی سی یو کلا دو تا مريض به هر پرستار می دن ولی همه ی کارهای همون دو تا مريض رو پرستار باید انجام بده.
گزارش های پرستاری بخش آی سی یو هم خیلی طولانیه.امروز پرستار هر کاری که انجام می داد بعدش گزارش رو می نوشت.کلا سر پا بود.
چهار تا از پرستارهای قبلی از بخش رفتن،  به جای اون چهار نفر من با یکی از هم کلاسی هامون رفتیم این بخش.۲ نفر به ازای ۴ نفر
یعنی اگه بخوان برای من و دوستم شیفت بذا
موقع تحویل شیفت تلفن اورژانس زنگ خورد.بقیه پرستارها رفته بودن برای تحویل شیفت.دانشجوی شیفت شب هنوز نیومده بود.تلفن رو برداشتم یه خانمی پشت تلفن گفت فلان بیماری رو دارید؟فامیلی مريض رو پرسید منم گفتم آره.فکر کردم سوپروایزر یا پرستاری کسی هست داره اطلاعات می گیره.به خانمه گفتم که به مريض شارکول سوربیتول دادیم بخوره.
گفت شارکول؟
من گیج هم نفهمیدم که خب اگه قرار بود از پرسنل بخش های بیمارستان باشه چنین سوالی نباید بپرسه و باید شک می کردم می پر
باهاش چیکار کردم؟!انقدر مريض شدم و رفتم دکتر و سرم و امپول و قرص آزاد خریدم که 90%ش رو پیشاپیش خرج کردم !
مرسی کائنات :/ با حس خوبی که دادی
دو روزه کلاسهامو نرفتم و بدجوری مريضم.الان نسبت به دیروز خوبم مثلا
نمیدونم چه بلایی سر سیستم ایمنیم اومده
کاش زود خوب شمباید بیشتر مراقب خودم باشم که دیگه مريض نشم
رفتیم مريض رو معاینه کنیم ، مريض بود با عمامه و بند و بساطش نشسته بود روی تخت ؛ استاد گفت میشه کلاهتون رو بر دارین من معاینه کنم ؟؟ (سرش رو بخیه زده بود باید سرش رو میدید استاد) 
یعنی اووونقدر خودم رو نگه داشتم اون وسط نخندم که داشتم غش میکردم :)) 
بعد از اینم که اومدیم بیرون خود استاد از سوتی ای که داده بود غش کرد رسما.
 
گایز میانهه ولی دیگه بیان بهم اجازه نمیده برا امروز پست بزارم بقیه ش برای فردا میفته بازم ببخشد
و درخواستی هایی که گذاشتم
1_چانيول اکسو
2_عکسهای بلک پینک
3_عکسهای تکی جنی
4-عکسهای اعضای بی تی اس به جز جیهوپ(چون تموم 10تا پستو گذاشته بودم ) 
عکسهای چانيول در ادامه مطلب
 
ادامه مطلب
امروز شیفت ناراحت کننده ای رو پشت سر گذاشتم.یه دختر ۱۵ ساله رو آورده بودن که قرص برنج خورده بود.اولش خوب بود من ازش نوار قلب گرفتم ولی یه دفعه ای همراهش گفت نفس نمی کشه حالش خوب نیست.پرستارمون رفت بالاسرش بعد گفتن که باید مريض رو احیا کنیم.پرستارها و پزشک تمام تلاششون رو انجام دادن ولی مريض رو نتونستن برگردونن.
خیلی ناراحت شدم.یاد پدربزرگم افتادم که چند ماه پیش فوت شده بود.
همراهش انقدر ناراحتی کرد که قلب همه ی پرسنل رو به درد آورد
وقتی فهمیدم چرا دوستم نیمومده کلاس بهش زنگ زدم
گوشی رو برداشت
صداش خیلی گرفته بود 
گفت که دستش شکسته
منم بدون اینکه بهش بگم براش یه دسته گل خریدم و رفتم بیمارستان عیادتش 
وقتی رسیدم خواب بود منم بالا سرش نشستم و نگاش کردم تا بیدار شد
وقتی بیدار شد و منو دید یهو جا خورد 
بغلم کرد اونقدر سفت که داشتم خفه میشدم 
منم دستمو دور گردنش حلقه کردم و گفتم 
مريض نشو لعنتی
فک کنم پالتوی ابی بلند قشنگم رو خراب کردم. میدونید چرا؟ چون قوانین طبیعت فقط تا وقتی درست عمل میکنن که من لازمشون نداشته باشم. 
تا دو سال دیگه پول خریدن پالتو ندارم و همینجوریشم باید دو سه ماه پول جمع کنم شاید بشه لپ تاپم رو درست کرد.‌ و فکر مريض احمقم گم کرده که چطوری شاد باشه یا بخنده، چون قرصای مريض احمقش تموم شدن و‌ خسته شده از بس نسخه چندبار مصرف شده برده و بهش فقط یه برگ دادن.‌
اصلا گشنمه! اصلا هوا سرده! هم اتاقی دارم! رو‌تختیم کثیفه! همه
 
-زندگی هیچوقت قرار نبود آسون بگیره!!و قرار نیست ماهم زود تسلیم بشیم.
اوه سهون,پارک چانيول چه کسی قراره نجات دهنده واقعی باشه؟اون قلب به تصرف کی در میاد؟                       قلبی آکنده از حسی به نام عشق.
بازی که شروع کرده بود فعلا قرار نبود پایانی داشته باشه❕
.Coming soon
اصطلاحات زیادی وجود داره که تو شغل پرستاری استفاده می شه.
چند تا از این لغات رو اینجا می نویسم شما هم بدونید خوبه و می تونید پیش فامیل و اقوام یه کم کلاس بذارید
 
 
 
نوار قلبECG                 ای کی جی(مثلا ما زمان کاردانشجوییمون بهمون
می گفتن برو ای کی جی بگیر نمی گفتن برو نوار قلب بگیر)
 
 
 
 
نوار مغزEEG                   ای ای جی
 
 
 
 
گلبول سفید خونWBC     وایت بلاد سل(موقع گرفتن جواب آزمایش حداقل این مورد رو بدونید)
 
 
 
 
گلبول قرمز خونRBC      ر
اصطلاحات زیادی وجود داره که تو شغل پرستاری استفاده می شه.
چند تا از این لغات رو اینجا می نویسم شما هم بدونید خوبه و می تونید پیش فامیل و اقوام یه کم کلاس بذارید
 
 
 
نوار قلبECG                 ای کی جی(مثلا ما زمان کاردانشجوییمون بهمون
می گفتن برو ای کی جی بگیر نمی گفتن برو نوار قلب بگیر)
 
 
 
 
نوار مغزEEG                   ای ای جی
 
 
 
 
گلبول سفید خونWBC     وایت بلاد سل(موقع گرفتن جواب آزمایش حداقل این مورد رو بدونید)
 
 
 
 
گلبول قرمز خونRBC      ر
حواسمان نیست مدت ها هوای مان الوده است.الوده به گناه.اصلا هر هوایی که تو در آن نباشی الوده است.پ ن: دورز هوا الوده شده کلی به چه کنم چه کنم افتادیم که چیکار کنیممريض میشیما.حواسمون نیس خیلی وقته روحمون مريض شده و غرق تو این هوای الوده است.(اللهم عجل لولیک الفرج)
بسم الله مهربون :)
 
در حالی که شما در خواب ناز به سر میبرید، یا در کنار خانواده صبحانه نوش جان میکنید یا خوشحال و شاد و خندان میرید سر کار و دانشگاه، بنده یک ربع مورد شست و شوی استاد واقع شدم ^.^
حالا چرا؟ اول صبحی مريض نبود، به یکی از پسرای کلاسمون گفت بیاد به عنوان مريض آماده شه معاینه ش کنیم. اونم ریلکس پیرهنش رو درآورد دراز کشید روی تخت. استاد هم به من گفت بیا معاینه کن =||||||
گیج و ویج مونده بود چکار کنم. بهش گفتم معذبم استاد. گفت چی؟ معذبی؟ و د
یکی از غول های تخصص که درواقع غول آخره، کیس بورد هست، یعنی یک بیمار باید پیدا کنیم که چهار قسمت فکش جراحی بخواد . تا اینجاش که به سختی پیدا میشه . قسمت دردناکش اینه باید از مرحله به مرحله ی جراحی عکس بگیریم . و واقعا حس بدی از این کار دارم . اینکه مدام باید لب و گونه و زبون مريض رو کنار بزنم و اونم کلی اذیت بشه که یک عکس خوب ازش دربیارم . اصلا نه خوشایند مريض نه من . ولی مجبوریم نمیدونم چرا تو سیستم آموزشی به این قسمت حقوق بیمارا توجه نمیشه .
سلام
دیروز صبح یکی از اون شیفت های سنگین بود.یکی از مريض ها لوله رو که به دستگاه وصل بود از دهنش درآورد.دوباره کاری شد.برای من که پرستارش بودم مسئولیت داشت که چرا حواسم نبوده مريض این کارو کرده.انقدر بهش دارو می زدم تا هوشیار نشه خودمم خسته می شدم.
این بیمار با بیمار دیگه ای که به من داده بودن انقدر دیگه ترشحات داشتن بوی بد گرفته بودن
یکیشون که چشم هاش باد کرده بود انگار آب رفته بود تو پلک هاش. دخترش وقتی اومد ببینتش همش گریه می کرد بالاسرش.
در ع
+ میلاد امام مهربونی‌ها، امام رضا(علیه‌السلام) مبارک!
 امیدوارم دلتون به لطف رضا همیشه راضی و شاد باشه :)
++ شب عیده، امشب یه نفر کنار پنجره فولاد رضا نشسته، یه نفر شیفت و گرفتار کار، یه نفر تو خونه‌اش تخت خوابیده یه نفر هم از این پهلو به اون پهلو میشه و خوابش نمی‌بره، اما این وسط یه عده چشم انتظارن، یه عده تو بیمارستان‌ها مريض دارن و دل نگرانن، یه عده هم رو تخت بیمارستان از دور زمزمه میکنن "السلام علیک یا علی‌ بن موسی الرضا المرتضی" !
دعا کنی
آین آلبوم جدید اکسو از زیر گروه چانهون است که شمال دو عضو به نام های پارک چانيول و اوه سهون دوتا از رپر های گروه اکسو ساخته شده.اکثر آهنگ های آلبوم جنبه ی تابستانی و شاد دارند و در متن آهنگ به مشکلات همیشگی ایدول ها اشاره شده.❤️
این آلبوم شامل شش آهنگ فوق العاده زیباست:
1-what a life 
2-just us 2
3-closer to you
4-Borderline
5-Roller coaster 
4-Daybremin
امیدوارم این آلبوم رو دوست داشته باشید❤️
اوپدویی شو/یه سر بزن
✴ مرحوم حضرت آیت الله مجتهدی:
دو چیز است که گناهان را نابود می کند:
1⃣ مرض :
حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) به یکی از اصحابشان که مريض شده بود مؤعظه کردند و فرمودند : خدا بیماری تو را وسیله کاستن گناهانت قرار داده است.  آدم که #تب می ‌کند کفاره گناهانش است. ناراحت نشید از این که مريض شدید ، شکوه نکنید ، #فایده مرض این است که گناهان را نابود می‌ کند.
2⃣ سجده :
در روایت داریم که آدم به سجده برود و مدتی بر سجده باشد و ستایش کند.
 حدیث است که سجده گ
دیروز یهمريض داشتیم که یه خانم 60 و خرده ای ساله بود که با کاهش سطح هوشیاری اومده بود ولی فردا صبحش که اومدم و دیدمش دیگه کاهش سطح هوشیاری نداشت و خانم جوونی که همراهش بود مسگفت که مادرش چند روزی دفع داشته که نمیتونسته دفع کنه چون درد داشته و شروع کرده بودن بهش ملین با مقدار زیاد دادن .حالا مريض افتاده بود روی اسهال شدید طوری که بی اختیار شده بود.صبح که من ساعت 6 رسیدم جیغ میزد و کسی همراهش نبود و میخواست کسی زیر پاشو عوض کنه و میگفت از 4 صبح خو
عمیقا باور دارم آدمی که دائم در حال دروغ گفتنه، بعد از مدتی این دروغ‌ها تو شخصیتش نفوذ می‌کنه و اون رو تبدیل به یه آدم متناقض مريض می‌کنه. جوری که اصلا دیگه نمی‌تونه راست بگه. نمی‌تونه مسئولیت حرفی که زده رو قبول کنه. و این خیلی درد بزرگیه. دردی که شاید رو خود اون آدم تاثیری نداشته باشه، اما رو اطرافیانش چرا. حتی اطرافیان سابق.
+ یه آدم چقدر می‌تونه مريض باشه که بعد از دو سال باز هم دست از تهدید و تهمت برنداره؟
+ کاش می‌تونستم به بابام هم بگم
معرفی چند غذای آبکی خوشمزه و مفید
شاید برای همه ما پیش آمده باشد که وقتی خودمان یا یکی از اعضای خانواده مريض می شود به غذای آبکی روی می آوریم تا زودتر حال خودمان یا مريض مان خوب شود. غذای آبکی را بسیاری از خانواده ها دوست دارند ولی عده ای هم اصلا آن را به عنوان غذای اصلی نمی توانند جایگزین کنند. غذاهای آبکی برای سلامتی و دستگاه گوارش بسیار مفید اشت و هضم آن نیز راحت تر است. توصیه ما به کسانی که مشکل گوارش دارند این است ک حتما به غذای آبکی روی بیا
مرد کری بود که می خواست به عیادت همسایه مريضش برود. با خود گفت: من کر هستم. چگونه حرف بیمار را بشنوم و با او سخن بگویم؟ او مريض است و صدایش ضعیف هم هست. وقتی ببینم لبهایش تکان می خورد. می فهمم که مثل خود من احوالپرسی می کند. کر در ذهن خود, یک گفتگو آماده کرد. اینگونه:من می گویم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شکر خدا بهترم.من می گویم: خدا را شکر چه خورده‌ای؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا, یا سوپ یا دارو.من می گویم: نوش جان باشد. پزشک تو کیست؟ او خ
 
گوش کن باز کسی بین دعا گفت :حرمناامید ازهمه و از همه جا گفت :حرمتوی آیینه سر و وضع خودش را تا دیدگله ای کرد از این حال و هوا گفت :حرمشاه را کرد تجسم و به پایش افتادمثل هر بار فقط باز گدا گفت :حرماو مريض است مريض غم بین الحرمینشصت و نه بار به لب بهر شفا گفت :حرمو نمازی که به یاد حرمت میشکندبس که در رکعت خود جای دعا گفت :حرماو همان است که پامنبری و است او همان است که در هروله ها گفت :حرمدل به دریا زده و بار سفر را بستهبا تعجب همه گفتن کجا گفت:
 
-زندگی هیچوقت قرار نبود آسون بگیره!!و قرار نیست ماهم زود تسلیم بشیم.
اوه سهون,پارک چانيول چه کسی قراره نجات دهنده واقعی باشه؟اون قلب به تصرف کی در میاد؟                       قلبی آکنده از حسی به نام عشق.
بازی که شروع کرده بود فعلا قرار نبود پایانی داشته باشه❕
.Coming soon
آدم در تنهایی است که می پوسد و پوک می شود و خودش هم حالیش نیست. می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند، یکباره نگاه می کنی می بینی سوراخ شده. یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست. بیشتر آدم های دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمی پرسند چرا چنین شغلی دارند. چیزهای دیگری هم هست که آدم دنبال دلیلش نمی گردد. یکیش مثل تنهایی است. خیلی ها فکر می کنند که سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت دراشتباهند، وقتی سالم باشی و در تنهایی دست و پا بزنی ، آنی مريض
سلام:))
تقریبا دو روز کامل هست که به وبلاگم  سرنزدم! نه به دلیل مشغله ی کاری، که هر چقدر هم کارام زیاد باشن روی پست گذاشتنم تو وبلاگ هیچ تاثیری نداره! بلکه بخاطر مريض شدنم بود:( انقد حالم بد بود که حتی نمیتونستم از سرجام بلند شم. یه روز کاملا وحشتناک و پر از درد و حالت تهوع گذروندم. تا امروز که یکم بهتر شدم میخواستم یه پست مفصل بزارم، اما متاسفانه باز نشد. چون شب مهمون داریم و من باید کمک حال مادر و خواهرم باشم! شاید باورتون نشه قبل از اینکه مهمون
 
سارا هشت ساله بود که از روی صحبت پدر و مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مريض است و پولی هم برای مداوای او ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها روی تخت ریخت و آنها را شمرد. فقط پنج دلار بود. بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوه بالاتر به د
قسمت سوم 
ساعت 3 بعد از ظهر . سوهو: حاظرشید بریم
دیگه!!!! + خدا لعنتت کنه دی او:به کی داری میگی ؟؟؟ +به تو!!! عریزم !!
. دی او: چرا من که هیچی وللش . + چون فلفل ریختی تو غدام . دی او: من که
عذ. اصلا مگه نگفتی که چیزیت نمیشه ؟؟؟ + قرص نخوردم و الان کل بدنم می خواره
، می دونی چه حسی داره؟؟؟  خدا لعنتت کنه
!! دی او : باشه فهمیدم ، خدا لعنتم کنه !!! + باتو نبودم !!! سوهو: پس به کی
میگی؟؟؟ + به کای !!! کای : من ، چرا، مگه چی کار کردم ؟؟ + تو روخدا دیگه نپرس
چرا !!! می خ
پی چندتا برگه کاغذ سفید میگشتم تا چیزی رو یادداشت کنم.دست کردم توی کشو و یکی از چنددفترچه ی رنگ و وارنگی که برای یادداشت مريض های بخش های مختلفم خریده بودم رو کشیدم بیرون.دفترچه ی بنفش رنگ.جراحی.
ورق زدم.
تخت 2:PT و INR رو پیگیری(همه ی جملات رو به خاطر عجله داشتن ناقص نوشتم)
MRIتخت 8
12ترخیص
فرشته بهادری:ESRفلان و CBCبهمان
صغری تخت 7سردرد
حسین تخت9 :def_gas_(منظورم این بوده که هنوز بعد از جراحی عملکرد روده اش برنگشته و دفع گاز و مدفوع نداشته)
عزت الله:باک
گشنه بودن یک دردسره،افطار خوردن و پر شدن شکم هزار دردسر :))
هرچی دیشب از شدت غصه و اندوه نتونستم غذا بخورم امروز تلافیشو درآوردم.
ب مامان میگم من مناسب ن نیستم.خیلی اجیته و بداخلاق و طلبکارن.من نمیتونم با مريض و همراه مريض بد حرف بزنم.بیچاره مريضمون EP بود داشت گریه میکردم رفتم طبق اردر چک پالس توسط اینترن هر دوساعت!!! پالسش رو چک کنم که دیدم چشماش پره اشکه.دستشو گرفتم نزدیک بود خودمم بزنم زیر گریه با ثدای بغض آلود بهش گفتم ما حواسمون بهت هس خ
1. امروز 8 کیلومتر توی برف پیاده اومدم چون همه خیابونا قفل بود و تصادف. ملت برف میاد میرن برف بازی، منم هنوز دارم میلرزم و الان رسیدم خونه ساعت نزدیک پنجه :| 
با پرتو و نیکی اومدم و وقتی باهاشون بودم انقددددددر خندیییییده بودیییممم که مردیم دیگه :))) 
اون لحظه ای ویران شدم که وسط راه دوست پسر پرتو مث سوپر من با ماشینش اومد و سوارش کرد و رفتن :( خیلی بیشعورید پس من چی :(( 
2. کفتر کاکل به سر افتاده تو دهنم کل راهو داشتم کفتر کاکل به سرر هااااااای هاااا
هر وقت من مريض میشم، مامان هم مريض میشه 
الانم، هم من سرما خوردم هم مامانم 
ناهار ساعت سه خوردیم.(من وسایل رو آماده کردم )
تا قبل از ساعت سه من نگاه میکردم به مامان تا ناهار بیاره 
مامانم هم منتظر بود من ناهار بیارم :|
حالا یه نفر بیاد سفره ما رو جمع کنه :|
+بیان خیلی سوت و کور شده (کجایین ؟)
++اینو نمی فهمم چرا با یه نفر قهر می کنم(از این قهر الکیا )،  چرا نمیاد آشتی کنه (عجب دوره زمونه ای شده )
+++ نمیدونم گوشیم چش شده، دیر شارژ میشه، زود هم شارژش تموم
من صبح در حالی که از شکم درد نمیتونستم صاف وایستم بیدار شدم و فهمیدم برای دومین بار تو پونزده روز گذشته شدم و با خودم فکر کردم مگه چقدر این زندگی خوش میگذره که تازه باید دوبار هم بشی ؟؟ بعد به زور کمک‌های صادقانه‌ی خانواده‌ی دوست داشتنیِ بروفن دردم رو مخفی کردم و رفتم بیمارستان . هوای صبح یجوری ابری و غمگین بود که دلم میخواست سر راه یه پرس گریه کنم و بعد برم بخش . 
بعد منِ ِ بی اعصاب ، همونی که تا دیروز به مريض بیچاره‌ای که چ
امروز از یه موضوع بینهایت ناراحت شدم
من کلا دوتا مريض داشتم ولی خب هرکدوم دو سه تا عکس داشتن
مريض اولم تنهایی دوتا عکسشو گرفتم و تکرار نخورد
مريض دومم3تا عکس از قدام داشت که منشی بخشمون گف با یکی از همگروهیات برو ، من دوتا عکس از این مريض رو گذاشتم که یکیش تکرار خورد و همگروهیمم اون یکی رو گذاشت که از اونم تکرار خورد
روال کار اینجوریه وقتی عکس تکرار میخوره باید استاد بیاد کنارمون خب دوباره هرکدوممون یه عکس برداشتیم اینبار خداروشکر عکس من خو
به کبریت های نیم سوخته ی خیس قسم بخورم یا به تکه سوسیسِ چسبیده به کف ماهیتابه؟ به کندن پوستِ لبم، یا پوست های قهوه ای دلمه بسته روی زخم های حاصل از کفش های پاشنه بلند دو هفته ی پیش؟ به پخش شدنِ عطرهای ارزان قیمتِ مردانه وسط بوی سوخته ی پلو یا به بوی جوهر نمک اولِ صبح وسط بوی کثافتِ دستشوئی ها؟ به صدای زمخت یاالله گفتنِ تعمیرکار ساعتِ هفت صبح یا به صدای ریز و ملوس گربه های تازه پا گرفته یک ساعت پس از نیمه شب؟ به چه چیز اینجا قسم بخورم که بفهمی من
میدونین چرا اتاقها توی ونکوور ارزون تر از تورنتوئن، در عوض خوشگلترن و امکانات بیشتره انگار وارد قصر شدی؟
دلیلش اینه که اینقدر این ایرانیا و چینیا پول ی اوردن توی ونکوور
و خونه خریدن و خونه ها خالی موندن
استان بریتیش کلمبیا یه قانون تصویب کرد
که به موجب اون اگه تو خونه ت خالی از سکنه باشه بهش مالیات سنگینی بسته میشه
برای همین هست که تو میای توی خونه
میبینی قصره!!! قصر!
و کلا یه نفر توش مثلا زندگی میکنه و حتی گاهی اون یه نفرم زندگی نمیکنه
و اج
۱.از هفت و نیم صبح که مانیا رو رسوند مدرسه راه افتادهیه ربع پیش زنگ زدم گفت: ده دقیقه ی دیگه می رسم!
#خدای بزرگ هر جا که هست سلامت دارش :)
 
۲.من و بابام و یکی از خواهرم اگه در حد مرگ هم مريض باشیم یه ناله ام نمی کنیم .هر چی درد و مريضیمون بیشتر باشه ساکت تر میشیم دقیقا برعممامانم از سیصد و شصت و پنج روز سال سرجمع سیصد روزشو مريضه و  هر روز انقدر صدا میزنه و ناله می کنه و به ائمه پناه میبره که  قشنگ چهارده معصومو میاره جلو چشمونهمشون خون
آدما رو شرایط عوض میکنه عجیبم عوض میکنه.من تا قبل اینترنی واسه تخصص دنبال ی رشته ی پر هیجان بودم.طب اورژانسی ، جراحی، قلبی چیزی
ولی الان مطمئنم امکان نداره حتی در آینده بهشون فک بکنم.بحث ترس نیست.بحث اون فرسایش روحی و جسمی هست ک تو این رشته هاس.اورژانسهاشونو بدو بدو هاشون.ینی تو بخش قلب من تمام مدت درحال بدو بدو بودم.بدو اورژانسمريضو بدو بدو ببر CCUبدو بدو برو دارخونه رتپلاز و اس کا بگیر.با پرستار دعوا ک زود باش.با بیماربر دعوا ک کجا موندی با
امسال فکر می کنم در مريض شدن رکورد شکنی کردم . داستان مريض شدنم از ایام ماه رمضان و در لیالی قدر شروع شد خیلی سخت و بد بود و باعث شد یک هفته نتوانم روز بگیرم به طوریکه خودم شک کردم که نکنه بیماریم جدی باشه و هنوز تشخیص داده نشده که الحمدلله بعد از چند روز در روند بهبودی تسریع شد و باعث رفع نگرانی خودم و خانواده بشود. یاز هم از پاییز تا امروز فکر میکنم این دفعه چهارم پنجم باشه که به پزشک مراجعه کرده باشم که اخرین دفعه آن پریشب بود وقتی که بازیی ای
دیروز از صبح تا ۲ یک سره داشتم کار میکردم ‌.
ساعت دو پام رسید پاویون تا اومدم نهار بخورم باز زنگ زدن که بیا اورژانس ویزیت خوردی .
خلاصه نهار نخورده رفتم کارها رو انجام دادم .
برگشتم سریع نهارم رو خوردم و رفتم اورژانس پیش پزشک اورژانسش نشستم و با هم مريض دیدیم .
تا ساعت ۱۲ شب .
مريض میدیدیم و دفترچه ها دست من بود و میگفت تو تجویز کن بنویس ، منم سریع میگفتم فلان دارو و . اگر لازم بود دارو اضافه میکرد ، کم میکرد و بعد من مینوشتم
کلی دستم راه
امروز آفم و خونم . از خواب بیدار شدم و صبحانمو خوردم و حالا به جای اینکه زشت ترین قورباغمو بخورم ، نشستم که از اشتباهاتم بنویسم. 
من در قبال برادر کوتاهی کردم که مدتیه با شلوغی های کنکور تنهاش گذاشتم. با اینکه سرم خیلی شلوغ بود و حدود دوهفته ای تقریبا خونه نبودم اما این من رو تبرئه نمی کنه . سرم هرچقدر هم که شلوغ باشد نباید چنان گمم کند در خودش که از رسیدن به برادرم باز بمانم. در این عقب ماندن برادر ،من هم مقصرم که نرفته ام و او را به رفتن خوانده
دیشب یه مقدار کم تحمل بودم و الکی ناراحت می شدم معلوم نبود دقیقا ریشه این حسم چی بود . و امروز صبح همین طوری یک حدیث کسا خوندم و کلی گریم گرفت ( کم پیش میاد گریم بگیره ) و الآن حالم خوبه . می دونید این دقیقا مثل چی میمونه ؟ مثل یک مريض که نمی دونه دردش چیه و میره دکتر . و دکتر هم یک آمپول بهش می زنه که مريض اصلا ازش خبر نداره ولی خوب میشه .
+ چند هفته پیش مادر بزرگم به رحمت خدا رفتن ، اگه ممکنه براشون فاتحه ای بخونید .
اون کودکی که در وبلاگِ مرحومم از
بسم الله الرحمن الرحیم
 
وقتی اسم زیراب زنی میاد، یه چهره ی منفوری میاد تو ذهن ادم از یه ادم حسودِ مغرور که پیشرفت های بقیه رو نمیتونه ببینه.
 
من از همین تریبون اعتراف میکنم زیراب یکی از هم دوره ای هام رو زدم و اگه خدا توفیقش رو بده میخوام تا پای تعلیقش وایسم!
 
قضیه از اونجایی شروع شد که دیدم رفتاراش انگار خیلی میزون نیست. بی حواس. بی مسولیت. یه جور خاصی! کلا که خواب بود. بخش روانپزشکی که بودیم با یکی از اساتید اومدم راجع بهش صحبت کنم، دو جمله ی
توی فرهنگ ما،
دختر پرستار پدر مادرشه
دختر غمخوار پدر مادرشه
و از دختره که انتظار دارن برسه به مادر پدرش اگه مريض و ناتوان شدن.
 
توی فرهنگ همسرم
پسر عهده دار پدر مادرشه
پسر مراقب پدر مادرشه
اگه پدر مادر مريض و ناتوان بشن، از پسر انتظار میره که وقت و عمرش رو براشون بذاره.
 
و من
تک دختر خانواده هستم و آقای همسر
تک پسر خانوادش.
در حالی که خونه والدین مون
۱۴۰۰ کیلومتر از هم فاصله داره!
 
گاهی به این فکر میکنم بعضی چیزها رو (مثل همین)
چرا بیشتر به
قسمت دوم
چن :چرا انقدر تنده؟؟؟ + اهم اهم چرا تنده؟؟
دارم خاهم اهم اهم سوختم آب بدید!!! دی او: انقدر تنده؟؟؟  + تو از قصد تندش کردی!!!می دونستی من حساسیت
دارم!!! دی او: اصلا این طوری نیست!! + هست!! دی او: میگم نیست !! بک: اصلا چانی هیج
تو نمی دونی که ما غدای تند دوست نداریم؟؟؟ دی او : جای تشکرشونه !!! اوووف ببخشید
یادم رفته بود. + مال من خیلی تنده انگار یه شیشه فلفل رو خالی کردی نه؟؟ اهم اهم
اهم  سوهو: دیگه مبالغه نکن!! + اخه بخورید
ببینید!!! + بک کاستو بده . بک
ساعت ۲ صبح مريض رو با ایست قلبی تنفسی اوردن ،واقعا توی چرت بودیم همگی که در لحظه پریدیم بیرون از اتاق و رفتیم اتاق cpr ، دستکش پوشیدیم و شروع کردیم پشت هم cpr.
حین cpr مقنعه ی من افتاد .
اون وسط هعی میدیدم یه دستی میخوره به سر من سعی میکنه مقنعه بذاره سرم.
منم هعی گفتم نکن نکن.
تهش مجبور شدم بدجور فریاد بزنم دست به من نزن.
آخرم موفق نشد.
و این تمرکزم رو به هم میزد وسط cpr واقعا روی مخم بود.
اومدم پایین استراحت (پله میذاریم بغل تخت مريض میریم بالا ت
بسم الله
صبح ها بیمارستان،خواب آلود از اینکه تا سحر ها بیدارم.وضعیت نه چندان خوب خانه.رویم نمیشود بعضی چیز ها را بگویم.به خیلی ها.
مريض های خنده رو و گاه بدحال.آهنگ گوش دادن یک مرد مريض با لباس آبی و همسرش در حیاط بیمارستان.آهنگ دوپس دوپسی با صدای بد خواننده و صدای بدتر موبایل ارزان قیمت مرد.کیفیت پایین زندگی در حیاط بیمارستان.امید داشتن به زندگی .بدونِ اینکه بدانی چگونه و کجای جهان هستی به ادامه دادن فکر کنی.هر جوری که هست،فقط تلاش کتی که ادا
به تجربه دیده ام که اگر بخواهم راحت شوم باید به این دو کلمه کلیدی بچسبم. هرجا که احساس بکنند باسوادی، کاربلدی،  همه سعی میکنند سواستفاده کنند.هفته ای یک روز میروم درمانگاه نازلو (دانشگاه). آنجا را انتخاب کردم چون مريض نداره و میشه استراحت کرد و درس خوند. همکاران از نگهبان و راننده گرفته تا نرس، آن روزهایی که آنجا هستم فک و فامیل و خانواده شونو میارن که دکتر متخصص خوب هست. بریم بدون نوبت و مفت ویزیت بشیم . وسط ظهر که وقت چند دقیقه استراحته پیداش
1.ادلین روزی که کشیک بودم هم بیمارستانم جدید بود هم رزیدنتام هم سانتر مريضایی که میومد.سال بالایی و سال بالایی.خلاصه از 6 صبح که اورژانش بودم تا 1 شب که برای 1س1ساعت اف شدم همش درحال دویدن بودم.وقتی خسته و ترسیده خزیدم تو پاویون وقتی که سال بالایی شلوغ میکرد تو خواب بیداری خواب عجیبی دیدم.خواب دیدم با مردی که روزگاری عاشقش بودم و اون الان ازدواج کرده ازدواج کردم و تو یکی از همون خونه هایی که دوس دارم داریم زندگی میکنیم.یادم نیس دیگه چه اتف
طبق معمول شب احیا بود و شب شلوغ اورژانس .
از ۲ ظهر تا ۲ شب یک سره میدویدم و ویزیت میخوردم.
همه دست و پا شکسته،چاقو خورده، دست و صورت بریده ، بچه سنگ تو دماغ کرده اون وسط ، کلی درد کلیه اون وسط ، مريض های خون دماغ اون وسط که همه اشونم با خودم بودن . 
اون وسط بخش هم ۱۰ تا خلاصه پرونده داشت ۱۰ شب.
تند تند کارها رو میکردم ، فقط تونستم ۲۰ دقیقه بشینم شام بخورم. 
از اون روزهاییم بود که میخواستم بشینم زمین زار زار گریه کنم‌. 
صبحش تو اتاق عمل حرف شد
کلا،
همه مون،
سعی کنیم از دور و برمون لذت ببریم.
یه وقتی میبینی دیگه کسی رو نمیبینی.
 
شب خواب مادربزرگم رو دیدم.
 
دیدم زنده هست
ولی اصلا مريض نیست.
 
یعنی کلا زنده هست.
 
یعنی اصلا قرار نبوده مرده باشه.
 
مريض هم نیست. سالمه.
 
 
بیدار که شدم گفتم آخ جون!
 
بعد نیم ساعت یادم اومد که مادربزرگم دو سال و خورده ای قبل (داره میشه دو سال و نیم) از دنیا رفت.
 
یادمه
 
یه بار جدی زنگ زده بوده روی اسکایپم، فکر کنم دو سه بار پشت هم زنگ زده بود ولی من گوشی رو برن
بهدا ببخشین زنگ زدی من نتونستم درست و حسابی باهات حرف بزنم
این چند روز خیلییییی درگیر بودم و سخت مشغول ان شاالله فردا یک بخشی از کارهام تموم میشه و میرسم به یک بخش بزرگ تر و سخت تر
خیلیییی خوشحالم که بهتری، ان شاالله دیگه هیچ وقت مريض نشی
یه سرى از انسان ها،اطرافمون رو احاطه کردن که هیچ وقت نمیشه از دستشون نفس راحت کشیدانقدر رفتار هاشون احمقانه و در عین حال بچگانه ست،که پررو پررو،وایمیستن جلوت و میگن که تو بچه اى!تیکه کلام اکثرشون هم،اسکل ه.هیچى هم جز این بلد نیستن!فکر میکنن خیلى شاخ ان ولى خبر ندارن که بین هم نوع هاى بدتر از خودشون،شاخ ان!معمولا باید جلوى اینجور افراد،که جدیدا خیلى زیاد شدن،سکوت کرد ولى اونا انقدر نفهم و بى شعورن،که فکر میکنن ما نمى تونیم جوابشون رو بدیم.وق
 همه اش خنده ام می گرفت. به حرکت پرده در باد می خندیدم، به ناخن های دو پوست شده ام، به غذای ریخته روی فرش، به مردی که توی تلویزیون سبیل نوک سیخی داشت. خلاصه به همه چیز خنده ام می گرفت. و نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم. خودم هم از این خنده ها عاصی شده بودم. این دیگر چه کوفتی بود! مريض بودم؟ شاید. 
دلم می خواست بدوم توی خیابان و به تک تک آدم هایی که می بینم فارغ از جنسیت و سن بگویم دوستت دارم. بعضی هاشان را بغل کنم و ببوسم و بگویم زندگی قشنگه! 
شک ند
پیشرفتی که بعد پنج سال دوری از خانواده داشتم این بود وقت خداحافظی بغضمو نگه میدارم که مامان اینارو ناراحت نکنم و دو دقیقه بعد تو راه میترکهههه.
امان از دوری و دلتنگی
+مامان به شدت سرما خورده و من مجبور بودم بذارمش و بیام تهران.یاد روزای بچگی افتادم که مريض میشدم و تا صبح بالای سرم بیدار بود ولی ما غیر اذیت چیزی براش نداریم
+همسر از صبح داره رانندگی می‌کنه و به شدت خسته اس و در خوشبینانه ترین حالت سه صبح میرسیم خونه من طفلکی فردا هفت صبح کلا
به خودت میای و میبینی داری سوابق مريضو میخونی و میگه به جز دو بار اقدام به خودکشی و فرار از خونه و مصرف آیس و پر خطر سابقه دیگه ای نداره. و بعد مکث میکنی. چه سابقه دیگه ای میخوای؟
به خودت میای و میبینی دیگه بدون تعجب میگی خانم شونزده ساله متاهل با سابقه سقط یا خانم بیست ساله متاهل از ده سال پیش و بعد که تو ذهنت متوجه میشی ده سالگی ازدواج کرده هم تعجب نمیکنی، چون دوازده ساله ی باردار دیدی.
به خودت میای و جن و پری و ارواح برات عین شوخی شدن.
تو با
و مرگ را پایانی نیست
پدر و مادر 75 ساله با کانسر انداستیج 3 بچه پنجاه و چند سالشون.ودرد درد درد.
ومن که کنترل اشک هامو ندا
 
معمولا وقتی مريض بدحال ودم مرگ رو میریم بالای سرش همراه ها میدونن که دیگه امیدی نیست و ارومن و اشک هاشون رو ریختن ولی وقتی رفتیم بالای سر مهران مريض اینتوبه ای که سرطان مری داشت لاغر بود وموهای سفیدی داشت زنی نشسته بود و صورتشو تو دستاش گرفته بود و گریه میکرد.برام عجیب بودوقتی بالای سر مريض بودیم مريض با درد با لوله
نیمه‌های شب است! ماه کامل شده و همزمان شده با روز اول سال! عید است. هوای عید امسال بیشتر از اینکه بهاری بوده باشد، زمستانی بوده!
###
نزدیک‌های ده شب بود! در غلغله‌ی بازار! مردی جوان خون‌دماغ شد! بعد هم افتاد! خونش هم ریخت زمین! ملت هم مثل زنبورانی که عسل ریخته باشد، دور خونش، و البته خودش، جمع شدند و عرصه را بر نفس کشیدن مرد جوان تنگ کردند!
دکترها هر کدام یک نظری می‌دادند! اما نظر دکتر حسن، صاحب قصابی سه قدم آن‌طرف‌تر، از همه منطقی‌تر و آکادمی
توو ۳۹ ساعت گذشته سر جمع چهار ساعت خوابیدم.
دیشب کشیک شلوغی داشتم.فرصت نمیشد برم پاویون.از یه طرف ویزیتایی که توو اورژانس میخوردم از طرفیم مريضای بدحال ای سی یو.
سه ی شب برای لحظاتی اورژانس از مريض مسمومیت خالی شد رفتم پاویون ،تازه روپوشمو درآورده بودم دراز کشیده بودم که تلفن پاویون زنگ خورد« الو،انترن مسمومیت؟ خانوم دکتر مریص بخش آژیته س،بخشو گذاشته رو سرش چیکار کنیم؟» واقعا دیگه نا نداشتم برم اوردر بزارم ،تلفنی گفتم دیازپام براش تجویز ک
راستش اصلا نمیتونم دیگه به هیچ پسری اعتماد کنم اصلا وقتی میگه دوست دارم خندم میگره 
ببخشید ولی بران غیر قابل باور شدن
مهر پارسال یادتونه مريض شدم ۲۰ روز من همش بیمارستان بودم
امسال هم همینجوری شدم
اصلا من هر موقع میخوام درس بخونم اینشکلی میشم
چ خبرا دوستان؟؟
ششمین روز قطعی اینترنت و به دنبال روزنه‌ای برای خالی کردن خودم. از دیروز مريض بودم و الآن کمی به‌تر شدم. امروز Carol را برای بار دوم دیدم، بار اول کمی بعد از انتشار دیدمش. ساعت‌ها را با موسیقی و وب‌گردی می‌گذرانم، از آرشیو موزیک لپ‌تاپ‌ام و وب‌سایت‌های داخلی به‌دردبخور. انسان به همه‌چیز عادت می‌کند.
 
00.23 جمعه اول آذرماه 98.
دوست صمیمیم، هم اتاقیم ؛
خیلی خوشگله، خیلی از پسرای دانشگاه میخوانش.
دو تا نامزد داشته تا حالا.
امشب بهم گفت که جفت شون مريض جنسی بودن.
اولی دلش تحقیر میخواسته تو دومی دلش تحقیر کردن میخواسته
پشششششمام
از این بی دی اس اما که میخوان برده بشن و ازین کسشرا.
‫- سندروم "مونشهاوزن با وکالت" یه بیماری روانی بزرگسالانه.‫مونشهاوزن یعنی وقتی به خودت صدمه می‌زنی تا جلب توجه کنی. خودت رو مريض جلوه میدی، تا همه آماده باش درخدمتت باشن. از طرف دیگه، مونشهاوزن باوکالت، وقتیه که یکی دیگه رو مريض جلوه میدی تا بتونی ازش مراقبت کنی. تا بتونی نجاتش بدی.یا سعی کنیو بقیه ببینن داری تلاش می‌کنی
+‫ یعنی می‌گی اون همچین مشکلی داره؟‫- دارم میگم آدمایی هستن که همچین مشکلی داشته باشن. اکثراً مادرها. مادرهایی که ن
قسمت سوم 
ساعت 3 بعد از ظهر . 
سوهو: حاظرشید بریم
دیگه!!!! 
+ خدا لعنتت کنه  
دی او:به کی داری میگی ؟؟؟
 +به تو!!! عریزم !!

دی او: چرا من که هیچی وللش . 
+ چون فلفل ریختی تو غدام .
 دی او: من که
عذ. اصلا مگه نگفتی که چیزیت نمیشه ؟؟؟ 
+ قرص نخوردم و الان کل بدنم می خواره
، می دونی چه حسی داره؟؟؟  خدا لعنتت کنه
!! 
دی او : باشه فهمیدم ، خدا لعنتم کنه !!! 
+ باتو نبودم !!! 
سوهو: پس به کی
میگی؟؟؟ 
+ به کای !!! 
کای : من ، چرا، مگه چی کار کردم ؟؟
 + تو روخدا دیگه
خانوم کوچولو دو سه شبه تا چشاشو میزاره رو هم و خواب میره سرفه اش شروع میشه.هیچ علامت دیگه ای از سرما خوردگی نداره.من تو این مسائل خونسردم(نه بی خیال) و برعکس میم خیلی حساسه.من حرص نمیخورم سر مريض شدن بچه ها و معتقدم آدمیزاده بالاخره مريض میشه و دوره اش هم که بگذره خوب میشه.حالا دیشب میم خسته از سرکار اومده و سرفه های دخترک هم شروع شد.دیگه هی پاشد رفت و اومد و هی حرص خورد.بخور آورد روشن کرد.آب بهش داد و پتو انداخت روش و صبح هم خسته و کوفته رفت.احتم
بلاک کردن آدمایی که بهت یه دوره ای حس منفی دادن یا به هر دلیلی نخاله زندگیتن و اذیتت کردن یا میکنن، حس خوبیه.
احساس امنیت دارم الان.
هرگز کسی رو بلاک نکردم و عمری رنج کشیدم.
الان که بلاک کردم میبینم که چقدر میتونستم راحت تر زندگی کنم.
توی زندگیم خیلی وقتا تنهایی موقعیت رو تحمل کردم.
یه دوستی داشتم، که طبق تجاربی که از دخترای دیگه به دست اورده بود، مطمئن بود که من سر سه ماه میبرم توی کانادا و نابود میشم و بعد میتونه با دیکتاتوری حکومت کنه. ولی چو
بسم الله الرحمن الرحیم
 
توی اورژانس مريض ها بر اساس وخامت حالشون چند دسته میشن.ما یه اورژانس شماره یک داریم که بهش احیا هم میگیم و مريض های خیلی بدحال بدو ورود میان اونجا.
 
یه اقای موتور سواری رو اوردن اورژانس یک که تصادف کرده بود و نیاز به اقداماتِ سریع اساسی داشت.برای اینکه اینجور جاها همراه ها توی دست و پا نباشن، ورود همراه به بعضی بخش ها (مثل احیا، icu و .) ممنوعه.یه دختر خانم جوون حدودا 25 ساله همراهِ این اقای 40 ساله بود و موقع کارای ما وا
 دیده شده یک نفری ؛  که هنوز رزیدنت نشده روی پروفایل اینستاش زده رزیذدنت فلان رشته.سوال داشتید در دایرکت بپرسید :)) عزیزم بذا یک ماه بری لااقل بعدا :)) مث اینه که بزنم رزیدنت سرجری to be!  مريض داشتین بیارین تا عمل کنم :| عی خدااااا این شادیا رو از ما نگیر :)) 
خدایا یکمی م روی ما تمرکز کن.مچکریم :)) 
عیدمون مبارک :) 
بابای توی قاب : روایتی از یک عزیز دل به نام علیرضا، علیرضا روشن
 
بابای توی قاب : هدی حشمتیان، انتشارات جمکران
معرفی:
یک کتاب قشنگ و دلنشین میخواهید، بفرمایید.روایتی از یک عزیز دل به نام علیرضا، علیرضا روشنخاطراتش از کودکی با بابا تا شهادتش و مهمترین و زیباترین قاب خاطره علیرضا روزی که رهبر معظم انقلاب میهمان شان شده است.روایت ساده و کودکانه ای که هر کودکی را متاثر می‌کند و به فکر وا می دارد چه امثال علیرضا و آرمیتا بی پدر شدند تا
تازه از گرد راه رسیده بودم کربلا. خسته و مريض. تو موج جمعیت سرمو بالا آوردم، روبروی در باب السلام بودم. قرآن قبل از اذان مغرب رو می خوندن. رسیده بود به آیه ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِینَ.
و این زیباترین.دلنشین ترین.آرام بخش ترین و امن ترین جواب سلام عمرم شد.
فکر میکنم ان روزا نوشتن پست های کوچیک و از تو گوشی بیشتر جواب گو باشه!
دو ترم پیش وقتی دکتر نیما اومد سر کلاس از بیمار های ج ن س ی این جامعه گفت و گفت که نترسیم از گفتنش!
با دکتر سپنجی ک حرف میزدم همش منو با جامعه ای اشنا میکرد که مريض زیاد داره!
یادم میاد که چادر میپوشیدم و دزفول بودم!یه ظهر تابستونی بود! دقیقا قبل از کنکور!
واسه ادم مريض فرقی‌ نداره تو چی پوشیدی!
امروز!سه سال از اون موضوع گذشته و صبح یه روز تابستونیه!تو خیابون ادمایی رو میبینم که
در مجلسی به اتفاق جمعی از دوستان به مناظره  نشته بودیم که یکی از دوستان قرار بود در همان لحظه وارد شود . جهت خنده و مزاح به دوستان گفتم هم اکنون یکی از دوستانمان به جمعمان خواهد پیوست و همگی او را می شناسید . 
پیشنهادی دارم کمی با هم خنده کنیم . 
چطور است وقتی دوستمان وارد شد به او بگوییم چه شده است تو را . رنگ و روت پریده  مريضی مشکلی داری  
و خواهید دید که خودش را ببازد و به گفتهایمان باور شود . 
وقتی وارد شد هر کداممان حرفی به او گفتیم . یکی می گف
مريض بودم
درد زیادی داشتم
فکرم حسابی درگیر این بود که یک درد خفیف رو به مدت ۴ روز تحمل کنم
یا
برم آمپول تزریق کنم و راحت شم
.
با خودم گفتم 
خودت رو برای انتخاب سخت ترین راه آماده کن
همیشه همون راهی که به نظرت سخته و همه ازش فراری هستند رو برگزین

اینکه احساس کردم راه سخت تر رو انتخاب کردم حس خوبی داشت
مرگ مادربزرگم 
قضایای نورچشمی ترین پسرش و همسر و فرزندانش 
نام نیکی که از مادربزرگ موند و در مقابل باز هم پسرش و فرزندانش و اینکه آیا این قضایا به اون ربط داشت یا همزمان شد؟ 
و بعدش اون و عمه هر دو مريض شدن 
و عمه سال پیش و مادربزرگ امسال مردن
و هنوز قضایای زندگی عمو وجود داره 
 
و من با خودم میگم 
فقط خدا به درون انسان ها آگاهه
مرگ مادربزرگم 
قضایای نورچشمی ترین پسرش و همسر و فرزندانش 
نام نیکی که از مادربزرگ موند و در مقابل باز هم پسرش و فرزندانش و اینکه آیا این قضایا به اون ربط داشت یا همزمان شد؟ 
و بعدش اون و عمه هر دو مريض شدن 
و عمه سال پیش و مادربزرگ امسال مردن
و هنوز قضایای زندگی عمو وجود داره 
 
و من با خودم میگم 
فقط خدا به درون انسان ها آگاهه
بنده به یه مرضی مبتلام که هرچند وقت یکبار وبلاگام رو عوض میکنم :( 
امروز زد به سرم از اینجا هم برم 
رفتم نگاه کردم دیدم عه بالاخره بعد از سالها بلاگری یه جایی پیدا شد که من یکسال اونجا آرومم گرفت و نوشتم 
ولی چه نوشتنی آخه ؟ 
یه سری نوشته‌ی بی سر و ته . 
اسمشو روزانه نویسی هم نمیشه گذاشت ! 
از بس هم از خوشی و عاشقانه نوشتن رو منع کردم که اینجا شده مصیبت نانه :))))
 
زیـــاد از تو مینوشم بگیر استکانم را 
 
#محسن_چاوشی❤
#حسین_صفا #مريض حالی
 
+آهنک خوب انقضا ندارد :)
 
نیم خطی به همسرم :
یروزهایی هست با اینکه کنارم هستی بازم دلتنگت میشم، لطفا اون وقتها واسم این ترانه‌رو بخون آرومم‌میکنه . ممنونتم :)
 
دریافتتوضیحات: دانلود مستقیم 
 
 
حالا نه به این شدت ولی یه استرس خفیفی دارم!
البته دلیل داره. یک اینکه مريضی رو قبول کردم تا طرح لبخندش رو تغییر بدم؛ ولی شرط کردم فقط طبیعی کار میکنم و خداروشکر خودش هم رنگ طبیعی می خواست، نه سوپربلیچ! کل شیفت فردا رو اختصاص دادم بهش. گفته بودم بعد از اصرار زیادِ خواهرم، شکل دو تا از دندون های جلوش رو تغییر دادم و خیلی خوب شد و وقتی لبخند می زنه من با شیفتگی زل می زنم تو دهنش؟!
دو اینکه دو روز دیگه قراره تعدادی از دوستام رو مهمون کنم خونمون و برا
۱/پرستار ساعت ۳:۳۰ صبح زنگ زد خانم دکتر بیا مريض خوابش نمیبره ! عصبانی گفتم یعنی واقعا شما به عنوان پرستار نمیتونی یه دونه قرص خواب پفکی به مريض بدی ؟ و تلفن رو قطع کردم ! 
۲/ساعت ۴ و نیم زنگ زد مجدد ، گفت مريض میگه سر دلش میسوزه. 
گفتم صبر کن الآن میام.
یه سری ها هستن عقده و آزار ازشون میباره.
تو مملکتی که پرستارهاش ۹۹% میخواستن پزشک بشن و نشدن و به اجبار رفتن پرستاری همین میشه (بر نخوره ؛ مامان خود منم پرستاره ، بعضیاشون ماهن ولی بعضیاشون فاجع
داشتم آشپزخونه رو تمیز میکردم‌ ، عمه گفت نمیتونم وسایلو بذارم‌تو بالکن ، کبوترا کثیف میکنن ، گفتم مسیرشون‌خب ببندین ، گفت قبل از اینکه و مريض بشه ، خواستیم ببندیم ، دوتا از بچه کبوترا مردن ، همون موقع پول گذاشتم تو قرآن که به خیر بگذره ، رفتیم‌ شهرمون فهمیدیم ، که  و سرطان داره ،
ادامه مطلب
سال‌ها پیش گفته بود اگر پسردار شدم اسمش را "سعید" می‌گذارم، وقتی خبر پسردار شدنش رسید منتظر بودیم یک سعید کوچولو به جمع خانواده اضافه شود؛ هنوز چند ماهی نگذشته بود که گفتند اسم تغییر کرد، مادرش خواب دیده و حالا شده سبحان! دوباره چند وقت بعد سارا گفت:_عمه! میدونی اسم نی‌نی‌مون چیه؟
_اره! سبحان کوچولو
_نه! اون قبلا بود الان قراره یه چیز دیگه بذاریم!
_شما هم اخر برا این بچه اسم نمی‌ذارین!
احمد: حالا اگه ندیدی اخرش هم دنیا اومد تا به جای پسر، دختر
آمده بودم چیزهایی بنویسم اما بر اثر تمرین دیشب، عضلات پشت ساقم گرفته و به خاطر دسته‌ی عزادارای که ترافیک ایجاد کرده بود مجبور شدم لنگان لنگان تا آرایشگاه پیاده بروم و از فرط متلک‌هایی که بابت کلاه جدیدم از آلت‌های سرگردان پیر و جوان شنیدم حسابی خسته‌ام. دلم می‌خواست خرخره‌ی کسی را بجوم. باید بخوابم و نفسی تازه کنم.
هر وقت آهنگ عاشقانه گوش میدم کسی نمیاد توی ذهنم یعنی کسی نبوده !!!! همین هیچ کس !!!! یعنی کسی ها بوده ازشون خوشم اومده ام خوب فراموش کرده ام همین فقط یه لحظه بهرحال انگار دنیا برای آدم های سالم ساخته شده آدم های که از لحاظ جسمی و روحی و روانی سالم باشند و نه برای کسی مثل من مريض !!! هستیم
بخش خون:دیدن بیمار با طحال بزرگ تر از حد.دیدن تومورها و سرطان هایی که همه میدانیم خیلی باقی نمیماند.
بخش ریه:دیدن پیرمردی که پایش ادم داشت و زیاد رو به راه نبود و زخم هم داشت و رزیدنتی که جواب پس دادن به اتند برایش مهم تر از بیمار بود
بخش قلب:سی سی یو و مريض هایی که سخت نفس میکشیدند و رزیدنت بی سوادِ علفی.سه پیرمرد بامزه در بخش که خوش اخلاق بودند و اهل حال!
اولین بحث خانواده سه نفرهسلام بابایی
خوبی؟
خیلی وقته برات ننوشتم و خب این بر می‌گرده به اینکه خیلی اتفاق مهمی نیفتاده که بخوام وقت تو رو بگیرم الکی. سعی می‌کنم فقط از چیزایی بگم که باعث شه تو فکر کنی بهشون و رشد بدی هم خودتو هم خانوادتو.
و اما بعد
دیشب بابات خیلی بد مريض شد تب زیاد و گلو درد توامان. جوری که زحمت من به عهده مامانت بود و مامانت یه تنه هم هوای تو رو داشت هم من.
من و مامانت خیلی همو دوست داریم بیش از چیزی که فکر کنی اما بین هر دو نفر
چند روز قبل داشتم تو سایت یه بیمارستان دولتی برای خواهرم وقت متخصص غدد میگرفتم که دیدم ا چه هبجان انگیز روانشناس دارن
رفتم و روی اسم روانشناس بیمارستان زدم و از سر کنجکاوی تایم ویزیتا شو نگاه کردم.
ساعت شروع ویزیت از ۴ بعد از ظهر بود و نوبت های باقی مانده بیست تا
من نمیفهمم اگر روانشناس نیست بنویسن روانپزشک که برا هر مريض ۵ دقیقه وقت میذاره و دارو مینویسه .اگه روانشناسه که برای هر مراجع حداقل باید چهل و پنج دقیقه زمان اختصاص بده و بیست تا چه
من دیشب یه دعای دیگه کرده بودم انگار خط رو خط شد
امروز ی مريض اومد ک ۹ تا دندون دو کوادرانتشو کشیدم:/
ولی به اندازه کشیدن یه عقل درست حسابی لذت نداش.‌
بجز قسمت بخیه که کانتینیوز زدم واسه اولین بار و خیلی ذوق کردم**)
(بماند ک هرچی فکر میکردم یادم نمیومد گره اخرو چطور باید بزنم و به همه هم گروهی هام متوسل شدم تا اخرش باهم فکری یادش اومد یکیشون ) :))))))
من دیشب یه دعای دیگه کرده بودم انگار خط رو خط شد
امروز ی مريض اومد ک ۹ تا دندون دو کوادرانتشو کشیدم:/
ولی به اندازه کشیدن یه عقل درست حسابی لذت نداش.‌
بجز قسمت بخیه که کانتینیوز زدم واسه اولین بار و خیلی ذوق کردم**)
(بماند ک هرچی فکر میکردم یادم نمیومد گره اخرو چطور باید بزنم و به همه هم گروهی هام متوسل شدم تا اخرش باهم فکری یادش اومد یکیشون ) :))))))
خب، وی پس از چندروز استراحت دادن به خود و جشن گرفتن پایان امتحانات به این نتیجه رسید که بهتر است کتابهای مظلوم درسی را بجای کتابهای داستان مطالعه کند تا وقتی مريض سوال پرسید مانند یک حیوان زحمتکش در گل گیر نکند!
+از فردا دوباره بخشهای جذاب ن پرخطر و زایشگاه و نوزادان شروع خواهد شد ^_^
+حرف یکی از استادان ترم یک در گوشش زنگ میخورد: از اینجا به بعد درس نخوندنت گناهه، گناهه، گناهه 
کشیک ها داره خیلی بد میگذره.انقدر از سال بالا حرف شنیدم که اگه یبار دیگه بشنوم حتما بالا سر مريض میزنم زیر گریه.وشرایط یه جوریه که هیچکس برات ناراحت نمیشه.توهین تحقیر و کار کشیدن از نیروی ارزونی مثل ما کاملا احمقانس.به جای اموزش فقط از ما کار میکشن.و ما در عوضش فقط میشیم سیبل هدف برای عقده های روحی و فشار های بقیه برای تخلیه شدن
بچه ها،
از ادمایی که به زور میخوان شما رو به بردگی بگیرن دوری کنین.
این ادمها مخرب ترین ادمها هستن.
 
بعدها ازشون رد میشین و میفهمین چقدر مريض بودن.
 
از ادمهایی که به هر نحوی شما رو میخوان کنترل کنن دوری کنین.
 
هر چیز شما، با کی بگردین، ملیت، نژآد، هرچی.
 
شما متعلق به خانواده، دوستان، و عشقی هستین که با شما روراست باشن، و صادقانه رفتار کنن.
 
هرکسی به جز این با شما کرد، باید از زندگی شما بره.
فکر میکنم کمتر کسی باشه که در دنیای واقعی و مجازی شخصیت یکسان و ثابتی داشته باشه، کمتر کسی باشه که توی دنیای مجازی خوب باشه و به دنبالش توی دنیای واقعی هم عالی باشه. مگر آدم هایی که روح پاک و بی آلایش دارن و تظاهر به خوب بودن براشون معنایی نداره
من که جزء این دسته نیستم بدبختانه اما حسودیم نمیکنم چون این افراد اونقد دوست داشتنی هستن که حسادت رنگ میبازهاما غبطه میخورم به چنین افرادی افرای که مريض فکری نیستن و ظاهرشون با اون چیزی که توی ذ
موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

موزیک، فیلم و سریال بانک کتاب ، فروش اینترنتی کتاب ، فروش تلفنی کتاب علی قضاوی هیهات از خیال... mu5icdl بهترین وبلاگ دانلود آهنگ با لینک مستقیم سالن زیبایی لولیتا وبلاگ شخصی عرفان نادریان سایتهای کلیکی فروشگاه لوازم خانگی زرین گیم snatorstar