نتایج جستجو برای عبارت :

گاهی وقتا فکر میکنم

بعضی وقتا دلت میخواد با یکی بری بیرون
بعضی وقتا دلت میخواد خودت باشی و خودش
بعضی وقتا دلت میخواد سرتو بزاری روی شونش
بعضی وقتا دلت میخواد اینقدر ببوسیش که خسته بشی
بعضی وقتا.
همش توی کلمه " کاش " خلاصه میشه 
و به قول معروف
کاش رو کاشتن ولی سبز نشد
بعضی وقتا یه اتفاقایی می‌افته که بعدش دیگه هیچی مثل قبل نمیشه.
مثل یه گسل بزرگ بعد از زله. مثل سوختن یه جنگل، مثل شکستن یه سد و سیلی که هست و نیست آدمی را با خودش ببره. این وقتا به خودت میای و میبینی هیچی برات نمونده الا یه احساس سوزش شدید توی قفسه سینه‌ت، احساسی مثل جای دشنه در قلب، اون هم از عزیزترین کس.
اینجور وقتا کمر آدم می‌شکنه دیگه نمیتونه رو پاش وایسه. 
خدایا به خاطر تمام مهربانی هایتان ممنون
گاهي وقتا به این فکر ميکنم که  اگه شما نبودید ما باید با کی حرف میزدیم با کی در دل میکردیم و  واقعا شکرتون
 
خب این روز ها کمر بسته به کارم خودم برای یه نقل و انتقال اونم بعر از 11 سال اماده ميکنم انشالله که بقیه کارها هم حل بشه
 
محمد امین و بعد از دو ماه تازه امروز دیدم  واقعا دلم حواشو کرده بود با همه تفاسیرش
 
گاهي وقتا فقط باید فقطه فقط
 
خب خیلی وقته شعر ننوشتیم
 
 
 
یاعلی مدد
 
فکر کردن سخته. درد داره. کار هرکس نیست. بعضیا فکر میکنن فکر میکنن اما همش خیاله. فکر کردن کیلومتر شمار آدم رو صفر میکنه باعث میشه همه پل های پشت سرت خراب شه. باعث میشه گذشته ی خودت رو زیر سوال ببری باعث میشه تازه متولد شی. واسه همینه بعضیا میترسن فکر کنن فقط میگذرونن با باورهای دیروزشون با باور های سال و دهه قبلشون.
گاهي وقتا فکر می کنم این بود چیزی که میخواستم. چقدر تو مسیرم کج شدم. چقدر خودمو گم کردم. چرا اینقدر عجله می کنم با این عجله ها قراره چ
بعضی وقتا که همه تلاشت برای بهبود شرایط به هیچ تبدیل میشه :
یه نفس عمیق بکش و دوباره ادامه بده .
بعضی وقتا که زمین و زمان کفرتو بالا میاره و دیگه خون به مغزت نمیرسه :
یه نفس عمیق بکش و دوباره ادامه بده .
بعضی وقتا که فکر میکنی برای هر کاری خیلی دیر شده :
یه نفس عمیق بکش و دوباره ادامه بده .
هر از چند گاهي باید دورتر وایستیم ، یه نفس عمیق بکشیم ، یه نگاه به کارمون بندازیم و ببینیم کجاش درسته و کجاش غلط .
ما چیزی جز انتخابامون نیستیم ، اگه از امروزمون د
بعضی وقتا ارزو ميکنم کاش هیچکسیو دورم نداشتم کاش تنهای تنها بودم 
کاش از اون اول اجازه نمیدادم کسی بهم نزدیک بشه
بعضی وقتا داشتن ادمای نزدیک بیشتر از هرچی میتونه بهت اسیب بزنه میتونه فکرتو درگیر کنه میتونه قلبتو بشکنه شاید خواسته و ناخواسته اذیتت کنن
یه وقتایی ادما خیلی دوست نداشتنی میشن
یه وقتایی ارزو ميکنم کاش همون ادم گوشه گیر و تنها بودم کاش حتی یبارم کسی در این اتاقو نمیزد و وارد نمیشد کاش هیچ راه ارتباطی با دنیای بیرون نداشتم
گاهي وقتا هم حس ميکنم با خودش میگه کاش این ا. اینقدر گیر نده، پیام نده یا زنگ نزنه. ولی نمیدونه که حسّ‌م میگه که مشکلی وجود داره و میتونم تنها بودنش رو درک کنم. بدتر از همه‌ی اینا اون حسّ مزاحم بودن‌ه ست.
 
 
 
+ فکر ميکنم آدمی هستم که موقع مشکلات و سختی‌ها بیشتر از اینکه دلداری بدم ، گوش میدم و منطقی رفتار ميکنم. شاید اصلاً مشکل همین احساسی برخورد نکردن‌ه.
گاهي وقتا لازمه یه صدا یه صدای آشنا تو رو بکوبه و بکوبه تا به خودت بیای تا به خودت یادآوری بشه که کجای کاری که داری خودت با خودت چیکار میکنی 
خیلی وقتا ما خودمون مسبب حال بد خودمون میشیم نه هیچ کس دیگه ای
و اینو انگار لازم بود که یکی بهم یادآوری کنه که بهم بگه کجای زندگیم وایسادم که بهم بگه حواسم به خودم نیست اصلا هم نیست 
که منو اونقدر بکوبه تا به خودم بیام و بگم دیگه نمیخوام مثل اون من قبلیه باشم کسی که به خودش اهمیت نمی داد کسی که خییلی وقت بو
امروز یه روز معمولی بود. خیلی معمولی. هنوز خیلی خوب نشدم توی کار کردن. حواسم پرته یه خورده. اما در مقایسه با روزای دیگه بد نبودم. کتاب خوندم مقاله خوندم زبان خوندم. همین. 
هنوز بعضی وقتا شک ميکنم به واقعیت. بعضی وقتا انگار بیفتم تو یه تله. هی بخوام ازش بیرون بیام هی نشه. حرف زدن راجع بهش سخته. نمیتونم با کسی راجع بهش حرف بزنم. هیچکسو ندارم. بعضی وقتا نمیدونم چی درسته یهو شک ميکنم به همه چی. کاش هیچکس جای من نباشه خیلی دردآوره. 
دلم میخواد های های گ
یه جایی نوشته بود : «بعضی وقتا یکی رو اینقد دوس داری که حتی حقیقتم نمیتونه نظرتُ عوض کنه.»آره بعضی وقتا اینطوریه .ولی تو فقط یه احمقی.و اینکه آره من احمقم. می‌دونم چی باعث میشه اسمم احمق بشه، ولی نمیتونم چیز دیگه ای به جز یه احمق باشم . من خیلی سعی ميکنم با حقیقت قانع بشم. ولی یه بخشی از مغزم نمیتونه .انگار برای ادامه ی زندگی ، گاهي به توهم احتیاج داریم .نمی‌دونم این پست چرا اینقدر خرد خرد نوشته میشه. ولی من راحت ترم که خیالبافیامُ باور کنم . الب
همیشه همه ی زخمامو خودم با  دستای خودم مرهم گذاشتم،تنهایی سرمو بالا گرفتم گریه کردم، به خودم برای اشتباهاتم دلداری دادم و از خودم معذرت خواستم،این معنی تنهابودن نیست،معنی خودت ساخته بودنه شاید. تو دلم با بقیه دعوا نکردم با خود گذشتم دعوا کردم خود گذشتمو برای تلاش بیشتر تشویق کردم و اشتباهات گذشته رو تو ذهن خودم قشنگشون کردم،مثل "مردی در تبعید ابدی"ما هممون بعضی وقتا خوشحالیم از ته دلمون بعضی وقتا دلگیریم توی تمام اوقاتمون و بعضی وقتا خست
بعضی وقتا
بعضی وقتا هیچی نمیشه گفت فقد باید سکوت کرد
امروز تقریبا تا مرز گریه پیش رفتم.یه لحظه قیافه خودمو تو انعکاس شیشه قطار دیدم و خودمو جمع کردم
ما هیچک کدوممون نمیدونیم توی زندگی بقیه چی میگذره بقیه هم نمیدونن توی زندگی ما چی میگذره
فقط یک روز ازش خواهم پرسید.حتا اگر آخرین روز زندگیم باشه
بعضی وقتا نمیدونم واقعا مشکلات تقصیر خودمونه یا دیگران!
مثلا همین امتحان! خب این سوالارو به متخصص کلیه بدی زیر 50% جواب میده!
آخه یعنی چی مریض با ادم و پروتئین اوری اومده تشخیصتون چیه!؟ 
یا مثلا زدن بعضی حرفا! نمیدونی بگی یا نگی! اگه بگی اتفاقات بعدش تقصیر توعه یا دیگران؟ 
اگه نگی و اتفاقی بیوفته چی؟
 من به شخصه از اونی که بنزینو گرون کرده( تا این لحظه خبری از مسئول این اتفاق نیست) تشکر ميکنم!
حتی ساعت 2 ظهر که اوج شلوغی خیابونا بود، فلکه پارک خلو
جزو اون دسته آدما هستم
که همیشه در حال تلاش برای شاد بودنن
اگه یکی خوش نباشه تلاشمو ميکنم تا حس و حال لحظشو عوض کنم
ولی بعضی وقتا ک روحم از تلاش کردن خسته میشد
شخصیتمو به دو نیمه تقسیم میکردم
میذاشتم نیمه ای از من به حال خودش باشه
و نیمه دیگه من به تلاش ادامه بده
و این دوگانگی باعث شد گاهي با خودم غریبه شم
که نسبت به همه چیز حس نامطمئن بودن بم دست بده
اما وقتی تصمیم گرفتم که دوست صمیمی همدیگه باشیم
کاملا مطمئن بودم که اشتباه نميکنم
یه وقتایی ب
چطور میتونم خودم باشم؟

تازگی ها کمتر حس ميکنم مادر ندارم

از اون وقتی که بهم گفتی مراقبتم حالم خیلی بهتر شده

ممنونم که باهام حرف میزنی

و اینکه گفتی بعضی وقتا که ناراحتم نمیتونم مراقبت باشم.

من شاید بتونم اون موقع ها از خودم مراقبت کنم.

+دریا جان!

اگه بتونی این کار رو بکنی ارت ممنون میشم

اون لحظه ها به این فکر کن که من مراقبتم

اما بعضی وقتا که ناراحتم نمیتونم کنارت باشم

اگه میتونی شما بیا کنارم و کمک کن حالم بهتر بشه.

پس نتیجه این شد که گاهي
این دو روز نذری داشتیم انقدر راه رفتم و کار کردم که الان جنازه ام بشدت خسته ام و ناتوان شدم مثل آدمی که مدام دارن هلش میدن بهش مسیر میدن و تو مجبوری اطاعت کنی در حالی که گاهي حس ميکنم حس نفس کشیدن ندارم و درس چیز بدی نیست خیلیم خوبه ولی هفده سال مدام درس خوندن حالت رو میگیره خوش حالم و شاکرم که به آرزوم رسیدم ولی خسته ام دلم آرامش میخواد نه این طور زندگی کردن رو اینطور دویدن رو بعضی وقتا بهش فکر ميکنم حالم بد میشه بعضی وقتا هم میگم سخت نگیر میگذ
راجع به آدما حرف زدن چقدر سخته دستت میلرزه نکنه یه جا خطا کنی تعریف بی جا انتقاد بی جا نکنه ناراحتش کنی و. ایرانم که فرهنگش اخلاق حرفه ای نمیشناسه جنبه ها هم که همه مثل من پایین تا دلت بخواد. خلاصه حرف زدن درباره آدما اینجا مثل رفتن به جنگ بدون سپره.
احتمالا میدونید و خبر دارید هولدن یه هو رفته الانم یه چند ماهی میشه خبری ازش ندارم شاید بقیه (مخصوصا رفقاش اینجا) بدونن چی شده. کسی که خیلیارو دوباره علاقه مند به وبلاگ نویسی کرد و خودشم از ایران ب
میدونین خیلی وقتا خیلی چیزا اونجور ک خود ادم میخاد پیش نمیره
یه وقتایی ادم میخاد لحظات خوشی برا خودشو بقیه بسازه اما دقیقا همون لحظات میشه بدترین لحظات زندگی ادم 
.
.
.
.
‌.
یه وقتاییم هست که ادم‌فک میکنه گند زده به همه چیزو . اما نه 
یهو میبینه اون لحظع بد دوباره توی بهترین خاطراتش بایگانی میشه . 

پ . ن : یه ادم همونقدر ک میتونه با دوس داشتنو دوس داشته شدنش حال یه نفرو خوب کنه . همونقدر ک میتونع کاری کنه ک اون ادم از زندگیش از زنده بودنش از همه
جدا دلم میخواد بشینم، چشمامو ببندم و باد رو در حالی که توی موهام دست می کشه حس کنم، گرمای خورشید روی صورتمو ببلعم و روحمو بشورم پهن کنم جلوش تا خشک بشه :/ از خنکی هوایی که توی ریه هام میفرستم به وجد بیام، و از شنیدن صدای یه پرنده سرمست بشم .
مسئله اینه که بعضی وقتا فکر ميکنم انقدر زیادی بزرگ شده، عجیب، حس یه گلوله برفی غلتان رو میده که جلوشو گرفتن سخته گاهي، دید منطقیم رو میگم (البته اینکه اسمش دید منطقی باشه جای بحث داره.). اجازه ی لذت های کوچیک
من خیلی وقتا خودم دست خودمو گرفتم 
خودم اشکای خودمو پاک کردم 
خودم موهامو نوازش کردم 
خودم خودمو آروم کردم 
خودم تو آیینه قربون صدقه خودم رفتم 
خودم خودمو رها کردم 
خودم حال خودمو پرسیدم 
من خیلی وقتا خودم هوای خودمو داشتم 
بهترین دوست زندگیم فقط و فقط خودم بودم
بعضی وقتا چقدر دنیا تنگ میشه، فضا سنگین میشه به حدی که فکر ميکنم دیگه حتی یه لحظه هم نمیتونم تحمل کنم. و واقعیتش اینه که این روزا خیلی این حس به سراغم میاد. فقط خداروشکر ميکنم که صبح که میشه میرم کلاس و اونجا اینقدر با بچه ها درگیرم که به کل فارغ میشم. حداقل برای چند ساعت
هیچ وقت فکر نمی‌کردم ، یه روزی من مامور بشم برای این وبلاگ کادو تولد هدیه بدم به نیابت از سه تا دوست صمیمیش از سه نقطه ی کشور . با سلیقه ی خودم حتی ! روی کارت براش نوشتم " زیستنت بدون درد و حرمان "  
دنیا چقدر جای عجیب و غریبی هست 
غیر قابل تصور و شدیدا خوشحال کننده ست خدایا :)) 
حتی شمارشو گرفتم و باهاش حرف زدم و آدرس خونه شونم واسم فرستاد ! 
قول گرفت همدیگو ببینیم 
نگفته بودم ؟! من از آدمای  که به شدت دوستشون دارم فرار ميکنم ؟ و سعی ميکنم هیچ ارتبا
یه احساس ناخوشی درونم دارم به نام ترسِ از دست دادن، که بعضی وقتا عود میکنه و بعضی وقت ها خاموشه. یکی از آورده هاش برام اینه که همه ش این حس رو بهم القا میکنه که اگه یبار با هم دعوامون بشه دیگه فاتحه اون رابطه خونده ست و تمااام ! بعد هی نگرانم که وای دعوامون نشه! دعوامون نشه! دعوامون نشه!
و این استرسِ "دعوا نشدن" رو خیلی از رفتارهام اثر میذاره ! اثرِ بد! مثلا من بعضی وقتا که میخوام یه حرفی بزنم تا ده تا جمله بعدش رو ناخودآگاه تو ذهنم پیش بینی ميکنم و
ساعت 12:13 صبح روز سوم اردیبهشت 1398
امروز بعد از یه مدت بسیار طولانی دوباره تونستم بشینم پشت این صفحه جادویی و بنویسم از حس و حال این روزام.
راستش الان چند روزه که دارم به این قضیه فکر ميکنم که آیا من اجتماع گریز یا مردم گریز هستم یا نه؟؟؟
وقتی شب میشینم و با خودم به اتفاقات روزی که گذروندم فکر ميکنم به این نتیجه میرسم که من خیلی هم آدم اجتماع گریزی نیستم!من خیلی وقتا سعی ميکنم با آدمای دیگه ارتباط برقرار کنم اما بیشتر احساس من اینه که من مردم رو
1.بعضی وقتا آدم سختی هایی رو پشت سر میزاره و بعدش وارد یه محیط جدید میشه وارد یه دنیای جدید و آدم های جدید ، الان که نگاه ميکنم حس ميکنم چقدر حیف بود اگه این آدم ها رو نمیدیدم ، آدم های خوب با انرژی های فوق العاده :)
2. دیروز طی آخرین بلایی که سرم اومد ، مامان با تشر برگشته میگه اون ون یکاد رو بنداز تا خودت رو به کشتن ندادی .
یه پیشنهاد کوچیکحتما دیدید کسانی رو که مدام دنبال این هستند که چرا این زبان بهتره و باید کار بکنند و .مهم هم نیست چه زبانی باشه اونها همیشه دنبال جواب این سوالند توی مدتی که من توی حوزه برنامه نویسی مشغولم سعی کردم با روش های مختلف جواب بدم بعضی وقتا باهاشون مخالفت می‌کردم و دلایل خودم برای بهتر بودن سی پلاس پلاس رو می‌گفتم.بعضی وقتا براشون توضیح می‌دادم که برای هر کاری توی هر حوزه‌ای که وارد می‌شید ممکنه یک زبان برتری داشته باشه با توجه
دختر که باشی این‌گونه‌ای.
گاهي میان بلبشوهای هجده‌ سالگی‌ات دلت می‌خواهد مادر باشی.
کنکوری که باشی این‌گونه‌ای.
گاهي وقتا دلت می‌خواد سرتو بکوبی توی دیوار.
 
پ‌.ن: نتایج اعلام شد. کی قدرت اینو داره که از زیر زبونم حرف بکشه؟! :دی
نمیدونم چی بگم نمیدونم چرا اومدم اینجا شاید چون خیلی کسی نیس که بخونه و خودمم همینو میخوام
اومدم که یه سری کلمه ها رو بچینم کنار هم تا شاید این حال عجیب بساطشو جمع کنه و بره.
دیدی یه وقتا هرکاری میکنی که یه برنامه جور شه نمیشه.
هر کاری میکنی حالت رو خوب کنی نمیشه.
سعی میکنی به همه چیز بی اهمیت باشی نمیشه.
چرا انقد همه چی نمیشه.
چی میشد اگه یه ذره"میشد".
خسته شدم راستش از خیلی چیزا.
از خیلی کسا.
خیلی این روزا بهم ریختم و دلیلش رو نمیدونم.
نمیدونم کجایی و در چه حال . چون اصلن مهم نبوده و نیست و نخواهد بود  برام  
ولی بعضی وقتا یه اتفاق هایی تو زندگیم می افته که نمیدونم چرا فکر ميکنم از دعاهای توئه!!!
 اما بعد میگم .:. خدایا مگه میشه ؟ باید خواسته دو طرفه باشه که جواب بده یا نه ؟ 
و بعد باز بخاطر نوع دعای خودم شک ميکنم شک نه وحشت ميکنم  
 
نه دلم میخواد بدونم !!!
نه دلم میخواد ندونم !!
فقط میترسم و از این حال سوالی خودم متنفرم 
اما فقط از خدا از ته ته ته دلم میخوام که دیگه دع
یادم رفته بود این رو براتون بگم که من دوباره مشاوره رفتن رو شروع کرده ام و اون بار در باب
اتفاق ناخوشایند و مشکلات دیگه ام و اینبار برای بهترشدن روابطم با مادرم.
امروز 1خرداد هست(زمان از دستم در رفته نمیدونستم امروز چند شنبه هست)و دقیقا6روزه دیگه
نوبت دارم و باید تلاش ها و کارهایی که انجام دادم رو برا دکترم شرح بدم
اما هیچ تغییری احساس نکردمنمیدونم الان دوروز میشه که بهتر باهام حرف میزنه
رفتار میکنه حتی گاهي وقتا ازم نظر میخواد!!!چیزی که اصل
گاهي مثل الان با خودم فکر ميکنم،فلانی چطور میتونه دلتنگم نشه!؟اینجاست که مطمئن میشم دوست داشتن من توسط بعضیا به خاطر دوست داشتن خودشون بوده توسط من.این نوع دوست داشتنارو دوست ندارم هرچند خودم شاید همین مدلی باشم خیلی وقتا،اما این مدلی بودنمم دوست ندارم
تو این مدت "انقلاب جنسی" رو دیدم.
"1984" رو شروع کردم و الآن در یک سوم پایانی شم و حقا که چقد نچسبه یوقتایی!
یکم پیشرفت کردم در زومبا.
"طلا" و "ایده ی اصلی" جشنواره رو دعوت شدم که ببینم و دومی بسی به دلم نشست.
ترم جدید هم شروع شد.
راستش یکم ترس داره اولاش.
اونم بعد اینهمه مدت.
اینکه از همه ی بچه ها تقریبا بیشتر سوال میپرسم بهم حس بدی میده گاهي وقتا!
همین.
بیشتر از این تراوش نمیشه که بیاد روی این صفحه.
+گاهي مثل همین الآن حس ميکنم برای نوشتن در اینجا باید
ﺎﻫ ﻭﻗﺘﺎ ﺗﻮ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎ
ﻧﺎﺯ ﻧﺴﺖ ﻃﺮﻓﺖ ﺑﻬﺖ ﺑﻪ : ﺑـــــــــــــﺮﻭ !
ﻫﻤﻦ ﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﺬﺭﻩ ﻭ ﺎﺩ ﺍﺯﺕ ﻧﺮﻩ .
ﻫﻤﻦ ﻪ ﻧﺮﺳﻪ ﺠﻮﺭ ﺭﻭﺯﺍ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺐ ﻣﺮﺳﻮﻧ.
ﻫﻤﻦ ﻪ ﺎﺭ ﻭ ﺯﻧﺪ ﺭﻭ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﻣﻨﻪ.
ﻫﻤﻦ ﻪ ﺩﻪ ﻻ‌ ﺑﻪ ﻻ‌ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﺒﺎﺷﻪ
ﻭ ﻫﻤﻦ ﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺮﺍﻥ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﺶ ﺮ ﺭﻧ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻪ .
ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺳﻨﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻠﻤﻪ ﺑﺮﻭ ﻭﺍﺳﺖ ﻣﻌﻨﺎ ﺪﺍ ﻣﻨﻪ!!!
گوشی رو برداشتم رفتم بالا سر مریض تخت یک. سی و خورده ای سال داشت. پتو رو داده بود رو پاهاش و لباس بخش رو تنش نکرده بود. سلام کردم گفتم اوضاع احوال؟ گفت: شکر. پرسیدم: مشکلتون چی بوده شما؟ گفت: عفونت ادراری داشتم. از نوع قوی! رفتم دکتر گفتش باید چند روز بستری شی دارو بگیری. هیکل تنومندی داشت. سینه های ستبر و بازوهای به هم پیچیده. با خودم گفتم لابد راننده کامیونه تو این دستشویی های بین راهی مبتلا شده! پرسیدم: شغلت چیه؟ با صدای آروم بهم گفت: من شغل ندار
و یک چیز جالب و جدید:))وقتی دیدم خوشحال شدمممم.
تازه به چشمم عمر سایتم خورد و فهمیدم الان یکسال و 9روزه که این وبلاگ رو دارم
خیلی چشم انتظاری میکردم که زودتر بشه 365روز و یه پست به این مناسبت بنویسم اما خب
مشغله های فکریم باعث شد که فراموش کنم و کلا ازیاد ببرمش خخخازاینکه الان یکسال و خورده ای این وبلاگو دارم 
خوشحالم و ازاینکه نوشته هامو این تو مینویسم و یه چیزهایی که امکان داشت فراموش شه رو با خوندنش
به یاد میارم و همچین میفهمم کی هستمو همه
خیلی وقتا با خودم میگم چرا این لطفو در حق این آدم میکنی؟ چرا داری از جون و دل برای کار یه نفر دیگه مایه میذاری در حالی که اون نمیبینه و شاید واقعا قدردانت هم نباشه؟! خیلی وقتا خودمو دعوا ميکنم و زورم به خودم نمیرسه!
و یه موجود لجباز در من میگه: من کارمو درست انجام میدم، چون اینطوری خودم حس بهتری دارم، حالا اون فرد بخواد نمک نشناس باشه یا قدردان!
و همیشه هم میترسم که مورد سواستفاده قرار بگیرم، که بارها قرار گرفتم و خودم متوجه نشدم! 
انگار دوتا مو
یه وقتا فکر ميکنم به اینکه واقعا چی میخوام؟
چرا هستم؟
کارِ منو کسی دیگه نمیتونه انجام بده تو این دنیا؟؟
شده حس کنید یه جایی گیر افتادین؟؟ نه عقب میرین نه جلو میاین!؟
الان بزرگترین آرزوم اینه که بیخیال عالم و آدم باشم
بیخیال هرچی خوب و بده
و فکر ميکنم درجا خواهم زد همچنان تا یاد بگیرم واقعا بیخیال باشم
وقتی میدونم از کنترل و اراده ی من خارجه
 
هووووف ب کنکور ده روز مونده خیلی استرس دارم نمیدونم چیکار کنم کم مونده سکته کنم.خدا بهمه کنکوریا کمک کنه.اینچروزم چجوریه سرمیشه خدامیدونهاین استرس بگذره استرس اعلام نتایج شروع میشه.بعضی وقتا از استرس میشینم گریه ميکنممن فقط گریه ميکنم یا بچه های کنکوری شمام گریه میکنین؟
امروز برای محمد دلم تنگ شده و حدود 3 ساعت گریه کردم.
من سندروم استکهلم دارم احتمالا. 
میدونین محمد مرد خوبی بود. هم میزنم لهش ميکنم و کل تقصیر این رابطه رو به گردن خودم میگیرم که همیشه یا بی محلی کردم یا جواب ندادم (تا که بتونم این رابطه رو به نحوی تموم کنم) هم از دست خل و چل بازیاش سالهاست که خسته م. 
هم اینکه دوسش دارم.
گاهي وقتا به خودم میگم کاش مدتها قبل مرده بودم. کاش به جای برادر بزرگم میمردم.
تو جامعه ی ما تصور خیلی بدی از ازدواج وجود داره.
ازدواج برای مرد رو محدودیت و ازدواج و برای زن شستن و پختن و نظافت میدونن.
خب کاملا واضحه که هیچکس نه محدودیت میخواد و نه بشور و بپز.
یک سری اغراق هم راجع به تعریف زندگی عاشقانه و دونفری وجود داره که اگر برآورده نشه کلا زندگی دونفر زیر سوال میره و اون تعریف جز این نیست که زن و مرد ۲۴ ساعته به هم عشق بدن و حواسشون فقط به همدیگه باشه و نمیدونم برای هم کارای خارق العاده بکنن.
ولی به نظرم مهم ترین چیزایی
سلام بَرُبَچچی خبرا؟؟!!
اومدم در عین این حال ک نمیدانم چ گویم؟
دقت کردین بعضی موقه ها حس پست گذاشتن هست ولی حرف برا زدن نداری؟
دقیقا به این حال دچارم؛گاهي وقتا تو اینستا عکس دارم کپشن ندارم دنبال مطلبمگاهي وقتا مطلب دارم عکس ندارمالانم خوابم میاد حوصله خواب ندارم
راسی عضو کتابخونه شهرمون شدمفردا میرم کتاب بگیرم
حوصلم میپوکه وسط هفته ها ک مهدی نیس و باید تابستونِ کذایی رو بگذرونم باز بدتر این ک تو رژیمم
همین حرفارو خداستم بگم ک صرفا حرفی زد
گاهي وقتا میسوزیولی باورت نمیشه.
چون ی سیگار به تنهایی نمیسوزه
ی بنزین به تنهایی آتیش نمیگیره
یه آدم بدون قلب نفس نمیکشه.
چون ی غذای ساده هم بدون هیچی درست نمیشه.
اون وقتا حق داری اگه باورت نشه.حق داری اگه باورت نشه که داری تموم میشی
حق داری که نبینی خیلی وقته آتیش به جونت انداخته شده
حق داری که هیچی رو ندیده باشی
حق داری.
خـــــــــــــــــــب.دوستان شاید باورش براتون سخت باشه. شایدم آسون باشه. شایدم اصن مهم نباشه.
ولی حالم یه جور خاصیه.
یه سری حقایق تلخی رو فهمیدم ک اشکمودر میاره ولی کاری ک ميکنم گریه کردن نیس!
میدونین چیا دیدم؟
نا برادری.
بی معرفتی(ک دیگه عادی شده البته).
خیانت.
دروغ.
خب اینا رو روزانه خیلی وقتا میشه دید. ولی از خیلی کسا نه.
عادی نمیشه.
و نمیشه باور کرد.
ولی اتفاق میوفته و دنیای آدمو میپاشه از هم
میترسم از آدمایی ک قراره چند ماه
من نمیدونم چرا و چگونه با این همه فاصله زمانی و مکانی میتونم انقدر دوستت داشته باشم؟ نیستی و ندیدمت و ا۱لا نمیدونم قرار خست روزی باشی یا نه اما هستی! خیلی هستی! من تو خوشحالی و غم و دلتنگی حضورت رو احساس ميکنم!
بعضی وقتا فکر ميکنم اولین روزی که بذارنت تو بغلم من خوشبخت ترین آدم تو دنیام که قراره زندگیش پر معنا تر از همیشه بشه دخترکم :)

پ.ن: قول بده که خیر کثیر زندگیمون باشی!
هیس نگومادر بزرگ باچارقدش اشکش را پاک کرد و گفت: آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه. اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم، نشد. دلم پر میکشید که حاجی بگه دوست دارم و نگفت. گاهي وقتا یواشکی که کسی نبود، زیر چادر چند تا بشکن می زدم. 


ادامه مطلب
بعضی وقتا
بعضی وقتا هیچی نمیشه گفت فقد باید سکوت کرد
امروز تقریبا تا مرز گریه پیش رفتم.یه لحظه قیافه خودمو تو انعکاس شیشه قطار دیدم و خودمو جمع کردم
ما هیچک کدوممون نمیدونیم توی زندگی بقیه چی میگذره بقیه هم نمیدونن توی زندگی ما چی میگذره
فقط یک روز ازش خواهم پرسید.حتا اگر آخرین روز زندگیم باشه

پ ن:  امروز فهمیدم جدا شده! خیلی ناراحت شدم براش.فهمیدم ت هم داره بهش نزدیک میشه و دیگه مطمن شدم نقشه هایی تو کله داره و باز هم نگرانم براش.نگرانم ب خ
 
یادم نیست دقیقا بیتش چی بود یا از کی بود ولی خوب یادمه زنگ ادبیات بود همون موقعی که معلممون اومد بیت رو معنی کنه و آخرش گفت کلا دو سری ادم خیلی نادونن!گروه اول اونایی ان که همه چیو سخت میگیرن.!یهو یاد مامانم افتادمخندم گرفت.ولی الان ک چند روز گذشته وقتی به حرفش فکر ميکنم میفهمم این منم ک نادونم!!!#لطفا_نادان_نباشیم[:
 
+دارم سعی ميکنم سخت نگیرم.دارم سعی ميکنم به خودم بفهمونم آدم گاهي وقتا تا ی غلطایی رو نکرده باشه نمیتونه قدمای بعدی رو برد
چندی پیش تلویزیون یک فیلمی قدیمی درباره دفاع مقدس پخش کرد که توش بازیگر نقش اول مرد وسط شب زار زار گریه میکنه. پدرم بلافاصله گفت این از جنگ ترسیده ماهم دوران جنگ از این آدما زیاد داشتیم. برق عجیبی تو چشم بابام دیدم فکر کنم رفت تو اعماق خاطراتش. گاهي وقتا یه حس انقدر ساده انتقال پیدا میکنه.
آدما چجوری میتونن انقدر راحت حالتو از خودت بهم بزنن فقط به خاطر اینکه خسته شدی از این حجم تنهایی و دلت میخواد از اینجا به بعد زندگیت ی سری رفیق داشته باشی.
هیچی نمیتونم بگم جز اینکه رفیق میسپرمت به خدا.امیدوارم قلب کس دیگه ای رو نشکنی.(:
خب خداروشکر موج افکار منفی و نابود کننده با اندک تلفات و تخریب تموم شد امشب.به حدی حالم بد بود این چند روز اخیر که واقعا در وصف نمیگنجه.
واقعا انگار یکی مغزمو گرفته بود تو دستش و با تمام قدرت داشت لهش میکرد.
قشنگ حس ميکنم بدترین ورژن شخصیتم این طور وقتا میاد بالا.
گاهي اوقات مثل الان صدای سوت کشیدن مغزمو میشنوم
سرم درد میگیره
اهلِ قُرص و مُرص و اینا نیستم اما بعضی وقتا خیلی طبیعی خیلی زیاد داغ میکنه کله ام
حس ميکنم این آدمایی ک دارم میبینم دیگه بدرد نمیخوره ، وقتی از خواب بیدار میشم و وِز وِز تلویزیون رو میشنوم که داره خبرِ مرگِ باباش و میگه دلم میخواد برم سرم و بکوبم تو تلویزیون تا یا تلویزیون یا خودمو بفرستم گوشه مریضخونه
آرامش لازم دارم ، خالی شدن لازم دارم
بعضی وقتا دلم میخواد برم کنار رودخونه آی
سلام
گاهي وقتا آدم همه کس و همه چیز رو مقصر میدونه
جز خودشو
امشب میخوام بگم
از خودم گله دارم
از خودم ناراحتم.
زیادی به خودم بها دادم که نمیتونم جلوش رو بگیرم
خدایا خودِ من را در خودِمن زمین بزن
من به نگاهت نیاز دارم
فردا روز زیارتی امام رضاست.
کاش نبودم 
از طرف میپرسن میشه با کفش نماز خوند؟ میگه ما که خوندیم شد!
نمیدونم این از نظر شما بی معنیه یا بی مزه س یا چی. ولی راستش برای من خیلی الهام بخش و تلنگرطور بوده همیشه! خیلی وقتا آدما میگن نمیشه فلان کار رو کرد. وقتی میپرسی چرا؟ جواب میدن کیو دیدی اینکارو کنه؟ یا تا بوده همین بوده و از این حرفا. ولی فکرشو که میکنی میبینی خیلی وقتا یه سری قانون های خودساخته دارن محدودت میکنن که انقدر بهشون بها دادی که راستی راستی باورت شده از ازل توی طبیعت وجود داشت
گاهي وقتا خوبه که همه امیدت رو از دست بدی. امیدوار بودن خطرناکه. نمی‌ذاره حرکت کنی چون این فکر رو به ذهنت میاره که حتی اگه کاری نکنی، ممکنه اوضاع به طرز معجزه آسایی عوض بشه یا کسی بهت کمک کنه یا مردم رفتارشون رو عوض کنن. در حالی‌که هیچوقت اینطور نیست. امید داشتن چیز مزخرفیه. یادم باشه که دیگه اسیر امید نشم. 
بعضی وقتا ب این فک ميکنم ک عز خدا نزدیک۱۹سال عمر گرفدم.تا ۹سالگی عه دنیا هیچی حالیم نبود.عه ۱۰سالگی تا ب الانم زندگی هیچی حالیم نکردع ! هیچی عز زندگی کردن!
 
بقول بهزاد پکس هیشکی نمیتونه بفهمع چی میگم ، ولی انگا اون خودش میدونع چی ک چی دیدم، چی کشیدم، چی ارزو کردم 
 
 
حقیقتش همیشه فکر میکردم نهایتا نمیدونم چطور به تاول های روی پام بگم تمام مسیر طی شده اشتباه بود اما حالا این میخچه! خیلی درد داره‌! گاهي وقتا روش فشار میارم که دردش رو بیشتر حس کنم. انگار درد تموم شدنیه میخوام تموم شه. شایدم به خودی خود لذت بخشه
گاهي وقتا فکر ميکنم من اگه به سیگار معتاد بودم تا الان ده بار ترک کرده بودماین وبلاگ چی داره واقعا؟

پی نوشت:تا حالا چند بار خواستید چند روزی ننویسید؟
چند بار خواستید از بیان و آدماش فاصله بگیرید؟
یا چند بار خواستید وبلاگتونو پاک کنید؟
+ تا نصفش رفتم، به شدت درگیرکننده است، گاهي اصلا متوجه گذر زمان نمیشم :)
+ تا چند روز دیگه وارد سه ماهه سوم میشم. حالم خوبه خدا رو شکر البته اگر نوسانات خلقی، حساسیت و زودرنجی هامو فاکتور بگیریم! سعی ميکنم خودمو شاد نگه دارم. ولی بعضی وقتا انحراف فکرم به مسائل خوب و مثبت واقعا سخت میشه.
+ از سیسمونی فقط سفارش تخت مونده. بقیه چیزا الحمدلله خریده شد :جیغ دست هورا 
+ باهاش حرف میزنم، اسمشو صدا ميکنم ولی ترکیب مامان ارکیده هنوز برای خودم عجیبه :))
+
بعضی وقتا فقط انتظار یه کم محبت داری
با تمام وجودت داری میگی الان منو دوست داشته باش
بهم حق بده ناز کنم حتی الکی
بعد یه ضربه محکم میخوری که کی به تو حق داده اخم کنی؟
کی به تو حق داده غر بزنی؟
کی به تو حق داده روز تعطیل منو خراب کنی؟
من کار ميکنم، تو کارای خونه کمک ميکنم، تو کارای بچه کمک ميکنم، تو رو میبرم خونه بابات و میارم
پس تو حق نداری از من بخوای نازتو بکشم
حق نداری الکی قهر کنی که من دوستت داشته باشم
من چون دارم به سختی زندگی ميکنم پس بسه دی
خیلی زود گذشت وبم یه ساله شده البته توی تیر یه ساله شده خودمم یادم نبود
هیچ کس نیست باهاش حرف بزنم ، همینجوری مینویسم ارزش خوندن نداره ، سرو تهم نداره فقط می خوام هرچی میاد تو مخم رو خالی کنم.
اونقدر دلم گرفته و پربغضم که دارم خفه میشم یه سیل اشک پشت چشام جمع شده یهو می خوان سر ریز بشن ولی جلوشو میگیرم ، اگه الان جام خوب بود های های گریه میکردم ، از این حال بد هارو خیلی وقتا تجربه ميکنم ،راستش خجالتم نمیکشم و  با این سنم میشینم قلپ قلپ اشک میریز
بهش گفتن چرا یهو  همه چیز رو گذاشتی رفتی 
گفت گاهي وقتا واسه اینکه بقیه راحت باشن باید  بگذاری بری
اینجوری اونایی که تو رو به خاطر خودت میخوان میان دنبالت
اونایی هم که به زور تحملت میکردن راحت میشن از دستت
اونایی هم که دچار تردید بودن نمیدونستن تو یا دیگرون وقتی نباشی راحت تر میتونند سنگاشون رو با خودشون وا بکنند بین تو و دیگرون انتخاب کنند
به نظرم راست میگفت گاهي باید همه چیز را ول کرد و رفت آن وقت عیار خواستن ها مشخص میشود 
خدا نکنه یهو خدا
بعضی وقتا آدما بیش از حد به خودشون مینازن،اینجوری میشه که صفت مغرور میچسبه به ته اسمشون
اما گاهي هم آدما برای حفظ جایگاه و احترام گذاشتن به خودشون،مغرور بودن رو انتخاب می کنن و این عالیه
چرا؟چون توی این دنیای گرگ ها اگر مغرور نباشیم،گرگا ما رو با بره اشون ، اشتباه می گیرن.
باید گرگ بود ولی نباید بره گرفت.
بعضی وقتا یه چیزی رو میخوای ، دلت آرومه که دعا میکنی و میگیریش
یه پولی نیاز داری ، کار میکنی به دستش میاری
دلت نوشیدنی میخواد ، برای خودت میخری
ولی بعضی وقتا دلتنگ کسی هستی
که رفته ، که نیست
حالا تو هی گریه کن
هی دعا کن
رفته
برنمیگرده
یه روزایی هر چی خودتو بزنی به نفهمیدن
بری سراغ سازت ، بزنی و بزنی و مثلا دلتو خالی کنی
قلم کاغذ برداری بنویسی
نه انگار فایده نداره
انگار آسمون ابری و تنهایی تو خونه و مرور خودکار یه سری چیزا تو مغزت
قراره امروز
 
میدونى چیه؟ گاهى عشق زیادى صرف میشه تا آخرش آدما بفهمن چى هستن، کجا هستن، .
هنوز همو دوس دارن اما تحمل هم رو ندارن
تربیت، عادتها زنجیرى میشن توى دست و پاى آدمها ؛ نمى تونن آزادانه اونچیزى که آرزو دارن باشن.
و خب همه چیز خراب میشه. 
هنوز همو دوس دارن اما ارتباط برقرار نمیشه.
بعضى وقتا از این حادثه خشمگین میشیم بعضى وقتا گریه مى کنیم بعضى وقتا سکوت مى کنیم
اما همیشه میدونیم که عشقى بود، که عشقى هست که نمیمیره اما توان زندگى نداره.
اعتراف نکرد
اول به خودم و بعد به بقیه پیشنهاد ميکنم خیلی وقتا خوش اخلاق نباشید ! چون همیشه یه سری آدم اعصاب خرد کن و سو استفاده گر اطرافمون هست که هدفشون چیزی جز تخریب ما و استفاده به عنوان نردبون برای رسیدن به هدفاشون نیست !
از نظر من این قضیه استثنائش فقط پدر و مادرن ! نه دوست ، نه برادر ، نه خواهر و نه هیچ کس دیگه .
به فکر خومون باشیم تا خفمون نکنن .
پ.ن : خوش اخلاقی اشتباه محضه .
اینار با کوله باری از سکوت آمده ام. 
دیگر نوشته هایم به دردت نمیخورند. 
بهتر است کمی سکوت بنویسم . 
پس به احترامت فقط نگاه خواهم کرد. 
دیگر نوشتن کافیست. 


کاش به جای زله و سیل یه گردباد عظیم بیاد جمعمون کنه ببرتمون
سویسی سوئدی. راحت شیم ب ابلفض
فردا صب میرم پیرانشهر تسویه حساب کنم انگار بدهی دارم کارتم نیومده
یه سری هم ب دوستام بزنم. 
بعدش میرم مهاباد شایدم احمد رو هم دیدم یکم اونجا گشتیم البته اگه وقتشو داشتم. لامعصب همیشه
خیلیا رو دیدم که میخواند تیم بسازند خیلی هم انقلابی و پر شور فکر میکنند و به همه دری هم میزنند ولی به نتیجه نمیرسند.خودم هم قبلا سعی کردم ولی مشکلات زیاد بود بعضی وقتا مشکلات خارجی بود مثل تحریم و عدم امکان عرضه محصول به بیرون از کشور بعضی وقتا مشکل یک مقدار داخلی تر بود مثل ایده هایی که دولت یا سازمان‌ها دست گذاشته بودند روش یا منافعشون رو به خطر مینداخت و بعضی وقتا مشکل داخلی تر بود یعنی داخل خود تیم و نمیشد کنار هم نگهشون داشت
یکم با خودم ف
دلم برای روزهای بهتر از الانم تنگ میشه گاهي وقتا ولی نه قراره اون روزها برگردن نه من اون آدم سابقماگه پتانسیل بهتر شدن هم داشته باشه ، جنسش متفاوت با گذشته ست دیگه
بیاید قبل از رفتنم یکم ناشناس با هم گپ بزنیم :) حتی واسه اون کامنتهای عجیب غریب هم دلم تنگ شده :))
پس بگو .
(آی خراب سمت چپی واسه کامنته!!!)
خالم اینا رفتن مسافرت
کلید خونشون رو برام گذاشتن و رفتن :)
دیروز یه اتفاق بدی افتاد!اشتباهی سهوی به خالم گفتم مامان و به مامانم گفتم خاله!
از دیروز خودم دارم فکر ميکنم که نکنه نکنه من انقد بی معرفت شدم؟!
مامانم ناراحت شد من فهمیدم!ولی چیکار کنم؟!
تا حالا شده حس کنی خونت خونت نیست؟!
انگار لعنتی هیچ جایی خونه من نیست!
انگار هیچ جایی جای من نیست!
انگار هیچ ادمی ادم من نیست!نمیتونم به یه نفر دستور بدم که فقد ماله من باشه!
سطح انتظاراتم به شدت اومده پا
گاهي وقتا نزدیک غروب یه موزیک خوب بذار که هیچی از کلماتش رو نفهمی، بعد لم بده و به دوردست خیره شو. به یه نقطه نگاه کن و فقط سعی کن فکر کنی. ذهن من می دونه که با چیزهای دنیایی مثل پول و عشق و هر چیز دیگه ای نمی تونه منو پایبند کنه ولی لذتی که با این غرق شدن تو افکار می برم منو گره زده به ذهنی که نه دلم میاد رهاش کنم نه ازش خوشم میاد :/ می گن باید از دست ذهن رها بشیم و به جای اینکه اون ما رو رهبری کنه فقط یه وسیله باشه واسه وقتی که بهش احتیاج داریم، مثل
گاهي وقتا از خودم می‌پرسم که چه لذّتی می‌برند از این همه اعصاب‌خردکن‌بودن؟ واقعاً سادیسم دارن؟•
نظرتون چیه که حتی پیش‌برنامهٔ ترم آینده‌م داره سنگین‌تر از برنامهٔ این ترمم می‌شه؟ این بود آرمان‌های امام راحل؟!

کاش می‌تونستم لااقل یک بار در آغوشت بگیرم.

احساس عجیبی ه که عدم امنیت کنی در گروه‌ها و چت‌هایی که زمانی درشون احساس امنیت می‌کردی.

«او یک ستاره بود که یک لمحه زاد و مرد.
چشمک زد و فسرد.»
روزگار عجیبی بود.
گاهي وقتا میرفتم روی بلند ترین نقطه ممکن روی این شهر
تا پرواز پرنده هایی را تماشاگر باشم که رویا هایم را با خود برده بودند به دورترین جاها.
و دست نیافتنیش کرده بودند.
تا پرواز پرنده هایی رو ببینم که هر کدام تکه ای از زندگیم را خورده بودند.
و من را در همین بالا ترین نقطه جهانم رها کرده بودند.
روزگار عجیبی بود.
آنقدر غرق آن پرندگان شدم که روسری ام را باد برد.
آنقدر که به ناگاه زیر پاهایم خالی شد.
دنیا دور سرم چرخید
 و من ت
گاهي اوقات یه سر به وبلاگ های بروزشده می زنم و روی یک سری از عناوینی که احساس می کنم جذابیت دارن کلیک می کنم یا حتی به بعضی از وبلاگ هایی که از قبل آدرسشون رو دارم سر می زنم و بر اساس نوع نوشته ، احساس می کنم باید یک نظر برای نویسنده بگذارم !
گاهي بعد از این که از پنل مدیریت می بینم که نوشته شده پاسخ جدیدی داری ، وقتی روی پاسخ کلیک می کنم و جواب نویسنده رو می بینم فقط احساس پشیمونی بهم دست می ده و به خودم می گم که چرا نظرت رو نوشتی که با یک جواب سر
یه عباراتی از دعاها و مناجات ها رو که قبلا فقط روخوانی می‌کردم ، بعد از ازدواج بیشتر درک ميکنم. مثلا اون قسمت مناجات شعبانیه که میگه " الهی هب لی قلبا یدنیه منک شوقه. " یعنی خدایا به من دلی بده که برایت بال بال بزند. تشنه ی با تو بودن باشد، کنارت نبودن حالش را بد کند و دلش بخواهد نزدیکت شود، نزدیک و نزدیک و نزدیک تر!
پ.ن: بعضی وقتا به این فکر ميکنم که وقتی دوست داشتن بندگان خدا و دوست داشته شدن از سمت اونها انقدر شیرینه، دوست داشتنِ خدا و دوست داشت
سلام
من بعضی وقتا تو خواب میبینم پشت فرمون ماشینم. همه چیز معمولا اوکیه بجز یه چیزی. موقعی که میخوام ترمز کنم. وقتی ترمز ميکنم، ماشین کامل وای نمی ایسته.
مثلا  سرعتش به یکی دو کیلومتر بر ساعت میرسه و آروم آروم جلو می‌ره.
تلاش ميکنم بیشتر ترمز رو فشار بدم نمیشه. 
جفت پا ترمز رو فشار میدم نمیشه.
دستی رو میکشم نمیشه و هی می‌ره جلو و میماله به اینور اونور و باعث میشه خلاف برم و . خیلی کابوس طولانی ای هست و چون خیلی ترسناک نیست زیادم طول می‌کشه و فق
موجودات،انسان چیزهای عجیبی هستند
علل الخصوص(ازنظرمن)خانواده.باخودم همیشه میگم:خدا برچه اساسی منو تو این خانواده
یکی رو تو یک خانواده ی دیگه و دیگری رو هم همینطور تو یک خخانواده ی دیگه قرار داد
واقعا برچه اساسی؟؟!!
چرامن باید تو خانواده ای باشم که پدرومادرم سطح شعورشون به اندازه سطح سوادشون باشه؟؟
چرا نمیخوان،چرا تلاش نمیکنند که منو که تو دهه70 و در سال2000میلادی به دنیا اومدم درک کنند؟؟؟
چرا واقعا نمیشه ترکشون کرد؟؟چرا نمیشه بهشون که واقع
"پدرم به من نصیحتی کرد، که هنوز در ذهنم میچرخد، گفت: هر وقت میخواهی از کسی ایراد بگیری، یادت باشد همه ی مردم دنیا شانسی را که تو داشتی، نداشتند." *
خیلی جمله ی سنگینیه به نظرم. این روزا خیلی بهش فکر ميکنم و تا میام به کسی ایراد بگیرم، یادش میفتم.
برای همین به نظرم هیچ کس مستحق حرف و ایراد نیست حتی اونی که به نظر ما ظالمه! همون فرد اگر تو یه خانواده و شرایط دیگه ای بود میتونست اینجوری نباشه!!
برای همین بعضی وقتا فکر ميکنم جهنم خیلی خلوته! شایدم
یا حکیم

امروز به شدت دلم میخواست با خاله اینا برم. شد؟ نشد. آره دیگه. اینجوریه دنیا بعضی وقتا
خیلی میخوای، ولی نمیشه. همون که میگفت "گاهي نمیشود که نمیشود که نمیشود"
حالا این نشدنه، چه چیذر رفتن باشه، چه همایش دختران انقلاب، چه یه پیام
تو بگو دلتنگ باشی و بخوای پیام بدی. اما عقلت نهیب بزنه حرف نزن! که اگه حرف بزنی و باز بشه همون چیزی که خیلی وقتا میشه، دیگه جمع کردنش سخت تره
آدم دلِ تنگ و باید خودش جمع و جورش کنه.

دلم خواست بسط نویس باشم.*
امروز و
بعضی وقتا دلم میخاد فقط چارشنبه بشه و خودمو برسونم خونه و زار زار گریه کنم
مث امروز که خسته بودم و نا امید و دلشکسته
اما وقتی میرسم خونه نمیتونم گریه کنم. نمیخام مامانم بفهمه چقدر ضعیف و الکی ام
بعد میام اینجا مطلب جدیدو باز ميکنم و هی میخام حرف بزنم اما همون موقع مغزم خالی خالی میشه
خدایا یادته اولش چی خواستم ازت؟ یه اتفاقی بزار تو زندگیم ک تموم شه این بی خاصیتی و بی شوقی
+ قطعا بچه ی خوبی براتون نبودم ، اینو می دونم که اخلاق خیلی خوبی ندارم و کارام خیلی براتون اذیت کننده ست .
+ به همین خاطر سعی ميکنم کمتر بیام و دور باشم البته ک بعضی وقتا از پشت تلفن هم میدونم که ازم دلگیر میشین ولی دور بودن بهتره و عوارضش کمتر .
+ دیگه واقعا باید کار کنم چون نمیتونم اینجوری ادامه بدم و پول بگیرم .تابستون ؟ یه سال ؟
+ این بار که برگردم مطمئنم دعوا های زیادی خواهد بود ، مشاوره ، گریه ، و سردرگمی .
میدونین
گاهي وقتا عطش هموطنانم رو برای رفتن به خارج درک ميکنم
اگه ما از بچگی 5 تا کشور خارجی سفر میکردیم تصویر درست تری به دست میاوردیم و دم به دم ادم پناهنده نمیشدن که هر جور بکنن بهشون و بلا هم سرشون بیارن و خانومشونو جلوی چشمشون ترتیبشو بدن و اینام باز بگن المان جای خوبیه!
مثلا فکر کن من یا فاطمه یا هرکس
چقدر خوب میشد اگه ما خونه پدر و مادرمون بودیم
و همزمان خیالمون هم راحت بود که ای ول میتونیم هر وقت هرجا خواستیم بریم یا سفر کنیم یا زن
من از اونام که خیلی زیاد شوخی میکنن.نه شوخی خیلی بد ولی خوب زیاد شوخی ميکنم.همه مثل هم نیستن بعضی ها شوخی پذیر نیستن.بعضی وقتا باید قبول کنم مقصر خودم هستم.
در کل باید از شیطونی هام کم کنم و سعی کنم سایلنت باشم.
. سعی که نه ، حتما باید این کار رو بکنم.
هی روزگار.نیاز به تغییر چند پله ای دارم.
هنوز منتظر اون خبر خوب هستم که ظاهرا قرار نیست اتفاق بیفته.شش ماه گذشته !!!
بی خیال بشم یعنی؟
اخرشم نتونسم دووم بیارم 
بلاگفای لعنتی قط شده . قبلا واسه روز مبادا توی بیانم یه وبلاگ درست کردم چون میدونسم بلاگفا گاهي وقتا گند میزنه 
الانم ازین تصمیمم خشنود و خوشحالم
هرچقد منتظر موندم ک نت وصل بشه و وبلاگم بالا بیاد دیدم زهی خیال باطل .
هرچند خیلی بلد نیستم با بیان کار کنم و بلاگفا فضای ساده تری داره 
ولی تصمیم گرفتم کلا از اونجا کوچ کنم و بار و بندیلمو بیارم همینجا:((
داشتم خفه میشدم قشنگ .
یادم می‌ره دیگه ندارمت. وقتی دارم با دوست صمیمیم حرف میزنم و میگم تو این موضوع گیر کردم ولی باکی نیست از جانم کمک می‌خوام. نگاه ترحم‌آمیزش یادم میاره دیگه کسی که به طور معجزه‌آسایی همه‌ی مشکلاتو حل می‌کرد نیست. دیگه کسی نیست که وقتی دارم با شور و حرارت یه داستان رو براش تعریف ميکنم بگه خوشگل و من با لبخند رها بشم رو سینش و بگم خب دیگه یادم نیست چی داشتم می‌گفتم. کسی که وقتی عصبانی میشدم از دستش می‌گفت: «هاجر داری چرت و پرت میگی جوابتو نمید
یکی از خصوصیات رفتاری عجیب و غریب من اینه که توضیح می دم ، حالا توضیح
دادن که چیز بدی نیست ولی الان بازش می کنم که بفهمی چرا نباید بعضی وقتا
توضیح داد .
من از جهت تفکرات ذهنی با بچه های انبار فرق می کنم و حداقل در ظاهر به یک سری چیزها مقیدتر هستم !
بچه
های انبار گاهي اوقات به مهدی که یکم ساده هست ظلم می کنن ، سرش دادن می
زنن و حتی گاهي اوقات می زننش ! برای من هم خیلی اذیت کننده هست که چرا
اینطوری سرش در میارن ! اکثر اوقات چیزی نمی گم و خودم رو به بی
بعضی لحظه ها در زندگی خیلی ناامیدکننده ست
اونقدر که دلت میخواد بزنی زیر هرچی مسئولیت و وظیفس
بجاش بری کوه، دشت، یه سیاره دیگه یا زیر پتو
حتی تمام دنیا رو پاز کنی و بشینی فیلم ببینی
بعضی لحظه های ناامید کننده کش میان
و من تا ۲۴ ساعت آینده محکومم به موندن در این لحظه کشدار
آخ که تنها فرار غیرممکن، فرار از زمانه
اینجور وقتا دلم میخواست این ۲۴ ساعتو موقتا میمردم
محض دلخوشیم: گاهي بی قواره نوشتن به تخلیه عاطفی می ارزه.
یه وقتا یه مریضی میاد سراغمون و ضعیفمون میکنه! اما بعدش که حالمون خوب شد میبینیم به بهانه همون مریضی لاغر شدیم و لباسایی که گوشه کمد و کشو خاک میخوردن و حسرت پوشیدنشون به دلمون بود، میشه اندازه تنمون؟
میخوام بگم گاهي‌ام غصه‌ها میان، ضعیفت میکنن، لاغرت میکنن، تا قد آغوش اونی بشی که قراره بیاد و با بودنش غصه‌هاتو بگیره!
جدا از اینکه خدا دردو داد که تو درمونم شی، ضعیفم کرد که تو قدرتم شی!
نگران من نباش!
حال من خوب باشه با توئه. بدم باشه تو خوبش
دیشب یکی اومده بود پیام ناشناس داده بود که
ایا تا حالا عاشق شدی ؟ و اگر اره بهش گفتی؟
من عصبی شدم و جوابشو دادم که چرا برات مهمه و اینا . و این یه مسئله ی شخصیه .
برگشت گفت همینجوری میخواستم دور هم باشیم:/
خلاصه بهش گفتم من واقعا تابحال عاشق نشدم چون احساس ميکنم معنای عشق خیلی متعالی تر از این حرفاست که الان رایج شده.شده تا بحال از کسی خوشم بیاد  ولی عاشق نشدم!
اره واقعا. خیلی وقتا هم خودم رو توبیخ می کنم که چرا از فلانی خوشت میاد حتی. دیگه چ
همین امشب یک کتاب رو که هزار سال نصفه مونده بود تموم کردم. مسخ ِکافکا. گاهي وقتا یک کتاب ۶۰ صفحه ای رو میشه سال کنکور سراسری شروع کرد و سال کنکور ارشد تموم. در تقویم گوشی‌م یک پیام کوچک یادداشت کردم و منتظرم ببینم آیا فردا ساعت ۸ روی گوشیم ظاهر میشود یا نه. کار میکند یا نه. در آن یک چیز کوتاه نوشته ام که همان سر صبح تقریبا یادم یادم بیاورد تنها یک چیز خوب است این که دیگر فکر نکنم.
امروز دلم بی‌هوا، هوای مامان ملک را کرد. دلم می‌خواد همین الان از اون اتاق با اون سبک ادا کردن کشدارش صدام بزنه: آقا پژمان، بیا این قرمزا دارن بازی می‌کنن و من بفهمم حوصله‌اش سر رفته و دلش می‌خواد برم پیشش بشینم و باهاش حرف بزنم. اون وقتا گاهي شاکی می‌شدم. کار و زندگی داشتم و این صدا کردن‌های پیاپی تمرکزی را که هیچ وقت نداشته‌ام بیشتر به هم می‌ریخت. منظورش هم از قرمزا دارن بازی می‌کنن این بود که تلویزیون داره فوتبال نشون می‌ده، بیا دیگه.
ابرها ب آسمون تکیه میکنن 
درختا ب زمین
و انسانها ب مهربونی همدیگه 
گاهي وقتا دلگرمی ی انسان چنان معجزه میکنه که
انگار خدا رو زمین کنار توست
جاودان باد،سایه کسانی که شادی رو علتن نه شریک
و غم رو شریکن نه دلیل
پس یاد بگیریم
در شادی علت باشیم نه شریک
در غم ها شریک باشیم نه علت
من آدمی نیستم که بخوام توجه‌ها رو به سمت خودم جلب کنم. وبلاگ برام فرق داره، انگار یه گوشه نشستم، آدم‌ها هم میان و رد می‌شن و خیلی وقتا کاری بهم ندارن. در راستای مبارزه با این ویژگیم:کانال تلگرام
اگه که خواستین. می‌خوام یاد بگیرم واسه آدم‌ها حرف زدن رو. 
قضیه ای بود که خیلی وقته می خواستم مطلبی بنویسم تا قبل از پایان تاریخ انقضاش ی
مطلبی اینجا باشه.
اینجوری شروع
کنم که ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن من خیلی شیک و مجلسی شدم
سرویس مدرسه! سرویس مدرسه ی دو تا دختر فامیل که یکیشون خیلی بهم نزدیکتره! البته این سرویس نه بصورت دائم و جهت درآمدزایی بلکه فقط به این دلیل بود که مسیر و تایم رفت و برگشتمون به
هم میخورد. 

براتون بگم که جو ماشین بعد
از حضور اونا اول صبحی گاهي وقتا کاملاً امنیت
گاهي فکر ميکنم تو مجموعه هیــــــــــــچ کس اندازه من برای حفظ اموال مجموعه اعصاب و روانش رو درگیره نمیکنه و حرص و حتی گاهي ناسزا نمیخوره:/
نمیدونم کارم تا چه حد درسته چون حتی گاهي مسئولین هم خیلی سخت نمیگیرن، و من گاهي فکر ميکنم به قولی شدم کاسه داغ تر از آش:/
یه آدمی که سال هاست عینک میزنه قاعدتا ، بدون عینک سخت تر رومه می خونه،
پس برای اینکه علاوه بر تیتر های رومه،بتونه مطالب مربوط به اون هارو هم بخونه،عینک میزنه.
و اما آدمایی که عینکی نیستن؛اونا همیشه ، خیلی راحت تیتر های رومه رو می بینن اما گاهي وقتا حتی مثل عینکیا،نمی تونن،زیرتیترا رو بخونن و گاهي هم می تونن ولی نمی خونن!
به جای مسخره کردن کسایی که با کمک عینک ، زیرتیتر رومه هارو می خونن،باید بهشون افتخار کرد،چون که اونا سعی کرد
داری میری از خونه ی آرزو جدا میشم از تو چه آواره و کنارت نمیزارم از زندگیم
برو زندگی کن بزارم کنار پی آرزو های بعد از منی منم غصه هامو به دوش میکشم
بتونم از عشقت بمیرم ولی نمیتونم عشق یکی دیگه شم
واست بهترین هارو میخوام چون واسه اولین بار فهمیدمت
واسه آخرین بار عاشق شدم واسه اولین بار بخشیدمت
به امید رویای بوسیدنت به عشق تو چشمامو خواب ميکنم
اگه صد دفعه باز به دنیا بیام میدونم تو رو انتخاب ميکنم
اگه بعضی وقتا دلت تنگ شد یه گوشه مثل من فقط گریه
داری میری از خونه ی آرزو جدا میشم از تو چه آواره و کنارت نمیزارم از زندگیم
برو زندگی کن بزارم کنار پی آرزو های بعد از منی منم غصه هامو به دوش میکشم
بتونم از عشقت بمیرم ولی نمیتونم عشق یکی دیگه شم
واست بهترین هارو میخوام چون واسه اولین بار فهمیدمت
واسه آخرین بار عاشق شدم واسه اولین بار بخشیدمت
به امید رویای بوسیدنت به عشق تو چشمامو خواب ميکنم
اگه صد دفعه باز به دنیا بیام میدونم تو رو انتخاب ميکنم
اگه بعضی وقتا دلت تنگ شد یه گوشه مثل من فقط گریه
به نظر من حال ماه رمضون تو نماز ظهر و عصر جماعتش تو مسجد خوندن و بعد جلوی باد کولر مسجد نشستن و گوش دادن به حرفای حاج آقای مسجده!
انصافا قبول دارید؟!
یه چیزایی تو ذهنم واقعا از ماه رمضون امسال می مونه .
اون نماز جماعت هایی که بچه ها داخل حیاط خوابگاه موکت می انداختن.
اون یه ربع به اذون تواشیح اسماءالحسنی گذاشتن ها.
اون جامهری رو با مهر هاش از داخل نمازخونه برداشتن ها و تو حیاط رو صندلی گذاشتن ها!
اون تنظیم میکرفون های علیرضا فرحـ
اون نسیم خنک
واقعا سوالای عشقی تون رو از من نپرسین. آدم خوبی برای اینکار نیستم. تجربه خاصی هم ندارم. پسرشناسی هم ندارم.
 
ولی یه چیز رو درک کردم.
اینکه توی روابط پرافشنال
 
قهر کردن
لوس بازی دراوردن و.
 
بی معناست.
 
توی رابطه پرافشنال گاهي ادم با کسی که اصلا ازش خوشش نمیاد هم ارتباط برقرار میکنه. چون به کارش فکر میکنه.
گاهي مهاجرت های بزرگ انجام میدی.
گاهي از کسی که فکر میکنی دلت رو شکسته دلجویی میکنیو حالش رو میپرسی.
اینها دلیل بر ضعف تو نیست.
اینها یعنی دل
نمیدونم چرا فقط روزا به کتاب خوندن میرسمو کار برای زبان کلاس. بقیه برنامه هامو زمان کم میارم تا عملیشون کنم :( میدونم امروزم دیر بیدار شدمو اگه بخوام همه کارامو برسم باید صبح زود بیدار شم. تازه عکاسیم که نگو. انگار نه انگار نمیدونم چرا اینجوری شدم:( دلم میخواد رو پرژه هام کار کنم. دلم میخواد اینقدر کار کنم که از خستگی از لذت کارکردن شبها خوابم ببره و صبح ها بیدار شم. دلم خیلی تنگ شده برای خودم که کلی کار میکردو زمانو نمیگذروند. امروز قبل از شروع
دیشب اینقدر تپش قلب داشتم نمیتونستم بخوابم.تا صبح بیدار بودم.حالم اینقدر بد بود که نه میتونستم بشینم نه می تونستم بخوابم و نه درس بخونم.یک چیزی در حد مرگ!
الان اونقدر خوابم میاد که از درمونگاه یک راست اسنپ گرفتم اومدم خونه
یادم اومد باید کاری را انجام میدادم :/ که فراموش کردم به کل! 
خیلی وقتا به این فکر ميکنم خوب من دقیقا دارم چکار ميکنم تو زندگیم.زندگی فقط خوردن و خوابیدن نیس.فقط اینکه زنده باشی نیست.قطعا یک چیزی فراتر از ایناس.انگار برگشتم
میگن هیچی غیر ممکن نیست؛حتی بارون وسط مرداد
نمیدونم واقعا چرا اینقدر داره چراغ های امیدم دونه دونه خاموش میشه.شاید بشه اسمش رو قسمت گذاشت ولی قطعا نمیشه اسمش رو گذاشت انصاف:)
میدونی دیگه واقعا از این که اینقدر قوی شدم توی مشکلات دارم به خودم میبالم.شاید اگه به موقعیت الأنم میخواستم که قبلا فکر کنم گریم میگرفت و نمیدونستم که چی کار کنم.اما حالا دارم سعی ميکنم توی أوج هوشمندی قضیه رو هندل کنم.
میدونی گاهي وقتا فکر ميکنم اگه خدایی هست نباید این
امروز دلم بی‌هوا، هوای مامان ملک را کرد. دلم می‌خواد همین الان از اون اتاق با اون سبک ادا کردن کشدارش صدام بزنه: آقا پژمان، بیا این قرمزا دارن بازی می‌کنن و من بفهمم حوصله‌اش سر رفته و دلش می‌خواد برم پیشش بشینم و باهاش حرف بزنم. اون وقتا گاهي شاکی می‌شدم. کار و زندگی داشتم و این صدا کردن‌های پیاپی تمرکزی را که هیچ وقت نداشته‌ام بیشتر به هم می‌ریخت. منظورش هم از قرمزا دارن بازی می‌کنن این بود که تلویزیون داره فوتبال نشون می‌ده، بیا دیگه.
این ذهن وحشی بلاتکلیف،هر لحظه یه کاری می خواد بکنه و انگار چیزی به اسم ثبات براش اصلا تعریف نشده!همون لحظه ای که می خواد یه جا آروم بگیره و بشینه و ریلکس کنه تصمیم میگیره تو تاریکی مطلق ساعت 2 نصفه شب بزنه تو خیابون و برا خودش قدم بزنه.وقتی تصمیم می گیره بعد از مدت زیادی خونه نشینی با یکی قرار بزاره و باهاش بره بیرون خودشو تو اتاقش حبس می کنه که حتی خانوادشم نبینه!بعضی وقتا که دلش یه چیز خنک میخواد سریع میره چایی دم می کنه! بار ها اتفاق افتاده ک
سلام 
نبودم .البته بودم بعضی وقتا ی سر میزدم اما ن زیاد ی سری مشکلات دارم فعلن ک باعث شده ذهنم بد درگیر باشه و بخاطر همون مشکلات درس خوندن رو ول کردم و واقعا نمیتونم بخونم و کنکورم امسال شاید ندم و سال بعد بدم .بیخیال این چیزا 
امروز اجی ارام ی پست گذاشته بود واسم خیلی جالب 
مرسی ک هستی اجی ارام ❤❤❤❤واست ارزوی بهترین هارو دارم
کلی ستاره روشن دارم 'بالای صد تا .
واسم دعا کنید 
ی کاری رو شروع کردم ک خودمم میدونم بده و دارم لج بازی ميکنم با خ
موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

عقیق خام ممتاز پوریا نصرتی Pourya Nosrati A.E research works وبلاگ رسمی دبیرستان پروین اعتصامی آلونی ( دوره متوسطه اول ) پیراهن مبل سایه ازدواج_همسرداری_زناشویی_دائم_موقت - سایت شیدایی مجله ی اینترنتی تورک خدا با ماست پس چرا ترس وبلاگ آزادبین | Azadbin دارای محتوای آموزشی و مفید سبوس برنتاال