نتایج جستجو برای عبارت :

اگه یادش بره

يادش بخیر یه زمانی بیان ؛ بیان نبود که خود زندگی بود
آدم دلش نمیومد یه لحضه از پنل کاربریش خارج بشه.
 
يادش بخیر یه زمانی اینجا یه برو بیایی داشتم
هر وبلاگی رو که نگاه میکردی، قالب های من به چشم میخورد
اینا رو ولش کن 
 
يادش بخیر مرسانا؛ هانا هنا حنا؛ يادش بخیر دوتا دوقلوها
يادش بخیر علیرضا ؛ یاسین؛ وبلاگ قدح ؛ دانلود آسان و.
 
يادش بخیر دختر از نسل حوا که کلا باهم نساختیم
 
يادش بخیر بیان که همیشه فعال بود.
بعضی چیزا واقعا دیگه تکرار نمیشن
همه چی رو فراموش میکنیم همه چی رو . يادش میره برای چی داره زندگی میکنه . یه مسیری رو برای موفقیتش مشخص میکنه تا میرسه همه چی يادش میره يادش میره کجا بود چه سختی های کشید به کجا رسیده . همه چی به کل يادش میره انگار که هرگز تو این دنیا نبوده .
شب آخرین راه يادش بخیر
شب مرگ دلخواه يادش بخیر 
غم بغض دریا و گوش کویر
دله کوچک چاه يادش بخیر
  به صاحب صفات سمیع و بصیر
کریم خطا بخش پوزش پذیر 
جهان قعرِ خوابِ بدی رفته است
به جای جهان هم تو احیاء بگیر
  ببین گوشه ی دنجِ محراب را
ببین تیغ بر فرق مهتاب را
  سرِ پنجه های پلنگ عجل
ببین ماه افتاده بر آب را 
ببین کعبه با تو سیاه پوش شد
هر آیینه ای تار و مخدوش شد
  دو پیمونه زهر از سبو ریخته
زمین و زمان شوکران نوش شد
   شب آخرین راه يادش بخیر
شب مرگ دلخو
اگه يادش بره که وعده با من داره عباس قادری

ریمیکس آهنگ اگه يادش بره
اهنگ اگه يادش بره عباس قادری

دانلود اهنگ تاجیکی اگه يادش بره

دانلود ریمیکس اهنگ اگه يادش بره
اهنگ اگه يادش بره وای وای وای

اهنگ اگه يادش بره از آغاسی

دانلود آهنگ ارکستی اگه يادش بره
آیت الله جوادی آملی: جناب حُرّ، اگر در بهشت يادش باشد که با پسر پیامبر(ع) چه کرد، بهشت برایش جهنم می‌شود. اصلا در بهشت يادش نیست و خداوند خطایش را از يادش می‌بَرَد تا در بهشت هیچ اندوهی به او نرسد. بقیه خطاکاران هم چنینند. این خداست.
برای مشاهده ویدیو اینجا کلیک کنید.
خب بالاخره اون ه تو اون کوچه هه نشونه بود دیگه
ولی من که نفهمیدمش
***
خیلی وقتا آدم اشتباهاتش يادش میاد
اما بعضی وقتا عمیقن يادش میاد و متاسف میشه
امروز چندبار درگیر این لحظه شدم، درباره اتفاقای خودم و محدثه. خصوصن اون دوتا 
 
دانلود آهنگ علی لون و آریا به نام يادش رفته
Download music From Ali Loven & Aria - Yadesh Rafte
دانلود آهنگ علی لون و آریا به نام يادش رفته
دانلود آهنگ علی لون و آریا به نام يادش رفته با دو کیفیت 128 و 320
برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه مطلب
توی تاکسی نشسته بودم که راننده نگه داشت و دختر نوجوانی با حالتی مضطرب داخل آمد و نشست. تا در را بست، بوی آرایش غلیظ و لایۀ ضخیم کرم فضای کوچک تاکسی را پر کرد. هنوز چند متری بیشتر راه نیفتاده بودیم که گفت: "آقا! نگه دارید، شرمنده، یادم رفته کتابم رو بیارم"!! عازم کلاس زبانی_چیزی بود. با این حال کتاب يادش رفته بود، ولی کرم يادش نرفته بود. به کجا می رویم؟!
چند وقتیه به این نتیجه رسیدم که فقط در حال حاضر زندگی کنم. بعضی وقتها آدم يادش می ره که هیچی نیست. آدم يادش می ره به راحتی می میره . 
به نظر بهتره بیخیال فکر و خیال بشیم. در حال حاضر زندگی کنیم و تلاش و کوشش نماییم. اگر بیشتر و بهتر به دست آوردیم که چه بهتر. اگر نشد هم بیخیال
 
به نظرم بی خیالی آخر خیال است
يادش بخیر :
گل گل ، گل اومد ، کدوم گل ؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه ! کدوم کدوم شاپرک ؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده ، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده ، میره و برمیگرده … شاپرک خسته میشه … بالهاشو زود میبنده … روی گلها میشینه … شعر میخونه میخنده !!!
 
منبع:نمناک
چرا نمیتونم هیچی بنویسم? چرا نمیتونم چیزی بگم? فک کنم  اینقد بد میگذره که همه موافقن هیچ وقت یادآوری نشه. آدم يادش میمونه که کی بوده?یا آدم يادش هست که کیه? 
به بعضی چیزایی که یه تیکه احساسم توش جا مونده نگاه میکنم، و یادم میوفته که چقدر دلم برای اون لحظه تنگ شده. درست تو همین لحظه س که دوباره عشق سراغ آدم میاد.و بلافاصله یه حس درد آشنای سرد که قلبتو مچاله میکنه و برای بار هزارم بهت میگه عشقی وجود نداره و تو باز رویا دیدی.کلیک
 
 
#يادش_بخیر
يادش بخیر از بچگی بهش میگفتیم یوسف بابا . چون بابا یه جور دیگه دوستش داشت ، یه جور خاصی . ولی این چند سال اخیر شده بود یوسف هممون . چون همه همیشه انتظار میکشیدیم تا از مأموریت بیاد .
 يادش بخیر .
شهید راه نابودی اسرائیل
شهید محمد مهدی لطفی نیاسر
بدم اومد ک وقتی استاد داشت chondromalacia رو درس میداد به من نگاه کرد فقط چون که میدونست من زانوم درد میگیره://بعدشم پرسید استاد درمانش چیه استاد گفت وزن کم کنن، گفتش که اگه وزنشون کم باشه چی؟ استاد گفت هیچی و باز به من نگاه کرد:/الان که داشتم این مبحثو میخوندم یادم اومد و خورد تو حالم:/اینم یادم اومد که سر قلب استاده به من گفتش که برم دستگاه فشار بیارم خیلی بدم اومد:(((((شاید چون نصفه و شبه و دارم درس میخونم، ولی نه خوب ناراحت میشه آدم بخاطر چیزای کوچیک:(
یکی از محبوب ترین اعمالی که تو مفاتیح وارد شده مربوطه به شب اول ماه رمضانه
همون سی تا مشت آب یخ و گوارا منظورمه
يادش بخیر مجرد که بودم تنها عملی که تو کل مفاتیح بهش مقید بودم همین بود که برم تو حیاط باصفای خونه پدری و سی تا مشت آب (مشت که نه، در واقع سی تا بیل آب) بریزم  تو صورتم، همچین که ششام  حال میومد.

يادش بخیر، کجایی مجردی؟؟
امسالم  نه تنها نتونستم آب بریزم تو صورتم، بلکه دم سحر علی بیدارشد و زد به گریه، حتی سحری هم نشد کامل بخورم. فلذا ال
 ولادت آقا بالا سرمون، اون که دلش برامون ریش ریش می شه و دل ما ماهی یک بارم
براشون تنگ نمی شه، نه صداش می کنیم، نه برای ظهورش دعا می کنیم، چه راحت فراموشش
کرده ایم و بعضی ها اصلاً می گن: کی هست، اون ها کلاً پرت روزگارند، مبارک باد.
امام زمان (عج)، مثل یه عطر آشنا همه جا وجود داره و باهامون بدون این که بدونیم کیه، حرف می زنه
و برامون آرزوهای قشنگ و زیبا مثل شکوفه های گیلاس می کنه؛ ولی بعضی های بی حواس، با مسخره کردنآرزوهاش، مسخرش می کنن.
تو این دن
** این مطالب مربوط به اسفند 97 هست ولی اون موقع نتونستم بیام بنویسم. الان می نویسم (4فروردین 98)
خب دیگه هرچی هم خاطره بنویسم از این اردو جهادی کمه! با اینکه نرفتم!
می نویسم تیتر وار یه سری موارد رو برا اینکه بعدا اومدم یادم بیاد و باهش حالم عوض شه.
* يادش بخیر اون مداحی که رضا فلا. گذاشته بود وقتی داشتیم غرفه نمایشگاه جهادی رو آماده می کردیم!
* يادش بخیر اون لحطه ای که اذون مغرب دادند و بی خیال نمایشگاه شدیم و رفتیم نماز بخونیم و کوچه نمازخونه هم تا
بعضی چیزها هیچوقت از دل آدمی در نمیرود
هیچ وقت.
روزها که بگذرد،هفته ها،ماه ها،و شایدم سالیان سال هم بگذرد
بازم یادت نمیرود حرف ها و کارهایی که باعث شد همیشه بهش فکرکنی
حالا چه خوب و یا چه بد.
شاید کوچک باشد،شایدم بزرگ،شاید حرف خوب و شایدم حرف بد
توهین،تهمت،یا خوبی و یا نیکی و یا بزرگی
بعضی چیزها واقعا از دل من در نمیرود
موقع خواب به يادشم،موقع غذا به يادش،موقع استراحت،موقع کار،
موقعی ای که تو چهره همون افرادی که این حرف را به من زدند يادش م
مامان یه فلسفه ی باحال داره، همیشه میگه گربه مردم فراموشکارن. فک کنم اگه این جمله نبود انقد موهامو می کندم که کچل شم:| 
مهم نیست که امروز کی هستی اگه تغییر کنی کسی يادش نمی مونه که تو چطور بودی. اگه خوب باشی و یهو بد بشی کسی يادش نمیاد که تو یه روز آدم خوبی بودی. اگه ضعیف باشی و قوی شی بازم مردم اون روی تورو فراموش می کنن. 
.
.
.
پس من چقدرم مسخره باشم فراموش میشه دیگه؟؟؟ کسی. بازیامو يادش نمی مونه:\
بعضی وقتا یه سری حرفا بدجور آدم و بهم میریزه.
اما اینکه بهم میریزیم تقصیر خودمونهدرسته شاید حرف خیلی ناراحت کننده بوده اما روحمونم نباید اینقدر نازک نارنجی باشه اینکه یکم بهش بربخوره خب ولی حق نداره ناراحت شه و دیگه يادش نره
چون خیلی بزرگه اگه يادش بمونه و کینه بشه وسعتش زیر سوال میره روح ما انسان ها خیلی بزرگ و زیباس نباید با این چیزای کوچیک کوچیک خراب بشه
نمیدونم چرا ولی بعضی وقتا یادم میره اینا رو به و شدت از یه حرفی ناراحتی میشم اما تو د
یکی از خواهرهای من زیادی جدی است. سرش تو کار خودشه و همش درگیر پروژه ها. گاهی اما يادش میاد که دختره، احساس داره و شروع میکنه به محبت کردن، احوالپرسی و شوخی و خنده. و بعد دوباره همه چی يادش میره و تا نوبت بعد. به قول خودش یه پالسی میاد و میره.
امروز صبح محبت از خودش در وَ کرد و در همون حال که با عجله میزد بیرون برام کیوی پوست کند و گذاشت رو میز. تاکید هم کرد که از رختخواب بیام بیرون.
تا کیوی بعدی خدانگهدار.
پ.ن: گونه هاش به طور طبیعی چال داره. 
اینو گ
 
بدون شرح؛
 
 
راست میگه
مریم رو میگم
راست گفته
وقتی دنیای دَنی و دنیای دون، اشک های مرواریدگونه ی مریمِ من را از گونه ی سرخ فام و زیبایش سرازیر کرد، فقط و فقط قلبِ مادرش هست که می لرزد
 
البته به غیر از مامانِ دختردوستِ مریم یکی دیگه هم هست
که اگر آب در دلِ نازکِ مریم تکان بخورد؛ دلش می ترکد
اگر اشک مریم در آید؛ جان از بدن او بیرون خواهد آمد
یکی هست که دین و دنیا و شادی و غمش مریم است
 
ولی چرا خواهرِ عزیز تر از جانِ من، يادش به این یک نفر نبود؟؟
او هنوز همان است که قبلا بود؛ که دو ماه پیش، دوسال پیش.
سعی دارد این شرایط را قبول کند، اما نمیداند چگونه؟ چرا ؟ و به چه قیمت؟گاهی اوقات که يادش می‌رود دیگر همه‌چیز تمام شده‌است، بازمیگردد و با مرور خاطراتِ نه‌چندان دلچسب‌مان، «حال» را از ما می‌رباید.
 
می‌خواهم از او ناراحت شوم اما نمیشود، نمیتوانم.می‌خواهم سرش فریاد بزنم و بگویم :«بس است ، تمامش کن؛ حالا همه‌چیز فرق میکند» نمیتوانم.
او، تمامِ من است؛ نمیتوانم از اشک‌های پنهانی
هوالرئوف الرحیم
امشب با رضا پولهای کادوئی دخترک و رضوان رو تبدیل به طلا کردیم. 
امشب که شب سالگرد ازدواجمون هست، خیلی چشم گردوندنم گوش تیز کردم ببینم حواسش هست یا نه. که نبود. 
طلا نمی خوام ازش. فقط دلم می خواد يادش باشه. دلم می خواد این روز رو گرامی بداره. مطمئنم که اصلا يادش نیست. چون وقتی شنید یه هفته دیگه روز معلمه، شکه شد و گفت" ا چه زود رسید". وگرنه یه اشاره ای هم به این مناسبت می کرد.
حالا منم باید ببینم تا صبح چند هزار بار بیدار میشم و می تو
من به دنیای مجازی خیلی اعتقاد ندارم. دنیای مجازی خوبه.
هر وقت پذیرش گرفتم از راه دور و از طریق دنیای مجازی بود.
دوستای مجازی پیدا کردم.
توی این دور و زمونه دیگه خیلی مجازی و حقیقی معنا نداره.
 
ولی اینکه ادم عکس از خاک مادربزرگش و قبرش بذاره و بگه آخ که تو رفتی و. ولی از تنبلی نره یه بار سر خاک،
برای من عجیبه.
 
یا همش عکس از بچگی و این اون بذاری و بگی يادش بخیر فلان شدم يادش بخیر نمیدونم بچه که بودیم دلها به هم نزدیکتر بود و ازین حرفای کلیشه ای و خ
سلامم
بعد کلی مدت خاستم یه چیزبنویسم الکی فقد پست بزارم:/
خیلی وقته که از وبلاگ و بیان دورشده بودیم ینی دیگه بزرگ شدیم واین حرفا:||
خلاصه اینک خیلی روزای خوبی داشتیم اینجاخیلی دوستای خوبی داشتیم که فکر نکنم بشناسنمهعی
ولی بیشترشون یادمن:)
يادش بخیررر بیان!♥️
-کیمیاگلی❤️
#يادش_بخیر
يادش بخیرسال ۸۵ میخواستم برم مناطق جنگی . بهم گفت یه دیوار توی طلائیه هست که من روش یه جمله نوشتم . اگه تونستی پیداش کنی . منم وقتی به طلائیه رسیدم تا دیوار رو دیدم خطش رو شناختم . چون هیچکس هنوز به این خط وارد نبود .
 ( احب الله من احب حسینا ) 
ازش عکس گرفتم و وقتی برگشتم نشونش دادم . لبخندقشنگ همیشگی رو زد و گفت آففففرین همینه . يادش ‌بخیر .
خاطره از خواهر شهید لطفی نیاسر
شهید راه نابودی اسرائیل
شهید محمد مهدی لطفی نیاسر
تابه حال شده چیزی را گم کنید؟
مثلا یک انگشتری که خیلی دوستش داشتین!
 
یاهرچیزی که براتون باارزش باشه.
قبول دارین تا وقتی که پیدا نشه،هرجاکه هستین چشمتون دنبال گمشدتونه؟
اگه یه چیزی یه گوشه ای برق بزنه به سمتش میرین واحساس می کنید انگشترتون پیدا شده !
تابه يادش هستین دنبالش میگردین
حالا میخوام یه پیشنهاد بهتون بدم که اگر انجامش بدین حالتون خیلی خوب میشه
همه ماآدمها دنبال حال خوبیم مگه نه؟
کسی را سراغ داری که بگه من نمیخوام حالم خوب باشه میخو
سلام و با تبریک سال جدید بهتون :)
خب اینو بگم که این ی ماهه شرکت تعطیل بود و ما هم اسممون و بیمه بیکاری ثبت کردیم اما فعلا از پول خبری تیس :))
عیدو به هیچکس تبریک نگفتم چون عید نداشتیم :|
دیروز هم رفتم مدرکمو از یونی گرفتم و باهاش خداحافظی کردم رفتم خونه خواهرمو تازه برگشتم خونمون.
بعد مدتها توی اینستا پست گذاشتم و عکسای دیروز از یونی بود که هم کلاسیامو تگ کردم خیلی خوشحال شدن :)
نیکان هم چهارماهه شد و فقط لپاشو میخورم :))
چنل تلگرامم خوبه ممبرا بال
چه حس خوبیست وقتی دفتر خاطراتت را ورق بزنی و خاطره هایت را مرور کنی
با خاطرات شیرین لبخند برلبت مینشیند و با خاطرات تلخ اخم میکنی
ولی هردوی اینها طعم شیرینی میدهند
وقتی صفحات وب رو مثل دفتر ورق میزدم،با هرپستی که برخورد میکردم یک يادش بخیری در ذهنم میگذشت.
چه روزها وساعت هایی پشت سیستم مینشستم و مطالبم را تایپ میکردمچه ساعتهایی را به خاطر یک پست مفید وخوب دنبال مطلب بین کتابهایم میگشتم.چه با ذوق وسلیقه مطلب مینوشتم و اکثر عکسهارو متن ن
يادش بخیر قدیما خونه بابام یک تلویزیون سیاه سفید داشتن و اون زمان فقط کانال یک و دو رو میگرفت بعد کم کم شبکه سه رو هم میگرفت . من و داداشام عاشق فوتبال بودیم و از همین تلویزیون سیاه و سفید فوتبال نگاه میکردیم . بعد که به دبیرستان رسیدیم بابام تلویزیون رنگی خریده بود و ما باهاش فوتبال نگاه میکردیم لذت می بردیم . بعضی وقتا هم داداش علی که بزرگتر بود دستگاه پلی استیشن از کلوپ نزدیک خونمون اجاره میکرد و به تلویزیون وصلش میکردیم و سه نفره ( من و دادا
قصه از کجا شروع شد؟
لیلا هم نمی دانست. وقتی به شروعِ ماجرا فکر می کرد، بوی گل بابونه و عطر یاس در مغزش می پیچید. همین. هر چقدر بیشتر فکر می کرد، کمتر يادش می آمد. دلش می خواست یکبار برای اولین و آخرین بار، همه ی ماجرا را، از اول تا همین حالا، يادش می آمد و می نوشت. شاید سرنخی، راه روشنی برای آینده دستش را می گرفت. شاید که دیگر خطا نمی رفت. چرا يادش نمی آمد؟ چرا نمی دانست آن لحظه یی که همه چیز برایش رنگ و بوی دیگری گرفت، کدام است؟ نکند برای او، لحظه ن
فردا اخرین روز ۲۲ سالگی عزیزمه.میخام همه اشو برا خودم waste کنم:)هیچ کدوم از تولدامو دوس نداشتم از ۱۸ سالگی به بعد،تولد ۱۸سالگیم دوستامو دعوت کردم خونمون ولی بزرگترین اشتباهم بود!حالم ازشون بهم میخوره،۱۹سالگی یادم نیس چی بود،۲۰سالگی(از نظر من مهم ترین تولد دو دهه زندگی) هیچکی تولد يادش نبود حتی خانواده م سه روز بعدش گفتن عههه تولدت بود،۲۱ سالگی هم شب مامانم گفت تولدت مبارک،پارسال هم پدرم کادوی تولد هارد برام گرفت چیزی ک نیاز همه خانواده بود
با همون چشمای قهوه ای سوختش زل زد به رو به ر‌وش ، فندک سیاه رنگشو از جیبش در آورد و گرفت زیر سیگار بهمنش ، نگام به دستاش افتاد ، از سرما خشک شده بودن و ترک خورده بودن ، اولین کام و که گرفت ، گفت : میدونی چرا هیچوقت نمیتونم ترک کنم ؟ 
گفتم : چرا ؟ 
گفت : که آخه ، هر بار خواستم نکشم یهو پاییز شد
با همون صدای دو رگه ی گرفته اش گفت : میگم که دیره ، میرم و میرم و دیگه بر نمیگردم برف بارون نمیتونن ؟ 
پاییز به جسممون سردی نمیده ، بلکه سردی و تاریکی نابش م
 
وسط یه بازار شلوغ خیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شد. پلک نزد، پلک نزدم. هرچی نزدیک تر می شد زیباتر می شد. وقتی بهم رسید یه لبخند زد و گفت چقدر دلم برات تنگ شده بود ، نگاش کردم و گفتم منم همینطور! خوشحال شد. گفت چه دورانی بود! يادش بخیر، خیلی دوس دارم برگردم به اون روزا. سرم رو ت دادم و گفتم منم همینطور! گفت من از بچه های اون دوران خبر ندارم ، تو چی؟ گفتم منم همینطور!تو چشمام نگاه کرد و گفت راستش من خیلی ناراحتم از اتفاقی که بینمون افتاد، من هم
#يادش_بخیر
تابستونا از دانشگاه میومد نیاسر و بهترین زمانی بود که میتونستیم زیاد ببینیمش.
با اینکه چند سال ازمون بزرگتر بود ولی خیلی درکمون میکرد و همیشه هر پیشنهادی میداد بدون اینکه یک لحظه مکث کنم یا فکر کنم موافقت میکردم.
خیلی وقتا هم سواستفاده میکرد و من و سرکار میذاشت و بعدش هم میخندید ولی خنده هاشم شیرین بود.
يادش بخیر یه روز گرم تابستون گفت: کی میاد بریم استخر و تمیز کنیم؟
تمیز کردن استخر سخت ترین و کثیف ترین کار ممکن بود ولی مهدی به حدی
من خیلی به این موضوع فکر می کنم
.
ما از کسانی که فقط وقتی باهامون کاری دارن از حالمون می پرسن و بهمون سر می زنن، خیلی بدمون میاد و ناراحت میشیم
پس چرا خودمون با خدا همین مدلی رفتار می کنیم؟
فقط وقتایی که بدجور گرفتاریم بهش سر می زنیم و به يادش می افتیم!
«. من می‌دونم دیگه.‌ من مطمئنم. یک دهم اون میزانی که من از نبودش ناراحتم، ناراحت نیست. به علی اگه یه بار فکر کنه به من. انقدر درگیر درس و پروژه و دوستاشه اصن يادش نمیمونه چیا گفتیم به هم. کسی که میشینه لست سین تلگرامشو چک می‌کنه منم. کسی که بوی عطرش که از لای کتابش می‌زنه بیرون اشکشو درمیاره منم نه اون. ناراحت نیستما. فقط یکم دلم میسوزه. همین.»
چه شب فرخنده ای! بیخواب شده ام، تهوع دارم و علیرضا يادش افتاده به لاس سطحی نچسب *بپردازد! اطلاعات بگیرد و به زور از داستان های زندگی خودش تعریف کند. حرف ها و مهارتش در مخ زنی مرا به شدت یاد فرید می اندازد. 
خداوندا! چه قدر از دست این جماعت گزیده شدیم تا معنی ریسمان سفید سیاه و ترس را فهیدیم
فکر میکنید چی باعث میشه دیگران فکر کنند (متوجه بشن درواقع!) که شما احمق هستید؟ (ببخشید)شاید خیلی چیزها. اما من با اطمینان میگم: یک چیز خیلی مهم: شما اونا رو احمق فرض میکنید.چطور؟ با دست‌کم گرفتن هوش و تجربشون. حالا هرچقدر هم که کم باشه.برای یک آدم معمولی یا حتی کسی که واقعا احمقه، سخته که دیگرانو دست‌کم‌ نگیره و توضیح‌ واضحات نده، چون اونا برای ذهن خودش «واضحات» نیست و او داره با همین ذهن با دیگران تعامل میکنه! بنابراین ممکنه زیاد پیش بیاد ک
کتاب يادش : زندگینامه بعضی را که میخوانی نگاهت به زندگی دیگر مثل سابق نیست…
 
کتاب يادشنویسنده: مهدی قرلیانتشارات: میراث اهل قلمزندگینامه حجت الاسلام دکتر اسکندری
معرفی:
دیشب و پریشب که آمده بود مسجد دستش سبز بود. امشب هم. پرسیدم حاج آقا چرا دستتون سبزه؟لبخند همیشگی به خنده تبدیل شد و گفت: خانمم یه عالمه سبزی خریده، گفتم بذار باشه خودم پاک می کنم، خودم هم خردش می کنم. الان سه روزه مشغولم. گفتم: حاج آقا شما هم؟گفت: مردی که توی خونه زن ذلیل نباش
ببینید کی ریاضی مهندسیشو خوب داده و از جلسه اومده بیرون. نات مهدی! با اینکه دیروز از دوازده و نیم تا شیش و نیم درس خوندیم و يادش دادم چون روی مباحث تسلط کافی نداشت نتونسته بود بنویسه. خیلی غصه خوردم. من خوب دادم تقریبا. زندگی شیرینه و به دل میشینه. به و به.
بعضی چیزا یهو عوض میشه یهو تغییر میکنه تو یه ثانیه حتی تو یه لحظه 
جایی خونده بودم فاصله ی نفرت و دوس داشتن یه تار موئه 
کاملا درسته 
بعضی وقتا آدم به جایی می رسه که برای کسی که همه ی خودشو وقتی خرج میکنه و میزاره وسط دیگه ذره ای اهمیت قائل نیست دیگه با دیدن عکساش نمی گه يادش بخیر فلان زمان دیگه نمی گه چقدر دلم تنگ شد براش دیگه با شنیدن آهنگی که اونو يادش میندازه حال نمیکنه و میزنه اهنگ بعدی 
حسی شبیه به بی حسیه بی اهمیتی نه حتی نفرت 
نزارین ادم
وقتی بعده یه روز عجیب و نسبتا خوب نصف شب يادش میوفتی و مث سگ اشک میریزی و نمیدونی باید چیکار کنی و پناه میاری به وبلاگ :))))
نقش بازی نکن دختر چرا نمیتونی خودت باشی!
حاجی،من ضعف میکنم واسه داشتنت.
من مثل یه قوطی خالی اب معدنیم که انتظار داشتم با چایی داغ پرم کنن.
همینقد مفلوک.
امشب حال و احوالم یهویی چند درجه تیره شده
یاد اشتباهی که کردم و کسی که نباید يادش میفتادم افتادم.
هر کسی تو زندگیش دوران جاهلیت داره و شاید لکه های مسخره ای هم داشته باشه اما نمیدونم چرا لکه های من پررنگ ترن :/ و چرا تو یکی از حساس ترین سن هام (۱۴-۱۵ سالگی) باید اتفاق میفتاد؟ -_- راجعش به همه تقریبا جز چند نفر دروغ گفتم اگر کسی سوال بپرسه حتی الان ، باز هم دروغ خواهم گفت تا موقعی که تو ذهنم حک بشه که اصلا همچین اتفاقاتی وجود نداشته.
سال ۹۵ سالی بود ک
بهم پیام داده میتونی آزمایش بخونی؟
با اینکه نمیتونم
اما زورم اومد بگم نه
گفتم بفرسته :/
 
 
پی نوشت 1:فقط یه دانشجوی پزشکی میدونه که یه دانشجوی پزشکی هیچی بارش نیست
 
پی نوشت2:یه چرت و پرتایی تو بیو و اینا خوندیم
اما کیه که يادش بیاد
می خواستیمش، خیلی زیاد.شب و روز بهش فکر می کردیم‌ و #دفترچه_یادداشت_گوشی_مون پر بود از #تکست_عاشقانه تا براش بفرستیم. می فرستادیم و می خوند. می خندید و می خندوند.چندتا عکس ازش سِیو کرده بودیم و با آهنگ "#آهای_خبردار" #همایون هزاربار نگاهشون می ‌کردیم.بعد یهو رفت، رفت و پیداش نشد.فکر نکنی از اوناش بود که تا جا توی دل وا می کنن می زارن می‌ رن، از اوناش نبود.هر اومدنی یه رفتنی داره، هر رفتنی هم یه حکمتی لابد!حکمتش این بود که یاد بگیریم #آدم مال رفتنه
 
من اصلا به روی خودم نمیارم.
از احساس گذشته و حماقتام و صبوریای اون.‌
يادش که میافتم شرمنده میشم که چقدددد بیشعووور بودم.چقدددد‌نمیفهمیدم این راهش نیس .نه که کار خطای افتصاحی ازم سر به بزنه هاااا.ولی سوتی و کثافت کاری زیاد داشتم.و وقتی یه سال گذشت دیگه رفتم تو سکوت مطلق و قایم باشک بازی .نباشی‌،هستم!باشی ،میرم!نمیخوام چشمم به چشمت بیوفته.همین!نه تو .نه هیچ کس دیگه!

فقط گفت رماناتو خوندی؟گفتم رمان؟
گفت آره دیگه اونروز تو کلاس .
کمی تاریک شده ام،میخابم ،نمیجنگم برای رویاهایم.بیدارم،در رویای روزهای گذشته،يادش مرا فراموش کاش!
دخترک قصه همین روزها درست همین روزها سال پیش ارتباطی را شروع کرده بود،خوشبینانه عاطفی،او فرق داشت البته،به دخترک حس اطمینان میداد،گذشت چند ماهی گذشت باهم خوش بودند،گاهی هم پسر داستان خطاهایی میکرد،دخترک میبخشید.اوج رابطه،اوج اوج رابطه،وقتی عشق جوانه زده بود در کل بدن دختر ،رفیوز!پسرک او را نخواست،گفت نمیشود ،آینده ندارد ،به جایی نمیرس
میدونی چیه؟ گاهی فکر میکنم
خدا منو تو یکی از میلیونها سیاره اش گذاشته بعد يادش رفته من اونجام
 من هی داد میزنم خدا ولی فقط انعکاس صدامه که برمی گرده خدا
الانم رو تخت دراز شدم و با خودم فکر میکنم که با چه زبونی باید باهاش حرف بزنم مثل آدمیم که هر آه ارتباطی امتحان کرده اما نشده که نشده 
همسایه خانه رو به رویی بادبادک هوا کرده البته موفق آمیز نبود فقط لحظه‌ای بالا آمد و سقوط کرد احتمالا کیس مناسبی است برای اینکه ایمان بیاوریم دنیا هنوز قشنگیاشو داره. البته جدی داره چند روز پیش گربه سفید خاکستری که فسمت خاکستریش راه‌راهه و نمیدونم اسمش چیه اومد پشت پنجره یه کم بم نگاه کرد و رفت. دقیقا جایی که سال پیش یا شایدم دوسال پیش بچه گربه ای جا مانده بود، تراژدی عظیمی بود اگر دقت میکردی بچه گربه‌ای تنها بی کس کنار خواهر مرده اش رها شده
حالا که پاسی از شب گذشته و همچنان خواب به چشمام نمیاد، یهو این فکر افتاد توی سرم."اگه یه روز نباشم، اتفاقی عکسمو دید، کدوم یکی از خاطراتم/اخلاقم، يادش میاد؟!" غر زدنام؟ صبوری هام، بچگیم، بد بودنام یا خوب بودنام؟ 
خدایا تا ابد دوتاشونو برام نگه دار*_*
امروز عالیترین و بدترین روز دنیا بود، خدا یا مرسی:)

#ف مثل فرشته زمینی:)
شاید به خودش آمده بود و یاهـم خیلی وقت پیش مهم بودن این موضوع رو يادش رفته بود !آخه یه زمانی من مثل ابر و بارون پیش یه سو استفاده کن گریه کرده بودم اون نون استفاده اش رو خورد !منم ناراحتیهای خودم رو کشیدم !ی یا دیگه موند !یاهم حرف دیشب منو خوب متوجه نشد !فقط همیناس دیگه !
احتمالا مسیرتون ب گرفتن گواهینامه رانندگی خورده باشه، وقتی امتحان آیین نامه قبول بشی؛ نوبت آزمون عملی میرسه، نوبت شما که میشه؛ نفر قبلی رو پیاده میکنن ( از ماشین میندازن بیرون ! )سوییچ و صندلی و گاز و ترمز رو هم میدن خدمتت که ازت امتحان بگیرن .حالا فکرش  رو بکن یکی تو نوبتش ؛ افسر رو يادش بره و جو گیر شه!فکر کنه ماشین رو بهش دادن که مال خودش بشه  تا ابد و قرار هم نیست پس بگیرن. فرض کن جوگیر تر هم بشه پا بزاره رو گاز ،  بزنه به عابر بزنه به درخت و
خدا می‌گه: ما قرآن را برای «ذکر» آفریدیم.هوم. یعنی چی؟ یعنی خدا نشسته فکر کرده، گفته خب، من یه کتابی می‌خوام بفرستم که موندگار باشه. چی باشه خوبه؟ هوم. ذکر.ذکر یعنی چی؟ احتمالاً بشه معنی کرد به: یاد.خدا دوست داشته به يادش باشیم. یادمون نره که اونم هست.جالبه. انگار با یه داستان عشقی طرفیم. :)
اعصابم خورده هرچی کار انجام میدم خوب در نمیاد و تموم نمیشه داره اون روی من بالا میاد .
هی منتظرم یه پیامی بده که دلم گرم بشه به يادش روزی صد بار پیاماشو چک میکنم البته نه وسط درسام ، 
اخه  خودش گفته بود که بهم پیام میده منم چشم به راه این روزنه کوچیک نشستم که یه پیام بیاد و تو دلم پروانه ها پر پر بزنن ولی .
{تمثیلات و مثال های مهدوی - شماره 39}
 
کنکوری صدایش نزنیم
 
یاد امام زمان باید همیشگی باشد و نباید هروقت گرفتار شدیم بگوییم یا صاحب امان! زمان کنکور خیلی ها نذر میکنند و صلوات میفرستند. در حالیکه قرآن انتقاد می کند که چرا وقتی گرفتار میشوی یا الله میگویی؟ (عنکبوت آیه۶۵)
یاد لحظه ای، کار فرعون است. فرعون به محض اینکه دید دارد غرق میشود، گفت: خدایا الان توبه کردم. خدا گفت: «وَ لَیسَتِ التُوبَه» توبه فایده ای ندارد. توبه دقیقه آخر بی فایدست.
ما هم
یه روزی روزگاری ساااالها پیش ما یه دوست شهید انتخاب کردیم!اینم لیــــــنک لحظه خداحافظی یه کری هم خوندیم که آقای سردار مهدی خان خودت صدا کن بیام
یک سال گذشت و من اتفاقی برای پایگاهش فعالیت کردم بدون اینکه بدونم و بعد متوجه شدم! فهمیدم صدام کرده چون اصلا يادش نبودم بعد از اون خداحافظی تو این یک سال.
حالا چند روزه فهمیدم دختر عموی ایشون همکار بندست و دخترِ دخترعموشون شاگرد بنده!من اصلا از فامیلی همکارم متوجه نشده بودم که فائزه جون دوست جونی
شانه های دلربای یار میخواهم فقط
تکیه گاهی مثل یک دیوارمیخواهم فقط
مانده ام من بر سر یک اشتباه لعنتی
فندکی با چند نخ سیگار میخواهم فقط
در هوای سرد پاییز و به يادش نیمه شب
شاملو را با نوای تار می خواهم فقط
شک و تردیدی که افتاده به جانم اینچنین
جسم و روح یار را بسیار می خواهم فقط
سید امشب را به یاد یار نجوا می کند
باز هم یک کاغذ و خودکار می خواهم فقط
1. امشب فهمیدم چقدر نمیدونم قدر داشته هامو. مگه یه ادم چی میخواد؟ جز اینکه بقیه به يادش باشن. حالشو بپرسن. بهش شب بخیر بگن :)) روز تولدش يادش باشن و به روی آدم لبخند بزن. نگران آدم شن. دنیا کثیفه عوضیه مزخرفه. ولی ما هرچقدم بد باشیم ذاتمون که خراب نیست؟ هست؟ من اگه یه روز بفهمم به خدا خیانت کردم همه چیو تموم می کنم. 
2. نگرانم. چون در وضعیت فعلی به طرز افتضاحی افتضاحم. ولی همیشه این شکست ها جسورم می کنن. 
3. در پی پیچوندن تیشرت داداشم امروز ی
خاطراتم زنده شده‌اند. توی اتاق کوچک دانشکده کنار لابی خودم و آریا را می‌دیدم که پروژه‌ی کامپایلرمان را می‌زدیم و خوراک جوجه‌ی با استخوان ر ا بدون قاشق و چنگل می‌خوردیم. اینجا با رسول دور میز لابی دور می‌زدیم و صحبت می‌کردیم. سوار ماشین کیانوش شدم و رفتیم خوابگاه برای خواندن درس طراحی زبان‌های برنامه‌نویسی برای پایان‌ترم. درسی که از آن اندک‌مقداری بلد بودیم. اینجا لب پنجره می‌نشستیم و با دوستانمان راجع به دنیا و زندگی صحبت می‌کردی
بعضی وقتها استرس و فشار کاری آنچنان به آدم حمله می کنه که صدای شکستن استخوانهایت را هم میشنوی. خیلی جالبه که آدم يادش میره که هیچ چیزی ارزش سلامتی را نداره
شرایط وقتی بد میشه انگار آدم هم قاطی می کنه و دیگه نمی تونه عاقلانه فکر بکنه
ادامه مطلب
 
این فیلمایی که مربوط به دورکاری هستن و طرف يادش میره دوربینشون خاموش کنه در نهایت لو میره با پیژامه هستن؟؟؟
شما راجع به عشق چنگیز چه فکری میکنید؟ به نظرتون من از بالا مانتو روسریم از پایین شلوار خونه ای یا کلا رسمی؟
افکار تو نو با ما در میون بذارید
*شایان ذکر است که افکار شما فاقد هیچگونه اعتبار هست
شاید به خودش آمده بود و یاهـم خیلی وقت پیش مهم بودن این موضوع رو يادش رفته بود !آخه یه زمانی من مثل ابر و بارون پیش یه سو استفاده کن گریه کرده بودم اون نون استفاده اش رو خورد !منم ناراحتیهای خودم رو کشیدم !ی یا دیگه موند !یاهم حرف دیشب منو خوب متوجه نشد !فقط همیناس دیگه !
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه.
راستش من خانمی هستم که دقیقا ۵ ماه پیش (۵ خرداد ۹۸) خواهر ۲۲ ساله ی گُلم رو که خیلی خیلی دوستش داشتم و خیلی دختر دوست داشتنی و ماهی بود رو از دست دادم، یعنی یه فاجعه ی واقعی بود برای ما و یه کابوس وحشتناک. 
کاش برای هیچ کس همچین اتفاقی نمی افتاد. خیلی خیلی خیلی سخت بود، من اول که خواهرم فوت کرد خیلی ناراحت شدم، مثل بقیه اعضای خانواده. این ناراحتی و گریه و زاری یه ماه طول کشید و بعد تموم شد. 
من حتی لباس سیاه رو دیگه
۱. کتاب Harry potter & the half-blood prince 2 رو شروع کردم [ اااا دلم میخوا زودتر برسه اونجاش که میفهمن اسنیپ چق خوبه:اشک] [ازین که بازیگرش دیگه نیس دلم میگیره ولی براش خوشحالم که یه همچی اثری ازش مونده که تا قرن ها يادش تو دلا میمونه ]
۲. فرنی شیرین و خوشمزه + بیسکوییت چند غله کاکائویی ستاک
۳. معمای ضرب المثلای اموجی رو با خواهری حل کردیم
دانلود آهنگ قدیمی داود مقامی اگه يادش بره 
دانلود آهنگ شاد قدیمی کوچه بازاری دل من شکسته طاقت نداره والا (اگه يادش بره که وعده با من داره وای وای وای) از داود مقامی با کیفیت 320 و 128 به همراه متن
ریمیکس اگه يادش بره که وعده با من داره
Davod maghami yadesh bere Musics Center

ادامه مطلب
يادش بخیر، روزگاری که نگرانم میشد و برایم دعا میکرد. و احساس موفقیت سربلندی تمام وجودم را فرا میگرفت.      اشعار بی قید و قافیه ام را اصلاح میکرد   مثل بلبلی چه چه ن برایش میخواندم  اشعاری که منتخبش بودند را عین فال حافظ باز میکردیم و برایم میخواند و من هیچوقت فراموش نخواهم کرد آن حجم عمیق احساسات را 
عاشق اسمم شدم
تا صدا کردی منو
روزی که داشتم از خیابون رد میشدم
اون L90 سفید رو دیدم، ولی بازم رفتم وسط خیابون
ترسیدی
اسممو بلند داد شدی
با جیغ و با ترس
ولی نمیدونی من او لحظه چقدر خوشحال بودم
اولین بار بود که اسممو صدا میزدی
عاشق اسمم شدم
تا صدا کردی منو
يادش بخیر :)
بسمه رب الحسن (ع)
 
از بچگی دوست نداشتم سمت نذری برم و
منتظر میموندم تا نذری سمتم بیاد .تو مسیر کربلا هم همینجوری بودم
اما رفقا موکب های تغذیه رو، روش چتر زدن
جوری که 3 بار ناهار میخوردن
3 بار شام.
امشب جمکران بودیم
و حین خروج یه جایی موکب مانند، داشت غذا میداد
نمیخواستم برم سمتش اما یه لحظه یه بغض خفیفی اومد و ما رو بیاد "الی الطریق" در اربعین 98 انداخت
بیاد اربعین، رفتم و تو یه صف طویل غذا ایستادم.
 
__________________
پ.ن 1: آی رفیقا

حرم کرب و بلا يادش ب
به شدت دلم میخواست کتاب های بچگیمو الان میداشتم میدادم به پسرخالم که الان ۸ سالشه و سن خوبیه برای خوندن کتاب های کودک اما متاسفانه وقتی کلاس چهارم بودم مامانم همه کتاب داستانامو داد به دخترخالش که بده به بچه هاش :/// هیچوقت گریه های اون شبم یادم نمیره و هنوز که هنوزه يادش میفتم داغ دلم تازه میشه و به هیچ وجه نمیتونم مامانمو ببخشم  کتاب های عزیزم :(
ساعت هیفده دقیقه بامداداز آدمی که دو ساله ندیدمش و قبلنم همکلاسی عادیم بوده
توی تلگرام پیام تبریک گرفتم
در حالی که اصلا تولدم نیست
و اصلا آیدی یا شمارمو از کجا آورده
و اصلا از کجا این وقت شب يادش افتاده که به من تبریک بگه؟
قضیه از ریشه و اساس مشکوکه-__-
پ.ن:تازه برام آرزو کرده یه عالمه ساله ام بشم:///!!!
همیشه فکر میکردم انتخابات پرشور فقط ریاست جمهوریستولی این انتخابات رسما همه معادلات ذهنیم را بهم زد.از تمام هیاهوی قبلش، خود روزش و بعدش‌.ما حافظه تازیخیمان ضعیف است ولی کاش هیچ کدام از درس‌های این انتخابات را یادمان نرود.کاش مثل صدا و سیما که یکهو يادش می‌آید ماه رمصانی هست، با انتخابات به صورت پدیده ناگهانی برخورد نکنیم.کاش فرزندانمان، انقدر قوی باشند که با هیال راحت مملکت را دستشان بسپاریم.
پ.ن: يادش بخیر!
اون موقع ها هنوز خیلی از این ویدئوها مد نشده بود و حداقل برای من شاید اولین باری کبود که با قدرت موزیک و تصویر با هم جوری به فیض می رسیدم که انگار توی محل ویدئو بودن رو تجربه میکردم :) 
يادش بخیر چققدددددددر دیدمش و گوشیدمش اون روز!
به نظرم رسید تو هوای پاییزی جالب باشه تقسیم کردن حسش با بلاگم! :)
خاله ی بابا دیروز مرد
امروز خاکسپاریشه
مامانم 7ونیم صبح سر صبحونه به این بهونه يادش افتاده باز بشینه برام وصیت کنه
جلو خودش با سکوت و خنده ای که عصبیه بیشتر ردش میکنم
اونم فک می کنه من الان چقدر به شخمم ام باز ادامه میده
 
اما الان از وقتی رفتن تا الان یه بار تف انداختم تو هوا
الانم نشستم گریه میکنم :/
بعد میان میگن چه مرگته؟ چرا افسرده ای؟ چرا عصبی ای؟ 
یک قسمت از سریال مجید بود که مجید 100 تومن از یک طلافروش طلب داشت و تا آخر داستان به هزار مدل مختلف فکر میکرد که چطوری بره این پول رو از اون شخص پس بگیره چون میخواست واسه دوربینش فیلم بخره و اون تنها پولش بود. اما چون برای طلافروش چیزی نبود، اون مرد اصلا يادش نمی اومد که 100 تومن به این بچه بدهکاره!
ادامه مطلب
يادش بخیر
وبلاگ و وبلاگ نویسی.
آخرین بار  که یه وبلاگ داشتم رو راستش یادم نمیاد شاید 12 سالم بود. شاید کمتر.
تمام کودکی و ابتدای نوجونی من توی اینترنت و چک کردن وبلاگ بازیگرای هم سن و سال خودم گذشت :) الان که بهش فکر می کنم حتی خندم میگیره و بعد هم حسرت میخورم به حال زمانی که به بدترین شکل ممکن از دست رفت .
ادامه مطلب
من دیشب یه دعای دیگه کرده بودم انگار خط رو خط شد
امروز ی مریض اومد ک ۹ تا دندون دو کوادرانتشو کشیدم:/
ولی به اندازه کشیدن یه عقل درست حسابی لذت نداش.‌
بجز قسمت بخیه که کانتینیوز زدم واسه اولین بار و خیلی ذوق کردم**)
(بماند ک هرچی فکر میکردم یادم نمیومد گره اخرو چطور باید بزنم و به همه هم گروهی هام متوسل شدم تا اخرش باهم فکری يادش اومد یکیشون ) :))))))
من دیشب یه دعای دیگه کرده بودم انگار خط رو خط شد
امروز ی مریض اومد ک ۹ تا دندون دو کوادرانتشو کشیدم:/
ولی به اندازه کشیدن یه عقل درست حسابی لذت نداش.‌
بجز قسمت بخیه که کانتینیوز زدم واسه اولین بار و خیلی ذوق کردم**)
(بماند ک هرچی فکر میکردم یادم نمیومد گره اخرو چطور باید بزنم و به همه هم گروهی هام متوسل شدم تا اخرش باهم فکری يادش اومد یکیشون ) :))))))
یه وقتایی نمیشه گفت "بگذریم"
از بعضی آدمها . از بعضی خاطره ها
از بعضی دوست داشتن ها
نمیشه آسون گذشت .
نمیشه روزت رو بی " يادش بخیر" شب کنی، نمیشه از کوچه ای بگذری صدای قدماش، صدای حرف زدناش نپیچه تو پسکوچه های دلتنگیت
نمیشه بی خیال شد . نمیشه گذشت . !
 
 
چرا تا صبح بیداری هر شب !!! این چه مدلیه؟
اعصابشون داغون میشه از این مدل
 
 
سلام!
این یک مطلب آزمایشی‌ است! حالا که دسترسی به اینترنت -ان شاءالله- موقتا دچار اختلال است، شاید بتوانیم از کامنتدونی مطالب این وبلاگ به عنوان صفحه‌ی چت گروهی استفاده کنیم! يادش به خیر، زمان دانش‌آموزی ما (راهنمایی خصوصا) این کار خیلی رایج بود.
فعلا می‌توانیم درباره‌ی این‌ها حرف‌ بزنیم:
۱. تصویب محتوا و طراحی برد هفته‌ی پیش رو
۲. چه کارهای دیگری می‌توانیم در پژودان انجام دهیم؟
۳.
يادش به خیر
اخوی بزرگ مهدی می‌گفت: يادش به خیر من روی مهدی تمرین پدر بودن می‌کردم، یه روز مهدی کارنامه اش را آورد، برخلاف همیشه نمره هاش خیلی خوب نبود، روش نشد بده به بابا ولی سرش را انداخته بود پایین و آورد توی زیرزمین پیش من، نگاهی کردم و با تعجب گفتم مال خودته؟!! گفت آره، می‌خواست بشینه که بهش گفتم: نَشین، با این نمره میخواهی روی زمین هم بنشینی.
اون هم ایستاد و زیر چشمی نگاهم کرد، میخواستم مثل ناظم ها بگم؛ یه پاتم بالا ولی دلم نیومد آخه خیل
فردا شب این موقع هندزفری تو گوشام دارم البوم ارتارو گوش میدم ! امیدوارم مثل البوم کوروش (۴۲۰) عالی باشه و هنه ترکاش قابل قفلی زدن باشه !!
يادش بخیر شبی که البوم کوروش اومدو من توفاز چسناله هم بودم دیگه یه سری چرت و پرت تو اون وبم نوشتم .
Ye wan tony.Arta 
نمیدونم این حس مردن چرا دست از سرم برنمی‌داره. حس می‌کنم در روزگاری نه چندان دور خواهم مرد. فکر کردن بهش آزارم میده ولی ناراحت نمیشم، میتونم بخندم. خود اون مردن درد نداره، یعنی خب اگه مردن بی دردی باشه درد نداره ولی درد کشیدن بقیه از این مرگ غم انگیزه. انسان فراموشکاره ولی. امیدوارم زود فراموشم کنن. مثلا مامانم يادش بره دختری مثل من داشته:)) مضحکه ولی کاش میشد.
حالا ایشالا که نمیرم و از این نمردن استفاده کنم.
+ در عدم نالیدن.
ارزش بعضی چیزا با به زبون آوردنش از بین می‌ره. این آخرِ بدبخت بودنه که به کسی بگی گاهی حالم رو بپرس.همیشه دیدن یه پیام ناگهانی، شنیدن یه سلام بی‌هوا، از آدمی که انتظارش رو می‌کشی، می‌تونه حال و روزت رو عوض کنه.گاهی آدم، خودش رو گم و گور می‌کنه، فقط به این امید که یه نفرِ «مشخص» سراغش رو بگیره. بر خلاف تصور، خوشحال کردن آدمِ غمگین خیلی سخت نیست، فقط کافیه وانمود کنی به يادش هستی.
انا لله و انا الیه راجعون
با نهایت تأسف و تأثر به اطلاع همشهریان عزیز می رسانیم شادروان ، مسلم ملکوتی خالدی بزرگ خاندان ملکوتی ساکن  شهر کاشان به علت کهولت سن دارفانی را وداع گفت و به دیدار معبود شتافت . 
مدیریت و هیئت تحریریه ی خالدنیوز ، درگذشت این پدر مهربان را صمیمانه تسلیت عرض می نماید . 
روحش شاد و يادش گرامی #درگذشتگان_خالدآباد
و ساعت ۴ صبح من به کسی فکر می کنم که به من فکر نمی کن
و حس می کنم خیلی وقت که از ذهنش پاک شدم
به یه دوستی از دست رفته فکر می کنم
و تصمیم اینکه شاید ادامه اون درست نباشه
شاید امتدادش فقط بخاطر اصرار من تا حالا بوده
و بهتر بهش بگم دلم برات تنگ میشه خیلی زیاد ولی قرار توام تبدیل به خاطره ها بشی
خاطره ای که چند سال بعد بگم يادش بخیر امیدوارم سلامت باشه هرجا که هست
من اصرار به موندن ادم ها نداشتم
چون هیچوقت اصرار من هیچ تاثیری نداشته
زندگی را باید آموخت ؛از فصول و مهربانی و اتحادشان ؛یا از کوچ دسته جمعی پرستوها ،رقص زیبای طاووس،از قلمرو منقرض شده شیرها ؛یا کناره گیری عشق بهمن به فروردین و سپردن دلداده اش به اسفند ، آدمی مجبور است که بیاموزد، چراکه؛ تا دم مرگ به آموزش نیازمند است،آموزش و پرورش روح رشد و ترقی آدمیت است ؛که او را به انسانیت سوق می دهد.
انسانیت سرچشمه از گذشته دارد ؛همان گذشته ای که آنرا در بقچه مادر بزرگ گره زدیم و در سرداب نامهربانی پنهان نمودیم .يادش بخیر
یادتونه گفتم اگه به اندازه کافی نخوابم نمیتونم درس بخونم؟
دروغ گفتم مث چی
از رو شکم سیری حرف زدم
الان که مجبورما چوب میکنم تو چشمم که خوابم نبره این درسا رو به یه جایی برسونم
واسه غدد و سر و گردن که تو دو روزش کلا سه چهار ساعت خوابیدم
دیروز و امروزم حدودا روزی پنج ساعت
الانم خمااااار هی چشام میخواد بره
ولی سرعت خوندن رو می برم بالا که مغزم گوزپیچ شه خواب يادش بره تا بفهمه رئیس کیه
آقا ما چن وقت پیش که تقریبا پنج شش سالی میشه جو گرفتتمون و اومدیم
که احضار ارواح کنیم
رفتیم اینترنت جستجو نمودیم و يادش گرفتیمهرچند گفته بود بهتره دونفره باشه ولی برا من
یه نفره کار کردشاید  روحه حوصله اش سررفته بود گفت یه تفریحی بکنیم !!
حالا
اومدیم ورد و نمیدونم مواد لازم و کاغذ قلم و اینارو فراهم کردیم شرو کردیم
ادامه مطلب
نتیجه ی اخلاقی از داستان میشه فهمید اونایی که فراموش کردن برای چی اومدن تو این دنیا . مثلا کسی که موقع نماز خواندن هواسش به کارش و يادش میره که خدا داره صداش می کنه برای نماز و یا کسی که خیلی مال داره و وقتی خدا بهش میگه خمس بده و کمک به فقیر بکن اونوقت کم میاره و فراموش می کنه حرف خدا را و یا مثل کسی که چشمش از اصل این روزگار بسته است  و به فرعیات می رسه . در اصل همون کور کور بودنه . 
پس مواظب خوبیهاتون و حرف های خدا باشین 
یا علی مدد 
کتاب "هفت عادت مردمان مؤثر" رو دارم میخونم و این کتاب قشنگ دست میذاره رو نکات اصلی و ظریفی که بهشون خو گرفتیم و دچار بی توجهی به آثار و نتایجشون شدیم و همین اتفاق باعث درجا زدن هامون شده.همزمان با خوندنش یادداشت برداری هم میکنم تا به زبون قابل فهم برای خودم توضیحش بدم و بتونم هضم و درکش کنم و به توصیه هاش که رسیدم عملیشون کنم.
حین یادداشت برداری یاد یه عزیزی افتادم که اونم همین اخلاق رو توی دوره دیدن ها و کتاب خوندن ها داشت که حتما باید برای خود
 
متن آهنگ محسن چاوشی بنام بند باز
یه بند بازم من یه بند باز که دائم چشم توو چشم جماعت میوفته از رو طنابیه قلب دارم من یه ماهی قرمز که با تمام گلو چسبیده به قلابیه بادبادک گیجم اوج که میگیرم ممکنه کله کنم اما اسیر پروازمیه کیمیاگر تنهام که توی رویاهام از کُپه ی هیزم درخت میسازم♪♫♪ ♪♫♪ ♪♫♪ ♪♫♪دانلود آهنگ جدید محسن چاوشی به نام بند باز♪♫♪ ♪♫♪ ♪♫♪ ♪♫♪هنوز هیچ کتابی به هیشکی یاد نداده فرق درخت با شاخ گوزن چیهجنین سقط شده یه حافظه است
آقا دیروز سرکلاس بودم.
یادم اومد که ابتدایی که بودم، یک کیف دارا و سارا مشکی رنگ داشتم.
بعد فک کردم گفتم ای بابا! اون رو که انداختیم دور و دیگه ندارمش!
ولی یادم اومد تو آلبومم، یک عکس با پدرم که اون موقع ناظم مدرسه (!) بود دارم که کیفه هم فک کنم یا تو دستمه یا پشتم.
حالا اینو می نویسم، ان شاءا. رفتم خونمون بعد امتحانات پایان ترم، حتما عکسشو میزارم.
هعی! يادش بخیر . .
ای کاش من هم روبیکا داشتم
ستاره هفت هشتاد هر چه زدم روبیکا به گوشی ساده ی من راهی پیدا نکرد
ای کاش من هم ایران ایران می خواندم و گوشی ام یک گوشی ساده سیب گاز زده بود
گوشی سیب گاز نزده برای خوبان
يادش بخیر امام صادق لباس رویش جنس خوب بو د و از زیر لباس خشن و سخت می پوشید
اما امروز لباس ساده می پوشند و در باطن آن کار دیگر می کنند
کتابی که میخونم تینیجی عاشقانه س. بامزه س. این خیلی مهم نیست. می خواستم بگم که ظاهرا تو بلاد کفر آدما . ینی دختر پسرا، یه آهنگ دارن. یه آهنگ برای خودشون که براشون معنی خاصی داره. و من متاسفانه باید به عرض خودم برسونم که من یه آهنگ با یه نفر دارم که هر دو هفته یه بار به يادش میفتم و امشب وقتی متوجه این موضوع شدم کتابو پرت کردم یه گوشه و فهمیدم که هنوز جاش درد می کنه. لعنتی لعنتی لعنتی
چه کرده چشم تو این مرد زخم آلود دیرین را
که يادش رفته آن پیمان سنگین نخستین را
من آشوب زمان و کینه افروز جهان بودم
نشانده بر دهانم بوسه هایت مهر تسکین را
هر آنکس که به فتوای من از خود عشق را رانده
بگو باز آورد با احترام این جام زرین را
که من بعد از دو قرن رفته از کاوشگری هایم
ندیدم در خم صد ساله این تلخی شیرین را
دلیلش هیچ چیزی نیست الا عشق الا عشق
به لب هایت اگر می آورد این شعر تحسین را
محمد صادق امیری فر
در فرودگاه لندن، بر نیمکتی هنوز خوابش نبرده بود که صداهایی شنید، دستی هم به شانه‌اش خورده بود. دو پاسبان بودند، بلند قد، یکی با تاکی واکی و آن یکی که، دست بر شانه‌اش گذاشته بود، پرسید: اینجا چرا خوابیده‌ای؟
_منتظر پرواز به برلنم.
_گذرنامه خواست. دادش. حالا دیگر ایستاده بود، گیج خواب. همان پرسید: تولد؟
سالش را گفت، ۱۳۲۶ که می‌شود ۱۹۴۸. روز و ماه تولد حتی به شمسی يادش نیامد. گفت: ما جشن تولد نداشته‌ایم که یادمان بماند. می‌بایست بگوید نسل ما، ی
قرار عاشقانه هایمان
همان
کافه ی دنج ِ قدیمی
کنار ِ فالی که برای چشم هایم
گرفتی و
دست هایی که به دست هایم
فشردی تا
جمعه يادش نرود
قدرت ِ عاشقانه های ته فنجان ما
از
دلتنگی های ِ غروبش بیشتر است
#آزاده_کج_کلاه
Add a commentمشاهده مطلب در کانال
اون هایی که معتقد هستند با دارایی به ظاهر کم میشه با توکل به خدا زندگی رو ساخت و نتیجه ش رو دیدن، بیان تعریف کنن. 
مثل همون و یدئوهایی که از سری صحبت های آقای علیرضا لاور توی برنامه بهشت شهر توی بهشت زهرای تهران بود و یک زوج آورده بودن که فقط به استناد آیه قرآن که خدا میگه از فضل خودش غنی میکنه ازدواج کرده بودن و نتیجه خوب بود. خود آقای لاور هم از خودش مثال زد.
البته فقط راجع به ازدواج نمگم، راجع به هر موفقیتی می‌تونه باشه. این هم که بعضی چیزها ب
چادرت، بهترین پناه من
پناهی بهتر از این ندارم
 
 
چرا می ترسم
از دور شدن از مادرم می ترسم
نفس های کم و بیش که به من زندگی دوباره می دن، از مادرم زهراست
از اینکه لحظه ای دستم از گوشه چادرش جدا بشه می ترسم
هنوزم، محکم نچسبیدم گاهی می رم پِیِ بازیچه ها مشغول میشم
 
وقتی که دیدی هر کاری که می کنی، دنیایی یا آخرتی، بازم يادش بودی، و از یادت نبرد مادرت رو 
بدون این مادر داره نگاهت می کنه
چه لحظه های شیرینی
داشتم فکر میکردم چند نفر من و اینجا رو يادشونه؟ اصلا کسی يادش هست؟!
گاهی اینقدر سر آدم گرم دنیای حقیقی میشه که يادش میره به دنیای مجازیش سری بزنه و چیزی بنویسه البته اگه حرفی هم باشه!
جالبه که فضای مجازی و آدمهاش تو همان مجازی بودن می مونن و کم کم اگه فعالیتی نداشته باشی فراموش میشی! 
البته که تو دنیای حقیقی هم آدمها به راحتی فراموش میشن,  بهم تهمت میزنن و چهره عوض میکنن!!
با خودم فکر کردم منی که کارم تمرین ِ و تمرین و مسابقه چه حرف جالبِ مخاطب
چشم چشم دو ابرویه بینی کوچولولباش شبیه غنچهیه صورت تپّلو
نازه مثل عروسکصورت ماه کودکروی لثه اش می بینیدو مروارید کوچک
وقتی که دندونا روتو دهن نی نی دیدیک فکر خوب و تازهبه ذهن مامان رسید
باید باشه از حالامواظب دندونايادش نباید برهمراقبت از اونا
با اون دو تا دست ریزنی نی ناز و عزیزنمی تونه بشورهکه دندوناشو تمیز
باید مامان یا بابابعد خوردن غذاتمیز کنند خوب خوبدندونای نی نی را 
پیامک یکی از شنوندگان رادیو به سوال مجری که ده سال دیگه کجایید و چیکار میکنید؟
ده سال دیگه با خونواده و نشستیم و میگم يادش بخیر ده سال پیش خدابیامرز خانم صداقتی برنامه اجرا میکرد ما گوش میدادیم :)
مجری برنامه (خانم صداقتی) : 
عمو چنگیز:
پیام دهنده:
و باز مجری:
_______________
پست نیمه شبیه دیروز کو ؟:| 
من گذاشتمش :/
دیر وقت بود که از حمام اومدم بیرون
دیدم چراغا خاموشه و مامان و بابا خوابن
تو دلم خوشحال شدم که مامان خوابه
مگرنه باز شروع میکرد به گفتن : زود باش موهاتو خشک کن و روسری بزن سرما نخوری و بیا این ژاکت رو بپوش و
از پله ها آروم رفتم بالا و اومدم توی اتاقم
بعدشم انگار که قرص خواب خورده باشم، سریع خوابم برد
چند ساعت بعد حس کردم ینفر اومد توی اتاق
رفت بخاری رو زیاد کرد
و اومد پتو رو بکشه روم
که گفتم: مامان تویی؟
گفت: اره، موهاتو خوب خشک کردی سرما نخور
همه ما یک نفر را داریم که نداریمش!می‌دانید چه می‌گویم؟
دوست.ش داریم
و با قلبمان می‌خواهیم کنارش باشیم.
به يادش بیدار می‌شویم 
و شب، قبل از خواب ، به او فکر می‌کنیم.
برایش ستاره ستاره دلخوشی آرزو می‌کنیم
و دوست داریم سبدِ دلتنگی‌هایش همیشه خالی از دیگران و پر از ما باشد.
یک نفر که می‌خواهیم دنیا خالی شود،
اما خودش باشد
کنار ما و بی حوصلگی های‌مان.
این یک نفر همانی است که با ما،
ولی بی ماست.
شیوا رها
خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

دکتر موسی نجفی شهرستان خدابنده xez دنیایی برای تکنولوژی فروش جوجه و بوقلمون درجی: دریچه‌ای رو به فرهنگ، زبان، مردم و خاک طالقان دانلود آهنگ - اپیک موزیک پایگاه اطلاع رسانی دکتر علی اکبر علیزاده بِرُمی فروش انواع ماگ و لیوان گروه وردا مهتو سوالات امتحان نهایی