نتایج جستجو برای عبارت :

مهم نیست دنیا بهم بخنده یا نه همین که تو برام بخندی کافیه

《گفت: میگم که برای شما فرقی نمی‌کنه. خیلی وقته که دیگه همه‌تون تنهایید. فقط هنوز گرمین حالیتون نيست. همه‌تون فقط خودتونید و خودتون. این همه میری تو خيابون تا حالا کی دیدی یه نفر همين‌طوری قدم بزنه و چشمش به آسمون و درختا باشه و بخنده؟ يا اصلا الکی بخنده؟
گفتم: خودم که می‌خندم.
گفت: نچ! تو حکایتت سواست. دیوونه‌ای.
دیدم راست میگه. خیلی وقته ندیدم یکی دل سیر بخنده.
همدم گفت: شما آدما همیشه تنهایید. منتها اینو هیچ وقت نمی‌فهمید. وقتی بچه‌اید فکر
برام جالبه یه عده هممم ی نیروشونو بسیج کردن که ما رو از هم جدا کنن!میبینی خدا؟جواب خوبی خوبیه.حالا همه با دقت بخونین.مخصوصا دشمنا.میخوام حسابی آتیشتون بزنم!بعد از این ببینم کسی داره این وسط موش می دوونه.کاری میکنم دیگه سایه ی من و محدثه رو نبینین!میخوام خوشحال باشه همیشه بخنده ولی.نمیذارم احمقایی مثل شما،احمقم نمیشه گفت بیشتر مثل روباه می مونین، با این حقه هایی که هم به من و هم به اون میزنن بتونن یه آجر ازین رابطه رو بردارن!محدثه حالا
برام جالبه یه عده هممم ی نیروشونو بسیج کردن که ما رو از هم جدا کنن!میبینی خدا؟جواب خوبی خوبیه.حالا همه با دقت بخونین.مخصوصا دشمنا.میخوام حسابی آتیشتون بزنم!بعد از این ببینم کسی داره این وسط موش می دوونه.کاری میکنم دیگه سایه ی من و محدثه رو نبینین!میخوام خوشحال باشه همیشه بخنده ولی.نمیذارم احمقایی مثل شما،احمقم نمیشه گفت بیشتر مثل روباه می مونین، با این حقه هایی که هم به من و هم به اون میزنن بتونن یه آجر ازین رابطه رو بردارن!محدثه حالا
Post five things that make you laugh-out-loud
کلا آدمیم که خیلیییییی کم و سخت میخندم خیلی چیزهای کمین که انقدر برام جذاب باشن که بخندن .
اگر کسی چند دقیقه از ته دل بخنده باعث میشه بخندم.
یه وقت ها خواهرم کاری میکنه که باعث خنده ام میشه.
یه وقت هایی تیکه های طنز ریوندی و مکس امینی 
یه وقت هاییم میفتم رو مود خنده و به ترک دیوار هم میخندم
لاک فیروزه ایم یه مدتیه سفت شده و نمیشه ازش استفاده کرد :( دلم گرفته ، یعنی دیشب ن حالمو گرفت ، این هفته خوب شروع شده بود ولی مثل اینکه من نمیتونم چند روز پشت سر هم خوشحال زندگی کنم ، دلم  یه لاک آبی کمرنگ که حالت صدفی داشته باشه میخواد :(
+: میدونید ؟ مهم نيست که یه دختر 23 ساله در مقابل یه پسر 15 ساله تو این جامعه حرفش خیلی بی ارزش تره ، برام مهم نيست کسی جنس مونث رو آدم حساب نمیکنه ، برام مهم نيست دنيا چقدر حق دختر ها و زن ها رو خورده ، برام مهم نيست
*این روزها شبها تا دیر وقت بیدارم 
*صبح زود بیدارم و بعد می خوابم تا لنگ ظهر ( ساعت 9.5 تا 10 )
*بدو بدو اشپزخونه نهار شستن ظرف و بعد این وسط پوشک هم عوض می کنم - به جان خودم دستهام رو می شورم -
*اوووووووووووووه چه پوشک گرون شده ما که نداریم پمپرز ببندیم به دخمله همين مای بیبی 40 تایی هم از 16 رسیده به 22  هزار 
*آسمان تازه ياد گرفته به قربون صدقه رفتن هامون واکنش نشون بده و با دهن بی دندونش بخنده البته نه همیشه بیشتر صبح های زود که اون حال داره و من با چشم
از خالص ترین حسایی که تا به حال تجربه کردم، يا که از ناب تریناش، که تا مغز استخونم رفت، وقتی بود که تو فست فود نبش خيابون نشسته بودیم و وقتی نیگاش نمیکردم، با دقت نگام میکرد و منم به عمد هی حواسمو به چیزای دیگه میدادم که بیشتر کیف کنم وقتی داره اون شکلی نگام میکنه:))
چی شد يادم افتاد نمیدونم اصلا، فقط میدونم قبل ترش مبحث کاملا جداگونه ای توی ذهنم بود. این روزا چی میگذره تو من؟ خونه و اسبابش توی ذهنم جزیيات رو کنار هم میچینم و خونه ی قشنگ خودم رو
برام مهم نيست چند شنبه اس. برام مهم نيست ساعت چنده. برام مهم نيست دیر شده يا نه. بذار کل دنيا قرنطینه باشن، این که بهونه چی باشه فرقی نداره. نمیدونم دارم به قول خارجيا اُوِرثینکینگ میکنم يا تو هم اندازه ی من دنبال بهونه ای اما. همين که هر چند روز یه بار شده اندازه ی پنج دقیقه دم در هم میبینمت تو این روزا غنیمته. و فکر نکن که نمیفهمم از این که نگرانیم رو برا خودت میبینی خوشت مياد! من نگرانتم و تو نگران ترم میکنی چون انگار دیدن نگران بودنم به خاطر
تو برام مثل بوسه اخرمادر رو پیشونی پسر سربازشی،تو برام مثل اخرین بادوم تلخ بین بادوم های شیرینی،تو برام مثل سرکوفت های گاه و بیگاه پدری،تو برام درست مثل چشم های دریده شکارچی رو سرخی خون آهو نگون بخت تلخی،حسرت نبودنت درست مثل حسرت پاک کردن جواب سوال درست تو امتحانه مهم اخرساله،تو برام مثل اون کفش قشنگ ته جا کفشی که هر بار بعد پوشیدنش پاهام تاول میزنه دردناکی،تو برام مثل عدالت،حقیقت تلخی،مثل قهوه تلخی که نميارزه به کلاسش،مثل قهوه قاجار تلخ
هیچی خوشحالم نمیکنه ٬ بودن توی این دنيا اصلا هیچ جذابیتی برام نداره ! من تموم پل های پشت سرمو خراب کردم و حالا موندم وسط یه پرتگاه عمیق که هر طرفی برم ٬ میمیرم ! هیچی رو نمیتونم نه تغییر بدم نه هیچی ! آینده برام مبهمه ٬ حقیقتا خیلی در عذابم و روزها به سختی میگذره ٬ به مرگ فکر میکنم ؟ هر روز و هر روز و هر روز ! چیزی برای تغییر وجود نداره٬ يا اگه داره من نمیتونم ٬ همیشه همين بوده ! می‌دونی این روزا رو با چشم میدیدم :) ولی تلاشی برای تغییرش ندادم ! همه چ
فکر کنم پاییز و زمستون 93 بود.حال روز خوبی نداشت.زندگی بهش سخت گرفته بود.سعی میکردم حواسم بهش باشه.بیشتر باهاش حرف بزنم.بیشتر بخوندونمش.ترغیبش کنم به کارایی که دوست داره.حرف میزدم براش میخندیدم تا بخنده.حالا انگار اون داره همه اون کارا رو برای من میکنه.میخواد باهام حرف بزنه.میخواد بگه زندگی میشه که قشنگ باشه.میگه که نگرانمه.سعی میکنه حالمو خوب کنه.ادم کم حرف و کم خنده همیشه حالا از چیزاییی حرف میزنه که برام جالبه
اون موقعا میفه
نمی گویم تمام مردها در هر لحظه به انتظار خنده ی شما نشسته اند تا شما بخندي و اونا سوء استفاده کنند، نخیر اما در هر حال عده ای هستند و باید شما احتياط نمایید.
نظر بنده:
اول:
اگر در یک جا مردی نامحرم حضور داشت از شوخی بپرهیزید، چون همانطور که گفتم ممکنه خنده ی شما نوعی لذت و وسوسه ایجاد کنه. همين لذت سبب دو معضل میشه.
معضل اول اینه اطرافيانت ممکنه خيال و فکر می کنند که شما به خاطر حضور اون مرد شوخی میکنی و می خندی تا غیر مستقیم بهش نخ بدید. 
خانم های
آفتابگردون هارو توی گلدون روی میز مرتب کردم و خودم رو پرت کردم رو کاناپه بغض داشت خفم میکرد و من قلبم شکسته بود تا دیروز تقلای بیهوده ای داشتم تا همه چیز رو درجای درست خودش قرار بدم و تلاش میکردم تا جایگاه خودم رو پیدا کنم ولی از همون دیروز دیگه برام مهم نيست چه اتفاقی می افته دیگه برام مهم نيست دیگه برام مهم نيست دیگه برام مهم نيست 
و فقط امیدوارم دیگه فردایی درکار نباشه تا بلند شم .
آشنایی با سحر قشنگترین اتفاق زندگیم بود. آرامشی که این روزها نصیبم شده ، حس عشق و دوست داشتن بی منت بی توقع بودن . بخشیدن و رها شدن.‌. همه و همه با راهنماییهای سحر عزیزم در من پدیدار شد . خوشحالم بابت تک تک نشانه ها . خوشحالم بابت معجزاتی که من میدونم و همين برام کافيه
خدايا يادته هر بار خواستم باهات حرف بزنم شدم شبان؟ يادته بعضيا میگفتن خدا رو خداگونه صدا کن؟ آقا ما شبان گونه صدا کردیم و همش گفتم خدای من باظرفیته واسه من کلاس نمیذاره و مش
و خدا خندید.
به نظر میرسه ما هنوز توحید واقعی رو درک نکردیم وقتی بهمون فرشتگان میگن که خدا بهت خندید میگیم که بابا چی میگی کجای اسلام اولا اومده خدا میخنده دوما حالا فرضا راضی باشه از تو و من بعد شما نگاه کن خدا اونقدر بزرگه که اگه یه لحظه هم بخنده از اونور داره عذاب سر بعضيا نازل میکنه یعنی میگیم که اصلا خدا امکان نداره هم راضی باشه هم مغضوب ببین درست میگيا ولی هنوز به توحید نرسیدیم درسته خدا بزرگه ولی وقتی خندید به من و تو دیگه خندیده دیگه
دلتنگ شده ام !!!
از دلتنگی کسانی که دوستشان دارم.

امروز رفتم عمل کردم سرمو.افتضاح بود .واقعا افتضاح.انگار اون امپول بی حسی به درد لای جرز در هم نمی خورد
مردمو زنده شدم تا توده دراومد
کاش تموم بشه این روزا .خسته ام.
واقعا راهروی اتاق عمل جای ترسناکیه .ولی اتاق خودش جای خنده و شوخی.
بدبخت جراح نمی دونست از حرفای من بخنده يا عمل کنه .
 دم دکترم گرم .
برایم گریه کردی ، باز تو امشب رد پای اشکات رو گونه س هنوزصدای هق هقت را می شناسمچشات زیر بارون اشک هر روز میون ناله های هر شبه توخدايا گفتنت را می شناسممخواه پنهان کنی از من غمت راجریحه دار میشه روحه احساسم دلت در حسرت پايان هجر استتمنایی جز دیدارم نداریتموم سال و ماه و روز و هفته‌تمنتظری سر رو شونم بذاری نمی خوام تو رو غمگین ببینمنگاه عاشقت بگذار بخندهبشور از سر و صورت گرده غصهبزار دنيا در دردو ببنده سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
صبح 23 نوامبر یک صبحی متفاوت برام بود. از ساعت 6 صبح رفتیم کنار ساحل ورزش کردیم و آرش مثل یه مربی پا به پای من میدوید. تمام این روزها برام درست مثل یه فیلمی میمونه که انگار خیلی وقت بود منتظر تماشاش بودم.
وقتی به این دوره ها و آینده شغلیم فکر میکنم، تلاش های آرمسترانگ درست روبروی چشام قرار میگیره. همه چی منظم و مرتبه و برنامه ریزی شده است و هیچی بهتر از این نمیشه. 
درسته که قرار نيست مثل آرمسترانگ فضانورد بشم ولی این شرایط و خاص بودن شغلم باعث شده
قید دوستی هایی که حالت رو بد میکنن رو باید بزنی
جمله ی زیبا و سنگینیه.
از دوستی با ف لذت میبردم،اما تحمل ف۲ برام سخته.رابطه ی ما سه نفره شکل گرفته!و انگار سه نفره معنا پیدا میکنه!اعتقادات،رفتار و عقایدش اصلا اونی نيست که با من مچ بشه!
با اینکه برام سخته،اما،قیدش رو زدم!قید هر دوشون رو با هم.
پ.ن:سخته برام.
به هرچی دلم بخواد ایمان ميارم. هرچی دلم بخواد گوش میکنم. هرجور بخوام وقت میگذرونم. من دلم میخواد زندگیمو صرف چیزایی که خوشحالم میکنه، کنم. من میخوام بریزمش دور. وادفاک؟ دلم میخواد هدرش بدم. میخوام به روش مدی هدرش بدم. میدونی چرا؟ چون ایتس فاکین ماین. برام مهم نيست اگه وجودم هدر دادن وقت و هزینه و اکسیژن باشه. هل، بذار باشه. این سهم من از این دنيائه. چون من به دنيا اومدم. و نمیتونن این حقو ازم بگیرن. من به دنيا اومدم، و وظیفه ندارم مفید باشم. نه،
#زن 
یک زن نباید تو خيابون بلند بخنده چون زنه 
یک زن نمیتونه وقتی دلش میگیره از خونه بره بیرون چون زنه و . 
این بخش کوچکی از اجحاف در حق نی جامعه ایرانی که لياقت ها و جسارتهاشون در خیلی از امورات از مردهایی که جزبا اختلاس ،ی، سوء مدیریت ،رانت خواری ومملکت رو به ناکجا آباد کشوندن وادعای فهم و شعورشون میشه بیشتر اما افسوس 
کاش توی این روز به جای تبریک گفتن به ن جامعه من 
 به افکار و عقایدشون احترام گذاشته بشه و حرفهاشون شنیده ب
یکاری میخوام بکنم نمیدونم درست هست يا اشتباه.  هدفم بیشتر خوندن نيست فقط دلم میخواد تجربه ی رمان انگلیسی خوندن رو کسب کنم و این که خب یه تمرینی برام باشه و خوندنم تقویت بشه در حد خودم. با خودم گفتم قبل از خواب حدود ده يا پونزده صفحه رمان انگلیسی آسون وقت بذارم و بخونم. البته از روی پی دی اف تا بعد بتونم بخرم کتاب یعنی میشه خریدنم واسه سال جدید ولی از الان شروع کنم. اولین کتابی که میخوام بخونم کتاب  the old man and the sea که همينگوی نوشته و منم قبلا نخو
میدونی حس میکنم باید یه چیزی بگم.یه چیزی بنویسم.یه چیزی تو گلوم شبیه یه غده داره هی بزرگ و بزرگ تر میشه و بعد شکل غم تو چشمام خودشو نشون میده.حس میکنم باید حرف بزنم،اونقدر حرف بزنم که اشکم سرازیر شه و بشوره غم توی چشامومیدونی من خودمو میشناسم،وقتی جلوی آینه می ایستم میفهمم که چند وقتیه هیچ برقی تو چشام نيست.بهم میگفتی وقتی میخندم چشامم میخنده.اما ببین.چند روزیه که چشام نمیخندهنمیدونم چرا ته نوشته هام همش باید به تو ختم شه.شاید چو
سوم ابتدایی که بودم مامانم یه دوچرخه دست دوم سبز رنگ برام خرید چون قدم کوتاه بود تا پنجم ابتدایی برام بزرگ بود 
تازه ترمزاشم کارنمیکرد واسه همين همیشه پاهام زخم وزیلی بود
ولی رفیق بود برام تاچندسال وجب به وجب کوچه ها و خيابونارو باهم میرفتیم 
دوم راهنمایی که شدم اوراق شده بود فرمونش کج شده بود چرخاش تاب برداشته بودن
ولی میشد دستی بهش بکشی واستفاده کنی 
رفت ته انباری .

ادامه مطلب
به عنوان هدیه بهش یه بازی فکری دادیم، همون‌موقع باز کرد و با توضیح کمی که جناب همسر بهش داد فوری ياد گرفت! نشون به اون نشون که تا زمانی که ما توی شهر شیراز بودیم، هزار بار مجبورمون کرد باهاش بازی کنیم.
رفتیم بیرون از خونه و چون دید نمی‌تونه بازی رو با خودش بياره و در حین حرکت و داخل بستنی‌فروشی و جاهایی که توقفمون کم و ناپایدار!!! بود، قرار می‌گیریم منو مجبور می‌کرد براش چیستان بگم و اون جوابشو پیدا کنه. (هر چی چیستان بلد بودم گفتم و یه جاهای
يادم مياد تا یه مدتی خیلی کم حرف بودم. خبری از اظهار نظر بیخود و پرحرفی نبود. ولی نمیدونم چی شد ( البته تقریبا می دونم چی شد ) که تصمیم گرفتم پرحرفی کنم . به قول بقیه اعتماد به نفس داشته باشم . بگم ، بخندم ، شوخی کنم و .خب از دور خیلی خوب به نظر میرسه . همه باهات دوستن . همیشه یکی هست که باهاش صحبت کنی و از فرط چرت و پرت گفتن بخندي . ولی امان از وقتی که هیچ کس اطرافت نيست . عادتت اینه که با همه حرف بزنی و بگی و بخندي و پای حرفای یکی بشینی . ولی نمیتونی ای
یه شامپویی دارم که بوش برام خاطره‌انگیزه اگرچه هر تلاشی کردم نتونستم معین کنم که مربوط به چه خاطره‌ای هست. اونچه ازش در ذهنم ثبت شده یه حال خوب عاشقانه هست و خب همين کافيه که هربار احساس فقدان کردم رفتم و این شامپو رو به موهام زدم و حالم خوش شد.
یه چیزهایی واقعی نيست مربوط به بازنماییه و خدا میدونه چقدر عوامل در این بازنمایی دخیلند. انگار کن داستان زندگی خودت رو بنویسی.
۱. تو حالت معمولی من این موقع شب مثل جغد بیدارم.
حالا امشب که کار دارم و شب قدره له و کوفته با چشمای نیمه باز نشستم.
۲. یه چیزی گفتم و یکی منو ضایع کردیک دوستی زد زیر خنده و داشت زمینو گاز میگرفتمنم ته دلم خوشحال شدمخوبه که حداقل اونقدر خوشحال بود که به ضایع شدن من بخنده
۳. دو سال پیش بود يا سه سال.به يا رفیق من لا رفیق له که رسیده بود وسط جمع دور میز زده بودم زیر گریه و دستم رو گذاشته بودم جلوی صورتممن يادمه هنوز.تو يادته؟
چقد برام عجیبه ک از اشتباهات بقیه ب راحتی میگذرم بعد همون بقیه ب خاطر ی چیز مسخره خودشونو واسه من میگیرن و کلاس میذارنخدايا چرا دنيا برعکسه؟
تازگی ها نمیدونم چرا قلبم اینقد بد میزنههی تاپ تاپ میکنه محکمالان دقیقا فهمیدین قلبم چش شده يا بیشتر توضییح بدم؟؟؟ داداش محمد حسین رفت دیروز ساعت دوازدهالبته بردادر شوهرمه اما مثل داداش نداشتم دوسش دارم براش شیرینی کشمشی هم پختم خوبه وقتی بمیرم همه ياد شیرینی هام میفتن آخه هنر دیگه ای ک ندارمب
من و میم دوتامون تهِ خطیم. دوتامون داریم جون می‌کنیم برای زنده بودن. برام عجیبه چرا اینجوریه! برام عجیبه آيا دیگران هم زندگیشان مدل ماست؟ خسته ایم. از نفس افتادیم. خودمون رو روز زمین می‌کشیم. هیچ مطلقا هیچ چشم‌اندازی پیش رومون نيست. هیچ بهانه‌ای نداریم. چجوری زنده‌ایم؟ برام عجیبه! زندگی به مثابه رنج شده برامون و همچنان ادامه می‌دهیم. واقعیت اینه که از مرگ می‌ترسیم. زندگی رو با تموم پوچی و سختییش دوست داریم. هیهات.
سلام
من دختری هستم که سنم هنوز به ۲۰ نرسیده، یه دوستی دارم که چند سال با هم دوستیم، ایشون به شدت به من علاقه داره، منم کم کم بهش علاقه پیدا کردم و با هم پیوند دوستی بستیم، اینم بگم که تو مدرسه ام با هم بودیم، خیلی در دوستی افراط میکرد و اذیتم میشدم، کادوهای زياد (ماهی یک بار) و گاهی آنچنانی .، کلی برام خرج میکرد (و خانوادمم خیلی ناراحتن از این موضوع) .
چندین بار بهش گفتم من دوست ندارم این کار رو و ارزش معنوی هدیه برام بیشتره، برام هدیه کوچیک و
بعد از اینکه تعداد قابل توجهی از انبياء و اوصياء و اولياء رو نام می‌بره و بر اونها درود می‌فرسته، می فرماید اللّهُمَّ اجعَلهُم اِخوانی فیک 
اغراق نيست که بگم همينجای دعا دوست داشتم از فرط شوق جان بدم
+دعای امّ‌داود.
+خداوندا آنها را برادران من در راه خودت قرار بده.
+ راستش اول نوشته بودم از فرط شرم، بعد دیدم حس شوقش برام خیییلی پررنگ‌تر بود. برای همين به شوق تبدیل کردم. این سخاوت امام در دعا و این بلندپروازی بسيااار دلنشین بود برام :)
کم کم داره برام روشن میشه کسی که باید وسواس به خرج بده تو انتخابهای شغلی، منم، نه کارفرما! شرکتا فوق العاده بی نظمن و آدما هم غیر قابل اعتماد. من فقط به پیشرفت فکر میکنم و برام کار کردن اصلاً اولویت نيست. وسواسمُ به خرج میدم، موقعیتهای عالی خودشون به سمتم خواهند اومد!
سلام. از اونجایی که نوشته های شما برام معنای زندگی میده و با خوندنشون حس خوب زندگی رو برام منتقل میکنه ، تصمیم گرفتم ( البته با توصیه های شما) نوشتن رو همين جا بعد از مدتها شروع کنم و خواستم همين جا ازتون تشکر کنم. :)
البته میدونم که به خوبی نوشته های شما نمیشه ولی تا جایی که میتونم سعی میکنم بهتر بنویسم. 
پسرِ شوهرخالم با یه حالت تحقیر آمیزی از توی آینه ماشین نگاه کرد و با لبخند پرسید شما از رو پرچم آمریکا هم رد میشین ها؟
پرسیدم ما؟ گفت آره. بعد من توی آینه نگاهش کردم و فقط لبخند زدم. بعدش هم مثل قبل از پنجره ماشین به بیرون خیره شدم.
اعصابم داغون شد! از اینکه فکر میکنه میتونه من رو وارد یه بحث بیخود بکنه و بعد بهم بخنده. در حالی که اونقدر کم حرف بودم که پیش خودش فکر نکنه اسکلم! چرا واقعا بقیه رو اسکل فرض میکنن؟
قلبم رو میشکونه، به تعدد. بغض تو گلوم میشکنه و چشمام نم میشن. اما زشته، دختر باید بخنده، زشته جلو مردم. بغض رو رسوب میدم تو گلوم و نم چشمام رو پاک میکنم و زورکی. 
دلم میخواد پیرهن چارخونه آجری آستین کوتاه بابا رو بگیرم تو دست و تو بغل این مرد زار بزنم. چه فایده؟ دل پرعاطفه اش رو آتیش میزنم فقط. 
همیشه میگه : 
پند گفتن با جهول خوابناک / تخم افکندن بود در شوره خاک 
چاک حمق و جهل نپذیرد رفو / تخم حکمت کم دهش ای پندگو!
قربون درک و فهمت مرد. 
احتمالا این اخرین پستی باشه که توسال 97می نویسم
هفته و دهه تولدم به بهترین شکل سپری شد و خیلی ها برام تولد گرفتن و بهم تبریک گفتن و از همه مهتر اونی بود که به بهترین اتفاق رو برام رقم زد و یک تولد به ياد ماندنی برام گرفت
28 سالگی رو شروع کردم با یک حس خوب و امیدوارم که اتفاقات خوبی هم برام توی این سال رقم بخوره
رابطه ما از همیشه بهتره و روزای خوبی رو باهم سپری میکنیم و این خیلی برای من روحیه بخشه
فردا باهم قرار ناهار داریم که خیلی مشتاقشم!
در کل
دیگه دیره واسه موندن دارم از پیش تو میرم
جدایی سهم دستامه که دستاتو نمیگیرم
تو این بارون تنهایی دارم میرم خداحافظ
شده این قصه تقدیرم چه دلگیرم خداحافظ
دیگه دیره دارم میرم چقدر این لحظه ها سخته
جدایی از تو کابوسه شبیه مرگه بی وقته
دارم تو ساحل چشمات دیگه آهسته گم میشم
برام جایی تو دنيا نيست تو اوج قصه گم میشم
دیگه دیره دارم میرم برام جایی تو دنيا نيست
به غیر از اشک تنهایی تو چشمم چیزی پیدا نيست
باید باور کنم بی تو شبیه مرگه تقدیرم
سکوت من پر از
به نام خدا
بسيار کسل کننده . خدا رو شکر سه روز در هفته از صبح تا شب دانشگاهیم و بقیه روزها خونه 
 
این هفته هم دو روز :)
اما استادهای به شدت جزوه گو داریم :/
 
خیلی هم بی نمک هستن . بد تر از اون همکلاسی های پاستوریزه و خوش خنده . یعنی اساتید بی نمک و این دانشجو ها مکمل یکدیگه اند.
کافيه استاد بگه سلام و بعد  یک کوچولو بخنده کلاس کلا میره رو هوا !!! یکی صندلیش رو از فرط خنده گاز میگیره یکی زمین رو و من و دوستان آشنا اینطوری به همکلاسی هامون نگاه میکنیم. 
به ساعتی که همينجوری بی هدف سپری میشه نگاه میکنم .
و پوزخندی میزنم به ادمی که این روزا حالش خوب نيست .
به ادمی نگاه میکنم که میخواست دنيا رو فتح کنه .
میخواست خودش یه دنيای تازه بسازه .
اونی که میخواست قلمش ذهن همه ی ادمای روی زمینو درگیر کنه .
میخواست ثابت کنه که میتونه .
میتونه بخنده .
میتونه ببینه و دم نزنه
میتونه بگه گور بابای دنيا و غماش.
میتونه جلوی همه سر بلند کنه و بگه اگه بخوایین میشه .
میتونه به روياهاش برسه .
و وقتی که میرم ج
بچه ها امروز برام یک روز پر از خاطره بود!صبح یک آهنگ گوش کردم که وقتی شنیدم که زندگی برام پر از خوشی های بچگی بود. بعدم مهمونایی برامون اومد که مربوط به همون آهنگن:)
این آهنگ برام پر از خاطرات بچگی من و خواهرم و اون ۳ تا پسرن که الان بزررگ شدن، همونطور که منو خواهرم بزرگ شدیم.
يادمه ما چهارتا(داداش کوچیکه کوچیک بود و زياد با ما نبود) تا پیش هم می‌رسیدیم، بالشت بود که به هم میزدیم و خونه رو روی سر هم خراب می‌کردیم‌. کم پیش میومد که مثل آدمیزاد پای
مثلا ياد اون آقای جوونی می افتم که نون ها رو از تنور بیرون مياورد. می تونستی از چهره اش بخونی که آدم خوشحالی نيست. اون روز که توی صف ایستاده بودم متوجه دستای قشنگ و انگشتا و ناخن های کشیده اش شدم و به این فکر کردم که شاید می تونست نوازنده خوبی باشه. که می تونست آدم شادی باشه. که مردم نگن معتاده.
مثلا "فلانی" هیچ وقت نمی فهمه که با دیدن خنده های قشنگِ از ته دلش، اشک ریختم از ته دلم. اون هی می خندید و من هی صورتم خیس تر می شد. چرا که ياد دخترک سیز
ازش متنفرم. ازینکه انقد رقت انگیزه متنفرم. از اینکه برام قابل احترام نيست متنفرم. از اینکه از پنج سالگیش به بعد هیچ رشدی نکرده بیزارم. دیگه حتی بهشت و جهنمم برام زياد فرقی نمیکنه، برام مهم نيست اگه دوسم ندارن و نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم. فقط دلم میخواد صدای ناله هاش رو نشنوم چون دیگه حتی دلمم براش نمیسوزه، فقط حالم بهم میخوره. چند روز پیش یکی بهم گفت تو به هیچی نياز نداری و این خیلی بده. ولی من خوشم اومد. اره میدونم اینجوری خیلی بی انگیزه و
 
 
خواب دیدم. داشتم کیف میکردم. تمام سلولهام داشتن با تمام اشتياق تماشاش میکردن. میدونى خواب کجا عصبیم میکنه؟ تا اونجاییش که دارى خواب رو میبینى و کیف میکنى که خب بالاترین قسمت بهشته اما یهو یه جایى اون مغز لعنتى که دلم میخواد بگیرم درش بيارم بندازم دور، بلند میشه و میپرسه این خوابه؟ بیدارى نيست واقعى نيست. دوست دارم دندوناشو خورد کنم، لعنتى همين جمله رو میگه و میره. همين جمله کافيه تا حواست پرت شه و از درون خواب به بیرون از خواب پرت شى و همه
دلتنگ شده ام !!!
از دلتنگی کسانی که دوستشان دارم.
دلتنگ تمام نبودن ها. 
دلتنگ تمام آرزوهای بر باد رفته یک.پروانه ی پریشان 
که به دنبال هستی خود حول یک چراغ می‌سوزد. 
فقط باید عاشق باشی تا درد سوختن را نفهمی.  
شاید پروانه نیز دنبالت می‌گردد . 
که اینگونه دل ب دريای سرخ می‌زند.

امروز رفتم عمل کردم سرمو.افتضاح بود .واقعا افتضاح.انگار اون امپول بی حسی به درد لای جرز در هم نمی خورد
مردمو زنده شدم تا توده دراومد
کاش تموم بشه این روزا .خسته ا
امروز روز ثبت نام ترم دوم بود با مها صبح حاضر شدیم که بریم زيادم طول نکشید از فردام دوباره کلاسمون تشکیل میشه با همون استاد قبلی. از این نظر من خوشحالم. دیگه تا با مترو برگردیمو بابا بياد دنبالمون و بعدشم بریم شیر برای دستشویی بخریم چون خراب شده بود ساعت شد ۱۱ که خونه بودم. اولش شیر دستشویی رو عوض کردم با بابا بعدش اومدم تو اتاق شروع کردم تا الان.
من مصمم هستم که کارامو انجام بدم حتی اگه خسته ام حتی اگه یه چیزی بهم بگه نمیتونی. حتی اگه مسخره ام ک
وقتی افسرده میشم هیچی برام مهم نیس
برام مهم نیس مامان کدو میگیره حلوا شو درست میکنه
برام مهم نیس تو اونشب ماکارونی نخوردی
برام مهم نیس دو کیلو اضافه کردم
برام مهم نیس هنوز اجرا ها و مومنتا و ریکشنا رو ندیدم
مهم نیس صورتمو پاک نکردم
مهم نیس پوست موز نزدم
مهم نیس پستام چقد لایک میخوره
مهم نیس تو چرا یه قرنه آن نمیشی
مهم نیس شام چی داریم
مهم نیس هیچی!
مهم اینه که من اشتباه کردم
بدم اشتباه کردم
و یه دونه اشتباهم نکردم
پشت سر هم کردم!
فقط کردم
.روزمادر.
سال پیش من یه مامانِ تازه نفس بودم که اولین روزهای مادریم طی میشد دلخور از این که چرا همسر بعد زایمانم هدیه نداد بهم و دسته گل نیورد موقع دیدن من و دخترک یهویی شدن زایمان و فرصت نداشتن برای تهیه هدیه و توصیه دکتر به نیوردن گل (به خاطر عطرش برای نوزاد) رو بهونه میدونستم و نشونه ی توجه نکردن به من.
مقداریش بخاطر تغییرات روحی و روحیه حساس بعد زایمان بود و من واقعا دلخور بودم و گریه میکردم!
تا این که همسر یه انگشتر بسيار زیبا برام خرید و
يار با ما بی​وفایی می​کند/   بی​گناه از من جدایی می​کند
شمع جانم را بکشت آن بی​وفا /جای دیگر روشنایی می​کند
شاید خداحافظی با صمیمی ترین دوستت که مثل دو تا خواهر با هم بودی سخت باشه. دوستی که از همه چیز زندگیت خبر داره و تو اونو مثل خواهرت دوست داری. 
ولی بدتر از اون خداحافظی اینه که ببینی بعد دوری زياد از هم، بعد اون همه مهر و محبتی که بینتون بوده، اون تو رو کنار میذاره و دیگه سراغی ازت نمیگیره و تو رو بلاک میکنه و به همين راحتی  تو رو فراموش
فردا امتحان علوم دارم
یکی از سخت ترین امتحانای دنيا اونم برای منی که هیچ وقت نتونستم معنی چیزایی که دارم میخونم رو بفهمم:/
ساعت ۱ شبه و من هنوز دو فصل دارم که نخوندمشون:))
زندگی قشنگیه نه؟
خیلی دوست دارم به دیروز برگردم و یکی بزنم پس سر خودم و بگم ‌"گمشو برو پای درسات"
ولی خب نمیشه-_-
الان دلم میخواد تو تخت گرمم دراز بکشم و کل این زندگی رو به تخمام دایورت کنم و خیلی راحت بخوابم
حتی گفتنشم باعث میشه بخوام از خوشحالی اشک بریزم~
ولی اینم نمیشه
نت
تو اتاق تنهام
از دوستامم هیشکی خوابگاه نيست
دلم میخواست یکی می بود
با یکی حرف بزنم
تو این دنيا 4 نفر رو دارم که همه چیزمن
غیر از اونا هیچی دیگه برام مهم نی
نه کشور نه حکومت و نه هیچ خر دیگه ای
فقط و فقط میخوام جون همين 4 نفر حفظ شه و تمام
کاش اگه قراره جنگی بشه موشک هاش صاف برن تو خونه ی باعث و بانی هاش
ما چه گناهی کردیم
 
ولی اگه بگم ته دلم یه نمه خوشحالم چی؟
يا این وری يا اون وری
تکلیف مون باید بالاخره معلوم میشد
نمیشد که دنيا همينجوری بمونه
خب بالاخره کلاسای این ترم تموم شد کنفرانسم بد نبود ولی عالی هم نبوداما اصلا برام مهم نيست چون همين که شرش کم شد و رفت کنار برام کافيه!
اما خیلی دوس داشتم جای اون دختر ياسوجیه بودم که استاد بهش گفت عالی بود لذت بردم!به هرحال گذشتولش کن من قبلا هم گفتم آمادگی زيادی نداشتم تازه شبش خوابم برد ساعت سه از خواب پریدم تفسیر مقاله ی روش های بیوشیمی فیزیک رو نوشتم.بعد تا شش طول کشید بعد اونم خوابم برد تا هفت و سی و پنج!!!نمیدونم دیگه چطوری خودمو
خب بالاخره کلاسای این ترم تموم شد کنفرانسم بد نبود ولی عالی هم نبوداما اصلا برام مهم نيست چون همين که شرش کم شد و رفت کنار برام کافيه!
اما خیلی دوس داشتم جای اون دختر ياسوجیه بودم که استاد بهش گفت عالی بود لذت بردم!به هرحال گذشتولش کن من قبلا هم گفتم آمادگی زيادی نداشتم تازه شبش خوابم برد ساعت سه از خواب پریدم تفسیر مقاله ی روش های بیوشیمی فیزیک رو نوشتم.بعد تا شش طول کشید بعد اونم خوابم برد تا هفت و سی و پنج!!!نمیدونم دیگه چطوری خودمو
سلام خدای عشقسلام قلبهای مهربانسلام دوستانامروزتان پراز لبخندان شاءاللهروزی قلبتان محبتروزی چشمتان برق شادیروزی  عمرتان عشقو روزی زندگیتانصمیمیت و صداقت باشهصبح تون عاشقانه روزتون پرانرژی وشاد
بخند
(( بخند تا دنيا بهت بخنده. چرا نخندیم. شده الکی بخنديم. نزاریم زمان از ما سواستفاده کنه.بزار ما سواستفاده بکنیم ازش.من و بچه های مهرزمان هر روز موقع کار فقط میگیم میخندیم.حتی روزهایی که یه دونه مهرژلاتینی هم نداریم. یه روز مهرلیزری داریم دو
بلعکس! من ازت متنفرم! 
برامم مهم نيست باشی نباشی! بمیری.!
هرکی الان زندگی خودشو داره و ادامه میده! و خوشحالم دیگه نه دلم برات تنگ میشه، نه ناراحتم از نبودت ، حتی برام مهم نيست چه غلطی میکنی . ! حتی برام مهم نيست غرق بدبختی شدی.!
حتی مهم نيست برام که اونقد بیچاره ای و محتاج بقیه ! بقیه ای که برات نيستن ! و تو یه آدم بی شناخت و نمک نشناسی ! 
حتی دلم خنک نمیشه این حرفارو میزنم، حتی بدجنسی میتونه باشه، اما دیگه چقدر آدم میتونه وقت گذاشته باشه واسه یکی
سلام
امروز تولدمه. 
فکر میکردم امروز خیلی غصه دار باشم ولی خوشحالم خیلی خوشحال.
همکارم که در حال حاضر دوستم هم هست دیروز رفته و برام یک مانتوی خوب خریده. یک مانتوی زیبا که واقعا دوست داشتنیه و وقتی پوشیدم حسابی لذت بردم.
با همکارم رفتیم یه قنادی عالی و شیرینی رولت خریدم و آوردم با بقیه خوردیم. خیلی بهمون مزده داد.
یکی از دوستام از خارج از کشور با من تماس گرفت و برام شعر "Happy birth day" را خوند، حسابی خوشحال شدم.
دوتا از اساتید دوره  کارشناسی ارشدم هم
تا حالا شده به کسی بگی دلتنگشی و جوابی نگیری؟
تا حالا برات پیش اومده بهش بگی دوستش داری و همه کار بکنی تا بفهمه ولی اهمیتی نده؟
يا خیلی جدی از احساساتت باهاش حرف بزنی اون فقط بخنده و بعدم حرفایی بزنه که اصلا ربطی به بحثتون نداره؟
يا به قول معروف خودشو بزنه به کوچه علی چپ؟
نمیدونم تاحالا تجربه کردین يا نه؟
ولی اگه تجربه نکردین امیدوارم هیچ وقت تجربه نکنین،خیلی حس بدیه.
میدونی خیلی حس بدیه جلوش بال بال بزنی و ببینه داری جون میدی و هیچ کاری نکن
یه سری گرفتگیهارو گذاشته بودیم تو شلوغيا فراموش کنیم و بعد اینقدر روش خاک بشینه که وقت خلوتی هم نشه بوضوح دیدشون
یهو دنيا خلوت شد یه خلوت ترسناک که فقط و فقط تو رو با گرفتاريات زنجیر کرد.‌.
یه طوری که حتی یه ذره گرد هم روشون نشینه
 
 
 
پ.ن: وب بعضی دوستان برام باز نمیشه متاسفانه برای همين نمیتونم پاسخشونو بدم
از جمله "شوخی کردم" متنفرم.
شما فرض کنید که یکی بهتون سیلی بزنه و زل بزنه تو چشمتون .با جدیت محض بعد دست بلند کنه و یکی محکم تر بزنه.با جدیت بیشتر.بعد دستشو تو هوا بگیرید که هوی چته؟نکنه میخوای سومی رو هم بزنی؟تو به چه حقی داری این طوری میزنی تو گوش من؟تو به چه حقی داری به من سیلی میزنی .و من مجبور نيستم سیلی های تو رو تحمل کنم!
یهو طرف واسه اینکه دستشو از دستتون بکشه بیرون.با چشمایی که ازش خون میباره.بخنده و بگه:شوخی کردم بابا!
شوخی کردی ب
میتونم بگم جالب بود برام.
چی باید بهش بگم؟ـ
_ یه تجربه‌ی جدید!
اره . جدید و تازه بود برام.
به عنوان اولین ، باید بگم
اونقدر‌هاعم وحشدناک و خجالت‌اور نبود.
الان پر از احساسات و حرف‌های جدیدم.
فقط میشه گفت از وقتی بیدار شدم تا همين الان یه روزه فوق‌العاده رو گذروندم.
لبخند زدم ، از ته دل 
با اینکه دیشب حاله خوبی نداشتم،امروز همه‌چی جبران شد.
:"))
خدا می دونه چقدر بی تابم. چقدر منتظر. منتظر یه فصل از یه کتاب. فصلی که خیلی برام مهمه و قراره یه نفر برام بفرسته. مطمئنم اون یه نفر درک نمی کنه چقدر برام مهمه و چقدر منتظرم و نمی دونم چطوری تحمل کنم . چطوری صبر کنم. خدا کنه زود بفرسته. خدايا. خدايا.
اوضاع مملکت که خیلی قمر در عقربه‌ ولی من سعی می کنم بی خيال باشم. مسئله ی دیگه ای منو بی تاب کرده
دیشب شعرها رو فرستادم برای سین. امیدوارم بتونه کاری بکنه
واقعیتش اینه که من از به خاک سپرده شدن آرزوهام ناراحتم و این روزها مدام این قضیه جلوی چش و مرتبا برام سوال پیش مياد که چرا من؟!! چرا بین این همه آدم من؟!! حسرت میخورم و بعد يادم مياد حسرت اون دنيا چندیین برابره و اصلا قابلقياس با این دنيا نيست.
گاهی نمیشود که نمی شود که نمی شود.
     چند روزی هست به استانبول سفر کردیم. فکر میکنم یکبار دیگه هم ۱۲ سال پیش به اینجا اومده بودم. يادمه اونسال چقدر همه چیز برام جذاب و بینظیر بود! جقدر بطافت هواش برام نو بود؛ سرسبزی خيابونهاش، آرامش گردش با کشتیش، زیبایی جزیره هاش، باحالی سنگفرشش، عشقولانه بودن دختر و پسرهاش . وای چه سفر رويایی بود برام!
يادمه اون سال آرزو کردم با آقای با شخصیتم بيام اینجا.
حالا اومدم با آقا و پسر با شخصیتم؛ اول از همه که برخورد تند و غیر مؤدبانه مردمش باعث ش
متن اهنگ امین حبیبی به نام بارون که میباره
تک وتنهام تو این دنيا کسی دور و بر من نيستبریدم از همه هیچ جا برام جا واسه موندن نيستدلم میخواد بيام پیشت بيام اونجا که تو هستیدوباره غرق چشمات شم چشایی که رو من بستیبارون که می باره همش حس میکنم کنارمیتویی که توی زندگیم تنها دار و ندارمیدلتنگی میکنم برات بغضم یهو میترکهآخه تو از خودم برام یه دونه يادگارمینمی دونی چقدر بی تو خرابه حال و احوالمدلم خونه پریشونم خبر نداری از حالمنمیدونم نمیدونی يا ای
دیشب بعد که شب بخیر گفتیم و رفتیم بخوابیم ,تک زنگ زده و بیدارم کرده که بيا خوابم نمیبره :))))))حرف زدیم و عاشقونه هامون بيان کردیم ,حسش قابل بيان نيست که چقدر دلمون میخواد زودتر این چند ماه دوریمون بگذره و کنار هم باشیم .
آهنگی که دیشب برام فرستاده :جور چین محسن چاووشی 
برام نوشته :
مهربونی ای عشق، نازنینی ای عشق، آخرین تیکه ی این جورچینی ای عشق.
زن ها کادو دوست دارن . حالا مهم نيست حتما یه چیز گنده يا گرون براشون / برامون بخرید ، همين که یه چیزی بخرید که نشون دهنده این باشه که به ياد مون بودید برامون کافيه یبارم دامادک برام کادو خریده بود و گفته بود باید حدس بزنی چیه ۳ تا حدس داری ! اولی و دوم رو يادم نمياد چی گفتم ، اومد راهنمایی کنه گفته به ییلاق مربوطه ! از اونجایی که منو دامادک هزار بار برای ییلاق لامپ خریده بودیم با نا امیدی خاصی گفتم لامپه ؟؟؟؟؟؟ بعد باز کردم دیدم ماگ ه
دردا.دردا از من.دردا از این عمرهای کوتاه و بی‌اعتبار ما.دردا از نبودن‌ها و رفتن‌ها.دردا از تو که هم نامه‌ی نانوشته خوانی و هم قصه‌ی نانموده دانی.دردا از تو که يادت مونس جانم است.دردا از من که با این همه‌ آدم نمی‌شوم که نمی‌شوم.دردا از من که زندگی می‌کنم برای آن لحظات که حتی با آن «برام هیچ حسی شبیه تو نيست، کنار تو درگیر آرامشم، همين از تمامِ جهان کافيه، همين که کنارت نفس میکشم» هم گریه‌ام بگیرد و غرق لذت شوم، اما برایم این لحظات هم محد
نمیدونم این رابطه ای که تازه با میم شروع شده درسته يانه
اما بشدت احتياج دارم از نوع عاطفی!
همين که باشه حرف بزنیم
دردودل کنم برام کافيه
نمیدونم درسته ياغلط!
فقط میدونم به همچین دوستی احتياج دارم
کاش میشد دوست تازه پیدا کرد باهاش سینما رفت
رستوران کافه!نمیدونم یه چی که حالمو خوب کنه!
دلم تنگه برا اون روزای خوب کاش میشد بازم اون حال خوب وروزای خوب برگرده
کاش همیشه زندگی انقدر زیبا باشه. البته هست، فقط کافيه که بخوایم!
هر روز صبح که از خواب بیدار میشیم، همين فرصت جدید برای ادامه زندگیه. قدر این بیدار شدن ها رو بدونید. دنيا پر از بی عدالتیه! دنيا پر از دروغه، پر از ظلمه، پر از جنگه! این، همون چیزیه که به من انگیزه میده تا خودمو رشد بدم. انقدر رشد میکنم تا ریشه همه بدی ها رو خشک کنم. فکر میکنی یه تنه نمیشه دنيا رو عوض کرد؟ آره، درست فکر میکنی، یه تنه نمیشه ولی من یه تنه یه لشکرم. لشکر من دنيا رو گلستان
برام هیچ حسی شبیه تو نيستکنار تو درگیر آرامشمهمین از تمام جهان کافيههمين که کنارت نفس میکشمبرام هیچ حسی شبیه تو نيستتو پايان هر جستجوی منیتماشای تو عین آرامشهتو زیباترین آرزوی منیمنو از این عذاب رها نمیکنیکنارمی به من نگاه نمیکنیتمام قلب تو به من نمیرسههمين که فکرمی برای من بسهاز این عادت باتو بودن هنوزببین لحظه لحظم کنارت خوشههمين عادت با تو بودن یه روزاگه بی تو باشم منو میکشهیه وقتایی انقدر حالم بدهکه میپرسم از هر کسی حالتویه روزایی ح
حرف زدن چیز عجیبیه، یه وقتایی بیشتر از هر چیزی بهش نياز پیدا میکنم، بیشتر از رابطه های آب دار، بیشتر از غذا، بیشتر از سلام ها و خوبی ها، بیشتر از تحسین ها و کلَپ کلَپ ها. و هر چقدر که کلمه برام با ارزش تر میشه، فرصت حرف زدن برام محدود تر میشه، مکالمه داشتن برام سخت تر میشه و وسواسم تو خرج کردنش بیشتر میشه. دلم برای کلمه رد و بدل کردن و بازی با مغز وقتی تلاش میکنه کانکت شه، به دیگری، به حسِ متقابل،تا ازش کلمه تولید کنه و بوووممم، پاسش بده مغز
بازم هفت سالم بود ! نه دقیقا ولی نزدیک به هفت سالگیم، آره بچه بودم ! يادم نيست من از سید (پسرخالم که اون موقع تقریبا بیست و پنج، سی سالش بود) درخواست کردم تا برام داستان بگه يا سید خودش برام داستان گفت، ولی هرچی بود واقعا حوصلم سر رفته بود و به این داستان نياز داشتم !
ادامه مطلب
داشتم وب فاطمه رو می خوندم؛ پستش راجع به کم رویی و اینا بود. بعد ياد یه خاطره ای افتادم. من علاوه بر کم رویی یه مشکل دیگه هم دارم؛ نمی دونم می شه اسمش رو گذاشت مشکل يا نه ولی عموما کم برام سوال پیش مياد و  تو دوران دانشگاه اگر هم پیش میومد، بیشتر سعی می کردم خودم برم دنبالش و دیگه اگه خیلی برام مهم می شد مجبور می شدم که از اساتید بپرسم :/ یه بار برای اینکه به خودم  ثابت کنم نه اینجوريام نيست که دلیل نپرسیدن سوالام (البته اگه سوالی موجود می شد :دی) ف
خسته ام . خیلی خسته . از زندگی و همه ی آدمها خسته ام . دیگه نمی خوام برای زندگی تلاشی بکنم . حتی آینده ی بچه هام هم دیگه برام مهم نيست . دیگه اینهمه زحمت و تلاش و بدو بدو بسه . وقتی آدم اینهمه زحمت می کشه و همش بی نتیجه می مونه . وقتی حتی نزدیک ترین آدمهای اطرافمون هم قدر نمی دونند و نمی فهمند . یعنی فاتحه همه چی خونده شده . 
از قدیم و ندیم گفتند برای کسی بمیر که برات تب کنه . و من توی این دنيا هیچ کسی رو ندارم که برام تب کنه ! هیشکی رو ندارم .
دیگه اینجا هم راحت نيستم،اینگار وسط خيابون چهارزانو زده باشم!هرلحظه ممکنه یه خودرو بزنه بهم و بمیرم.ولی مردن قشنگ تره تا خورد شدن غرور.مهرت داره از دلم میره و خودم خوووب میفهمم،نمیتونم بگم چه آسون مهرت رفت،چون آسون نبود،برای من آسون نبود اما برای تو فکر کنم از هرکاری توی دنيا آسون تر و بی اهمیت تر بود،مثل در اوردن جوراب از پات و پرت کردنش یه جایی که مهم نيست کجاس.همون روزی که میوت نوتیفیکیشن ت کردم فهمیدم تموم شدی برام،کی باورش میشه من همون
‍‍ بهنام، خواستم بگم این کاغذهایی که از دیوار کندی رو بچسبون سر جاش!نمی‌دونم کسی ته دلت رو خالی کرد يا خودت بی‌خيال آرزوهات شدی. اگه خودت بی‌خيال شدی که قضیه‌اش جداست، باید بشینی یه بار دیگه آلبوم آرزوهات رو ورق بزنی. ولی اگه کسی ته دلت رو خالی کرد، خواستم بگم ما آدم‌ها همينیم. یعنی به قول مهران مدیری توو برنامه خندوانه "همه‌مون یه اژدهای درون داریم که وقتی کسی ازمون سبقت بگیره، آتیش بارونش می‌کنیم"دیشب که اومدی گفتی قانون جذب می‌گه آر
بهش گفتم : 
اتفاقا منم داشتم الان فکر می کردم هرچند سال هم بگذره و حرف نزنیم و دوباره بهت سلام کنم بازم انگار همين دیروز بهت سلام کردم .
.
.
بهش گفتم : اره ما که از مریخ نیومدیم 
میگه : يادته قبلا فکر می کردیم اومدیم؟ 
و براش می نویسم : فرشته اومدی از دور . چطوره حال و احوالت . یه کم تن خسته ی راهی . غباره رو پر و بالت . 
و ياد همه آهنگ هایی میفتم که برام می خوند. ياد همه سياوش ها ، بیژن ها ، داریوش هایی که برام بلوتوث می کرد يا ترانه شو روی کاغذ بر
بهم پیشنهاد  مدیریت یک مجموعه شده
نمی دونم این انتخاب که قبول نکنم درسته يا نه؟
انتخاب قبلیم رو که چند ماه پیش بود و یک پیشنهاد کاری دیگه بود رو رد کردمو اون رو هم نفهمیدم درست بود يا نه. گاهی فکرمی کنم عجب اشتباهی کردم و گاهی فکر می کنم که نه.
اساسا ما نمی تونیم بگیم که یک انتخاب و تصمیمی که گرفتیم درست بوده يا غلط. حتی وقتی مدتها ازش گذشته باشه مگه اون اشتباه خیلی پيامدهای واضحی توی زندگی خودمون يا دیگران داشته باشه.  
ولی الان مشکل اینه ک
از لحاظ روحی خوبم، همیشه زمستونا تپل و زرنگ میشم
ياد گرفتم نترسم و رو به جلو برم و این خیلی برام خوبه 
ياد گرفتم قرار نيست زندگی من مث بقیه پیش بره و همیشه نتوان مث عرف جامعه پیش رفت .ياد گرفتم راهی رو بسازم به جای اینکه توقع داشته باشم راهی برام ساخته بشهو ياد گرفتم منتظر دست های خودم باشم نه هیچ اعجازی
خدايا کمکم کن بتونم همينطور پیییش برم
خب خب خب برگردم سر زندگی معمولی و ساده خودم امروز جواب اون مستر دادم و تامام :) از اینستاگرام بیرون اومدم و حس پرنده ی آزاد شده رو دارم دلم میخواد بپرم و بدوم.کلا وقتی حالم خوبه مث اسب میشم خخخ.
از دیشب حس ها و اتفاقات مختلف برام افتاده و شبا بی خوابم ینی دیشب تا ۴ همينجوری زل زده بودم به دستم که رو دیوار گذاشته بودم و اصلا متوجه گذر زمان نشدم ینی شبا اونقدر برام جاذاب دوست داشتنیه که حتی با زل زدن به دستامم کیف میده حتی اگه هیچ کار نکنم :) 
تاحال
داشت برام تفاوت بین راتلج و کاپلستون رو توضیح می‌داد و این که کدوم‌اش رو باید بياره برام پایین. من می‌دونستم که راتلج می‌خوام - اما راتلج توی دهنم نمی‌چرخید زبونم گرفته بود. پس همين جوری در حالی که زور می‌زدم حرف بزنم وسط ماجرا موندم. و کتابدار هم نمی‌دونست چی کار بکنه.
خب، من خوب می‌دونم اون مادر‌های بالای بالا تاریخ فلسفه راتلج‌ان، و اون یکی مادر‌های طبقه پایین تاریخ فلسفه کاپلستون - وقتی زبونم می‌گیره عصبی می‌شم. راه افتاد
دیگه دارم کم کم به همه اطرافيانم شک میکنم! احساس میکنم همه برام غریبه شدن ! دیگه نه دوست واقعی دارم نه مجازی ! 
دنيا چقدر کثیف و حال به هم زن داره میشه برام !
چند روز پیش شخصی با اسم و هویت من به داداشم پيام داد و همه چیز بود و نبود زندگی مون گرفت رفت ! 
چند سال پیش از تشابه اسمی من و یکی دیگه  علیه  خانواده ام سو استفاده شد ! 
الان تو دنيای مجازی .‌. 
+ خسته ام خسته!!!! بسه دیگه چقدر خيانت، چقدر کلا برداری ، چقدر نارفیق ! خسته نشدید ! 
+ دیروز   آبجی
قبل از هرچیزی بذار تشکر کنم ازت. بخاطر نوشتن یه همچین متن طولانی و قشنگی که تک تک جمله هاش پر از حس خوب بودن و من هر کدومشونو چند بار خوندم تا توی ذهنم بمونن و حسشون کنم قشنگ. احساسی که پشت کلماتت بودن رو من تو هیچ چیز دیگه ای احساس نکردم. نه توی گرمای آغوش اونایی ک دوستشون دارم، نه توی لبخند دیگران، نه توی حرفای احساسیشون، نه هیچ وقت دیگه. من قلبم فشرده شد با خوندن جملاتت و این احساسیه که برای اولین بار از توضیحش عاجزم و فقط می تونم بگم احساس زی
چون تنهایی و سکوت برام لذت بخش بود، حتی شب زنده داری برام لذت داشتولی
بعد از آشنایی با بهترین زندگیم، شبا بدترین وقت زندگیمه، چون تنهایی بعد
از آشنایی اون مثل مرگ تدریجی میمونه، حتی خوابیدن رو به شب زنده داری
ترجیح میدم تا شاید بتونم تو خواب احساس داشتنش رو درک کنمخلاصه عشق تونست تمام تعاریف رو از زندگیم تغییر بدهمثل
تنهایی که قبل از اون برام ارزش و لذت بود ولی بعد از آشنایی و شناخت دل
مهربونش و فرشته بودنش ، تنهایی (تنهایی یعنی بدون اون ب
مهم بودش قالب وبم چی باشه یه نصف روز رو وقت پیدا کردن یه قالبی که
تنها به دلم بشینه میکردم قبلنا برام مهم بود عکس پروفایلم چی باشه !زیر
نویسم چی باشه و وضعیتمو رو چه کسی چک میکنه الانا هیچ کدوم از اینا مهم
نیس اینقده گوشه گیر شدم که خودمم توش موندم !نه برام پستای اینستای کسی
مهمه نه چیزی نه حتی برام مهمه کی پستا رو چک میکنه کم کم میخوام این عادت
اینکه کی وضعیتمو چک کرده ترک کنم !برام که مهم نباشه همه چی حل میشه انگار
دارم تنهایی رو به همه چی تر
 
امروز با دانلود آهنگ جدید مهدی احمدوند خدمت شما عزیزان هستیم با کیفیت ۱۲۸ و کیفیت ۳۲۰ ، متن آهنگ لیلی مهدی احمدوند هم برای شما عزیزان تهیه و قرار داده شده است.
دانلود آهنگ لیلی مهدی احمدوند
دلم دلم دلم رو بردی سرم سرم بلا آوردیهی نگو چی میشه مگه بی تو میشه دل برات آوردم داره کادو میشهنگو نگو نگو که میری بگو بگو برام میمیریآسمون ابری با تو آبی میشه چرا لحن کنار تو کتابی میشهبیماری بیداری این عشقمن بیمارمو بیدارمو بیچارمو بیزارمو از این دو
سربازا تو کلاسا قلما تو جبهن
خون من سرد پاچیده رو شعرم
میخوام راست بگم فقط واسه یک شب
اندفعه دیگه نمیخوام که بگذره
این شهر پُره خلت روی تنش
مثه رفیقای منه اونم حرفی نمیزنه
زل زده به این پول که ریخته کفش
توی نیمه های شبش
به تو حال میده غمش
افتادم ياد رفیقای رفته
دکتره داده یه چی واسه هفته
روی بیت حمید نمیبره خوابم
خاکی میمونم تا دقیقه‌ی آخر
آ
من باز به فکرت افتادم
همه ميان بالا من به فکر افتادن
آ
که این حس صبح تا شب
باهامه که بهم داره میگه مفت
تغییرات هورمونی در من اینطوره که 7ماه شب و روز هورمون های بدنم در حال تغییر هستن
دکترا میگن!من که سر در نميارم و دلیل این همه بی قراری منن
من در ميان جمع و دلم جای دیگر است
تو جمع نشستم ولی نمیتونم افکارم و کنترل کنم!
هربار هم داروهام عوض میشه این تغییرات بدتر میشه!
الان تمام بدنم گورگرفته و انگار حرارت میخواد از سرم بزنه بیرون!!!!
دکترا برام ارامبخش مینویسن
ارام بخش ها اثر مخرب تری دارن انگار!
آرومم میکنن بی حوصله ام ولی تو بی حوصلگی بازم خودم ن
دانلود اهنگ اومدی تو زندگیم تا تو بيای غمم بره (ایوان باند) با لینک مستقیم با متن
دانلود آهنگ جدید ایوان بند بمونی برام♫ دانلود اهنگ جذاب و شنیدنی آی دیوونه بمونی برام از خيالت نمیشه درام . اومدی توو زندگیم؛ تا تو بيای، غمم بره…
آهنگ جدید ایوان بند به نام بمونی برام بمونی برام موزیک جدید ایوان بند با . اومدی توو زندگیم تا تو بيای غمم بره بی اراده هر دفه میبینمت دلم بره.
دانلود آهنگ جدید ایوان بند به نام بمونی برام عکس جدید ایوان بند عکس ها و.
دانلود آهنگ ایوان بند بمونی برام | کیفیت خوب و عالی
موزیک جدید و زیبای ایوان باند با عنوان بمونی برام { آلبوم عالیجناب } همينک از رسانه بزرگ جاز موزیک
Exclusive Song: Evan Band – Bemooni Baram With Text And Direct Links In jazzmusic.blog.ir

متن آهنگ ایوان بند بمونی برام
───┤ ♩♬♫♪♭ ├───
اومدی تو زندگیم تا تو بيایی غمم
بره بی اراده هر دفعه میبینمت دلم بره ♬♫♪نیمه ی گمشده ی من غرق پیدا ♬♫♪
شدنی قلب دوم منی اینور سینم میزنی ♬♫♪اومدی پرنده ی عشق بشینه رو ♬♫♪
 دانلود آهنگ
تولدت مبارک رهگذرِ بی سایه ی من!
یک ساله شدی
فکر میکردم بدونِ تو میتونم
بزار راستشو بگم حتی این اواخر یک بار به این که پاکت کنم برای همیشه هم فکر کردم ولی نشد!
خاطرات یک سالمه!
تمومِ عمرمه!
اگه پاکت میکردم چیکار میکردم؟!
نوشتم غمامو بدبختيامو باهات عاشق شدم باهات تنفرم نابود شد از شیطان شیطان شد برام یه ادم عادیِ حقیر تر از همیشه که دیگه حسی به جز دلسوزی نسبت بهش ندارم
ماهی که اومد خوند نوشته هامو و بعدش گفت چرا انقدر کم تحملی؟!
مادری که شد سایه
احساس می‎کنم همين که جولیک هفت‎تیر رو شقیقه‎ی ما نذاشته و مجبورمون نکرده آتش بدون دود رو بخونیم؛ خیلی لطف کرده در حقمون. من اگه بودم این کار رو می‎کردم :دی
خدا شاهده از وقتی که اولین به اولین اشاره‎ی جولیک به نادر ابراهیمی و آتش بدون دود برخوردم، نیت کرده بودم بخونمش. ولی خب همين هفت جلدی بودنش، باعث می‎شد منی که دیگه به جز رمانای امیرخانی، ارتباطم با ادبيات فارسی قطع شده بود؛ حوصله نداشته باشم برم طرفش. نه پول داشتم هفت جلد کتاب رو بخرم،
نمی‎دونم چرا تمام پست‎هایی که قبلا گذاشتم و نیم‌فاصله‌هاشون درست بوده؛ به هم متصل شده‌ن! بنده حوصله ندارم برم درستشون کنم به هر روی.
مدت مدیدیه که آثاری ازم دیده نشده در این جا. واقعیت امر اینه که يا کار دارم؛ يا اگه کار دستم نيست بی‌حوصله و خسته و شل و ولم! تو این فاصله دوتا دندون عقل هم جراحی کردم و جراحی دوتای دیگه مونده! خلاصه اخبار همين بود، و این که تازه شروع کردم برای ارشد درس بخونم. فقط برام دعا کنید که دانشگاهی که می‌خوام، پرونده‌
برام فرستاده قرار نبود مهندس بشيا!
با خودم میگم من کی مهندش شدم؟؟ جواب سوالمو توی خط بعدش نوشته : همين که بیشتر وقتتو پای کامپیوتر و مقاله های خشنِ تکنولوژی میگذرونی، همين که مدام درگیر الگوریتم های سخت گوگلی هستی و میخوای از نردبان الکسا بالا بری ینی مهندس شدی!
تعریف اون از مهندسی همیشه با بقیه فرق داشته اون فک میکنه مهندس ها آدم های خشکین که از زندگی لذت نمیبرن! فک میکنه اگه من خودمو درگیر هر چیزی به جز شعرو ادبياتو . کنم یعنی چشممو روی لطا
میشه به عنوان يادگاری ، یه جمله (يا حتی بیشتر) برام بنویسی؟مثلا دوست دارم مهمترین درس و تجربه ای که توی زندگیت به دست آوردی رو واسم بنویسی
يا یه خاطره ی قشنگ
يا حتی پیشنهاد ، انتقاد  يا نصیحت
فقط دلم میخواد پس از مدتها یه حس و حال خوب توی یکی از پستهام توسط شماها برام ثبت شه
پیشاپیش مرسی:)
من وقتی میرم خونه پدرخانومم برام یه سینی چایی ميارن . معمولا مادر خانومم برام چایی میریزه و یک سینی چایی مياره برام . آخه خانواده شون عادت دارن به چایی واسه همینه که مثلاً من يا دامادهای دیگه شون که میره خونشون براشون یک سینی چایی ميارن .
با ياد خدا
 
سلام
امروز شنبه اول هفتس.از هوا نگم که فوق العاده بهاریه.
آدم دلش میخواد ساعت ها بره بیرون توی این هوای عالی
بگذریم امروز رفتم دکتر سرماخوردگیم از ده روز گذشتهشربت و کپسول داد.
درمونگاهم گفته دیگه ویتامین و قطره ب مانمیده دولت.
چرا جابجا مینویسم☺☺
خلاصه دیگه قهطی شده
ی هفته دیگه تولد پسر کوچولومه عزیز دل من امیدوارم تا تولدش کاملا سرماخوردگیم برطرف بشه.
پسرخاله هرروز میشماره که چن روز ب تولدش مونده.خلاصه منتظر اون روزیم
 
1.بهمن ماه.آه از بهمن متنفرم.نه بخاطر فصل و ماه و هوا اینجور چیزها.فقط بخاطر اتفاقات و آدمهای این ماه.کاری کردن ازش بدم بياد و حس خوبی بهش نداشته باشم.من بهمن رو گذاشتم ماه شکستنم.
2.همون روزهای اول خیلی ناخودآگاه و زياد آه میکشیدم.آه حسرت آه درد.سینه ام انگار باد کرده بود و سنگینی میکرد یسال از عمل میگذشت و این اولین بار بود که اون حس برگشته بود.حس ناجوری بود.یبار کنار دوچرخه ام وایستاده بودم و داشتم قفلش رو باز میکردم که یهو اه کشیدم و پیرمرد
نمیدونم چی میخام تو زندگی
یه زمان نه چندان دوری خیلی نگران بودم نگران خیلی چیزا ولی نمیدونم چرا عادی شد همه چی برام
نمیدونم چرا الان اون هدفا برام پوچن
.
.
.
گفتی چیزی از رفاقت سرم نمیشه
نمیدونم چی بگم حتی تقریبا مطمئنم که نمیخونی این پستو اصن و يادت رفته اینجا رو رفیق!
ولی کاش میشد باهم بیشتر حرف میزدیم تا بفهمم واقعا چیزی سرم میشه يا نه.
اینجا کسی هست که نيست!
اما من خوب نيستم
نبودنت برام پر از درد و غصه بود
اشک ریختن و غصه خوردنام آخر سر منجر به کمردرد شدید شد و قلبم که دیگه نگم نمیخواست بزنه
خوشحالم که حالت خوبه و کم کم حال منم خوب میشه ایشالا
فردا میرم سرکار
امتحان کردم دیدم میتونم راه برم و بشینمو پا بشم
بودنت برام یعنی زندگی
دوستت دارم
خیلی
مراقب خودت باش لطفا
يادم نيست دقیقا از چه سنی شروع کردم به این کار ولی شمردن سالایی که تا هیجده سالگی پیش رو دارم برام یه عادت شده بودانگاری یه جور ددلاین بود واسمددلاین واسه رسیدن به شرایطی که دوست دارم توش باشم و اختياراتی که میخاستم داشته باشمچه چیز هیجده سالگی برام خاص و ویژه بود واقعا؟نمیدونمدلم برای خودم تنگ شدهبرای اون دختر کله خر و عاشق درسخیلی دور شدم ازش خیلی زياد
يادم نيست دقیقا از چه سنی شروع کردم به این کار ولی شمردن سالایی که تا هیجده سالگی پیش رو دارم برام یه عادت شده بود
انگاری یه جور ددلاین بود واسم
ددلاین واسه رسیدن به شرایطی که دوست دارم توش باشم و اختياراتی که میخاستم داشته باشم
چه چیز هیجده سالگی برام خاص و ویژه بود واقعا؟
نمیدونم
دلم برای خودم تنگ شده
برای اون سمیه کله خر و عاشق درس
خیلی دور شدم ازش خیلی زياد
 چند وقت پیش به آقای ن. پيام دادم که داده‌های مربوط به ژن چند نفر رو برام بفرسته. در واقع پرسیدم «میشه برام بفرستید؟» و جواب این بود که «چطور؟» چون بالاخره شوخی که نيست! من ممکنه با داشتن اطلاعات مربوط به ژن چند نفر بمب اتم بسازم و حيات بشری رو به نابودی بکشونم!
اون قدر جوابش برام دور از انتظار بود که تا چند روز چت رو باز نکردم. بعد از چند روز هم باز کردم ولی چیزی نداشتم که بگم.
دیروز دوباره برگشتم سر همون کار و امروز دوباره بهش پيام دادم که لطفا
نمی‌دونم ریختن اشک از سر ذوق، چقدر می‌تونه شیرین باشه! ولی دیدنِ کسی که از خوشحالی، نمی‌دونه بخنده يا گریه کنه، خیلی به نظرم شیرینه.امروز، یه زوج رو در درمانگاه دیدم. دمِ در، خانوم داشت می‌خندید. بعد رفت توی بغلِ همسرش و همينطور داشتن با هم می‌خندیدن. اول فکر کردم موضوع خنده‌داری برای هم تعریف کردن و مثل من، که اینطور مواقع میرم توی بغل طرف، دارن از خنده، غش می‌کنن. اما یهو صدای خنده‌ی خانوم به گریه تبدیل شد. تعجب کردم. آخه آقا هم داشت ا
به نام خدا
امروز بعد از گذشت بازدیدهای وبلاگ متنیم از 100000 نفر تصمیم به اجرای یکی از برنامه های قدیمی تو ذهنم رو گرفتم. ساخت یک ویدئو بلاگ از چیزهای جالبی که تو میزانسن، نقاشی،آهنگ يا حتی فلسفه می بینم. این موضوعات به احتمال زياد برای خیليا بی فایدست اما به نظرم میشه چیزای خوبی ازشون يادگرفت.
لازم میبینم چندتا چیز رو قبل از شروع کار بگم:
من منتقد نيستم و هر نظری احيانا تو کارام میبینید شخصیه نه تخصصی.
قطعا حرفای منم از غلط آکنده نيست و علاقه د
خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

* نـمـاز * حلقه عشق شورای دانش آموزی رَبُّنا الرّحمن المُستَعان کتابخانه عمومی «فیروز تشکری» نوجه ده فروش پلی لاکتیک اسید ; قیمت پلی لاکتیک اسید جنگل سیاه روکیدا سلام خوبی