نتایج جستجو برای عبارت :

میدون تی ام بمس

,    ,    دانلود اهنگ تي ام بکس همه چی ضد قانونه,    دانلود آهنگ ميدون تي ام بکس 320,    دانلود اهنگ ميدون از تي ام بکس با کیفیت 320,    دانلود آهنگ تي ام بکس ميدون تصویری,    دانلود آهنگ ميدون tm bax 320,    دانلود آهنگ ميدون از تي ام بکس,    متن آهنگ ميدون تي ام بکس,    اهنگ لاله تي ام بکس,    دانلود اهنگ تي ام بکس خوش اومدی به این جمع,   
به بدترین شکل ممکن خسته شدیم!دیروز با ف.ح همزمان رسیدیم دور ميدون سرِ قرارمون یکم منتظر شدیم م.ش هم اومد راه افتادیم به طرف مقصدی که دقیق نميدونستيم کجاس!اولین بارمون نبود که خربازی در میاوردیم اما این دفعه خیلی فرق داشت 12397 تا قدم :| نميدونم از کجا تو مغزمون ثبت شده بود که نمایشگاه خیابون مدرس 46،درصورتي که تو این شهر اصلا مدرس تا 22 بیشتر نیست.
از ميدونِ قرارمون تا اونجایی که پیاده رفتيم از سرما لرزیدم|ف.ح به زور سوییشرتم در آورد گفت روی مانتو
کار رسید به جنگ تن به تن . اولین نفر از سپاه دشمن جلو اومد . (خیلی معروف بود ، برا خودش بزن بهادری بود ، همه می شناختنش . اسمش که میومد مو به تن همه سیخ میشد . ) وسط ميدون که رسید شروع کرد رجزخونی کردن و حریف طلبیدن . همه سپاه خودی داشتن به هم نگاه میکردن و کسی جرات نداشت از جاش ت بخوره ، چه برسه بخواد بره ميدون . حیدر که جثه ی کوچیکی هم داشت و سنش هم زیاد نبود وقتي دید همه ترسیدن رفت پیش فرمانده و گفت : لطفا بهم اجازه بدید برم ميدون . فرمانده
(البته به شرط خوندن قسمت اول، اگه نخوندی بهتره برگردی و بخونیش)
 
جالب بود وقتي حسین نشسته میگوید:" واقعا نمیشد که بشینیم ."
ریزنگاه های زیرپوستي جواد به حسین، سوال خاک خورده ای را از ذهنش بیرون کشید:
+ میگم حاجی، کدوم عملیات جانباز شدین؟
- بیت المقدس! واقعا ميدون هولناکی بود، دنیا از اون جنگ سخت تر به خودش ندیده
حالا جواد مثل نوه هایی که میخواهند تاریخ را از زیر خاطرات آقاجون نقاشی کنند، گفت: یه چیزایی خوندیم ولی خب . بیشتر دوست دارم از شما
ببینید، اگر شما راجب ارتباط بوزینه‌ی شاخ‌دار با جدِ جدِ پدر جدِ یکی از بومیان آفریقایی از من سوالی بپرسید، من دو ثانیه مکث می‌کنم، بعد میگم که نميدونم!
یا اگر از من اطلاعات عمومی راجب کهکشان راه‌شیری بخواید، من میتونم یک چیزهایی رو به هم ربط بدم و بلاخره یک جمله تراوش کنم.
ولی اگر از من بپرسید عدد ۶۸ رو از ۷۲ کم کن، هیچ، مطلقا هیچ، واکنشی نشون نخواهم داد.
کلا ذهن من رو یه ميدون خاکستری تصور کن که افکارم در قالب یک آدم کوچولو دارن توش رفت و آم
 دوست های خوبمون رو نگه داریم❤ همون هایی که میان از پشت سر ميدون سمتت . دست میذارن رو چشم هات. میگن من کی ام. همون عینکی های مو فرفری جذابی که بوی قهوه ی سوخته میدن .
حتي غم پشت خنده هات رو هم میفهمن
دنیا خیلی از این آدم ها می خواد تا جنگ ها تموم بشه .
تا توی پاییز صدای خش خش برگ بشه پناهگاه
 
 
 
رفته بودیم کنسولگری، جایی که دل خوش کرده بودم تا پنج سال آینده گذرم بهش نیفته، ولی زهی خیال باطل. امروز تو افغانستان روز عرفه است، فردا عید قربان. بعد اینا از امروز تعطیل کردن :| در واقع از پنج‌شنبه. و تا سه‌شنبه هم به مناسبت عید قربان تعطیله. کلا اینا خیلی خوش‌به‌حالشونه، هم با تعطیلات ایران تعطیلن، هم با تعطیلات افغانستان! کاش لااقل وقتي هستن درست حسابی کار راه بندازن، یعنی متنفرم از اینکه بعضی‌هاشون عین آدم کار نمی‌کنن. امروز یه اطلا
پارسال همین موقع ها بود، داشتيم با موتور، ميدون معلم رو دور میزدیم، که یهو چشمم افتاد به نرگسای گل فروشی دور ميدون، ناگهان عنان از کف دادم و جیغ زدم: «نرگس اومده! نرگس اومده!»
حضرت آقا ترسید! فرمون موتور تو دستش لغزید، نزدیک بود موتور منحرف بشه! فرمون رو کنترل کرد و با چشمانی گردشده نگاه کرد به اینور اونور. گفت کی؟ چی؟ کو؟ نرگس کیه؟! 
من که تازه فهمیده بودم چطور بی مقدمه احساساتي شدم، زدم زیر خنده، گفتم گل نرگس رو میگم، گل فروشی گل نرگس آورده!
متن ترانه پویا بیاتي به نام اسمم ایرانه

اسمم ایرانه خاکم بوسیدن دارهشور شیرانم تو ميدون دیدن دارهچی توی دنیا زیباتر از این تصویرهوقتي تا ابرا این پرچم بالا میرهاسمم ایرانه آهنگم شور انگیزه رستم ها دارم چون خاکم غیرت خیزهکی گفته ترس از ميدون و سختي دارم من تو آغوشم میلیون ها تختي دارمایرانم کشور شیرانم ایرانم مهد دلیرانم ایرانم که به لطف یزدان جاودان میمانمایرانم کشور شیرانم ایرانم مرز دلیرانم ایرانم که به لطف یزدان جاودان میمانم
 
منبع
"آدم ها به همه چیز عادت می کنند؛
مخصوصا اگر از آدم بودن دست بکشند."*
اینستامو که باز میکنم یه حجم زیادی از نفرت تو قلبم حس میکنم.چرا میخوان همه چیزو عادی جلو بدن؟:) حتما که نباید وسط ميدون جنگ باشی تا بفهمی اوج مشکلات و بدبختي رو.با جمله باید ادامه داد زندگیو میشه اینقد چشم ها و گوش هارو بست؟
 
*کوری - ژوزه ساراماگو
خواهرشوهرِ گرامی مدتيه که بطور جدی، وارد فضای توییتر شده و داره برای مجموعه ی انقلابیشون، عضو جمع میکنه، یه مدت زوم کرد رو ما و به انحاء مختلف خواست من و حضرت آقا رو هم جذب کنه، آنقدر گفت و واگفت و اثر ندید، که دیگه از ما خسته و ملول و ناامید گشت و الان از روی مخِ ما دوتا، شیفت داده رو مخ عروس خاله بتول! 
کاملا قبول دارم که الان جنگ، جنگ رسانه س.
که ميدون مبارزه، از خاکریز تبدیل شده به توییتر و اینستاگرام.
و همچنین قبول دارم که برای دفاع کردن ت
ته دلم خالی شده . چرا ؟ چون دلم قرص بوده به آدم ها . اولش با رفتن حاج قاسم دلم خالی شد . بعد با اومدن مردم به ميدون و جواب سپاه پر شد از امید . و بعد با اشتباه سپاه باز خالی شد . این ها همه اسباب بودن و همه کاره خداست . اگه خدا حاکم دلم می بود هیچ وقت خالی نمی شد . این خانه ، خانه ی توست . برگرد .
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد.
امروز معنی این روضه رو فهمیدم، داغ دل رقیه خانوم و بقیه بچه های خیمه ها.
من ميدونم امام خامنه ای، مثل حضرت اباعبدا. در روز عاشورا تنها نیست، ولی یک بغض تلخی گلوم رو گرفته که دلم می خواد مثل طفل امام حسن بدوم وسط ميدون جنگ و به داد اربابم برسم.
بسم الله الرحمن الرحیم./
امروز توی تلویزیون دیدم میدان ِ انتظار رو ! ميدون ِ وسط شهر بود . یه لحظه از ذهنم گذشت کل این دنیا ، میدان ِ انتظار ِ . بی اونکه منتظرش باشیم . همه ی ما منتظر درست شدن اوضاع و اوکی شدن وضع معیشت و اقتصاد و صلح جهان و حل همه ی مشکلاتيم ، بی اونکه حلال اصلی مشکلات رو بشناسیم و برای اومدنش کاری کنیم . حتي دریغ از یه دعای خالصانه :)
+ اللهم عجل لولیک الفرج
+ شماره ی پست :))
سلام علیکمطاعاتتون قبول
همه شبهای قدر، التماس دعا دارند نسبت به هم.
تو رو خدا برای من دعا کن.
برای فلان مشکلم
برای فلان مریضی.
برای فلان گرفتاری.
و
بزرگی می گفت اگه در دعاها برای مومنین، دعا نکردی، بِدان که یه جای کارِت می لنگه.
دارم فکر می کنم حالا دعا هم کردیماما دعای خشک و خالی که نمیشه.باید اومد وسط ميدون
"فلسطین، پاره تن اسلام است".یا ایها المسلمون.اتحدوا

ادامه مطلب
اعصاب نداشتم میخواستم بخوابم 
صدای لودر و کامیون از چند تا ساختمون اونورتر نمیذاره من بخوابم! 
چند تا خونه رو انگار دارن خراب میکنند میخوان مجتمع کنند چند شب بود سروضداشون نمیذاشت بخوابم
اعصاب خوردی امشب م نذاشت دیگه تحمل کنم 
زنگ زدم 137 و شکایت کردم!!! چه معنی داره اخه ساعت 3 نصف شب لودر و کامیون تو ميدون کار کنه اونم تو منطقه کااااااااااااااااملا مسی!! 
خدا بخیر کنه فردا رو !!
عین بولدوزر میخوام جمع کنم همه رو :)))))))
از اعماق قلبم به این موضوع علاقه دارم. باید هرجوری که شده بشه. احساس می‌کنم چندین نفر در بدنم زندگی می‌کنن. همه داریم خراب می‌کنیم یا نه؟
 
من واقعاً بهش نیاز دارم. چرا برای خودم مشکل تراشی می‌کنم!؟ درستش کن احمق!
 
تلگرام و توییتر و اینستاگرام حالمو بهم میزنن. آدم غریبی هستم. هیچ جا نمی‌تونم بمونم. ای کاش که همه مسائل حل بشه. 
 
حتي اگر کل دل‌بستگی‌هام و علایقم نابود و کور بشن من نباید کم‌بیارم. شبیه گلادیاتور  داخل یک ميدون جنگ باید با هوش
وقتي استفاده میشی و میگن که خوب نبودی چه احساسِ میکنی. 
هیچی نیستي 
نه 
.
اشکال نداره 

باید تحمل کنی 
.

 
چرا به حس اولت اعتماد نکردی . 
چرا بهش اعتماد کردی 
چرا اون همه نشونه رو ندیدی
این چه بلایی بود سرت اومد
چی شد که خدا اینجوری ولت کرد
حرفاشو شنیدی 
دیدی 
شنیدی 
یادت بمونه
به کسی اعتماد کردی ميدون دادی هیچت کنه 
چه حرفایی زد بهت 
 
همینو میخواستي که چشماشو ببنده دهنشو باز کنه . 
لیاقتت این بود 
باید بمیری 
بمیر
بمیر 
بمیربمیر 
اون روزهایی که می‌نوشتم، و به خودم غر می‌زدم که چرا این‌قدر دارم از آدم(ها) ی خاصی می‌نویسم، نمی‌دونستم روزهایی می‌رسن که دیگه حتي بلد نیستم چیزی بنویسم.نمی‌دونستم انقدر صدا توی سرم می‌پیچه که دیگه هیچ متکلم وحده‌ای باقی نمی‌مونه برای دیکته کردن حرف‌ها به دستام.
شبیه ایستگاه قطار شده سرم. یه صدای خیلی دور، یه سوت ممتد آروم و دور که ذره ذره جون می‌گیره. بلند و بلندتر می‌شه و از وسط‌های کار، یه صدای تتق-تتق ریتمیک و تکرارشونده بهش می‌
اون روزهایی که می‌نوشتم، و به خودم غر می‌زدم که چرا این‌قدر دارم از آدم(ها) ی خاصی می‌نویسم، نمی‌دونستم روزهایی می‌رسن که دیگه حتي بلد نیستم چیزی بنویسم.نمی‌دونستم انقدر صدا توی سرم می‌پیچه که دیگه هیچ متکلم وحده‌ای باقی نمی‌مونه برای دیکته کردن حرف‌ها به دستام.
شبیه ایستگاه قطار شده سرم. یه صدای خیلی دور، یه سوت ممتد آروم و دور که ذره ذره جون می‌گیره. بلند و بلندتر می‌شه و از وسط‌های کار، یه صدای تتق-تتق ریتمیک و تکرارشونده بهش می‌
سوار قطار.
در حال ترک شهری قدیمی و عجییییببببب در ایتالیا به سمت روم.
نمیتونم وصف کنم که چه حسی داشت اولین بار دیدن این شهر که دور تا دورش دیوار داره و اطرافش شهر جدیدو ساختن.
دقیقا همون ميدون کارتون بچه های آلپ و هایدی.
حس میکردم تو دل تاریخ رها شدم و میترسیدم حتي.
مردم خوشحالاال.
حتي مردهای متلک گو.
سیاه پوستهای مهاجر.
گداهای سیاه پوست.
بی خانه های خوشگل و بلوند.
کارگرهای بور و زیبا و خوش تيپ.
دلم خیلی تنگه.
برای امنی و آرومی اتاقم
امروز امیر رو توو ميدون انقلاب دیدم. با امیر تابستون سال پیش هم‌اتاقی بودیم. یه پروژه کسری از خدمت سربازی داشت که اون موقع پیگیر بود انجامش بده‌. بعد از احوالپرسی، گفتم چی شد کسری‌هات؟گفت بی خیالشون شدم، اذیت می‌کردن.گفتم اون همه زحمت و درگیری ذهنی و استرس و . .گفت بالاتر از سیاهی رنگی نیست مظاهر، هست؟!گفتم چی بگم والا؟!گفت الان امریه دانشگاهم. اینجا هم چندان خوب نیست، ولی خدا رو شکر. تو چه خبر؟گفتم اوضاع منم خیلی خوب نیست، ولی خدا رو شکر!خ
سلام 
میخوام خاطره بگم.خاطره اولین تئاتری که دیدم.سالن پالیز نزدیکای ميدون ولیعصر نمایش زهرماری.برای خودمم عجیب بود که اولین تجربه تئاتر دیدنم یه تئاتر کمدی اجتماعی بود.با حس خود لحظات اجرا کاری ندارم به بعدش کار دارم.از همون شب بود که عاشق شبای تهران شدم و فهمیدم یه چیز اگه بتونه منو تو این شهر پردود و دروغ نگه داره همین شباشه.اسنپ که زدم یه راننده جوون با یه دویست و شیش مشکی اومد.از لحظه سوار شدنم تا لحظه پیدا شدم تو کرج یک کلمه هم حرف نزد
برای یه کاری باهام تماس گرفتن که اونجا باشم 
از قبل قبول کرده بودم.
وقتي اون روز خسته و کوفته داشتم از بیمارستان برمیگشتم باهام تماس گرفتن
گفتن فردا اینجا باش از ۴بعد ازظهر تا۹شب!!!!
یه لحظه جا خوردم!
تا شب!
من چطور برگردم کرج ،تک و تنها!
زنگ زدم به اون دوستمون که اونجا کار میکرد ،وقتي یه حرف بزنم پاش وا میستم حتي اگر برام هزینه داشته باشه،حتي اگر مجبور باشم کل دستمزدم و کرایه بدم
گفتم اولشنگفتيد کار تا شب طول میکشه!
گفت ببین احتمال داره عشقت و
حواسم این روزا خیلی پرته . امروز اشتباها یه ساعت زود اومدم سر کار . حالا فرصتو غنیمت شمردم و نشستم پای لپتاپ که بعد از مدت ها توی خلوت یک پست بنویسم :
یک دوستي ازم پرسید چرا ازدواج کنم ؟ اگه ازدواج کنم این توجهم به خدا ، این یاد خدا ، این حضور قلبم توی نماز و . قاعدتا از بین می ره . یا کمرنگ میشه . گفتم اره قاعدتا همچین اتفاقی می افته . گفت پس چرا این اشتباه رو مرتکب بشم و ازدواج کنم ؟!
بهش گفتم تا وقتي یه فوتبالیست توی زمین تمرینه کار براش سخت نیست .
استعاره شما تو زندگی چیه ؟
زندگى یه بازیه؟
زندگى ميدون جنگه؟
زندگى یه مسابقه است؟
زندگى یک مزرعه است؟
هر استعاره و شعارى درباره هرچى دارید، سقف رویاها، شکل اطرافیان و بقیه داستان شما را شکل می‌دهد؛
مراقب باشید به استعاره اشتباه تن ندهید.

من نظرم رو توی تيتر گفتم؛ نظر شما چیه؟
امشب بالاخره نامه رو شروع کردم.
براش نوشتم که حس ورتر  رو دارم. هرچند که لوته ای رو از دست ندادم.
+ عزیزدلم
برایت خوانده بودم "بنشین رفیق تا که کمی درد دل کنیم/اندازه ی تو هیچکس مهربان نبود/اینجا تمام حنجره ها لاف می زنند/ هرگز کسی هرآنچه که می گفت آن نبود"
یادمه پارسال وقتي نشسته بودیم توی زیرگذر ميدون ولیعصر براش خوندم.
حالا میخوام حرف بزنم. می خوام بگم این چهارماه چی بهم گذشت که سکوت کردم و دوباره از همه دورتر شدم.
وقتي میرفت فشرده میرفت :/ حکایت منه این همه سال نرفتم نوبت کلاس انتخاب کردنم فشرده شد چون نميدونستم اینجوری میشه خلاصه که از نهم شروع میشه تا هشتم مرداد ماه :/ حالا استرس گرفتم نگو ها. ميدونی چی شد؟ با مها گفتيم حالا که سطح مون یکی نیست بیا روزامون یکی بشه روزا هم فقط همین بود بعد ما نميدونستيم که فشردش اینجوریه بغل هم مینویسه:/ اینجوری شد نمیشدم تغییر داد. حالا اولیش که آسونه من همچینم صفر صفر نیستم. بگذریم سعی میکنم بهش فکر نکنم. دیگه در کار ان
دانلود آهنگ شلوار پلنگی میلاد قربانی
♬ سردمداری ♪ مرد نبردی ♬ پهلون مردی ♬ عشق جنگی ♬ شلوار پلنگی ♬ ميدون داری ته میه بنگ بنگی ♬♬ مهل داداشون می هواخاشون ♬♬ همش دست به چو ♪ می پش مثل کوهی ♬♬ مردم داری چون سالاری ♬♬ هر کی جگر در یار میر هوا داری ♬ دادا بربم کوه فقط منه و تو ♬ هموچو دادا را پلک نزن چشم نکنین خو ♬
همه شما این روزها آهنگ شلوار پلنگی که در هر مراسم و کوچه و بازاری یک نفر یافت میشود که آن را زمزمه کند شنیده ایدما در این لحظه از
دانلود آهنگ شلوار پلنگی میلاد قربانی
♬ سردمداری ♪ مرد نبردی ♬ پهلون مردی ♬ عشق جنگی ♬ شلوار پلنگی ♬ ميدون داری ته میه بنگ بنگی ♬♬ مهل داداشون می هواخاشون ♬♬ همش دست به چو ♪ می پش مثل کوهی ♬♬ مردم داری چون سالاری ♬♬ هر کی جگر در یار میر هوا داری ♬ دادا بربم کوه فقط منه و تو ♬ هموچو دادا را پلک نزن چشم نکنین خو ♬
همه شما این روزها آهنگ شلوار پلنگی که در هر مراسم و کوچه و بازاری یک نفر یافت میشود که آن را زمزمه کند شنیده ایدما در این لحظه از
دانلود آهنگ شلوار پلنگی میلاد قربانی
♬ سردمداری ♪ مرد نبردی ♬ پهلون مردی ♬ عشق جنگی ♬ شلوار پلنگی ♬ ميدون داری ته میه بنگ بنگی ♬♬ مهل داداشون می هواخاشون ♬♬ همش دست به چو ♪ می پش مثل کوهی ♬♬ مردم داری چون سالاری ♬♬ هر کی جگر در یار میر هوا داری ♬ دادا بربم کوه فقط منه و تو ♬ هموچو دادا را پلک نزن چشم نکنین خو ♬
همه شما این روزها آهنگ شلوار پلنگی که در هر مراسم و کوچه و بازاری یک نفر یافت میشود که آن را زمزمه کند شنیده ایدما در این لحظه از
دانلود آهنگ شلوار پلنگی میلاد قربانی
♬ سردمداری ♪ مرد نبردی ♬ پهلون مردی ♬ عشق جنگی ♬ شلوار پلنگی ♬ ميدون داری ته میه بنگ بنگی ♬♬ مهل داداشون می هواخاشون ♬♬ همش دست به چو ♪ می پش مثل کوهی ♬♬ مردم داری چون سالاری ♬♬ هر کی جگر در یار میر هوا داری ♬ دادا بربم کوه فقط منه و تو ♬ هموچو دادا را پلک نزن چشم نکنین خو ♬
همه شما این روزها آهنگ شلوار پلنگی که در هر مراسم و کوچه و بازاری یک نفر یافت میشود که آن را زمزمه کند شنیده ایدما در این لحظه از
دانلود آهنگ شلوار پلنگی میلاد قربانی
♬ سردمداری ♪ مرد نبردی ♬ پهلون مردی ♬ عشق جنگی ♬ شلوار پلنگی ♬ ميدون داری ته میه بنگ بنگی ♬♬ مهل داداشون می هواخاشون ♬♬ همش دست به چو ♪ می پش مثل کوهی ♬♬ مردم داری چون سالاری ♬♬ هر کی جگر در یار میر هوا داری ♬ دادا بربم کوه فقط منه و تو ♬ هموچو دادا را پلک نزن چشم نکنین خو ♬
همه شما این روزها آهنگ شلوار پلنگی که در هر مراسم و کوچه و بازاری یک نفر یافت میشود که آن را زمزمه کند شنیده ایدما در این لحظه از
دانلود آهنگ شلوار پلنگی میلاد قربانی
♬ سردمداری ♪ مرد نبردی ♬ پهلون مردی ♬ عشق جنگی ♬ شلوار پلنگی ♬ ميدون داری ته میه بنگ بنگی ♬♬ مهل داداشون می هواخاشون ♬♬ همش دست به چو ♪ می پش مثل کوهی ♬♬ مردم داری چون سالاری ♬♬ هر کی جگر در یار میر هوا داری ♬ دادا بربم کوه فقط منه و تو ♬ هموچو دادا را پلک نزن چشم نکنین خو ♬
همه شما این روزها آهنگ شلوار پلنگی که در هر مراسم و کوچه و بازاری یک نفر یافت میشود که آن را زمزمه کند شنیده ایدما در این لحظه از
دانلود آهنگ شلوار پلنگی میلاد قربانی
♬ سردمداری ♪ مرد نبردی ♬ پهلون مردی ♬ عشق جنگی ♬ شلوار پلنگی ♬ ميدون داری ته میه بنگ بنگی ♬♬ مهل داداشون می هواخاشون ♬♬ همش دست به چو ♪ می پش مثل کوهی ♬♬ مردم داری چون سالاری ♬♬ هر کی جگر در یار میر هوا داری ♬ دادا بربم کوه فقط منه و تو ♬ هموچو دادا را پلک نزن چشم نکنین خو ♬
همه شما این روزها آهنگ شلوار پلنگی که در هر مراسم و کوچه و بازاری یک نفر یافت میشود که آن را زمزمه کند شنیده ایدما در این لحظه از
دانلود آهنگ شلوار پلنگی میلاد قربانی
♬ سردمداری ♪ مرد نبردی ♬ پهلون مردی ♬ عشق جنگی ♬ شلوار پلنگی ♬ ميدون داری ته میه بنگ بنگی ♬♬ مهل داداشون می هواخاشون ♬♬ همش دست به چو ♪ می پش مثل کوهی ♬♬ مردم داری چون سالاری ♬♬ هر کی جگر در یار میر هوا داری ♬ دادا بربم کوه فقط منه و تو ♬ هموچو دادا را پلک نزن چشم نکنین خو ♬
همه شما این روزها آهنگ شلوار پلنگی که در هر مراسم و کوچه و بازاری یک نفر یافت میشود که آن را زمزمه کند شنیده ایدما در این لحظه از
سر سه راه. منتظر تاکسی ایستادم (ميدون هست ولی نميدونم چرا بهش میگن سه راه؟!).
دخترکی کم سن و سال، شاید حدود پانزده شانزده سال منتظر تاکسی ایستاده. با مانتویی بسیار کوتاه و جلو باز (اینش به من ربطی نداره).
سوار تاکسی شدم. اونم گفت. بعد گفت که پول ندارم.
راننده مرد سن بالایی بود و گفت بیا بالا.
در طول راه راننده چندین بار ایستاد تا مسافر سوار و پیاده بشه. حالا همین دختر خانم که خودش رو تو ماشین ولو کرده بود گفت: آقا تندتر برو من کار دارم!
راننده هم ب
دلخونم از غمت عموجونم
بی تابه قلب خون و محزونم
تنها موندی میون این ميدون
تنها باشی و ساکت بمونم
دوره‌ت کردن نامردا / شمشیرا میرن بالا
عمه دستاش می‌لرزه، واویلا
زنده بودن بدون تو درده / زندگی بی وجود تو ننگه
من طفل مجتبایم و حقم / جنگیدن توی ميدون جنگه
والله لا افارق عمی
ادامه مطلب
سوالی که این شب ها ذهنمو درگیر کرده اینه که می گم چرا ما از سینه زدن و فریاد زدن بر مظلومیت امام حسین علیه السلام هم خجالت می کشیم ؟
ماجرا از اون جایی شروع می شه که اکثر آدما یه خصلت عجیب و غریب دارن بنام تبعیت از جمع ، یادمه چند وقت پیش می خواستن یک طرف بلوار سپاه رو آسفالت کنن که همون مسیر مسدود شده بود ، یه سری راننده ها از اون طرف خیابون و بدون هماهنگی راهنمایی و رانندگی و یا مسئولان مرتبط سرخود از اون دست خیابون و خلاف راننده های اونوری ، را
یکسال پر از دغدغه پر از اتفاق و پر از کارهایی که باید انجام میدادم یک لحظه استراحت برایم آرزو شده بود مخصوصا بعد از عید ولی الان انقدر بیکارم انقدر وقت اضافی دارم که نمی دونم باهاش باید چکار کنم دوتا کلاس اسم نوستم یکی هر روز صبح سه ساعت و یکی هم رانندگی .
کلاس کامپیوتر چهارتا ميدون با خونمون فاصله داره برای جبران این بی تحرکی تصمیم گرفتم دوتا ميدون رو پیاده برم و بقیش رو با تاکسی . کلاس رانندگی هم هر چند سال های پیش هیچ علاقه ای برای گرفتن گوا
اسمورودینکا، عزیزم
 مدتيه که مثل سگ ترسیده‌ام. از فردا و فرداتَر. از مسیر نامطمئن رو‌به‌رو. اینکه همه چیز روی هواست. هیچ اطمینانی به نتيجه نیست. هیچ اطمینانی به من نیست. اینکه من مال این حرف‌ها هستم یا نه. اینکه به فرض بودن اهل این حرف‌ها، این مسیر درست هست یا نه. اسمورودینکا، من همیشه بیرون رینگ لش بودم و فقط حرف می‌زدم. حالا اما یه سری هیولا و غول وسط رینگ می‌بینم که تو راند بعدی منتظر من‌اند.
اسمورودینکا، می‌ترسم. تو که می‌دونی، من قب
 
بیوگرافی دکتر امیرحسین اسدی
 
 
امیرحسین اسدی متولد شهریور 1357 در کاشان، استاد دانشگاه است
 
فارغ التحصیل فوق لیسانس رشته علوم ی و دانشجوی رشته دکترا می باشد، تخصص اش شتاب دهی به استارت آپ ها و مشاوره کسب و کار است
 
اولین درآمد با انشاء
 
اولین بار در مقطع راهنمایی با نوشتن انشاء برای خواهرش و گرفتن دو هزار تومان لذت کسب درآمد را تجربه کرد، که می گوید مزه اون پول هنوز زیر زبونم هست
 
 
از دانشگاه تا تدریس
 
بعد از گرفتن لیسانس شروع به تد
اینی که نشسته با یکم کنتراست نور بالاترِ رنگ چهره، 35 درصد زیبایی بیشتر و 46 درصد نورانیت بالاتر!!! و 55 درصد کارکشن کالِرِ بیشتر!!! مثلا منم!
اونایی که دارن پتکوپ پتکوپ ميدون! سمت راستيه ترِ نه ببخشید تزِ دکترامه!، سمت چپیه هم پروژه هامه!!
(از اینکه منو با گاوا قاطی نمی کنید بی نهایت سپاسگزارم:))
دعا کنید آخرش زمین نخورم! مگه چیه؟ مسیر زندگیه دیگهبالاخره همتون دیر یا زود با همین سرعت باید حرکت کنید!
البته اگر این گاوها شیر هم بدن بد نیست که شانس ما
پام رو می زارم روی پوستر فیلم #قصر_شیرین که چسبوندن کف زمین و زل می زنم به سبزیِ المانِ ميدون انقلاب. مهر دوسال پیش که اومدم تهران، وانستادم اینجا و به خودم نگفتم مرسی که #دانشگاه_تهران قبول شدی، مرسی که روزی ۱۲ ساعت توی کتابخونه حرم درس می خوندی، مرسی که تلاش کردی و کم خوابیدی و حتي بعضی شب ها کم خوردی که خوابت نبره تا بیشتر بخونی، مرسی که غم و غصه از در و دیوار می ریخت ولی مرد عمل بودی. الان بابت همه مرسی نگفتنا، وایسادم ميدون انقلاب و زل زدم ب
این اولین سفر دونفره ی ماست، مادر و پسری!
سفر به شهر پلها (سی و سه پل، پل خواجو، پل فی، پل وحید! و الخ) میرم به دیدار یاران قدیمی،  فوامیل دور، رفقای مومن ارزشی!
اصفهان رو دوست دارم، چون میتونی تو ميدون امامش، برای چند ساعتم که شده، از شر بلوای مدرنیته، به کاشیای  مسجد شیخ لطف الله پناه ببری، یا میتونی خود شاه عباس بشی رو تخت عالی قاپو و فارغ از هیاهوی تاج و تخت بشینی به تماشای چوگان بازی، یا شایدم بشی یه زن پوشیه زده ی  عصر صفوی، که اومده واسه
 میردامادایستگاه میرداماد سوار مترو شدم. هندزفری زدم تا بعد از مدت‌ها چندتا لیسنینگ زبان گوش کنم. وسط‌های دومیش بود که "آمیرزا" نوتيفیکیشن داد و گفت "چندوقته که دلتنگتيم. بیا تو بازی. قدم رو چشم ما بذار".حقانیرسیدیم حقانی. در باز شد. ده دوازده نفر رفتن بیرون. بیست سی نفر اومدن داخل. هندزفری رو درآوردم و گذاشتم تو جیبم و "آمیرزا" رو باز کردم. تا صفحه بازی رو دیدم یادم اومد آخرین باری که بازی کرده بودم تونسته بودم کلمه‌های سنت و سیب و بیست و بستن
صبح بخیر. من بیدار شدم. دیروز روز خوبی بود چون من به همه کارام رسیدم. هرچند جا داشت بیشتر کتابو بخونم به هر حال خوب بود. امروزم کاش همینجوری باشه به خصوص که تونستم باز صبح زود بیدار بشم. 
دیروز کارت کنکور امسالم اومد من افتادم یه جا ميدون بهمن :/ نميدونم چرا ولی خب چیکار میشه کرد. به خودم باشه نمیرم آزمون بدم اما میگن باید برم ازمونو بدم ببینم چجوریه حتي اگه قرار نیست قبول بشم. 
تصمیم گرفتم روزی ۲۴ تا لغت حفظ کنم تا ۹ ماه دیگه میشه ۵۴۰۰ لغت. خوبه ن
آیا ميدونید مجسمه ميدون دربندتهران کدوم شخصیت قهرمان ایرانیه؟؟
زمستان ۵۲ سال پیش، یک گروه آمریکایی هواپیماشون در کوه های شمال تهران سقوط می کند! یک چترباز آلمانی رو برای نجات آمریکایی ها می فرستند اما او هم چترش به صخره ها گیر می کند و آویزان باقی می ماند!
در آن زمان یکی از کار آمدترین نیروهای ویژه استاد چتر، کایت و کوهنوردی ارتش، گروهبان "امیر قدم شاهی" برای نجات جان این گروه انتخاب می شود!
او قهرمانانه تمامی گروه را نجات می دهد و در آن زمان
صب قرار گذاشته بودیم ساعت 12 پارک لاله
شدیم 4نفر(2 تا پسر 2 تا دختر)
رفتيم تو پارک جرعت حقیقت بازی کردیم
از بالا رفتم از درخت و جیغ زدن وسط اون ميدون اصلی پارک تاااا بوس کردن رهگذر ها و این حرکتا
خعلی هم چسبید
بعدش رفتيم ناهار کجا؟
بعله درست حدس زدید پیروزی :|
ناهار رو خوردیم چون بخاطر تولد من جمع شدیم خواستم برم حساب کنم که دیدم بعله ناهار رو مهمون یکی از بچه هاییم که مرحله دو قبول شده و پسره هزینه رو تقبل کرد D:
همونجا دو تا دیگه از دخترا هم اومدنو
من هم کنکور هنر داده بودم
بسکه تعداد دختر ها زیاد بود فک کردم محل کنکور اشتباه اومدم
چند بار رفتم از نگهبانی پرسیدم 
گفتن هر دو گروه همینجاست
بعد یه پسره رو نشون داد که دنبال اون برو 
منم دوییدم به پسره برسم 
چند بار هم صدا کردم آقا 
انگار نه انگار 
تا اینکه رسیدم بهش فهمیدم اونم دختره
کلی هنگ کردم 
تازه به عمق نکته رشته هنر پی بردم
وارد سالن شدم 
دیدم جمعیت زیادی دختر تو راهرو هستن 
من با اینکه شماره اتاقمو پیدا کردم 
باز خجالت می کشیدم برم
واقعا دور نیست روزی که اعلام کنم به علت تشخیص بی‌کفایتي خودم، از همه چیز کنار می‌کشم؛ ولی حتي قدرت این کارم ندارم. مثل سربازی که وسط ميدون یه جنگ تن‌به‌تن باشه.
الحمدلله آموزش مجازی باعث شده که مردم جویای ننگ‌ونام بهتر به خواست‌هاشون برسن. خدایا ما رو بخیل نکن، اگر واقعا این چیزا کسی رو به نوایی می‌رسونه برسونش. دیشب برای بار هزارم، پر غصه به مامانم گفتم که واقعا مزخرفن و در کمال خونسردی برای بار هزارم گفت یا یکی لنگه‌شون شو یا بی‌خیال
نمی‌دونم اصلاً با چه رویی می‌گین «همون بهتر که کشتنش.»! خجالت نمی‌کشی تو؟ احمق بی‌خاصیت؟ آره، می‌خوام غر بزنم. به تو هم هیچ ربطی نداره. فقط یه سردار رو از دست ندادیم، فقط یک سپهبد رو از دست ندادیم؛ یک آرمان رو از دادیم. ولی چیزی که تو و اون اِمریکاجونت نمی‌دونین اینه که آرمان سردار، مثل ققنوسه، هربار دوباره قیام می‌کنه و می‌خروشه.و جناب آقای دونالد زِرامپ! این رو بدون که حمله موشکی امروز انجام انتقام سپهبد عزیزمون نبود، بلکه تازه شروعش ب
مردک به خیال خودش داشت قهرمان بازی درمی‌آورد و انتظار داشت با تشویق جمعیت مواجه شود. میکروفن را گرفت و اعلام کرد:«من اگر دیشب شماها را در میدان آزادی می‌دیدم، برخوردم با شما فرق داشت و قطعا مقابل شما قرار داشتم. ولی حالا بیایید با هم حرف بزنیم!» از توی جمعیت کسی فریاد زد:«یعنی دیشب تو ميدون اگه بودیم می‌زدیمون؟!» یکی دیگر گفت:«یعنی دیشب اونجا بودی؟! جلوی مردم؟!»
تایید کرد. جمعیت نگذاشتند حرف بزند.
معلوم نبود چی توی آن مغز نداشته‌اش می‌گذشت
مسلما آهنگی مثل جنتلمن سلیقه مثل منی نیست که محتوای آهنگ برام مهمتر از هر فاکتور دیگری هست
ولی این که چطور به اینجا رسیدیم مهمه
فیلمای همون دوران طاغوت نشون میده که بچه مدرسه ای ها خیلی هماهنگ  و با همه وجودشان ایران ای مرز پرگهر میخوانند
وقتي ميدون ندیم به موسیقی اصیل
وقتي بخواهیم چیزی رو که با سرشت آدمها عجین هست ازشون دریغ کنیم
نتيجه ش بهتر از این نمیشه اگر بدتر نشه
این تازه اولشه
یکی از دانشجوهای دکترای ما مدیر مدرسه س. تو یک جشنی تو مدرس
به گزارش«ميدون»؛ کشور های توسعه یافته در بازار جهانی بوقلمون حرف اول را میزنند. این گردش مالی تجارت بوقلمون نشانگر این است که هر تحول در نحوه پرورش بوقلمون اتفاق بیفتد در اقتصاد جهانی تاثیر گذار خواهد بود . ایران هم ازسال 1396 به کشور های صادر کننده بوقلمون اضافه شده و با آمار های روزانه رشد چشم گیری در این مدت داشته است. بوقلمون در ایران و کشور همسایه عراق بازار پرتقاضایی دارد. ایران با تنوع آب و هوایی زیر ساخت لازم برای پرورش نژاد ها مختل
** این مطالب مربوط به اسفند 97 هست ولی اون موقع نتونستم بیام بنویسم. الان می نویسم (4فروردین 98)

دیگه می دونستم نمی خوام برم اردو جهادی.
 به مهدی رمضا. مسئول فرهنگی اردو گفتم اگه کاری چیزی بود حتما بهم بگو حالا که نمی خوام بیام حداقل اینجا کمک کنم.
شنبه صبحی بود که مهدی رمضا. پیام داد نمیای می خوایم بریم وسایل فرهنگی رو بخریم. منم گفتم میام. راه افتادیم رفتيم ميدون شوش. از اون طرف محمد سنکـ. هم اومد. بعد انجام کارها بود که داشتيم برمی گشتيم مهدی ر
دنیام تاریکه همرنگ چشماشه
لعنت به اونی که الان باهاشه
لعنت به اونی که قلبش رو سنگ کرده
اونی که دنیامو ميدون جنگ کرده
لعنت به شبهایی که بی تو سر میشه
لعنت به قلبی که دیونه تر میشه
لعنت به دنیا و لعنت به این حالم
لعنت به مردی که با تو پدر میشه
هر کاری میکردم نشم فراموشت
لعنت به حسی که گفتم در گوشت
لعنت به پاییز و لعنت به تابستون
لعنت به هر فصلی که سر میکنی با اون
لعنت به آبان و روزای بارونی
لعنت به حالی که دلواپس اونی 
 
لعنت به احساسی که کم نشد اص
یکی از وسایل مورد علاقه‌ام توی آشپزخونه، مخلوط کن سه کاره‌ است. عاشق اون پارچ ۷۰۰ میلی لیتری‌اش هستم که صبح‌ها برای صبحانه میوه‌های تابستونی آب‌دار مثل هندونه، طالبی و. رو مخلوط کنم و گاهی اسموتي‌اش کنم. شب گذشته سریال This is us رو شروع کردم و I like it :) زیرنویس فارسی و انگلیسی رو هم زمان فیکس میکنم و کلمات جدید رو اسکرین می‌گیرم.دیروز چیز جدیدی یاد گرفتم. یک انیمیشن دو زبانه دانلود کرده بودم که زبان دیفالتش انگلیسی بود من میخواستم فارسی باش
من که گروه خونی‌م کلا به اسب‌دوانی و داشتن اسب نمی‌خوره؛ ولی دیدم تمرین دادناشونو؛ تمرین دهنده وای‌میسه وسط‌و حیوون رو دور یه شعاع 5-شش متری می‌دوئونه. از انگیزه مربی گذشته انگیزه حیوون هم هست، که حتما اون موقع به خودش می‌گه، باس آمادگی‌مو حفظ کنم تا صاحابم ازم راضی باشه، باید قدرت مانورمو بالا ببرم بلکه بتونیم با کمک سوارکارم بریم مسابقات،‌ مسابقات که بریم اون‌جا ملت برامون کف می‌زنن فیلم‌برداری می‌کنن. کلی کیف می‌کنیم.
ولی بع
به نام او.
دوباره انقدر حرف تو سرم هست که نمیتونم مرتبشون کنم و بنویسم یا بگم.
مثلا اتفاقات این دو روز،درس هام،کار هام،سرشلوغی های الکی که دور خودم درست کردم،یکسری خاطرات خیلی قدیمی که با یه اهنگ اومده تو ذهنم،حتي اون فیلم بچگی هام که خیلی ها انگار دیگه هیچ وقت نمیخوان که باشن یا حتي خاطرات پارسال و این روز و شب هاش.
که چقدر حرف زدن پارسال هم سخت بود و چقدر گریه کردن تو یه پارک تو یه جای دور از خونه، آسون!
اون دختر پسری که نرمش میکردن و یا حتي
دیالوگ شماره یک:
میم.جیم: اینا دو نفر دلباخته بودن که روزگار نذاشت بهم برسن واسه همین تصمیم گرفتن دوستای معمولی باشن.
میم.یا: ـــدَم بهتون |:
من: :// 
دیالوگ شماره دو، رخداد پیش از دیالوگ شماره یک:
من: از فلانیا بدم میاد، از فلانیام بدم میاد.
میم.جیم: فقط کازم خوبه! 
(کازم از پله ها پائیین می اید و من خزان خزان از شدت خندیدن به درون راهرو میپیچم و .)
دیالوگ شماره سه، زین پس بدون ذکر همچنان دیالوگ ها با من و خودم، من و مغزم و من و افراد رویاهایم و من ق
روایت دختری رو می نویسم  که بشدت از بعضی احساسات و افکار که خیلی هم براش شیرینن دوری میکنه اما این چندوقت ، باهاشون محاصره شده. . . با خودش قرار گذاشته بود به این مسئله فکرنکنه ولی چندروزه قرارشو زیرپا گذاشته . . .مشکل اینجاست که از لحاظ منطقی ، غیرممکنه و شاید هیچ وقت اتفاق نیفته یا اگر هم بشه ، حداقل ۴،۵ سال دیگه میشه بشه!. . . خیلی دوست داره ازش بنویسه اما از قوی شدن و پروبال پیداکردنش میترسه. . ‌.
از دست خودش کلافه ست و خیلی زیاد دلش میخواد مشهد
یه چیزهایی هم هیچ‌وقت برای ما نیست. می‌دونم این جمله خیلی دم دستي و کپشن‌طوره، و می‌دونم که این شاید یکی از بدیهیات و نکات اولیه‌ایه که باید دربارۀ زندگی بدونیم؛ ولی واقعاً این‌طور هستيم؟ واقعاً این‌طور هستم؟ گاهی تا دم مرگ نمی‌خوایم این رو باور کنیم و به‌خاطر نداشته‌ها یا ازدست‌داده‌هامون حرص و اندوه حسادت رو توی خودمون تلنبار می‌کنیم. یه‌جورهایی انگار نمی‌خوایم بریم سراغ چیزهای دیگه؛ حالا از سر تنبلیه یا ناامیدی یا چی نمی‌دو
یه چیزهایی هم هیچ‌وقت برای ما نیست. می‌دونم این جمله خیلی دم دستي و کپشن‌طوره، و می‌دونم که این شاید یکی از بدیهیات و نکات اولیه‌ایه که باید دربارۀ زندگی بدونیم؛ ولی واقعاً این‌طور هستيم؟ واقعاً این‌طور هستم؟ گاهی تا دم مرگ نمی‌خوایم این رو باور کنیم و به‌خاطر نداشته‌ها یا ازدست‌داده‌هامون حرص و اندوه و حسادت رو توی خودمون تلنبار می‌کنیم. یه‌جورهایی انگار نمی‌خوایم بریم سراغ چیزهای دیگه؛ حالا از سر تنبلیه یا ناامیدی یا چی نمی‌
یه چیزهایی هم هیچ‌وقت برای ما نیست. می‌دونم این جمله خیلی دم دستي و کپشن‌طوره، و می‌دونم که این شاید یکی از بدیهیات و نکات اولیه‌ایه که باید درباره‌ی زندگی بدونیم؛ ولی واقعاً این‌طور هستيم؟ واقعاً این‌طور هستم؟ گاهی تا دم مرگ نمی‌خوایم این رو باور کنیم و به‌خاطر نداشته‌ها یا ازدست‌داده‌هامون حرص و اندوه حسادت رو توی خودمون تلنبار می‌کنیم. یه‌جورهایی انگار نمی‌خوایم بریم سراغ چیزهای دیگه؛ حالا از سر تنبلیه یا ناامیدی یا چی نمی‌
ميدونی یاد کِی افتادم؟ بهمن بود؟ شایدم اذر یادم نمیاد ولی یه برف تروتمیزی اومده بود صبح پنجشنبه بود ولی، من کلاس زبان داشتم و بعد کلاس زبان قرار بود باهم بریم نیم ساعت مونده بود به کلاس یه لنگ پا تو سرما اونور ميدون منتظر من وایستاده بودی  کلاس که تموم شد دوون دوون اومدم سمت تو تاکسی گرفتيم که بریم سمت بالا  راننده تاکسی بهمون گفت دونفرین دیگه؟ ما خندمون گرفت گفتيم اره وسط راه گفتي پیاده شیم؟ برنامه ای نداشتم حقیقتا گفتم پیاده شیم خیابونا ل
أعوذ بالله من کل شر
بسم الله الرحمن الرحیم
 
برادرم از دم ظهر رفته بیرون از خونه و هنوز برنگشته. .
گوشیش هم خاموشه. .
پدرم با اضطراب زنگ زده به من و من دستم از اصفهان کوتاه. .
میگن دور و بر خونه ما مثل ميدون جنگه.
به یکی از دوستان زنگ می زنم، میگه ظهر با بچه ها دم مسجد بودن، رفتن تظاهرات رو ببین، پلیس که میاد متفرق میشن و دیگه کسی ازش خبری نداره تا الان.
همراه هاش هم دیگه ندیدنش.
.
 
خیابون ها رو بستن احمق ها ولی پدرم دارن میرن کلانتری.شاید گرفته
مسلما آهنگی مثل جنتلمن سلیقه مثل منی نیست که محتوای آهنگ برام مهمتر از هر فاکتور دیگری هست
ولی این که چطور به اینجا رسیدیم مهمه
فیلمای همون دوران طاغوت نشون میده که بچه مدرسه ای ها خیلی هماهنگ  و با همه وجودشان ایران ای مرز پرگهر میخوانند
وقتي ميدون ندیم به موسیقی اصیل
وقتي بخواهیم چیزی رو که با سرشت آدمها عجین هست ازشون دریغ کنیم
نتيجه ش بهتر از این نمیشه اگر بدتر نشه
این تازه اولشه
یکی از دانشجوهای دکترای ما مدیر مدرسه س. تو یک جشنی تو مدرس
سلام. امروز هم یکی از روزهای خوب خدا بود ، امروز دقیقا یعنی 5 شنبه ، البته شاید مهم نباشه ، مثل همیشه اتصالات اینترنت رو برقرار کردم و منتظر درخواست ها بودم که تک تک می اومد و منم می رفتم ، البته باید بگم که از همون لحظه اول که مسافر که سوار ماشین میشه مشخص میشه که چه تيپ آدمیه . تو اسنپ خیلی میشه که کسی برای یک نفر دیگه اسنپ بگیره و مثلا پدری برای دخترش و چون جی پی اس من روشن بود ، لوکیشن من کاملا مشخص بود و مثلا میگفت مثلا لوکیشن دقیق مثلا 20 متر ج
عزیزم وقتي برای اولین بار بیای با من بابل، نمی‌برمت بابلسر تا لب دریا، یا نمی‌برمت آمل تا وسط جنگل! باهم میریم خونه پدرجون و وقتي خوب تاب بازی کردی و همه پنجره‌های رنگیش رو دیدی و قدم به قدم کاشی‌های حیاطش رو زندگی کردی، برای نماز میریم مسجد جامع و بعد از سبزه ميدون و میانه بازار دم عید و رنگ و شلوغی، رد میشیم و می‌رسیم به آرامگاه. زیبا، ساکن و سبز:) و نهایتا غروب وقتي پشت وانت پدرجون نشستيم از پیچاپیچ‌های جاده رد می‌شیم و می‌رسیم به باغ ب
ما اصولا سیزده‌به‌درها برنامه‌ی خاصی نداریم :| امروز با پدر رفتم ميدون آزادی چون شنیده بودم تو تعطیلات عید طبقه بالاشم راه میدن (نمی‌دونم سیستم چیه، تا حالا نرفتم)، ولی کلا بسته بود و همون‌جا یه دور زدیم.
بعد رفتيم محله‌ی قدیمی‌مون (از اول ازدواج مامان بابام تا حدود پنج شیش سالگی من) و بابام سه تا خونه‌ای که توشون مستاجر بودن/بودیم رو نشونم داد. من فقط یه تصویر محو از یکی‌شون یادمه که هر چی هم بیشتر روش تمرکز می‌کنم محوتر می‌شه.
خاطرات د
هنوز نمی دونم که باید چه سبکی رو برای نوشتن انتخاب کنم. خاطره نویسی؟ روزانه نویسی؟ با چه نگارشی و چه خط قرمزهایی. برای کسی که درباره ی هر چیزی، درگیری ذهنی داره، این سوال های ساده تبدیل می شه به بزرگترین معضل و فراریش میده از هر چی که هست و نیست! بهرحال، فکر کنم با گذشت زمان، یاد بگیرم ندونسته هام رو!
دیروز، رفتيم ميدون. از آدم های خودرایی که هیچی هم بلد نیستند، زیاد خوشم نمیاد. یازده نفر بودیم و به پیشنهاد ( اصرار؟ اجبار؟ ) ش، رفتيم بدترین کافه
ای کسانی که خواب هستين یا محل کار یا هرچی .
بلند شید. زندگی دقیقا همین لحظه تو شبکه ورزش و برنامه فوتبال ۱۲۰ در جریانه.
درسته فوتبال پرسپولسیس و استقلال تو هفته قبل اینقدر حال بهم زن بود که دقیقا ما رو به یاد حرف آدم هایی میندازه که میگن :  خوب که چی. فوتبال چیه . ی توپ هست ۲۴ نفر دنبالش ميدون . خوب به همشون ی توپ بدین!!
اما توی بلاد کفر و لیگ قهرمانان دقیقا زندگی درجریانه و فلسفه فوتبال رو با پوست و گوشتت حس میکنی.
فوتبال یعنی زندگی و عشق
یعنی نوشت
سلام .
چند روزه تو فکر بودم برم کرمان برای مراسم . ولی ماشینمون خراب بود و اینکه به شدت سرما خورده بودم . دیروز اعلام کردن که اتوبوس گذاشتن برای کرمان . باخودم کلنجار میرفتم که برم یا نرم . بدجور سرما خوردم و گارم توی کوهه گفتم برم بدتر میشم شاید حالم بد بشه نرم چجودی با خودم کنار بیام اخه . 
دیشب مدام از خواب میپردم که همه رفتن و من جاموندم . و صبح پاشدم و حسابی لباس پوشیدم و راهی شدم رفیتم که کلی کلی منتظر شدیم تا بلخره یدونه اتوبوس خط
سلام 
این روزا حسابی دارم از دست خودم حرص میخورم 
از این که میخوام همه رو راضی نگه دارم و نتيجه اش میشه عذاب دیدن خودم 
چرا اینقدر نه گفتن سخته برام ؟ چرا اینقدر من تعارفی ام اخه 
فردا مهمون دارم و هیچ کاری نکردم 
خونمون به لطف پسر مثل ميدون مین میمونه 
حالا هرشبم زودتر میخوابیدا 
امشب یک و نیم خوابیده 
کلا بساطی داریم !!
خدا فردا رو بخیر کنه با این همه کار و
️ممکن است هنری، احساسی را درون یک شخص خلق کند، اما همین هنر نتواند احساس اجتماعی مشترکی را برای حرکت اجتماعی برانگیزاند که در این صورت ناقص است؛هنر نه فقط در مقیاس فرد، بلکه در مقیاس اجتماعی هم باید ظهور و بروز پیدا کند؛ حتي باید بتواند در مقیاس معادلات تاریخی نیز نقش ایفا نماید.
اینجاست که هنر به دانش‌های پیرامونی خود مانند علوم اجتماعی و اندیشه‌های فلسفه تاریخی گره می‌خورد.هنر غیر از اینکه با عرفان مرتبط است، باید در دامن یک فلسفه تار
تصمیمم رو گرفته بودم قصد داشتم برم سمت هنر و فیلمسازی.ميدونستم که هنر به نیروی انقلابی نیاز داره و بین انقلابی ها غریبه.
تنها کسی که از این مسئله خبر داشت احمد بود.
ظهر رفتم خونه اش.
برام چای ریخت و گذاشت جلوم.
در حال چای خوردن بهم گفت برات نگرانم
من:چرا؟
احمد:فکر نمیکنم عاقبت خوبی تو فضای هنر داشته باشی
من:قبول دارم که فضای هنر فضای جالبی نیست ولی نمیشه که به این دلیل ميدون رو خالی کرد.
احمد:تو هدفت این نیست داری برای دل خودت میری سمت هنر
من:اصل
️ممکن است هنری، احساسی را درون یک شخص خلق کند، اما همین هنر نتواند احساس اجتماعی مشترکی را برای حرکت اجتماعی برانگیزاند که در این صورت ناقص است؛هنر نه فقط در مقیاس فرد، بلکه در مقیاس اجتماعی هم باید ظهور و بروز پیدا کند؛ حتي باید بتواند در مقیاس معادلات تاریخی نیز نقش ایفا نماید.
اینجاست که هنر به دانش‌های پیرامونی خود مانند علوم اجتماعی و اندیشه‌های فلسفه تاریخی گره می‌خورد.هنر غیر از اینکه با عرفان مرتبط است، باید در دامن یک فلسفه تار
چهارشنبه سوری همیشه این پیام رو با خودش داره که یک عده، کاه مغز هیچ وقت نمیخوان خودشون رو رشد بِدَن
دوست دارن تو همون احوالات پارینه سنگی بمونن
همین الان با صدای یه انفجار جگرم به دو نیم شد
آخه حداقل همون آیین مثلا چهارشنبه سوری رو هم به جا نمیارن
شده ميدون جنگ
جنگی که تمومی نداره، جنگ و مسابقه‌ ی کی از همه جاهل‌تره
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتيم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر ميدون. بعدش بهونه کرد بری
وااااای من مُلْدَم. اینقدر گرمه گرمه گرمه که اصلا قابل گفتن نیست. یعنی اگه من این همه فعالیت رو انجام بدم و لاغر نشم خودمو میکشم:دی. 
امروز با مها رفتيم کانون زبان ثبت نام کنیم. سیستمشون قطع بود اول بعدشم که وصل شد صف وایسادن همه تا نوبتمون شد. بعدشم که من گفتم از صفر میخوام شروع کنم. مها ولی تعیین سطح داد. اینا اینجوری چیزی نمیاد اما دو سه ساعت طول کشید. بعدش رفتيم مولی مها یه کتاب خرید. بعدشم رفتيم که بریم سر ميدون ولیعصر مرده ماشینیه مارو ۱۰۰
سوالی که این شب ها ذهنمو درگیر کرده اینه که می گم چرا ما از سینه زدن و فریاد زدن بر مظلومیت امام حسین علیه السلام هم خجالت می کشیم ؟
ماجرا از اون جایی شروع می شه که اکثر آدما یه خصلت عجیب و غریب دارن بنام تبعیت از جمع ، یادمه چند وقت پیش می خواستن یک طرف بلوار سپاه رو آسفالت کنن که همون مسیر مسدود شده بود ، یه سری راننده ها از اون طرف خیابون و بدون هماهنگی راهنمایی و رانندگی و یا مسئولان مرتبط سرخود از اون دست خیابون و خلاف راننده های اونوری ، را
دیشب رفته بودیم برای مراسمِ جشنِ میلاد . آتيش بازی رو تا حالا از نزدیک ندیده بودم . خیلی با حال بود . مِث ميدون جنگ بود . محمد حسین که خیلی ترسیده بود و فقط می گفت بریم :) آخرش هم دو تا عیدی گرفتيم از حضرت . خانم روشنا می گن دقیقا وسط مراسم ازشون خواستم که شب میلادشون یک عیدی به ما بدن :) با خودم می گم خوش به حالت که دعاهات انقدر به استجابت نزدیکه . این حتما به برکتِ دختریه که قراره خدا بهمون بده . خانمِ روشنا به شدّت به این موضوع اعتقاد دارن که بچّه
 
پویا بیاتي اسمم ایرانه
دانلود آهنگ جدید پویا بیاتي به نام اسمم ایرانه
Pouya Bayati - Esmam Irane
ترانه و موزیک : پویا بیاتي ؛ تنظیم : آرش آزاد
+ متن ترانه اسمم ایرانه از پویا بیاتي
اسمم ایرانه خاکم بوسیدن داره / شور شیرانم تو ميدون دیدن داره
چی توی دنیا زیباتر از این تصویره / وقتي تا ابرا این پرچم بالا میره
 

ادامه مطلب
️ممکن است هنری، احساسی را درون یک شخص خلق کند، اما همین هنر نتواند احساس اجتماعی مشترکی را برای حرکت اجتماعی برانگیزاند که در این صورت ناقص است؛هنر نه فقط در مقیاس فرد، بلکه در مقیاس اجتماعی هم باید ظهور و بروز پیدا کند؛ حتي باید بتواند در مقیاس معادلات تاریخی نیز نقش ایفا نماید.
اینجاست که هنر به دانش‌های پیرامونی خود مانند علوم اجتماعی و اندیشه‌های فلسفه تاریخی گره می‌خورد.هنر غیر از اینکه با عرفان مرتبط است، باید در دامن یک فلسفه تار
️ممکن است هنری، احساسی را درون یک شخص خلق کند، اما همین هنر نتواند احساس اجتماعی مشترکی را برای حرکت اجتماعی برانگیزاند که در این صورت ناقص است؛ هنر نه فقط در مقیاس فرد، بلکه در مقیاس اجتماعی هم باید ظهور و بروز پیدا کند؛ حتي باید بتواند در مقیاس معادلات تاریخی نیز نقش ایفا نماید.اینجاست که هنر به دانش‌های پیرامونی خود مانند علوم اجتماعی و اندیشه‌های فلسفه تاریخی گره می‌خورد.هنر غیر از اینکه با عرفان مرتبط است، باید در دامن یک فلسفه تار
️ممکن است هنری، احساسی را درون یک شخص خلق کند، اما همین هنر نتواند احساس اجتماعی مشترکی را برای حرکت اجتماعی برانگیزاند که در این صورت ناقص است؛ هنر نه فقط در مقیاس فرد، بلکه در مقیاس اجتماعی هم باید ظهور و بروز پیدا کند؛ حتي باید بتواند در مقیاس معادلات تاریخی نیز نقش ایفا نماید.اینجاست که هنر به دانش‌های پیرامونی خود مانند علوم اجتماعی و اندیشه‌های فلسفه تاریخی گره می‌خورد.هنر غیر از اینکه با عرفان مرتبط است، باید در دامن یک فلسفه تار
️ممکن است هنری، احساسی را درون یک شخص خلق کند، اما همین هنر نتواند احساس اجتماعی مشترکی را برای حرکت اجتماعی برانگیزاند که در این صورت ناقص است؛هنر نه فقط در مقیاس فرد، بلکه در مقیاس اجتماعی هم باید ظهور و بروز پیدا کند؛ حتي باید بتواند در مقیاس معادلات تاریخی نیز نقش ایفا نماید.
اینجاست که هنر به دانش‌های پیرامونی خود مانند علوم اجتماعی و اندیشه‌های فلسفه تاریخی گره می‌خورد.هنر غیر از اینکه با عرفان مرتبط است، باید در دامن یک فلسفه تار
از خونه پیاده راه افتادم تا برم دخترما از مهد بیارم تومسیر که داشتم میرفتم یه پرنده خیلی قشنگ توی چمن ها داشت راه میرفت یه بچه کوچولو دوید به سمتش تا بگیردش هرچی بچه بیشتر می دوید پرنده دورتر میشد .
باخودم فکرکردم طفلکی بچه خوب دلش میخواست این پرنده را بگیره پس به سمتش اومد اما هرچه بیشتر می دوید پرنده دورتر میشد راه حل چی بود کجای کار این بچه اشتباه بود که به خواستش نمیرسید ؟
خیلی وقتها ماخواسته های زیادی داریم ودنبال خواسته هامون میدوی
از اشتباهاتي که هیشوخت فراموشش نخواهم کرد، اینه که سه چار ساعت قبل از بازی استقلال پدیده به سمت خونه م که تو حلق استادیومه راه افتادم! یک ساعت و نیم با محمد و سما به هر دری میزدیم راهی که قفل نباشه به اون سمت پیدا نمیکردیم، و بعد از اون بی خیال ناهار خوردن و هر کاری کردن شدیم، من ميدون فردوسی که سه چار تا ایستگاه اتوبوس تا استادیوم فاصله داره از بچه ها جدا شدم و پیاده راه افتادم سمت خونه. در طول مسیر، نسبت خانوم ها به آقایون یک به دویست و پنجاه ب
بسم الله
چه خوبه ماه شعبان
ماه پیمبر است آن
آغاز آن سه میلاد
حسین، عباس و سجاد
حسین امام سوم
چراغ راه مردم
امام نیکو سرشت
سرور اهل بهشت
عباس نماد وفاست
علمدار کربلاست
زیباست چو ماه گردون
شجاع و مرد ميدون
سجاد امام چهارم
نیکوترین مردم
زینت عابدان است
صبور و مهربان است
به به، به ماه شعبان
همه چه شاد و خندان
نیمه ی آن به دنیا
آید امام زمان
بخش کودک و نوجوان تبیان
دلم لک زده واسه پا رو پا انداختنا موسیقی گوش دادنا ، لک زده واسه پا رو پا انداختنا مسئله حل کردنا ، واسه پا رو پا انداختنا فیلم نگا کردن و کتاب خوندنا ، دلم لک زده واسه پشت خط وایسادنا ، از رو پریدنا ، بدن کشیدنا همراه خمیازه ، حتي دلم لک زده واسه یه لحظه بیشتر آب گرم ریختنا !
دلم لک زده واسه هزار جور چیزا ، ولی حیف که نه این پا دیگه پا میشه ، نه این عید و نه این روزا .
شدم یه عقده ای ، عقده ای کارای عادی ، فقط بزار این نیز بگذرد ، اصن ميدونی چیه ، اون
اوایل انقلاب هرکسی می‌خواست جلوی ظلم گرفته بشه و خیلی ها شکایتشان را به شورا (چیزی مثل شورای شهر) می‌اوردند و از ما میخواستند پیگیری کنیم.یک جوان انقلابی بود به نام علی عناصریان؛ پدرش کوره‌پز بود. آمده بود شکایت. می‌گفت کوره‌پزها خیلی در حق خشت‌زن‌ها اجحاف می‌کنند. گفتيم پدر خودت کوره‌پز است. گفت خب باشد. آمده بود شکایت می‌کرد که به درد اینها برسید.
پی نوشت:
نمی دونم از کی مردم کنار کشیدن و عرصه رو برای غر زن ها خالی گذاشتن
اما ثمرات ای
«.به خدا که پرنده شدن بهترین اتفاقه. تو همین هفته‎های اخیر که درگیر تصمیم‎گیری برای کار بودم مومن‎تر شدم به‎ش. همکارم به‎م گفته بود به جای این‎که بشینی و صرفن به گزینه‎هات فکر کنی، بشین ببین پنج سال دیگه می‎خوای کجا باشی؟ ببین میم 98 چه شکلیه؟ به خدا که من نشستم و خیلی به‎ش فکر کردم و دیدم که بهترین حالت ممکن اینه که پنج سال دیگه پرنده شده باشم. بعد پرنده شدم و رفتم توی حیاط خونه‎ی مادربزرگم، همون‎جا که پدربزرگم نشسته بود روی پله‎‎ها و
کلی هر سری بهم بر بخوره 
ناراحت بشم 
دلم بشکنه 
ولی بازم .
به درجه ای رسیدم که واقعا نميدونم چیکار کنم 
اره قبلش باید اینو بگم "مهم نیست"
اینا که مشکل نیست و فلان و بیسال و بهمان 
اما . در لحظه ، وقتي توشم کاسه چه کنم دستم میگیرم و عالم و ادم رو مقصر ميدونم و اعصابم حسابی خورده .
+ خیلی اگاهانه دارم خودمو انالیز میکنم : 
۱ ) یه اتفاقی ، یه رفتاری ، یه عملی برام گرون تموم میشه و کلی خود خوری میکنم و اعصابم سرش خط خطی میشه اما بعدش که میام از اون می
1- یک بار اوایل که هنوز اصفهان را بلد نبودم میخواستم بروم میدان نقش جهان خیابان های اطرافش بودم  از یک پیرمردی که یک لباس قرمز خیلی جیغغغغ با یک شلوار لی آبی و کروات و عینک آفتابی خفن داشت پرسیدم ببخشید ميدون نقش جهان از کدوم سمته اقای محترم یک نگاهی به ما انداخت و گفت بهت نمیاید طاغوتي باشی 
گفتم برا چی طاغوتي باشم گفت آخه میگی نقش جهان 
گفتم چه ربطی داره خب اسمش نقش جهانِ گفت نه دخترم انقلابیا اسمش رو گذاشتن ميدون امام الانم اگه بگی نقش جها
سلام
یه موضوعی که مدتيه تو جلساتمون دنبالش هستيم، موضوع " اجتماع قلوب" هستش. حدیثی که امام زمان علیه السلام درش می فرمایند وقتي مومنین در عهدی که با ما بستند، به اجتماع قلوب برسند، به لقای ما میرسند.
حالا نمی خوام برم تو بحثش که خیلی مفصله.
مدتيه دارم دقت می کنم.
تو دریای فضای مجازی که سر و ته نداره، میبینم مومنینی رو که کم کم همدیگه رو بیدا می کنند و دور هم جمع میشند از گروه های مختلف. حتي ممکنه تو جزییات با هم اختلاف نظر هم داشته باشن اما
از بچگیم همیشه دوست داشتم برادر داشته باشم
راستش وقتي میدیدم یکی داداش داره  داداشش بهش زنگ میزنه باهم حرف میزنند حتي باهم دعوا میکنند حسودیم میشد 
خواهر بودن با داشتن برادر تکمیل میشه  اگه صدتا هم خواهر داشته باشی ولی یه برادر نداشته باشی که براش خواهری کنی اون رسالت خواهرانت ناقص میمونه حتي به نظرم معنی برادر هم با وجود خواهر تکمیل میشه 
یه معلم عربی داشتيم میگفت عربا یه ضرب المثلی دارند میگن خواهر بدون برادر عین سرباز بدون سلاح توی مید
امروز سر جلسه مشاوران، صاحب جلسه صحبتهاش رو با این جملات به پایان رسوند که من هنوز از فکر کردن بهش نمیتونم بخوابم!
 
اگر بیان بهت بگن یه فیلمی قراره ساخته بشه و از تو دعوت شده تو این فیلم بازی کنی چه حسی بهت دست میده؟! خوشحال میشی نه؟ 
حالا اگه بیان بگن تو این فیلم نقش سیاه لشکر داری چطور؟ بازم خوشت میاد؟ دوست داری بازی کنی؟!
ویژگی مشترک سیاهی لشکرها چیه: لباس مثل هم میپوشن، حرکات یکسان انجام میدن، شخصیت مهمی ندارن، حق اظهار نظر ندارن و حتي دیا
از هفته دوم همه چیز شکل و ظاهر منظم تری به خودش گرفت، صبح بعد از بیدارباش تمرین رژه، بعد کلاس های عقیدتي تا ظهر، وعده نماز و ناهار، کلاس های شناخت و معرفت جنگ و دوباره تمرین رژه و باقی ماجرا. بهترین قسمت دوران آموزشی برای بچه ها کلاس های عقیدتي بود، چون می تونستن چرت بزنن! یادمه یه روز یه استادی با سرعت اومد داخل کلاس و با صدای بلند چرت همه رو پاره کرد. مدرس های کلاس های عقیدتي بازنشسته های نیرو هوایی بودن اغلب که برای ما از احکام و دین حرف میز
سلام
 
ماه رمضان فصلی جدید در زندگیست
قلبها معنای عشق را بهتر می فهمند چراکه رفاقت با قرآن به آن جلا بخشیده است
حالا که فرصت به این خوبی به وجود اومده به قول پیامبر(ص) خوبه که خودمون رو در مسیر وزیدن این نسیم قرار بدیم
آیت الله صفایی بوشهری که عمری دل به طاعت خدا سپرده یادداشتي برای مراقبه جوونا گذاشته براتون می نویسم و امیدوارم تو رازو نیاز شبانتون من رو هم بی نصیب نذارین
۱. کنترل چشم از از گناه و نگاه های غیر ضروری(چند وقت پیش بزرگی در تفسیر ی
 
این جمله تکراری " هر چی خدا بخواد " رو هممون شنیدیم. هممون گاهی از شنیدن این جمله خون دویده به صورتمونو عصبانی شدیم، گاهی احساس انزجار کردیم و گاهی با یه تلخند ذهنیت کوچیک طرف گوینده رو با بزرگواری نادیده گرفتيم. خدا مگه چی بود که هر چی اون می خواست عصبانی و کلافمون می کرد؟ خب شاید عادی باشه، سپردن همه چیز دست موجودیتي که دیده نمیشه و ساده گرفتن سختيا به امید زمان بندی کسی که خودش از منظر ما اون مشکل رو به وجود آورده، بله تا حد زیادی احمقانه ا
آچو گفت ميدون حسن آباد سوخت. گفتم خب. گفت اون گنبد خوشگلا هم سوختن. گفتم خب میسوزن دیگه. مگه کلیسای نتردام نسوخت؟ مگه تخت جمشید نسوخت؟ همه چی یه روز میسوزه، یه روز داغون میشه، نابود میشه. چه فرقی میکنه حالا یا صد سال دیگه؟ آدما خیال میکنن اگه یه چیزی رو بسازن و تا ابد بمونه که تازه نمی مونه هم، در واقع خودشون باقی موندن. میگه خب همین مهمه دیگه. میگم کجاش مهمه؟ هزار سال نه، صد سال دیگه چه فرقی میکنه چی از کی مونده؟ هیچکس اون آدمای صد سال قبلو نمیش
در میان اتوبان سوار ماشین در حال حرکت. به آن که  آهسته‌تر از ما می‌راند، می‌گوییم: گاریچی برو کنار راه رو بند آوردی!  و آن که پشت سرمان چراغ و بوق می‌زند که راه بدهیم و از ما سبقت بگیرد، می‌گوییم: چه خبرته سر آوردی! مگه ميدون مسابقس؟! (البته چون خانواده درون ماشین است، از الفاظ رکیک و کاف دار استفاده نمی‌کنیم).
این یک نمونه از حق به جانبی ما است، اگر کمی دقت کنیم؛ نمونه‌های زیادی از این حق به جانبی پیدا می‌کنیم. نمی‌دانم چرا همیشه خودمان را
چطور گذشت؟
 
بالا و پائین زیاد داشت ولی خوب بود 
خدا رو شکر
 
خوب آدم ها خودشون رو نشون دادن و خوب راه نشون داده شد .
 
بی شک شهادت حاج قاسم و بالتبع تشییع جنازه بی نظیر در تاریخ سردار سلیمانی که هنوزم با یادشون اشک تو چشمام جمع میشه مهم ترین واقعه امسال بوده؛ من از چهار راه ولیعصر تا ميدون آزادی اومدم و ندیدم کسی رو که از سر خلوص و از ته دل غصه دار نباشه.
 
از اون ور همین شهادت خیلی ها رو دگرگون کرد، خیلی تاثیر داشت مخصوصا روی خودم؛ خدا رو شکر!
خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

اپلیکیشن شبکه خبری کرمان بانک اطلاعات مشاغل ایران مهندسی رآکتورهای هسته ای نوشته های مجتبی شاکر آسمان ِ پرستاره‌ی بعد از برف. گروه برندینگ سلریت پخش آرایشی و پزشکی حسینیان تک سئو